پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۵ | 02 - 04 - 2026

Communist party of iran

کودکان، قربانیان دوگانه‌ی جنگ و سرکوب


آرام فرج الهی


نقض حقوق کودک در شرایط بحرانی و جنگی، بیان فشرده‌ی نحوه‌ی عمل یک نظم سیاسی در لحظه‌ی بحران است. آن‌چه امروز در قالب سازماندهی کودکان و نوجوانان برای فعالیت‌های «امنیتی» و «عملیاتی» مطرح می‌شود، باید فراتر از سطح خبر دیده شود؛ این پدیده نشان می‌دهد که چگونه قدرت سیاسی، برای حفظ خود، به آسیب‌پذیرترین لایه‌های جامعه دست‌اندازی می‌کند و کودک را از یک سوژه‌ی در حال رشد به ابزاری در خدمت بازتولید اقتدار بدل می‌سازد.


دولت در شرایط عادی نیز ابزار اعمال سلطه‌ی طبقاتی است، اما در شرایط تشدید بحران—اعم از جنگ، بی‌ثباتی یا فرسایش مشروعیت—این کارکرد به‌شکلی عریان‌تر بروز می‌کند. در چنین وضعیتی، گسترش دامنه‌ی کنترل و سرکوب به ضرورتی حیاتی بدل می‌شود. هنگامی که نیروهای سرکوب‌گر با فرسایش مواجه‌اند و شکاف میان حاکمیت و جامعه تعمیق می‌یابد، قدرت سیاسی به سمت بسیج لایه‌هایی حرکت می‌کند که پیش‌تر خارج از این حوزه تعریف می‌شدند. ورود کودکان به این چرخه دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است؛تلاشی برای جبران کمبود نیرو، شکستن مرزهای اجتماعی و تضمین بازتولید ایدئولوژیک از پایین‌ترین سنین.


این روند را نمی‌توان با واژگانی چون «آموزش» یا «مشارکت» پنهان کرد. آن‌چه در عمل رخ می‌دهد، نظامی‌سازی کودکی است؛ فرآیندی که در آن بدن، ذهن و عواطف کودک در خدمت اهدافی قرار می‌گیرد که هیچ نسبتی با رشد انسانی ندارد. کودک در این مسیر با خشونت خو می‌گیرد، حساسیت اخلاقی‌اش تضعیف می‌شود و در نهایت به سوژه‌ای بدل می‌شود که نه‌تنها سرکوب را می‌پذیرد، بلکه در بازتولید آن مشارکت می‌کند. این‌جا با شکلی عمیق‌تر از استثمار مواجهیم که از سطح اقتصادی فراتر می‌رود و به کنترل روانی و ایدئولوژیک انسان گسترش می‌یابد.

در عین حال، این وضعیت را نمی‌توان جدا از کلیت شرایط جنگی و مناسبات قدرت در سطح جهانی فهمید. در حالی که در یک‌سو، کودکان و دانش‌آموزان در اثر بمباران‌و حملات نظامی آمریکا و اسرائیل قربانی و قتل‌عام می‌شوند، در سوی دیگر همان کودکان به شیوه‌ای متفاوت اما هم‌زمان به چرخه‌ی خشونت کشیده می‌شوند. این دو روند، اگرچه در شکل متفاوت‌اند، اما در ماهیت به یکدیگر پیوند می‌خورند: هر دو بیانگر بی‌ارزش شدن جان کودک در منطق جنگ و سلطه‌اند. کودک در این میان یا هدف مستقیم خشونت نظامی است، یا به ابزاری برای پیشبرد آن بدل می‌شود.


در شرایط جنگی، کشاندن کودکان به فضاهایی مانند ایست‌های بازرسی یا فعالیت‌های امنیتی، آن‌ها را در معرض خطر مستقیم قرار می‌دهد. این مکان‌ها به‌طور بالقوه اهداف حمله محسوب می‌شوند و حضور کودکان در آن‌ها عملاً آن‌ها را به سپرهای انسانی بدل می‌کند. هم‌زمان، این حضور به‌عنوان ابزار تبلیغاتی به کار گرفته می‌شود تا تصویری از «مشارکت عمومی» و «دفاع جمعی» ساخته شود. در این‌جا کودک به‌طور هم‌زمان در دو سطح مورد بهره‌کشی قرار می‌گیرد؛ به‌عنوان نیرویی بی‌دفاع برای پر کردن خلأهای امنیتی و به‌عنوان عنصری نمادین برای مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های حاکم.

تناقض در این‌جاست که ساختاری که خود را مدافع «آینده» معرفی می‌کند، به‌طور هم‌زمان شرایط تخریب همان آینده را فراهم می‌سازد. آینده‌ای که قرار است در وجود کودکان تحقق یابد، در فرآیند نظامی‌سازی و ایدئولوژیک‌سازی دچار آسیب می‌شود. این وضعیت نتیجه‌ی منطقی سیستمی است که بقا را بر هر ارزش انسانی مقدم می‌داند و در این مسیر حتی کودک را نیز به ابزار تقلیل می‌دهد.


از این‌رو، محکومیت استفاده از کودکان در ساختارهای نظامی و سرکوب، بخشی از نقدی ریشه‌ای به کلیت مناسباتی است که چنین وضعیتی را ممکن می‌سازد. این پدیده باید به‌عنوان نشانه‌ای از تعمیق بحران و حرکت به‌سوی اشکال عریان‌تر سلطه فهمیده شود؛ جایی که مرز میان جامعه و دستگاه سرکوب فرو می‌ریزد و خود جامعه—حتی در آسیب‌پذیرترین بخش‌هایش—به درون این دستگاه کشیده می‌شود. دفاع از حقوق کودک در این چارچوب، بخشی جدایی‌ناپذیر از مبارزه علیه جنگ، سلطه و استثمار است؛ مبارزه‌ای که در آن، حفظ کرامت و امنیت کودک به یکی از بنیادی‌ترین معیارهای سنجش انسانیت هر جامعه بدل می‌شود.

۲۷ مارس ۲۰۲۶

اشتراک در شبکه های اجتماعی: