در سالگرد تاسیس دولت اشغالگر اسرائیل
جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
نصرت تیمورزاده

در چهاردهم ماه مه ۱۹۴۸، پروژه کلونیالیستی اسرائیل تأسیس شد. پروژه ای که در تمام این سالها به مثابه یک دولت نژادپرست در مرکز خاور میانه و به مثابه اصلیترین پایگاه امپریالیستهای غربی نقشی تعیین کننده در همه کشمکشها در این منطقه را بازی کرده است. قصد این نوشته نگاهی هر چند گذرا به شکلگیری این پروژه امپریالیستی است. در طول همه این سالها مسئله فلسطین به مثابه امری که مرکز ثقل بسیاری از گره گاههای بحران خاورمیانه است نه تنها لاینحل مانده است، بلکه فراتر از آن اکنون بعد از هفتاد و هشت سال از تأسیس دولت صهیونیستی سیمای واقعی جهانی را ترسیم میکند که درآن “غرب” متمدن به خود اجازه میدهد تماشگر یک نسل کشی تمام عیار بوده و برای بانیان این نسل کشی هورا بکشد. آنانی که در دو سه قرن اخیر یهودیان را در بسیاری از کشورهای اروپائی، امپراطوری روسیه، آمریکای لاتین، لهستان و… مورد سرکوب و ازیت وآزار قرار داده بودند و بیش از همه کلیسای مسیحی و به ویژه کاتولیک ها نقش برجسته ای در این سرکوب داشتند وآنانی که وحشیانه ترین کشتار یهودیان در قلب اروپا در کوره های آدم سوزی را سازمان دادند، اکنون بدون دغدغه خاطری تماشگر آن هستند که چگونه بخش بزرگی از این قربانیان اکنون خود به قاتلان تبدیل شده اند.
توضیح این پدیده مجبور میسازد که تا حد امکان یک برخورد تاریخی به مسئله ای به نام مسئله یهود بیفکنیم .
واقعیت این است که این سرکوب، اذیت وآزار یهودیان در طول قرنها زمینه را برای ارائه راه حلهای گوناگون چه از جانب گرایشات راست وچه گرایشات چپ فراهم نمود. مارکس در نوشته خود به نام “مسئله یهود” در پاییز 1843 در نقدی بر دو نوشته از برونو باوئر دست به یک تجزیه و تحلیل عمیقی میزند که در آن به پرسشهایی نظیر آزادی سیاسی یهودیان، مناسبات این آزادی با آزادی سیاسی مسیحیان، ارتباط حق شهروندی یهودیان و مسیحیان، جامعه مدنی و مذهب …. مورد توجه قرار میگیرند. او مینویسد: “به هیچ رو کافی نیست که بپرسیم: چه کسی باید آزادی دهد و چه کسی باید آزاد شود، یک نقد باید موضوع سومی را مورد بررسی قرار دهد. چه نوع آزادی مورد بحث است؟ چه شرایطی از نفس ماهیت آزادی مورد درخواست ناشی میشود؟ تنها، نقد نفس آزادی سیاسی است که میتواند نقد نهایی مسئله یهود وادغام درست آن در مسئله عمومی زمان (ما) باشد. ….” مارکس در ادامه نقد خود مینویسد: “اجازه دهید راز یهودی را در مذهب او جستجو نکنیم که راز مذهب او را در یهودی واقعی بجوییم. بنیان دنیوی یهودیت چیست؟ نیاز عملی، نفع شخصی، مذهب دنیوی یهودی چیست؟ کاسبی کاری خدای دنیوی او چیست؟ پول بسیار خوب! بنابراین آزادی از کاسبکاری و پول یعنی از یهودیت عملی و واقعی، خود – آزادی زمان ما خواهد بود.
آن سازمان اجتماعی که بتواند پیش شرطهای کاسبکاری و بنابرین امکان کاسبکاری را از میان ببرد، موجودیت یهودی را ناممکن میسازد. آگاهی مذهبی او مانند غبار رقیقی در هوای واقعی و حیات بخش جامعه رنگ خواهد باخت. از سوی دیگر هنگامی که یهودی به بیهودگی ماهیت عملیش پی ببرد و در لغو آن بکوشد، خود را از جریان قبلی تحول خویش رها ساخته، در جهت رهایی بشر به معنای اخص خواهد کوشید و علیه عالیترین جلوه عملی از خودبیگانگی انسان برخواهد خواست….. ظرفیت یهودی امروزی برای آزادی، رابطه یهودیت با آزادی جهان امروز است….. زمانی که جامعه موفق شود جوهر عملی یهودیت- سوداگری و پیش شرطهای آن را – از میان بردارد، یهودی ناممکن میشود، چرا که ذهنیت او دیگر موضوعی نخواهد داشت ، چرا که بنیاد ذهنیت یهودیت- نیاز عملی – جنبه انسانی به خود خواهد گرفت ، چرا که تناقضی میان هستی هسی – فردی انسان و هستی نوع بشری او از میان خواهد رفت. آزادی اجتماعی یهودی، آزادی جامعه از یهودیت است”.(مارکس – در باره مسئله یهود)
اگر مارکس “آزادی سیاسی یهودیان” را در ارتباط با “آزادی جهان امروز” میبیند، اما در مقابل گرایشات راست در بیشتر موارد نقطه عزیمت خود را رهایی از” شر” یهود قرار میدهند. این رهاشدن از”شر” یهود، بهویژه در اواخر قرن نوزدهم از طریق ایجاد یک دولت یهودی به گفتمان مسلط تبدیل گردید. از این رو در اولین کنفرانس یهودیان در سال ۱۸۹۸ در شهر بال سوئیس، مسئله ایجاد دولت یهود به یکی از مباحث اصلی کنفرانس تبدیل شده و خاورمیانه ، روسیه ، برخی از کشورهای آمریکای لاتین و اوگاندا به عنوان سرزمینهایی که میتوان دولت یهود را در آنجا تشکیل داد ، نام برده میشوند. ولی بیش از همه بازگشت به فلسطین با اشاره به روایات مذهبی تورات یعنی اسکان یافتن در دامنه کوه صهیون، مدنظر است. در واقع کلمه صهیونیسم به مفهوم بازگشت به صهیون از همینجا مبدأ خود را مییابد. گفته میشود: “سرزمینی وجود دارد که فاقد مردم است و مردمی هم وجود دارند که فاقد سرزمین اند”. این جمله بزرگترین تقلب تاریخی است که بنیاد فکری و مادی انتقال یهودیان به فلسطین را مهیا میسازد.
پس از این کنفرانس، “آژانس یهودیان ” شکل میگیرد که وظیفهاش تهیه امکانات لجستیکی جهت انتقال یهودیان به فلسطین است. “آژانس یهودیان” از همه امکانات جهت انتقال یهودیان بهره میجوید. تبلیغات وسیع، جمع آوری کمکهای مالی حتی از مسیحیان که خواهان رها شدن از “شر” یهود هستند کمک گرفته، تا تهدید و حتی برمبنای اسناد تاریخی آتش زدن کلیساهای یهودی در کشورهای مختلف به کار گرفته میشوند تا بازگشت به فلسطین به مثابه تنها بدیل ارائه گردد. در این روند است که جریان صهیونیستی به مثابه یک گرایش اصلی شکل میگیرد ، جریانی که بنیادش بر ایدئولوژی نژادپرستانه استوار شده است. “ریچارد لیشت هایم” یکی از ایدئولوگهای صهیونیست در کتاب خود به نام “برنامه صهیونیسم”مینویسد: “مبارزه علیه یهودی ستیزی کمکی به توده های یهودی نمیکند تا زمانی که یهودیان در میان ملتهای دیگر زندگی میکنند یهودی ستیزی خاتمه پیدا نخواهد کرد”.
این ایدئولوژی نژادپرستانه جوهر اصلی دولت صهیونیستی اسرائیل را تشکیل میدهد. جریان صهیونیستی از همان ابتدا به مثابه متحدین امپریالیسم و ارتجاع وارد عمل میشوند. “هرتسل” به عنوان یکی از بنیانگذاران جنبش صهیونیستی خطاب به اروپائیان میگوید: «….ما به مثابه یک دیوار حفاظتی برای اروپا عمل خواهیم کرد. دیواری که وظیفه اش حفاظت از فرهنگ اروپائی در مقابل بربریت آسیائی خواهد بود…” ( هرتسل- دولت یهودی ) . او در نامهای به پادشاه عثمانی مینویسد: “چنانچه عالیجناب ، فلسطین را در اختیار ما بگذارند، ما به عنوان قددانی، مشکل مادی ترکیه را حل خواهیم کرد. ….”.
با شکست دولت عثمانی در جنگ جهانی اول، مستعمراتش میان نیروهای پیروز در جنگ تقسیم شده و بخش بزرگی از خاورمیانه از جمله فلسطین تحت قیمومیت دولت بریتانیا قرار میگیرد. در سال ۱۹۱۸ دولت بریتانیا در بیانیه بلفور (نام وزیر خارجه وقت بریتانیا) خود را متعهد میسازد که کوششهای مجدانه ای بکار برد تا آژانس یهودیان موفق گردد که یهودیان را به فلسطین انتقال دهد. در این بیانیه البته سخنی در مورد ساکنین این منطقه به میان نیامده است؛ گویا واقعا “سرزمینی است که مردمی در آن زندگی نمیکنند”.
صهیونیستها از همان ابتدای ورود به فلسطین با استفاده از تمام اهرمها به پاکسازی قومی میپردازند. آنها حتی زمانی که مقامات بریتانیایی را نمیتوانند قانع سازند که اهالی فلسطین را کاملاً از سرزمینشان برانند از تضاد بین امپریالیسم انگلیس و دولت فاشیست آلمان بهره میبرند. فردی به نام “پل کز” نماینده رسمی گروه تروریستی – صهیونیستی “هاگانا” که بعدها ستون اصلی ارتش اسرائیل را تشکیل میدهد در سال ۱۹۳۷ در برلین به دیدار مقامات دولت فاشیستی میرود. طرف مقابل مذاکرات از جانب دولت فاشیستی هیتلر فردی غیر از “آدولف آیشمن” ازطراحان نابودی فیزیکی یهودیان نیست. درخواست “پل کز” این است که “یهودیانی که از آلمان خارج میشوند، متعهد گردند که تنها به فلسطین مهاجرت نمایند”. در مقابل “پل کز” متعهد میشود که “اطلاعات مخفی در مورد وضعیت منطقه در اختیار مقامات امنیتی دولت فاشیستی هیتلر قرار داده و منافع سیاست خارجی آنهارا پشتیبانی نمایند. …”.وی در پایان مذاکرات از آیشمن دعوت به عمل میآورد که به فلسطین سفر نماید. برمبنای این دعوتنامه آیشمن در پاییز سال ۱۹۳۷ به فلسطین سفر مینماید. ورود او مصادف با شورش فلسطینیان علیه دولت بریتانیاست و لذا آیشمن قادر نمیشود در فلسطین ملاقات خود را انجام دهد. لذا ملاقات بین طرفین در روزهای ده و یازدهم اکتبر در قاهره صورت میگیرد. از جمله اطلاعات محرمانه ای که “پل کز” در اختیار آیشمن قرار می داد این است که” دو تن از رهبران کنگره جهانی پان- اسلامیسم ( که در برلین دفتر مرکزی خود را داشت) به نام های امیر شیخ ارسلان و امیر ادیل ارسلان در ارتباط نزدیک با شوروی قرار دارند….”. (نقل از صورت جلسه تهیه شده توسط آدولف آیشمن ) .
یک سازمان دیگر صهیونیستی به نام “سازمان نظامی ملی ایرگون” (که در راسش مناهیم بگین قرار داشت که بعد ها نخست وزیر اسرائیل شد) در طرح پیشنهادی خود به مقامات دولت هیتلر مینویسد : “ما بر نیات حسنه دولت و مقامات اداری آلمان در ارتباط با فعالیتهای صهیونیستی در داخل آلمان و همچنین طرح مهاجرت یهودیان واقف بوده و بر این باوریم که منافع مشترکی در ارتباط با سازماندهی نوین اروپا بر پایه طرح آلمان از سویی و آرزوی ملی و واقعیت ملیت یهود از سوی دیگر میتواند وجود داشته باشد….”. این نشان میداد که صهیونیستها هیچ ابایی نداشتند که جهت رسیدن به اهدافشان یعنی اشغال فلسطین با جلادانی به مشورت بنشینند که در اردوگاههای مرگشان میلیونها تن از یهودیان قربانی شدند.
۱۹۲۱، ۱۹۲۶، ۱۹۴۷
مردم فلسطین ازهمان ابتدای حاکمیت بریتانیا و به خصوص پس از اعلام طرح بالفور مقاومت خود را سازمان دادند. اولین تصادمات ما بین فلسطینی ها و نیروهای نظامی بریتانیا در سال ۱۹۲۱ به وقوع می پیوندد. پس از آن، در سال، ۱۹۲۶ مردم فلسطین به مدت شش ماه دست به اعتصاب عمومی میزنند. این اعتصاب در اعتراض به سیاست های سرکوبگرانه دولت بریتانیا و مهاجرت یهودیان به فلسطین صورت میگیرد. دولت بریتانیا جهت درهم شکستن مقاومت اهالی فلسطین کمکهای بیدریغ خود را در ایجاد سازمانهای نظامی – تروریستی صهیونیسم در اختیار آنان قرار میدهد. طبق دستورالعمل های حاکم بریتانیایی فلسطینی حمل سلاحهای سرد و گرم برای فلسطینی ها ممنوع گردیده و در عوض گروههای صهیونیستی اجازه می یابند به سلاح های گرم مجهز گردند. فعالیت سرکوبگرانه گروههای نظامی و موج مهاجرت یهودیان تا سال ۱۹۴۷ سبب میگردد که نقشه تقسیم این سرزمین ما بین یهودیان و فلسطینیان از جانب سازمان ملل مطرح گردد. با وجود این که یهودیان ۳۳٫۶٪ درصد از اهالی را تشکیل می دادند، ۵۶٫۴٪ درصد از سرزمین و فلسطینیان که ۶۶٫۴٪ درصد از اهالی را تشکیل می دادند، فقط ۴۳٫۶٪ درصد از سرزمین به آنها داده شد. با توجه به این طرح، صهیونیست ها در دسامبر ۱۹۴۷ در کنفرانسی که ریاست آن را بن گورین ( اولین نخستوزیر دولت صهیونیستی اسرائیل) عهده دار است، اعلام تشکیل دولت اسرائیل را می نماید. او در این جلسه اعلام میدارد که کشور اسرائیل فقط از یهودیان تشکیل خواهد شد تا دچار هیچگونه مشکل نگردد.
از دسامبر ۱۹۴۷ تا ماه مه ۱۹۴۸ که دولت اسرائیل به طور رسمی به عضویت سازمان ملل درآمد، تعداد چهارصد روستای فلسطینی آتش زده شده و هفتصد و پنجاه هزار فلسطینی آواره می گردند. این اولین موج بزرگ آوارگان فلسطینی است. تاریخ سال های بعد همزمانی سرکوب خونین و مقاومت ملتی است که برای رهایی می جنگد و همواره قربانی سیاستهای امپریالیستی، نسل کشی دولت نژادپرست، خیانت دولتهای عربی، به عقب رانده شدن نیروهای انقلابی و به میدان آمدن جریانات به غایت ارتجاعی است. در طول این سالها، تمام قطعنامه های سازمان مللل، تمام قراردادها و پیمانها بین سازمان آزادیبخش فلسطینی و دولت اشغالگر پاسخی به این تراژدی تاریخی ندادند.
واقعیت این است پروژه ای که زمانی برای دفع “شر یهود” رقم خورد، اکنون به مثابه دژ محکم حفظ نظم و منافع غرب امپریالیستی در خاورمیانه عمل میکند. در این تقسیم کار جهانی، دولت اسرائیل به مثابه نیروی قدرتمند نظامی در خدمت تأمین وحفظ توازن قوا به نفع جهان غرب بوده ودرست به همین علت آزادی عمل برای هر گونه تجاوز، جنگ واشغال در منطقه را دارد. از این منظر یا کشورهای منطقه خود را در چهارچوب منافع غرب در رقابت با قدرتهای رقیب سازمان میدهند و یا مورد حمله دولت اسرائیل و متحدینش قرار خواهند گرفت. شاید تازه ترین وبرجسته ترین نمونه در این مورد جنگ ارتجاعی دوازده روزه در تابستان سال گذشته وجنگ چهل روزه اخیر آمریکا واسرائیل وجمهوری اسلامی است.درست همین نقش ایجاب میکند که کارگران و توده های مردم در سرتاسر خاورمیانه، مبارزه با این دژ امپریالیستی را امر مشترک خود بدانند.
آنچه که بعد از حمله تروریستی حماس در هفتم اکتبر دوهزار و بیست و سه به وقوع پیوست، ابعادی آنچنان هولناک به خود گرفت که دیگر نمیتوان آنرا به هیچ ترفندی به نام “حق دفاع مشروع اسرائیل” به افکار عمومی بشریت مترقی فروخت. این چگونه حقی است که به دولتی اجازه میدهد تنها درباره زمانی یک سال دست به کشتار بیش از بیست و یک هزار کودک بزند.این چگونه حقی است که به دولتی اجازه میدهد که نه تنها موجودیت یک ملت را به رسمیت نشناسد، بلکه همه اهرم ها را برای نابودی یک ملت به کار گیرد. دولتی که از ابتدا به مثابه یک دولت نژاد پرست تاسیس یافت، اکنون این آپارتاید را به همه حوزه های حیات مردم فلسطین در ساحل غربی وغزه گسترش داده است.از اختصاص آب تا غصب سرزمین و خانه های مسکونی، از حقوق شهروندی تا نرم ها ومقررات اداری، از عبور و مرور از خیابانها تا سیستم حقوقی وبالاخره تصویب حکم اعدام علیه فلسطینی ها در ماه گذشته، مهر این آپارتاید را خورده اند.
بدون تردید آنچه که بر مردم فلسطین میگذرد دردناکترین تراژدی نزدیک به هشتاد سال گذشته جهان است. مردمی که نه تنها توسط یک دولت اشغالگر به خاک و خون کشیده میشوند، بلکه همزمان توسط نیروهائی نمایندگی میگردند که یا تا دندان فاسدند و یا به مثابه یک جریان مرتجع اسلامی خود بخشی از تراژدی حاکم بر این مردم در لحظه کنونی هستند. با این وجود، حتی اگر افق رهائی تودهایی مردم در یک خاورمیانه سوسیالیستی به مثابه تنها بدیل رهائی بخش در لحظه کنونی قابل دسترس نیست، با وجود این، راه حل قابل دسترس جهت پایان دادن به این تراژدی تاریخی تنها میتواند با قراردادن مسئله اشغال به عنوان مرکزیترین مؤلفه این بحران و پایان دادن به این اشغال، امکان یک صلح پایدار را به یک امر قابل دسترس تبدیل نماید .
بیست و دوم اردیبهشت هزار وچهارصدو پنج
دوازدهم ماه مه دوهزار و بیست وشش