چپِ محور مقاومت، بازوی امپریالیسم شرق محور
شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴
ناصر زمانی
امپریالیسم در معنای مارکسیستی-لنینیستی، صرفن سلطهی سیاسی و نظامی ایالات متحده یا غرب نیست، بلکه مرحله ای عام از تکامل سرمایهداری انحصاری و مالی است که به رقابت قدرتهای بزرگ و تقسیم جهان میان بلوک های متخاصم سرمایه داری میانجامد. لنین در امپریالیسم، بالاترین مرحلهی سرمایهداری تأکید می کند که این نظام یک کلیت جهانی است و هر قدرتی که در مدار انباشت انحصاری و صدور سرمایه عمل کند، بخشی از شبکهی امپریالیستی است. بر همین اساس، تقلیل دادن امپریالیسم به «آمریکا و غرب» و چشم پوشی از چین و روسیه به مثابه قدرتهای انحصاری رقیب، نه درک مارکسیستی بلکه تحریف آشکار آن است. «چپ محور مقاومت» دقیقن از دل این تحریف برآمده است. این گرایش، با فروکاستن مبارزهی ضدامپریالیستی به دشمنی گزینشی با غرب و پیوند خوردن با پروژههای ژئوپولیتیک جمهوری اسلامی و متحدان شرق محورش، به شکلی عُریان در کنار ارتجاع بورژوایی منطقهای قرار گرفته است. بدین ترتیب، به جای پرچم استقلال طبقاتی و انترناسیونالیسم پرولتری، پرچم «هم پیمانی با امپریالیسم شرق محور» را بلند کرده و در عمل، کارگران و زحمتکشان را به گوشت دم توپ رقابت بلوکهای سرمایهداری بدل میسازد. نقد این گرایش، از این رو، شرط ضروری بازسازی خط ضد امپریالیستی واقعی و سازمانیابی مبارزهی مستقل کارگری-انقلابی است. بحث پیرامون آنچه امروز تحت عنوان «چپ محور مقاومتی» شناخته میشود، تنها یک مجادلهی درونی یا اختلاف نظری جزئی در میان فعالان چپ نیست. ریشه های تاریخی، اجتماعی و سیاسی این جریان، جایگاه امروز آن، و تمایز آن با سنت مارکسیستی-انقلابی، نیازمند نقدی بنیادین است. درک این تفاوتها نه فقط برای روشن کردن عرصهی نظری، بلکه برای تعیین مسیر عملی جنبش کارگری و کمونیستی در ایران و منطقه حیاتی است.
«چپ محور مقاومت» در واقع نه یک جریان انقلابی و ضد امپریالیستی، بلکه شکلی از هم سویی سیاسی با بلوک ارتجاعی جمهوری اسلامی، روسیه و چین است. این گرایش خود را به نام «چپ ضد امپریالیست» معرفی میکند، اما در عمل ضدیت با امپریالیسم را به ضدیت یک جانبه با آمریکا و ناتو تقلیل داده و به همین دلیل در جبهۀ امپریالیسم شرقی و ارتجاع مذهبی-بورژوایی میایستد. آنچه آنان «ضد امپریالیسم» مینامند، چیزی جز توجیه سیاسی برای پیوند با جمهوری اسلامی و متحدان منطقهای آن نیست. از نگاه سنت مارکسیسم انقلابی ، استقلال طبقاتی و سیاسی پرولتاریا معیار تعیین کننده است. لنین بارها تأکید کرد که کمونیستها نمی توانند در هیچ بلوک امپریالیستی ادغام شوند، حتی اگر آن بلوک در جنگی معین با دشمنی دیگر درگیر باشد. اما این جریان درست در همین نقطه به انحراف کشیده میشود؛ استقلال طبقاتی را فدای هم سویی با جمهوری اسلامی و روسیه میکند و با شعار «دشمن اصلی آمریکا است» عملن در جبهۀ ارتجاعی دیگر میایستد. درک انحرافی آنها از فرمول «تحلیل مشخص از شرایط مشخص» یکی از ابزارهای این گرایش است. لنین این اصل را برای یافتن راه حل انقلابی و مستقل در شرایط معین فرمول بندی کرد، نه برای توجیه اتحاد با نیروهای ارتجاعی، در حالیکه شاهدیم «چپ محور مقاومت» آن را به معنای «حمایت از هر نیرویی که علیه آمریکا بجنگد» ترجمه میکند و با این منطق، جنایات سپاه قدس در سوریه یا تجاوزگری روسیه در اوکراین را تحت عنوان «رئال پولیتیک» توجیه میکند. این همان چیزی است که در جنگ جهانی اول با عنوان «سوسیال شوونیسم» شناخته شد؛ بخشی از چپ با شعارهای میهن پرستانه یا ضد دشمن خارجی، به دنبالۀ بورژوازی خودی و ارتجاع بینالمللی تبدیل شد.
اشتباه نظری بنیادین آنها در تعریف امپریالیسم نیز آشکار است. تعریف امپریالیسم در نزد آنان به سطحی ترین شکل ممکن فروکاسته شده است. برای انکار امپریالیستی بودن روسیه و چین، به مقایسه های کمی متوسل میشوند از جمله: تعداد پایگاههای نظامی، گسترهٔ نفوذ جهانی یا حجم زرادخانهٔ تسلیحاتی، در حالیکه لنین در امپریالیسم: بالاترین مرحلۀ سرمایهداری، امپریالیسم را صرفن به مداخلهٔ نظامی یا سلطهٔ ژئوپولیتیک فرو نکاست، بلکه آن را یک مرحلۀ تاریخی سرمایهداری انحصاری و مالی دانست؛ تمرکز سرمایه و تولید، ادغام سرمایهٔ بانکی و صنعتی، صدور سرمایه، تقسیم جهان میان تراستهای انحصاری و تقسیم سرزمینی جهان میان قدرتهای بزرگ، با این معیارها، روسیه و چین به روشنی قدرتهای امپریالیستیاند، حتی اگر نسبت به آمریکا و اروپا در سطح پایین تری از نفوذ جهانی قرار داشته باشند. نگاه « چپ محور مقاومتی» که امپریالیسم را تنها با درجه مداخله گری یا گستره نظامی میسنجد، در واقع تحریف آشکار است و امپریالیسم را از یک نظام جهانی به سطح یک قدرت معین تقلیل میدهد. در سطح پراتیک، این جریان گرفتار منطق «انتخاب میان بد و بدتر» است. آنان می گویند چون آمریکا خطر عاجل است، باید جانب روسیه، چین یا جمهوری اسلامی را گرفت. این دقیقن همان منطق بورژوایی است که پرولتاریا را پشت سر یکی از جناح های سرمایه داری می کشاند و امکان سازمانیابی مستقل او را نابود میسازد. در حالی که سنت انقلابی مارکسیستی بر شکست بورژوازی «خودی» و ایستادن مستقل علیه هر دو بلوک ارتجاعی تأکید دارد. همانطور که لنین در ۱۹۱۵ نوشت، پرولتاریا باید در جنگهای امپریالیستی شعار شکست بورژوازی خودی را طرح کند، نه آنکه با اتکا به دشمنِ دشمن، از یک بلوک بورژوایی حمایت کند. به همین اعتبار، «چپ محور مقاومت» نه چپ است و نه ضد امپریالیست، آنها زائدهای ایدئولوژیک برای مشروعیت بخشی به جمهوری اسلامی و متحدان منطقهای آن هستند، و در سطح جهانی در جبهۀ امپریالیسم روسی-چینی قرار میگیرند. نقش واقعیشان در جنبش کارگری، انحراف و گمراه سازی است، زیرا به جای سازمانیابی مستقل طبقه کارگر علیه تمام بلوک های امپریالیستی و ارتجاع مذهبی-بورژوایی، او را به پیاده نظام یکی از آنها بدل میکنند. از منظر مارکسیسم انقلابی، ضدیت با امپریالیسم زمانی معنا دارد که همراه با استقلال سیاسی و سازمانی پرولتاریا در برابر تمام بلوکهای امپریالیستی و ارتجاعی باشد. همانطورر که لنین در سال ۱۹۱۵ تأکید کرد: «شعار ما نه دفاع از میهن در این جنگ امپریالیستی، بلکه شکست بورژوازی خودی است.» این اصل امروز نیز کاملن معتبر است. پرولتاریای ایران و منطقه نه باید به جبههٔ آمریکا و ناتو کشیده شود، و نه به جبههٔ جمهوری اسلامی و امپریالیسم روسی-چینی، هر دو دشمن اند و هر دو باید افشا و با آنها مبارزه شود.
با تمرکز بر خاستگاه چپ محور مقاومتی در ایران، باید در چند سطح بررسی کرد. نخست، در شرایط تحمیل شده تاریخی چپ ایران پس از انقلاب ۵۷، جمهوری اسلامی از همان آغاز با سرکوب خونین نیروهای کمونیست و کارگری تلاش کرد هر صدای مستقل طبقهی کارگر را خاموش کند. بخشهایی از چپ، بطور مشخص حزب توده و سازمان فداییان اکثریت، با درک مکانیکی از تضاد جهانی، جمهوری اسلامی را «ضد امپریالیست» معرفی کردند و به این ترتیب عملن در خدمت بورژوازی اسلامی قرار گرفتند. این خط به عنوان یک سنت باقی ماند و امروز نیز در قالبی تازه، در دفاع از سیاستهای منطقه ای جمهوری اسلامی، بازتولید شده است. دوم، این جریان بر زمینه ی گرایشات جهان سوم گرایانه و پوپولیسم دهههای ۶۰ و ۷۰ میلادی شکل گرفت. در آن زمان، مبارزات ملی-رهایی بخش در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین الهام بخش بسیاری از نیروهای چپ بود. اما این الهام گیری در بخش بزرگی از نیروهای چپ ایران با درکی طبقاتی و مارکسیستی پیوند نخورد. نتیجه این شد که ضدیت با آمریکا و اسرائیل، به عنوان قطبهای آشکار امپریالیسم، به تنها معیار تشخیص «پیشروی سیاسی» تبدیل شد. جمهوری اسلامی و متحدانش از این رویکرد بهره بردند تا خود را در لباس «مقاومت» عرضه کنند. از منظر این جریان، امپریالیسم به آمریکا و اسرائیل تقلیل مییابد. روسیه و چین به عنوان قدرتهای سرمایه داری جهانی از دایرهی امپریالیسم حذف می شوند، و جمهوری اسلامی به عنوان یک «سنگر مقاومت» معرفی میشود. تضاد طبقاتی درون کشورها و جنبشهای اجتماعی واقعی کارگران و زنان به حاشیه رانده میشوند. هر جنبش مردمی، اگر کوچک ترین زاویه ای با سیاستهای منطقه ای جمهوری اسلامی داشته باشد، به پروژهی غرب تقلیل پیدا می کند. قیام مردمی سوریه در ۲۰۱۱ نمونهی برجستهای است، جنبشی که ریشه در فقر، دیکتاتوری و نابرابری طبقاتی داشت، در نگاه این چپ به «فتنهی امپریالیسم» بدل شد و سرکوب خونین آن توسط اسد و میلیشیای وابسته به جمهوری اسلامی بهعنوان «دفاع از مقاومت» توجیه گردید. همین منطق در قبال خیزشهای عراق، لبنان، و ایران تکرار شد. خیزش دیماه ۹۶، قیام آبان ۹۸ و جنبش ژینا در ۱۴۰۱، در روایت این جریان نه به عنوان لحظات سرنوشت ساز و گِره ی در روند تاریخی مبارزات کارگران، زحمتکشان و اقشار فرودست جامعه، و نه در امتداد بیش از پنج دهه پیکار طبقاتی و انقلابی مردم کردستان علیه حاکمیت سرمایهداری اسلامی ایران فهمیده و بازنمایی شدند؛ بلکه عامدانه با تحریفی بورژوایی و امپریالیسم محور، همچون پروژهها و ابزارهایی غربی برای تضعیف جمهوری اسلامی معرفی گردیدند. این تقلیل گرایی آگاهانه، در حقیقت تلاشی است برای خلع سلاح نظری و سیاسی جنبشهای تودهای، تحریف مضمون طبقاتی و انقلابی آنها، و جایگزین کردن آن با روایتی که اعتراضات تودهای را به بازیچهی قدرتهای جهانی تقلیل میدهد.
منطق «چپ محور مقاومت» بر یک ساده سازی مکانیکی از جهان سرمایهداری استوار است. در این نگاه، سرمایهداری جهانی به دو قطب «هژمونیک» و «ضدهژمونیک» کاهش مییابد؛ دوگانهای که هیچ نسبتی با تحلیل ماتریالیستی-تاریخی ندارد و در عمل به پوششی برای تطهیر دولتهای ارتجاعی بدل میشود. در چارچوب این دیدگاه، هر دولتی که با آمریکا در تضاد باشد، خود به خود «ضدامپریالیست» معرفی میشود؛ فارغ از آنکه همان دولت، در ذات و عمل، یک دولت سرمایه داری سرکوبگر است. لنین دقیقاً در برابر چنین تحریفاتی هشدار میداد و مینوشت: «امپریالیسم چیزی جز مرحله ای مشخص از سرمایه داری نیست» بنابراین مخالفت یک دولت سرمایه داری با بلوک غرب، آن را نه بیرون از دایره امپریالیسم، بلکه درون همان منطق رقابت قدرتهای امپریالیستی قرار میدهد. بر اساس این منطق، جمهوری اسلامی، روسیه و چین در قاموس محور مقاومت به «جبهه ضدهژمونیک» ارتقا مییابند، و هر جنبش مردمی علیه این دولتها، از کردستان گرفته تا قیامهای سراسری، برچسب «پروژهی غرب» میخورد. کارگرانی که برای دستمزدشان اعتصاب میکنند، معلمانی که برای نان و آزادی به خیابان میآیند، زنان و جوانانی که علیه تبعیض و ستم مبارزه میکنند، همه در نگاه این جریان «اغتشاشگر» و «ابزار دشمن» نامیده میشوند. در مقابل، نیروهای ارتجاعی و مذهبی مانند حزب الله، حماس یا شبه نظامیان جمهوری اسلامی، بهعنوان «قهرمانان ضد امپریالیسم» ستایش میشوند. این وارونگی نشان میدهد که مسئله واقعی، مبارزه با امپریالیسم نیست، بلکه دفاع از بلوک های قدرت ارتجاعی در برابر رقبا است. قیام مردمی سوریه در ۲۰۱۱ نمونه ای بارز است: جنبشی ریشهدار در فقر، دیکتاتوری و نابرابری طبقاتی، در نگاه این چپ، «فتنهی امپریالیسم» نام گرفت و سرکوب خونین آن توسط اسد و میلیشیای وابسته به جمهوری اسلامی، «دفاع از مقاومت» خوانده شد. همین منطق در قبال خیزشهای عراق، لبنان، و ایران (خیزش دیماه ۹۶، قیام آبان ۹۸ و جنبش ژینا در ۱۴۰۱) نیز تکرار شد.
در مواجهه با مسئله ستم ملی نیز همین منطق دوگانه حاکم است. مبارزهی کاناکیها علیه استعمار فرانسه، «استقلالطلبی مترقی» خوانده میشود، زیرا به زیان متحد آمریکا است. اما وقتی مردم کردستان و مناطق کُردنشین یا مردم بلوچستان علیه سرکوب جمهوری اسلامی مقاومت میکنند، همان مقاومت دیرینه «تجزیه طلبی» یا «اختلاف افکنی مذهبی» نام می گیرد. حق تعیین سرنوشت مردمان تحت ستم ملی، قربانی دفاع کورکورانه از تمامیت ارضی رژیمهای ارتجاعی میشود. در اینجا دیگر تفاوتی میان چپ محور مقاومت، ملی گرایان تمامیت خواه و سلطنت طلب باقی نمیماند؛ هر سه، تحت پرچم «حفظ تمامیت ارضی»، علیه مردم تحت ستم متحد میشوند. این جریان در برخورد با مبارزات طبقاتی نیز چهره واقعی خود را نشان میدهد. اعتصابات کارگران یا اعتراضات بازنشستگان در فرانسه «جنبش طبقاتی» توصیف میشود، اما همان اعتراضات در ایران «آشوب» و «خرابکاری» نامیده میشوند. آنان زبان بازجویان جمهوری اسلامی را با نقاب «چپ ضد امپریالیست» تکرار میکنند. در خیزش انقلابی ۱۴۰۱ این وارونگی به اوج رسید: قتل ژینا امینی با وقاحت «فوت تراژیک» خوانده شد و قیام میلیونها انسان به خاطر آزادی و برابری «پروژه دشمنان» اعلام گردید. زنان شجاعی که به حجاب اجباری نه گفتند، تحقیر شدند و مطالبه رهاییشان به «بلوای برهنگی» تقلیل یافت. در قاموس محور مقاومت، حجاب اجباری نه ابزار سرکوب، بلکه «نماد مقاومت فرهنگی علیه غرب» معرفی شد.
سخن آخر
در این دورهٔ تاریخی، وظیفهٔ چپ متحزب و فعالین اجتماعی، در پیوند ارگانیک میان چپ متحزب و رهبران میدانی جنبشهای اجتماعی داخل ایران، از کارگران و معلمان گرفته تا بازنشستگان، پرستاران و جنبش زنان، حفظ استقلال سیاسی و طبقاتی و نقد همه جانبهٔ نظام سرمایهداری جهانی و بلوکهای امپریالیستی است، بدون کوچک ترین وابستگی به قدرتهای امپریالیستی یا نیروهای ارتجاعی منطقهای، بر همین اساس این وظیفه مستلزم تقویت آلترناتیو سوسیالیستی و کمونیستی، حمایت و ارتقاء ارتباط مستمر میان رهبران میدانی اعتراضات و اعتصابات با یکدیگر و با بخشهای سازمان یافتهٔ چپ متحزب است، به گونهای که امکان گسترش آگاهی طبقاتی و سازمانیابی مستقل فراهم شود. فعالین لازم است از هرگونه انحراف و سکتاریسم به سمت سیاستهای کوتاه مدت، ارتجاعی یا توهمی پرهیز کنند و ظرفیت افشای اقدامات و منطق چپ محور مقاومت را ارتقا دهند. بدون شک پیوند ارگانیک میان رهبران میدانی چپ اجتماعی و چپ متحزب مانع گرفتار شدن به منطق «انتخاب میان بد و بدتر» و توهمات تحلیلی ناشی از چپ محور مقاومت در مواجهه با امپریالیسم میشود. تنها با اتکا به نیروی مادی و عینی جنبشهای اجتماعی جامعهٔ کارگری، که پتانسیل و زمینهٔ سازمانیابی در سطح سراسری و ارتباط و پیوند رهبران و سازماندهندگان این اعتراضات را داراست، می توان چشمانداز پیش انقلابی و قابل اتکایی برای سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی ترسیم، و مسیر پس از آن را محقق کرد. همکاری فعال و مستمر میان رهبران میدانی و بخشهای متحزب، پایهای محکم برای تقویت آلترناتیو سوسیالیستی و ضد امپریالیستی واقعی فراهم میکند و توان مبارزهٔ طبقاتی مستقل و آگاهانهٔ جامعهٔ کارگری را به طور چشمگیر تقویت مینماید.
سپتامبر ۲۰۲۵