چشمها هنوز به افقاند! ایران، پس از هشتاد روز سکوت، ترس و انتظار
پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
م – ک

شاید عجیب باشد
همهٔ کارهای روزمره هنوز سر جای خودشان هستند.
صبح از خواب بیدار میشوی.
پیادهروی میروی.
چند صفحه کتاب میخوانی.
برای گربههای بیرون غذا میگذاری.
با چند نفر سلام و علیک میکنی.
قبضها را پرداخت میکنی.
چای می نوشی !
گاهی حتی لبخند هم میزنی.
از بیرون، زندگی ادامه دارد.
اما از درون…
از درون انگار چیزی خاموش شده است.
بعد از آن همه روزِ اضطراب، خبر، نگرانی، بیخبری و قطع ارتباط با جهان؛
بعد از هفتهها زندگی میان شایعه و ترس و انتظار؛
بعد از آتشبسی که قرار بود آرامش بیاورد؛
ناگهان آدم میفهمد آرامش همیشه شبیه شادی نیست.
گاهی آرامش فقط خستگیِ بعد از طوفان است.
گاهی آدم آنقدر در حالت آمادهباش زندگی کرده که حتی وقتی صدای انفجارها خاموش میشود، روحش هنوز در پناهگاه مانده است.
برای همین است که به افق نگاه میکند و چیزی نمیبیند.
نه به این دلیل که افقی وجود ندارد؛
بلکه چون چشمها هنوز از دود و گرد و غبار روزهای گذشته پر است.
این روزها حال بسیاری از ایرانیان شبیه همین است.
نه کاملاً ناامیدند،
نه واقعاً امیدوار.
کارهایشان را انجام میدهند.
زندگی را به دوش میکشند.
به دیگران کمک میکنند.
پیگیرند.
مقاومت میکنند.
اما در اعماق وجودشان،
جایی که روزی رؤیا زندگی میکرد،
سکوتی سنگین نشسته است.
و شاید شجاعت واقعی همین باشد.
اینکه انسان، حتی وقتی درونش خالی شده،
هنوز به گربهای غذا بدهد.
هنوز کتابی را باز کند.
هنوز قدمی در خیابان بزند.
هنوز با آدمی سلام کند.
هنوز به افق نگاه کند؛
حتی وقتی مطمئن نیست چیزی در آن سوی افق انتظارش را میکشد یا نه.
شاید امید همیشه آن احساس بزرگ و درخشان نباشد که در کتابها مینویسند.
شاید گاهی امید فقط همین باشد:
اینکه با وجود خالی بودنِ درون،
فردا صبح باز هم از جا بلند شوی،
کفشهایت را بپوشی،
و یک بار دیگر
به سمت افق قدم برداری.
م – ک
۱/۶/۲۰۲۶
