تهدیدسازی، مدیریت قدرت: تحلیلی انتقادی از جنگ ایالات متحده و اسرائیل با ایران
دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
نادر رحیمی
جنگ اغلب از طریق مجموعهای آشنا از علل توضیح داده میشود: رقابت برای قدرت و امنیت، منافع اقتصادی، ملیگرایی، ایدئولوژی و ضعف دولتها. این عوامل همچنان مفید هستند، اما اگر بدون نقد به کار گرفته شوند، خطر آن را دارند که به قالبهایی کلیشهای تبدیل شوند—توصیفکنندهی تعارض بهطور کلی، بدون آنکه این تعارض خاص را توضیح دهند. جنگ سال ۲۰۲۶ که ایالات متحده، اسرائیل و ایران را درگیر کرده است، محدودیتهای این توضیحات استاندارد را آشکار میسازد و نیازمند تحلیلی دقیقتر و انتقادیتر با تمرکز برقدرت، راهبرد و عاملیت آگاهانه است.
در نگاه نخست، این جنگ با مدل کلاسیک «معضل امنیتی» همخوانی دارد. تنشهای دیرینه بر سر برنامه هستهای ایران، توانمندیهای موشکی و نفوذ منطقهای آن، سوءظن متقابلی ایجاد کرده است. هر طرف دیگری را تهدید تلقی کرده و چرخهای از تشدید تنش را تقویت نموده است. این روایت نشان میدهد که جنگ از ترس و سوءبرداشت ناشی شده است. اما این توضیح با بررسی دقیقتر بهسرعت فرومیریزد. مرحله آغازین درگیری یک تشدید واکنشی نبود—بلکه یک حمله هماهنگ و گسترده بود. در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، ایالات متحده و اسرائیل طی چند روز هزاران حمله انجام دادند که نهتنها زیرساختهای نظامی، غیرنظامی و آموزشی، بلکه رهبری ارشد، از جمله رهبرعالی ایران را هدف قرار داد. با این حال، با وجود مقیاس و هماهنگی این حمله اولیه، این کارزار تاکنون در دستیابی به اهداف ظاهریخود—یعنی حذف رهبری و تسلیم سیاسی—ناکام مانده و محدودیتهای حتی حسابشدهترین کاربردهای زور را نشان داده است.
در حالی که بسیاری از حقوقدانان و ناظران بینالمللی مشروعیت این عملیات را در چارچوب حقوق بینالملل زیر سؤال بردند، این نگرانیهاتأثیر عملی محدودی بر تصمیمگیری در واشنگتن داشت. به جای محدود کردن اقدام، به نظر میرسد هنجارهای حقوقی در برابر اهداف راهبردی در اولویت دوم قرار گرفتند، و این تصور را تقویت کردند که در لحظات رقابت شدید قدرت، اجرای حقوق بینالملل نابرابر و وابسته به منافع دولتهای مسلط باقی میماند.
زمانبندی این حمله نیز روایت متعارف درباره درگیری با ایران را پیچیدهتر میکند. این حملات در حالی رخ داد که مذاکرات درباره برنامه هستهای ایران همچنان ادامه داشت، که ادعای اینکه نیروی نظامی آخرین راهحل در برابر تهدیدی قریبالوقوع بوده است را تضعیف میکند. در عوض، این تشدید بیشتر با یک تغییر راهبردی از دیپلماسی به سمت اقدام قهری سازگار به نظر میرسد. مهمتر از آن، این احتمال را مطرح میکند که فرایند مذاکره کمتر بهعنوان مسیری واقعی برای مصالحه عمل کرده و بیشتر ابزاری برای مدیریت افکارعمومی بینالمللی، خرید زمان یا ایجاد شرایط مناسب برای مداخله نظامی بوده است.
این تفسیر با در نظر گرفتن زمینه گستردهتر قوت میگیرد. در زمان تشدید درگیری، ایران از پیش تحت فشار قابلتوجهی قرار داشت—باناآرامیهای داخلی، تحریمهای شدید اقتصادی، و پیامدهای شکستهای منطقهای پیشین، از جمله جنگ ۱۲روزه ایران و اسرائیل درسال ۲۰۲۵. در مجموع، این شرایط نشان میدهد که زمانبندی حمله ممکن است بهگونهای تنظیم شده باشد که از یک لحظه ضعف نسبی بهرهبرداری کند، نه اینکه به تهدیدی فوری یا اجتنابناپذیر پاسخ دهد.
این زمینه نشان میدهد که آسیبپذیری، نه خطر فوری، ممکن است عامل تعیینکننده در شکلگیری استفاده از زور بوده باشد. به عبارت دیگر، جنگ زمانی آغاز شد که ایران بیشترین تهدید را ایجاد نمیکرد، بلکه زمانی که به نظر میرسید کمترین توانایی برای پاسخ مؤثردارد. اظهارات چهرههایی مانند بنیامین نتانیاهو، همراه با حمایت بخشی از ساختار سیاسی ایالات متحده، این منطق را تقویت کردند و بر فوریت—و فرصت ادراکشده—برای اقدام پیش از بازیابی یا تقویت تواناییهای ایران تأکید داشتند.
در اینجا دیدگاه هژمونیک یا ساختاری اهمیت مییابد. از این زاویه، جنگ نه صرفاً بهعنوان واکنشی به خطر فوری، بلکه بهعنوان تلاشی برای حفظ توازن مطلوب قدرت قابل درک است. ایالات متحده بهعنوان یک قدرت هژمونیک جهانی و اسرائیل بهعنوان یک قدرت منطقهای،هر دو منافع پایدار در حفظ برتری راهبردی در خاورمیانه دارند—بهویژه در مناطقی که به جریان انرژی و تجارت جهانی مرتبط هستند. تنگه هرمز—که بخش قابلتوجهی از نفت جهان از آن عبور میکند—بهعنوان یک نقطه بحرانی ظاهر شده است، بهطوری که درگیری باعث اختلال در کشتیرانی و پیامدهای اقتصادی گستردهتر شده است. کنترل چنین گلوگاههایی صرفاً دفاعی نیست؛ بلکه به دولتها امکان میدهد بر شرایط مبادله اقتصادی جهانی نیز تأثیر بگذارند.
<
نقش اسرائیل در این جنگ نیز بهطور مشابه در راهبرد هژمونیک ریشه دارد. هدف آن فراتر از بقا در کوتاهمدت بوده و شامل حفظ برتری قاطع منطقهای و خنثیسازی سیستماتیک رقباست. در طول زمان، اسرائیل برای حذف یا تضعیف مراکز قدرت رقیب—از عراق و سوریه گرفته تا بازیگران غیردولتی مانند حماس در غزه و حزبالله در لبنان—اقدام کرده و به این ترتیب محیطی راهبردی مطلوب را تثبیت کرده است.
در این چارچوب، ایران چالشی کیفی متفاوت را نمایندگی میکند. با وجود ضعف نسبی در مقایسه با ایالات متحده، همچنان یکی ازمعدود بازیگرانی است که میتواند از طریق جنگ نامتقارن، شبکههای نیابتی و توانمندیهای پیشرفته موشکی، برتری اسرائیل را به چالش بکشد. از این منظر، جایگاه ایران بهعنوان یک قدرت مستقل و مقاوم منطقهای—و نه یک اقدام خاص—نگرانی اصلی راهبردی راتشکیل میدهد. منطق حاصل، پیشگیرانه است نه واکنشی: محدود کردن، تضعیف یا حذف یک رقیب پیش از آنکه بتواند بهطور معناداری توازن قدرت منطقهای را تغییر دهد.
این امر یکی از ویژگیهای اصلی جنگ را توضیح میدهد که نظریههای استاندارد اغلب نادیده میگیرند: چرا یک دولت نسبتاً ضعیف باچنین شدتی هدف قرار میگیرد. اگر درگیری واقعاً درباره خنثیسازی یک تهدید فوری بود، بازدارندگی، مهار یا حملات محدود ممکن بود کافی باشد. اما در عوض، مقیاس و دامنه پاسخ نشاندهنده هدفی گستردهتر است—هدفی که فراتر از دفاع، به سرکوب عمدی یک رقیب بالقوه میپردازد.
از این منظر، استفاده زود هنگام و قاطع از زور یک واکنش افراطی نیست، بلکه یک راهبرد حسابشده است. استقرار گسترده نیروی دریایی ایالات متحده، اقدامات محاصرهای، و توقیف محمولههای نفتی ایران نشاندهنده تلاشی مستمر برای تضعیف نهتنها توان نظامی ایران، بلکه ظرفیت اقتصادی و راهبردی آن برای عمل بهعنوان یک قدرت مستقل منطقهای است. این امر منطق جنگ را تغییر میدهد: دیگر مسئله پاسخ به اقدامات ایران نیست، بلکه محدود کردن آن چیزی است که ایران ممکن است در آینده شود.
در این چارچوب، درگیری بیش از آنکه شبیه جنگ متعارف باشد، به مهار نظاممند شباهت پیدا میکند—نوعی اجبار که برای محدودکردن عاملیت سیاسی و اقتصادی یک دولت رقیب طراحی شده است. چنین راهبردی مرز میان امنیت و سلطه را مبهم میسازد و پرسشهای دشواری را درباره این موضوع مطرح میکند که آیا زبان «تهدید» برای توجیه مدیریت بلندمدت—و کاهش—توان راهبردی یک دولت دیگر به کار گرفته میشود یا نه.
با این حال، تقلیل این درگیری صرفاً به سلطه هژمونیک نیز خطر سادهسازی بیش از حد را دارد. ایران یک دریافتکننده منفعل فشار خارجی نیست، بلکه مشارکتکنندهای فعال در رقابت قدرت منطقهای است. برنامه موشکی، شبکه اتحادهای منطقهای، و تلاش برای اعمال نفوذ آن، نشاندهنده مجموعهای منسجم از اهداف راهبردی است. در عین حال، رهبری سیاسی در تهران اغلب این اقدامات را درچارچوبی صریحاً ضد امپریالیستی تعریف میکند و ایران را در حال مقاومت در برابر سلطه خارجی معرفی مینماید، نه دنبالکننده توسعهطلبی صرف.
بنابراین، این درگیری صرفاً تحمیل یکجانبه قدرت نیست، بلکه کشمکشی متقابل است که در آن هر طرف دیگری را ذاتاً توسعهطلب و تهدیدآمیز تلقی میکند. این برداشت متقابل برای تداوم درگیری حیاتی است: هر دو طرف رفتار خود را دفاعی و ضروری توجیه میکنند،حتی در حالی که راهبردهایشان—از حملات نظامی تا اعمال نفوذ منطقهای—ابعاد تهاجمی آشکاری دارند.
در اینجا، دیدگاههای سازهانگارانه تحلیل را عمیقتر میکنند. ایالات متحده و اسرائیل صرفاً ایران را بهعنوان دولتی با توانمندیها نمیبینند؛ بلکه آن را بهعنوان نوع خاصی از تهدید—ایدئولوژیک و بالقوه وجودی—ساختاربندی میکنند. لایه عمیقتری از این پویایی رامیتوان از طریق مفهوم شرقشناسی درک کرد. از این منظر، ایران نهتنها بهعنوان یک رقیب راهبردی، بلکه بهگونهای بازنمایی میشود که تفاوت و مقاومت آن در برابر ادغام در نظم بینالمللی تحت رهبری آمریکا را برجسته میکند. این بازنماییها صرفاً بازتاب واقعیت نیستند؛بلکه با محدود کردن دامنه پاسخهای سیاستی قابلقبول، خود واقعیت را شکل میدهند و اقدام قهری را ضروریتر و موجهتر جلوهمیدهند. ایران نیز به نوبه خود ایالات متحده و اسرائیل را بهعنوان قدرتهایی مداخلهگر و سلطهجو تصویر میکند. این روایتهای تقویتکننده متقابل، با دشوار کردن مصالحه از نظر سیاسی و ایدئولوژیک، به تداوم درگیری کمک میکنند.
دیدگاه انتقادی یا مارکسیستی لایه دیگری میافزاید و نشان میدهد که این جنگ درون یک نظام جهانی گستردهتر قرار دارد. اهمیت خاورمیانه و موقعیت راهبردی ایران در خلیج فارس تصادفی نیست—بلکه به انرژی، تجارت و کارکرد اقتصاد جهانی گره خورده است. از این منظر، مداخله نظامی به تثبیت نظمی بینالمللی کمک میکند که بهطور نامتناسبی به نفع قدرتهای مسلط است. اختلال در جریان نفت و تأثیر فوری آن بر بازارهای جهانی در جریان این درگیری نشان میدهد که تا چه حد اقدام نظامی و ساختار اقتصادی به هم وابستهاند. با این حال، این دیدگاه نیز محدودیتهایی دارد: میتواند عاملیت بازیگران منطقهای را نادیده بگیرد و نگرانیهای امنیتی واقعی تصمیمگیرندگان را کمرنگ جلوه دهد.
در نهایت، جنگ ۲۰۲۶ با ایران چیزی عمیقتر درباره ماهیت درگیریهای مدرن آشکار میکند: جنگها دیگر صرفاً در پاسخ به تهدیدهای فوری رخ نمیدهند، بلکه بهعنوان تلاشهایی پیشدستانه برای شکلدهی به توزیع آینده قدرت به کار میروند. مرز میان دفاع و تهاجم تاحد زیادی محو شده است، بهگونهای که دولتها اقدامات پیشگیرانه را با زبان امنیت توجیه میکنند. آنچه بهعنوان بازدارندگی ظاهرمیشود، اغلب از سرکوب راهبردی قابل تمایز نیست؛ و آنچه بهعنوان ثبات مطرح میشود، میتواند به حفظ سلطه بیانجامد.
این مورد نشان میدهد که جنگ مدرن کمتر درباره واکنش به خطر و بیشتر درباره مدیریت عدمقطعیت در یک نظام بینالمللی رقابتی و نابرابر است. دولتهای مسلط منتظر نمیمانند تا تهدیدها کاملاً تحقق یابند—بلکه زودتر و اغلب قاطعانه عمل میکنند تا از تغییر درتوازن قدرت جلوگیری کنند. در عین حال، دولتهای ضعیفتر یا مقاوم از راهبردهای نامتقارن برای به چالش کشیدن محدودیتهای تحمیلشده استفاده میکنند. نتیجه، نه فروپاشی نظم، بلکه وضعیتی پایدار از بیثباتی مدیریتشده است، جایی که درگیری به ابزاری برای حفظ نظام تبدیل میشود، نه استثنایی بر آن.
در این معنا، جنگ ایران یک استثنا نیست، بلکه الگویی است—نشان میدهد که درگیری معاصر کمتر نشانه فروپاشی نظام بینالمللی وبیشتر مکانیزمی برای عملکرد آن است. این نظام بیش از آنکه بر قواعد یا هنجارها استوار باشد، از طریق مذاکره و اعمال مداوم قدرت عمل میکند، جایی که اجبار و محاسبه راهبردی بر محدودیتهای رسمی اولویت دارند. تمایز میان دفاع و تهاجم بهطور فزایندهای محومیشود، زیرا دولتها اقدامات پیشدستانه را با زبان امنیت توجیه میکنند، در حالی که اهداف راهبردی گستردهتری را دنبال میکنند.
در این چارچوب، جنگ ایران نشان میدهد که درگیریهای معاصر—بهویژه در مواردی که ایالات متحده تحت ریاستجمهوری دونالدترامپ درگیر است—کمتر توسط حقوق بینالملل محدود میشوند و بیشتر توسط منطق قدرت شکل میگیرند، جایی که اجبار، اعمال نفوذ ورقابت مداوم حدود کنش را تعیین میکنند. الگوی مشابهی در سیاست ایالات متحده در قبال کشورهایی مانند ونزوئلا و کوبا نیز دیده میشود، جایی که اتکا به تحریمها، فشار اقتصادی و انزوای دیپلماتیک نشاندهنده راهبردی گستردهتر از نفوذ قهری است که درفضایی از مناقشه حقوقی عمل میکند. در این موارد، همانند ایران، زبان قانون و هنجارها اغلب در کنار اقداماتی قرار میگیرد که بیشاز پایبندی به محدودیتهای حقوقی، توسط نابرابریهای قدرت شکل گرفتهاند.
این مورد نشان میدهد که جنگ مدرن کمتر درباره واکنش به خطر و بیشتر درباره مدیریت عدمقطعیت در یک نظام بینالمللی رقابتی ونابرابر است. دولتهای مسلط منتظر نمیمانند تا تهدیدها کاملاً تحقق یابند—بلکه زودتر و اغلب قاطعانه عمل میکنند تا از تغییر درتوازن قدرت جلوگیری کنند. در عین حال، دولتهای ضعیفتر یا مقاوم از راهبردهای نامتقارن برای به چالش کشیدن محدودیتهایتحمیلشده استفاده میکنند. نتیجه، نه فروپاشی نظم، بلکه وضعیتی پایدار از بیثباتی مدیریتشده است، جایی که درگیری به ابزاریبرای حفظ نظام تبدیل میشود، نه استثنایی بر آن.
در این معنا، جنگ ایران یک استثنا نیست، بلکه الگویی است—نشان میدهد که درگیری معاصر کمتر نشانه فروپاشی نظام بینالمللی وبیشتر مکانیزمی برای عملکرد آن است. این نظام بیش از آنکه بر قواعد یا هنجارها استوار باشد، از طریق مذاکره و اعمال مداوم قدرتعمل میکند، جایی که اجبار و محاسبه راهبردی بر محدودیتهای رسمی اولویت دارند. تمایز میان دفاع و تهاجم بهطور فزایندهای محومیشود، زیرا دولتها اقدامات پیشدستانه را با زبان امنیت توجیه میکنند، در حالی که اهداف راهبردی گستردهتری را دنبال میکنند.
در این چارچوب، جنگ ایران نشان میدهد که درگیریهای معاصر بهویژه در مواردی که ایالات متحده تحت ریاستجمهوری دونالدترامپ درگیر است—کمتر توسط حقوق بینالملل محدود میشوند و بیشتر توسط منطق قدرت شکل میگیرند، جایی که اجبار، اعمال نفوذ ورقابت مداوم حدود کنش را تعیین میکنند. الگوی مشابهی در سیاست ایالات متحده در قبال کشورهایی مانند ونزوئلا و کوبا نیز دیدهمیشود، جایی که اتکا به تحریمها، فشار اقتصادی و انزوای دیپلماتیک نشاندهنده راهبردی گستردهتر از نفوذ قهری است که درفضایی از مناقشه حقوقی عمل میکند. در این موارد، همانند ایران، زبان قانون و هنجارها اغلب در کنار اقداماتی قرار میگیرد که بیشاز پایبندی به محدودیتهای حقوقی، توسط نابرابریهای قدرت شکل گرفتهاند.