پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۵ | 02 - 04 - 2026

Communist party of iran

جان ارزان انسان بندری و موشک‌های گران


گزارشی از بندرعباس

اگر تنم در این جنگ سوخت

خاکسترم را به باد بسپار

اما چشم‌هایم را به دنیا

که بر هر شلیک مرگبار

شهادت من مصلوب است

قسم به خون جاری در رگ و خیابان

من دیدم که انسان در میان زندگی

بارها می‌میرد و زنده می‌شود

اما در جنگ برای همیشه تمام می‌شود…

***

من در بندرعباس زندگی می‌کنم. شهری که امروز نامش در رسانه با جنگ و احتمال اشغالگری گره خورده و این‌ها که می‌خوانید صرفا روایت نیست، شهادتی است بر تصدیق آن‌که این شهر نه فقط نام‌اش، بلکه تمام جریان حیات‌اش را جنگ بلعیده است. هر موج انفجار این خاک به ما یادآوری می‌کند که چیزی بر زمین آوار شده و تن زنده‌ای متلاشی شده است.

مانند موج انفجار اسکله‌ی شهید رجایی و استخوان‌های ذوب‌شده‌ی کارگران‌اش که به آرشیو رسانه منتقل شدند، اما من هر روزی که در خانه را باز کردم با اعلامیه‌ی فوت روبرو شدم و مرد همسایه‌ی محترمی که دیگر هیچ‌وقت ندیدمش.

امروز هم برای رسانه ما، یعنی تمام جان‌ها، مخفف در شهری هستیم زیر حملات هوایی و تمام؛ اما ما کسانی هستیم که با هرموج انفجار دست به گوشی می‌شویم که خبری بگیریم کجا را زده‌اند؟ نکند مناطق مسکونی باشد؟ نزدیک خانه‌ی عزیزان‌مان نباشد؟

این زیستن در عمق اضطراب جنگ است که در کلمه نمی‌گنجد. این زیستن خود ترس است که پروپاگاندای جنگ‌طلبانه را از دهان مردم بیرون کشیده و جای صدها تحلیل اینترنشنالی و امیدهای واهی امپریالیسم نشسته است.

من با چشم دیدم و با گوش شنیدم همان که روز اول جنگ هیجان آزادی و رهایی داشت، امروز ترسیده است و دیگر امنیتش را از توهم نقطه‌زنی نمی‌خرد چرا که دیگر شهر امن نیست.

وقتی ایستگاه رادیویی تپه‌ی الله‌اکبر در دوهزار را زدند فهمیدیم خانه‌های قدیمی اطرافش، با بدن‌های زنده و ستم‌دیده‌شان متلاشی شده‌اند.

کارگر مسن پیک‌موتوری با موج انفجار کشته شد و کسی برایش شمعی روشن نکرد، چرا که موشک گران‌قیمت آمریکایی جان انسان بندری را از قبل خریده است.

یک خانواده‌ی پنج‌نفره در حال رفتن از «ایسینی» که دیگر امن نبود با برخورد پهباد روی ماشین‌شان کشته شدند.

زمان حمله به کوچه‌ی دانشگاه ۱۶ در ساختمان مجاور مادربزرگ یک کودک پنج‌ساله، خودش را سپر نوه‌اش کرد و با برخورد ستون به قتل رسید اما آن کودک از زیر آوار زنده بیرون آمد.

یک جان عزیز فدای جان عزیز دیگری شده است و آن کسی که اینجا اسیر رسانه بود و خیال می‌کرد حاصل جنگ آزادی است، شاهد بود که این مرگ برای تداوم خویش آمده است نه برای زندگی.

و قتل‌عام برای آزادی نمی‌تواند بیاید.

امروز همه با ترس از احتمال اشغال صحبت می‌کنند، چرا که این زیست ناامن را فهمیده‌اند و ویرانی را لمس کرده‌اند.

اینجا بندرعباس است. بندری که قطب تجارت و صنعت و حمل‌ونقل است، که هزاران شغل را در بر دارد و کار نبض تپنده‌ی زندگی در این شهر است.

چیزی که امروز جنگ آن را متوقف کرده، صرفا توقف موقتی مشاغل نیست بلکه جریان زندگی را از ما گرفته است. کارگران بومی، کارگران مهاجر و بی‌ثبات‌کارانی که با تعطیل شدن اسکله و توقف کار، زندگی برایشان متوقف شده است را بیشرمانه بخشی از روند عادی زندگی جا می‌زنند. در حالی که اینجا زیر پوست روال عادی زندگی، استرس و وحشتی جریان دارد که باید در دستان فروشنده‌ای دید که ساعت ۹ شب نشده است اما با عجله کرکره را پایین می‌کشد، همان کاسب‌هایی که حداقل تا ساعت ۱ هم پای کار می‌ماندند.

بیشرفی خیلی‌ها برایمان ثابت شد وقتی شلوغی شهر را روال عادی و رضایت مردم جا می‌زنند؛ در حالی که ما بیرون می‌آییم چرا که می‌دانیم نباید قبل از ریختن بمب‌ها بر سرمان بمیریم و باید جریان زندگی را با وجود ترس و استیصال هل بدهیم.

من با نوشتن از حقیقت می‌خواهم اتمسفری که پر از دروغ و توهم شده است را پاک کنم. خطاب به آن‌ها که بیشرمانه دست به کات و ادیت حقیقت این شهر می‌برند. محله‌های قدیمی و آسیب پذیر را با خانه‌های بافت فرسوده، از دوهزار تا خواجه‌عطا را کات می‌کنند. محله‌هایی که سقف خانه‌هایش با یک باران تند هم فرو می‌ریزد، چه برسد انفجار.

اما از تمام زیست این مردم ویدیوی تاب خوردن یک کودک در ساحل خواجه‌عطا، با ویوی دود به جا مانده از انفجار وایرال می‌شود. محله‌ی خواجه‌عطا اما جایی است که شغل مردم آن یا صیادی است یا قاچاق، که هردو به لطف حمله‌ور شدن به دریا که زیست مردم اینجا به آن وابسته است، متوقف شده و باید شاهد لنج‌های صیادی و کانتینربرها باشیم که به ساحل چسبیده‌اند، چرا که دریا، یعنی تمام زندگی‌مان دیگر امن نیست.

بله! اشغالگر از همین الان زندگی ما را با ناامنی اشغال کرده و خوراک اصلی‌مان ترس و خشم شده است، چرا که محیط زندگی‌مان را از ما گرفته‌اند و تمام سویه‌های امیدمان را می‌خواهند مسدود کنند و فقط به مشکلات این شهر اضافه کرده‌اند. شهری که مهم‌ترین بازوی اقتصادی است اما درآمدش برای مرکز است، اما آنچنان از زیرساخت مناسب و رفاه دور است، به‌طوری که هر باران شدیدی به راحتی سیل می‌شود و حالا که در کنار موشک‌ها، باران هم بلای جان حاشیه‌نشینان شده و سقف‌ها فرو ریخته است، یا از موج انفجار یا باران، نیروی هلال‌احمر نمی‌داند به آسیب‌دیده‌ی باران برسد یا آسیب‌دیده‌ی جنگ.

من صرفا روایت نمی‌کنم، من بر همه‌ی این گفته‌ها شهادت می‌دهم تا دقیقا در همین نقطه تصویر روال عادی را له کنم و بر سر جنگ‌طلبان بکوبم.

می‌نویسم تا دهانی را هدف بگیرم که برای مخالفت با جنگ لکنت دارد.

امروز که من هم بر آوار یکی از همان سقف‌های فروریخته نشسته‌ام، این شهر تمام جهان من است که در آتش موشک و دروغ می‌سوزد. پس همان‌طور که آلبر کامو می‌گوید: شرافت آخرین دارایی فقراست، من هم می‌گویم حقیقت آخرین دارایی ستم‌دیدگان است.

منبع: «منجنیق»

اشتراک در شبکه های اجتماعی: