پیوند ارگانیک؛ حلقهی مفقودهی تدارک انقلاب: «تودهها قیام میکنند؛ آیا پیشروان آمادهاند؟»
جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵
نیما مهاجر

اگر بخواهیم از تدارک انقلاب حرف بزنیم، قبل از هر چیز باید تکلیف خودمان را با یک واقعیت روشن کنیم: انقلاب با آرزو، با اعلام موضع، با صدور بیانیه و حتی با داشتن یک برنامهی درست به وجود نمیآید. انقلاب به نیروی اجتماعی نیاز دارد، به طبقهای که منافع مادی و تاریخیاش او را به میدان مبارزه میکشاند و به پیشروانی نیاز دارد که بتوانند در دل همین مبارزات، تجربهی پراکندهی تودهها را به آگاهی و سازمان تبدیل کنند. به همین دلیل وقتی از دو بازوی اصلی انقلاب، یعنی طبقهی انقلابی و پیشروان انقلابی حرف میزنیم، مسئله فقط این نیست که هر کدام از این دو بازو به تنهایی وجود داشته باشند؛ مسئلهی اساسیتر آن است که این دو بازو چگونه با یکدیگر رابطه برقرار میکنند، چگونه بر یکدیگر تأثیر میگذارند و چگونه از طریق یک رابطهی زنده و ارگانیک به نیرویی واحد برای پیشبرد مبارزه تبدیل میشوند. در این متن بر رابطهی دیالکتیکی و ارگانیک میان پیشروان انقلابی و طبقهی انقلابی تأکید میورزیم؛ رابطهای که در آن حزب و پیشروان نه بیرون از جنبش تودهای، بلکه در ارتباط زنده با آن، از تجربهی مبارزات واقعی کارگران میآموزند و این تجربه را در قالب سیاست و برنامهی مبارزاتی جمعبندی میکنند.
«پیوند ارگانیک» اما نباید به یک عبارت زیبا و بیمحتوا تبدیل شود که هرجا خواستیم از رابطهی حزب با تودهها حرف بزنیم آن را تکرار کنیم. اگر این رابطه واقعاً ارگانیک است، باید بتوانیم نشانههای مادی و عینی آن را در زندگی و مبارزهی مردم نشان دهیم. باید بتوانیم بگوییم این رابطه در کارخانه چگونه خودش را نشان میدهد، در یک محلهی کارگری چگونه شکل میگیرد، در مبارزه برای دستمزد و امنیت شغلی چه نقشی دارد، در اعتصاب چگونه عمل میکند و در یک تندپیچ سیاسی چگونه به تودهها امکان میدهد که از یک اعتراض پراکنده به نیرویی سازمانیافته تبدیل شوند. برای روشن شدن مسئله از مثال اندامهای یک بدن زنده کمک میگیریم. بدن زنده فقط مجموعهای از اندامهایی نیست که اتفاقاً کنار یکدیگر قرار گرفتهاند. هر اندام باید زنده باشد، کارکرد خود را انجام دهد و در عین حال از طریق رابطهای متقابل با سایر اندامها به حیات و عملکرد کل بدن کمک کند. قلبی که از کار افتاده باشد نمیتواند صرفاً به دلیل آنکه زمانی جزئی از بدن بوده، همچنان کارکرد خود را حفظ کند؛ دستی که از بدن جدا شده باشد نیز هرچقدر سالم باشد، دیگر نمیتواند وظیفهای را که در ارتباط با کل بدن بر عهده داشته انجام دهد. در مورد انقلاب نیز نمیتوان گفت تودهها یک بازو و پیشروان بازوی دیگر، پس پیوند ارگانیک برقرار است. باید هر دو اندام زنده و آمادهی عمل باشند و میان آنها رابطهای واقعی، مستمر و متقابل وجود داشته باشد. این همان نقطهای است که باید از خودمان بپرسیم: اگر یک اندام در ابعاد میلیونی بارها به میدان آمده، هزینه داده، خون داده و در برابر سرکوب ایستاده است، اما اندام دیگر هنوز نتوانسته آمادگی تشکیلاتی و سازمانی لازم را برای دخالتگری مؤثر ایجاد کند، آیا واقعاً میتوان از پیوند ارگانیک این دو اندام سخن گفت؟ آیا میتوان از رابطهی ارگانیک دو بازو سخن گفت که یکی از آنها بارها بصورت زنده و ارگانیک به حرکت درمیآید، اما دیگری مانند یک دست مصنوعی حضور دارد و فقط شکل و شمایل بازو را به نمایش درمیآورد.
در یک طرف این رابطه، تودههای کارگر و زحمتکش قرار دارند که در یک دههی گذشته بارها زنده بودن خود را با پراتیک خود نشان دادهاند. دیماه ۹۶ فقط یک اعتراض اقتصادی نبود؛ آبان ۹۸ فقط واکنشی به افزایش قیمت بنزین نبود؛ خیزش انقلابی ژینا نیز فقط یک اعتراض محدود به یک موضوع مشخص نبود. این خیزشها هرکدام در شرایطی متفاوت و با ترکیب اجتماعی و شعارهای متفاوت شکل گرفتند، اما همهی آنها یک واقعیت مشترک را نشان دادند: در اعماق جامعه، نیروی عظیمی از نارضایتی، خشم، اعتراض و آمادگی برای مبارزه انباشته شده است. در آبان ۹۸ هزار و پانصد نفر به دست حاکمیت به قتل رسیدند. در خیزش انقلابی زن زندگی آزادی صدها نفر جانباختند و هزاران نفر با آسیبهای چشمی و جسمی مواجه شدند. و بالاخره در دیماه ۱۴۰۴ تودههای کارد به استخوان رسیده توسط دوبازوی فاشیستی جمهوری اسلامی و سلطنتطلبان به قتلگاه هدایت شدند و قتل و عامی در ابعادی نسلکشی به وقوع پیوست.
این رقمها را نباید فقط به عنوان یک آمار در کنار سایر آمارها دید؛ پشت هر یک از این اعداد انسانی ایستاده است که خانوادهای داشته، زندگیای داشته و در نقطهای از این جامعه برای اعتراض به شرایطی که دیگر تحملپذیر نبوده به میدان آمده است. مسئله دیگر فقط نارضایتی از یک تصمیم حکومتی نیست؛ مسئله شکافی عمیقتر میان جامعه و نظم سیاسی موجود است. بنابراین اگر قرار باشد از «اندام تودهای» انقلاب حرف بزنیم، دیگر نمیتوان این اندام را غیرفعال، بیتفاوت و ناآماده تصور کرد. این اندام در میدان بوده است؛ سؤال واقعی این است که اندام دیگر، یعنی پیشروان، در چه وضعیتی قرار داشتهاند. تجربه به ما میگوید که تودهها میتوانند بسیار سریعتر از سازمانهای سیاسی حرکت کنند.
اینجا لازم است یک وارونگی مهم را کنار بگذاریم. سالهاست هرگاه درباره ضعف جنبش انقلابی حرف میزنیم، بخشی از توضیح را به ناآگاهی، پراکندگی یا سازماننیافتگی تودهها نسبت میدهیم. البته این واقعیتها وجود دارند و نمیتوان آنها را انکار کرد، اما پرسش انقلابی این نیست که فقط چرا تودهها هنوز سازمانیافته نیستند؛ باید پرسید پیشروان برای سازمانیافتن تودهها چه کردهاند؟ اگر کارگر در یک کارخانه برای دستمزد معوقه، قرارداد موقت، ناامنی شغلی یا شرایط غیرانسانی کار اعتراض میکند و پس از چند روز اعتراض سرکوب میشود، آیا وظیفهی پیشرو فقط این است که خبر اعتراض را منتشر کند و اعلام همبستگی بدهد؟ اگر بازنشستگان ماهها در خیابان تجمع میکنند، اگر معلمان برای حقوق و منزلت اجتماعی خود بارها اعتراض میکنند، اگر کارگران پروژهای و پیمانی برای شرایط کار و دستمزد دست از کار میکشند، اگر مردم محلات فرودست برای آب، برق، نان و مسکن اعتراض میکنند، آیا وظیفهی پیشرو فقط مشاهده و تفسیر این مبارزات است؟ خیر. وظیفهی پیشرو دخالتگری آگاهانه در همین مبارزات، کمک به سازمانیابی، جمعبندی تجربهها، پرورش عناصر پیشرو و پیوند دادن مبارزات پراکنده به یکدیگر است. در غیر این صورت، آنچه داریم شاید ارتباط باشد، شاید تماس باشد، شاید حتی حضور فردی باشد، اما هنوز نمیتوان با اطمینان گفت یک پیوند ارگانیک و پایدار میان پیشروان و بدنهی تودهای ساخته شده است.
پیوند ارگانیک از تماس شروع میشود اما به تماس ختم نمیشود. ممکن است یک فعال سیاسی دهها کارگر را بشناسد، شماره تلفن آنها را داشته باشد، در یک کانال مجازی با آنها در ارتباط باشد و هر روز اخبار مبارزات کارگری را دنبال کند؛ اما اگر این ارتباط نتواند به یک رابطهی اجتماعی و مبارزاتی پایدار تبدیل شود، هنوز در سطح تماس باقی ماندهایم. پیوند زمانی عمیقتر میشود که پیشرو در زندگی واقعی توده حضور داشته باشد، مسئلهی واقعی او را بشناسد، در مبارزهی او دخالت کند، در کنار او تجربه بیاموزد و به او کمک کند که از مبارزهی فردی به مبارزهی جمعی برسد. کارگری که برای دریافت دستمزد عقبافتادهی خود اعتراض میکند، هنوز ممکن است مسئله را صرفاً مسئلهی شخصی خودش بداند؛ کار سازمانده این است که نشان دهد دهها کارگر دیگر نیز همین مسئله را دارند و بنابراین مشکل دیگر یک مشکل شخصی نیست، بلکه یک مسئلهی جمعی است که راهحل جمعی میطلبد. وقتی چند کارگر دور هم جمع میشوند، دربارهی مشکل مشترکشان حرف میزنند، نماینده انتخاب میکنند، خواستهی مشخص تنظیم میکنند، راههای پیگیری را بررسی میکنند و برای رسیدن به خواستهی خود اقدام جمعی انجام میدهند، آنجا است که از سطح نارضایتی فردی وارد عرصهی مبارزهی سازمانیافته شدهایم. همین فرایند است که باید صدها بار و هزاران بار در محل کار و زندگی طبقه تکرار شود تا از دل آن پیشروان جدید سربرآورند.
از همین زاویه است که باید مسئلهی تبلیغ و ترویج را نیز فهمید. تبلیغ اگر از زندگی واقعی تودهها جدا شود، به تکرار اصول کلی تبدیل میشود؛ و ترویج اگر به مبارزهی واقعی وصل نباشد، به آموزش انتزاعی تبدیل خواهد شد. وقتی کارگری نگران اجارهی خانه، دستمزد عقبافتاده، اخراج یا هزینهی درمان فرزندش است، نمیتوان بدون توجه به همین واقعیت از او خواست که ابتدا مجموعهای از مفاهیم نظری را بیاموزد و بعد وارد مبارزه شود. باید از همان مسئلهای شروع کرد که در زندگی او وجود دارد، نشان داد که ریشهی این مسئله چیست، تجربهی او را با تجربهی دیگران پیوند زد و از دل مبارزهی روزمره راهی برای ارتقای آگاهی و سازمانیابی پیدا کرد. این همان چیزی است که در تجربهی کار حزبی و کار تودهای باید به شکل یک رابطهی رفت و برگشتی دیده شود: تجربهی مبارزه از پایین جمع میشود، در میان پیشروان مورد بررسی قرار میگیرد، به سیاست و رهنمود عملی تبدیل میشود، در پراتیک آزمایش میشود و دوباره نتیجهی آن به تشکیلات و بدنهی مبارزاتی برمیگردد.
در واقع رهنمودهای حزبی باید محصول تجربهی مبارزات واقعی کارگران باشند و پس از ورود به پراتیک دوباره مورد ارزیابی قرار گیرند تا کمبودها برطرف و سیاستها تدقیق شوند.
این رابطه بنابراین یک رابطهی یکطرفه نیست. پیشروان قرار نیست از بالا نسخهای آماده کنند و آن را به میان مردم ببرند. تودهها نیز فقط دریافتکنندهی سیاست و رهنمود نیستند. پیشروان از مبارزهی تودهها میآموزند؛ از نحوهی برخورد مردم با یک مسئله، از مطالبات واقعی آنها، از تجربهی شکستها و پیروزیها، از اشتباهات و ابتکارات آنها و از شرایطی که در هر مرحله امکان پیشروی یا عقبنشینی را تعیین میکند. اگر پیشروان نتوانند از این تجربهها بیاموزند، بهتدریج از واقعیت جدا خواهند شد. از سوی دیگر، اگر تودهها در مبارزهی خود نتوانند به عناصر آگاه و سازماندهای دست پیدا کنند که تجربهی پراکندهی آنها را جمعبندی کنند، بارها مجبور خواهند شد یک مسیر را از ابتدا طی کنند و برای هر قدم هزینهی سنگینی بپردازند. بنابراین پیوند ارگانیک هم برای پیشروان ضرورت دارد و هم برای تودهها؛ پیشرو بدون توده به محفل و فرقه تبدیل میشود و توده بدون پیشرو سازمانیافته بارها میتواند وارد میدان شود، هزینه بدهد و در نهایت بدون آنکه نیروی سیاسی متناسب با قدرت اجتماعی خود ساخته باشد، عقب رانده شود.
در اینجا مسئلهی خودانگیختگی نیز باید درست فهمیده شود. خودانگیختگی تودهها یک ضعف صرف نیست؛ خودانگیختگی یکی از سرچشمههای مهم حرکت اجتماعی است. هیچ حزب و سازمانی نمیتواند میلیونها انسان را با فرمان وارد میدان کند. گاهی یک افزایش قیمت، یک قتل، یک اعتصاب، یک حادثه یا یک تصمیم حکومتی به جرقهای تبدیل میشود که خشم انباشته را آزاد میکند. اما خودانگیختگی نمیتواند جای سازمانیابی را بگیرد. تودهها ممکن است در چند روز به حرکت درآیند، در حالی که ساختن اعتماد، شبکه، کادر و تجربهی جمعی سالها زمان میبرد. به همین دلیل اگر پیش از لحظهی انفجار اجتماعی کاری برای ایجاد این ظرفیت نکرده باشیم، نمیتوانیم انتظار داشته باشیم در همان چند روزی که جامعه به جوش آمده است، تمام کمبودهای سازمانی خود را جبران کنیم. این همان معنای تدارک انقلاب است: ساختن چیزی که باید پیش از لحظهی تعیینکننده ساخته شده باشد.
تجربهی آبان ۹۸ از همین نظر آموزنده است. افزایش قیمت بنزین جرقهی اعتراض بود، اما اعتراض به سرعت از یک مطالبهی اقتصادی مشخص عبور کرد و به اعتراض سیاسی علیه کلیت شرایط موجود تبدیل شد. سرکوب بسیار سنگین نشان داد که یکی از استراتژیهای مهم بقای جمهوری اسلامی، سرکوب حداکثری و وارد کردن شوک بزرگ و هولناک به صفوف معترضان است. اما از زاویهی دیگری نیز باید به این تجربه نگاه کرد: هنگامی که تودهها در مقیاسی وسیع و با سرعتی زیاد وارد میدان میشوند، فاصلهی میان سرعت حرکت جامعه و سرعت سازمانیابی نیروهای سیاسی میتواند به یک شکاف تعیینکننده تبدیل شود. بارها دیدهایم که در چنین شرایطی پیشروان هاج و واج میمانند و خیلی با تعلل و تاخیر به فکر دخالتگری میافتند.
از این لحاظ خیزش ژینا کارنامهی قابل قبولتری دارد. زنان و جوانان، دانشجویان و دانشآموزان، مردم شهرهای بزرگ و کوچک و بخشهایی از کارگران و کارکنان صنایع مختلف وارد میدان شدند و شعارها و اشکال مبارزهی متنوعی را به وجود آوردند. در کنار این، اعتراضات و اعتصابات کارگری در بخشهای مختلف اقتصاد ادامه داشت. حتی تشکلها و سازمانهای مخفی و نیمه علنی بوجود آمد. اما این تجربه هم کافی نبود. مسئله این است که این سازمانیابیها در چه سطحی بودند و آیا توانستند یک نیروی سراسری و پایدار برای تغییر توازن قوا ایجاد کنند یا نه. آیا پیشروان توانستند این تجربه را ارتقا دهند و ظرفیتها را برای پیشبرد مبارزات آینده گسترش دهند؟ همینجا است که باید دوباره به مسئلهی پیشروان برگردیم: اگر تودهها وارد میدان شدهاند، اما مراکز بزرگ تولید، صنایع مادر و بخشهای تعیینکنندهی طبقه در مقیاسی که بتواند توازن قوا را به شکل بنیادی تغییر دهد وارد مبارزه نشدهاند، نباید فقط از خود کارگران سؤال کنیم که چرا چنین نکردند؛ باید از خودمان نیز بپرسیم در سالهای پیش از خیزش چه مقدار کار سازماندهی، تربیت کادر و ایجاد پیوندهای پایدار در این مراکز انجام دادهایم.
تدارک انقلاب؛ و ضرورت ساختن هزاران پیشرو پیش از لحظهی انفجار
این مسئله در شرایط اقتصادی امروز اهمیت بیشتری پیدا میکند. وضعیت گرانی مواد غذایی و تشدید گرسنگی زمینههای عینی طغیان اجتماعی و شورش گرسنگان را بوجود آورده است. پرسش مرکزی وجود فقر و گرسنگی یا تحلیل شرایط اقتصادی نیست، اکنون باید میزان آمادگی پیشروان سوسیالیست برای سازماندهی و تأثیرگذاری بر چنین خیزشی را بررسی کرد.
وقتی اکثریت قاطع طبقهی کارگر و زحمتکشان غیرپرولتری زیر فشار فزایندهی هزینهی زندگی قرار دارند، آیا نیروی پیشرو باید منتظر بماند تا انفجار اجتماعی رخ دهد و سپس به فکر سازماندهی بیفتد؟ یا باید از همین امروز ظرفیت لازم را ایجاد کند؟ برای نشان دادن عمق بحران معیشتی دیگر نیازی به ارائهی ارقام و آمار نیست، مشاهدات عینی روزمره نمایانگر آن است که بخش بزرگی از درآمد خانواده صرف مسکن و غذا میشود. افزایش قیمت مواد غذایی مستقیماً به سقوط قدرت خرید و افزایش فشار بر خانوادههای کارگری و زحمتکش منجر شده است. در چنین شرایطی یک جرقهی حتی کوچک میتواند به سرعت به مسئلهای سیاسی تبدیل شود. با این حال فقر و گرسنگی به خودی خود انقلاب نمیسازند. بحران اقتصادی میتواند زمینهی انفجار اجتماعی را فراهم کند، اما نتیجهی سیاسی آن از پیش تعیین نشده است. در گذشته هم دیدهایم که ممکن است تودهها شورش کنند و توسط حکومت با قساوت تمام سرکوب شوند؛ ممکن است نیروهای فاشیست و فرصتطلبی مانند سلطنتطلبان نارضایتی آنها را به مسلخ ببرند؛ ممکن است یک خیزش را با اصلاحاتی محدود به بیراهه ببرند؛ ممکن است شکست بخورد؛ و ممکن است در شرایطی معین به یک تحول انقلابی گستردهتر راه باز کند. آنچه تعیینکننده است فقط شدت بحران نیست، بلکه آمادگی نیروهای اجتماعی و سیاسی برای استفاده از لحظهی تاریخی است. به همین دلیل «شورش گرسنگان» اگر قرار است یک مفهوم سیاسی جدی باشد، نباید به یک شعار هیجانانگیز تقلیل داده شود. باید بلافاصله سؤال بعدی را مطرح کرد: اگر چنین شورشی رخ داد، چه نیرویی در میان تودهها حضور دارد؟ چه کسانی میتوانند تجربهی آن را سازمان دهند؟ چه کسانی میتوانند مطالبات پراکنده را به خواستههای مشترک تبدیل کنند؟ چه کسانی میتوانند میان کارخانه و محله، میان کارگر رسمی و غیررسمی، میان کارگر شاغل و بیکار، میان مبارزات زنان و مبارزات طبقاتی، میان مبارزه برای نان و مبارزه برای قدرت سیاسی پیوند ایجاد کنند؟
هیچ راه میانبری وجود ندارد. بار دیگر به مفهوم «دو بازو» بازمیگردیم. اگر یکی از این دو بازو میلیونها نفر باشد اما بازوی دیگر پراکنده، کمتعداد، فاقد سازمان و فاقد ارتباط زنده با بدنهی اجتماعی باشد، نمیتوان انتظار داشت که صرفاً به دلیل عظمت نیروی تودهای، انقلاب به پیروزی برسد. برعکس، اگر پیشروان به سازمانی منسجم تبدیل شوند اما ارتباط زندهای با تودهها نداشته باشند، این سازمان هرچقدر هم از نظر نظری منسجم باشد، نمیتواند جای نیروی اجتماعی طبقه را بگیرد. بنابراین تدارک انقلاب نه صرفاً تدارک حزب است و نه صرفاً انتظار برای خیزش تودهها؛ تدارک انقلاب یعنی آماده کردن همزمان هر دو اندام و ساختن رابطهی ارگانیک میان آنها.
یکی از الزامات این کار، افزایش تعداد پیشروان سازمانده در میان تودههاست. برای آمدن بهار هزار گل باید از زمین بروید؛ برای پیروزی انقلاب نیز هزاران پیشرو باید از دل مبارزات کارگران و زحمتکشان سربرآورند. این پیشروان الزاماً چهرههای شناختهشدهی سیاسی نیستند. ممکن است یک کارگر ساده در یک کارگاه کوچک باشد که میان همکارانش اعتماد ایجاد کرده است؛ یک معلم باشد که در میان همکاران خود برای پیگیری یک مطالبه پیشقدم شده؛ یک پرستار باشد که توانسته همکارانش را برای دفاع از خواستهای مشترک گرد آورد؛ یک زن جوان در یک محلهی کارگری باشد که در جریان مبارزات محلهای دیگران به او اعتماد کردهاند؛ یا کارگری در یک مرکز صنعتی بزرگ که تجربهی اعتصاب و سازماندهی را در میان همکارانش منتقل میکند. مسئله این است که چنین انسانهایی نباید پس از پایان یک مبارزه ناپدید شوند. باید تجربهی آنها حفظ شود، ارتباط آنها با دیگر پیشروان گسترش یابد و خود آنها به کانونهایی برای رشد پیشروان جدید تبدیل شوند. اگر هر مبارزه چند پیشرو جدید بپروراند، هر شکست چند تجربهی قابل انتقال تولید کند و هر تشکل چند نیروی تازه برای مبارزه تربیت کند، آنوقت مبارزات روزمره به مدرسهی تدارک انقلاب تبدیل میشود. مسئله فقط تعداد پیشروان هم نیست، موضوع دخالت جمعی، مسئولانه و سازمانی و سازمانیافتهی پیشروان است.
از همین رو نباید سازماندهی را فقط به لحظهی اعتصاب یا اعتراض محدود کرد. سازماندهی در دورهی آرام نیز ادامه دارد. وقتی کارگری با همکار خود دربارهی دستمزد حرف میزند، وقتی چند نفر برای پیگیری یک خواستهی مشترک دور هم جمع میشوند، وقتی تجربهی یک مبارزهی موفق از یک مرکز کار به مرکز دیگری منتقل میشود، وقتی یک پیشرو یاد میگیرد چگونه اعتماد ایجاد کند و چگونه اختلافات درونی یک جمع را مدیریت کند، وقتی شکست یک اعتراض به جای فراموش شدن جمعبندی میشود، همهی اینها بخشی از تدارکاند. این کار شاید در ظاهر کوچک باشد، اما انقلاب از همین کارهای کوچک و پیوسته ظرفیتهای بزرگ خود را میسازد.
اما یک مسئلهی مهم دیگر نیز وجود دارد: پیشروان باید زبان تودهها را یاد بگیرند. اگر قرار است پیوند ارگانیک باشد، نباید تودهها را به مخاطبی انتزاعی تبدیل کنیم که هر زمان خواستیم برای او سخنرانی کنیم و هرچه در ذهن خود داریم بر سر او بریزیم. کافی نیست حرفی بزنیم که در آن اشتباه نظری وجود نداشته باشد؛ باید بتوانیم آن حرف را به گونهای بیان کنیم که در شرایط مشخص بر انسانهای مشخص اثر بگذارد. اگر کارگر نگران نان است، باید از نان حرف زد؛ اگر نگران قرارداد موقت است، باید از قرارداد موقت حرف زد؛ اگر مردم یک محله با بیآبی یا گرانی دست و پنجه نرم میکنند، باید از همان مسئله شروع کرد و نشان داد که این مسئله چگونه به مناسبات بزرگتر اقتصادی و سیاسی وصل است. این به معنای پایین آوردن سطح آگاهی نیست؛ برعکس، به معنای پیدا کردن نقطهی شروع واقعی برای ارتقای آگاهی است. تبلیغ زنده باید از واقعیت موجود زندگی مردم برخیزد و ترویج زنده باید از دل همین مبارزه، پیشروان جدید بسازد.
به همین دلیل حزب انقلابی اگر بخواهد واقعاً حزب طبقه باشد، نمیتواند فقط تولیدکنندهی تحلیل سیاسی باشد. باید محل جمعبندی تجربهی مبارزه نیز باشد. باید بتواند بفهمد چرا یک اقدام موفق شد و دیگری شکست خورد، چرا یک شعار در میان تودهها نفوذ کرد و شعار دیگری نه، چرا یک تاکتیک در یک منطقه جواب داد و در منطقهای دیگر نه. در یک کلام لازم است تحلیل مشخص از شرایط مشخص داشته باشیم. سیاست انقلابی نسخهی از پیش آمادهای نیست که یک بار نوشته شود و برای همهی شرایط به کار رود. سیاست باید از واقعیت مبارزه تغذیه کند، در پراتیک آزموده شود و بر اساس نتایج آن تدقیق شود. اگر پیشروان نتوانند این رابطهی دائمی میان نظریه و پراتیک را برقرار کنند، دیر یا زود از زندگی واقعی طبقه فاصله خواهند گرفت.
از این زاویه، مسئلهی مراکز بزرگ تولید و صنایع مادر نیز اهمیت ویژهای پیدا میکند. در خیزشهای سالهای گذشته بخشهایی از کارگران وارد مبارزه شدهاند، اما ورود هماهنگ و سراسری مراکز بزرگ صنعتی در مقیاسی که بتواند ماشین اقتصادی حکومت را فلج کند، به یک واقعیت پایدار تبدیل نشده است. پاسخ به این مسئله را نباید فقط در ضعف ارادهی کارگران جستوجو کرد. کارگری که میداند اعتصاب ممکن است به اخراج، بازداشت، ضربوشتم و از دست دادن تنها منبع درآمد خانوادهاش منجر شود، برای ورود به مبارزه نیازمند اعتماد، تشکل، تجربه و احساس قدرت جمعی است. این قدرت از کجا میآید؟ از سالها کار سازماندهی، از وجود پیشروان مورد اعتماد، از تشکلهای مبارزاتی و از پیوند میان مبارزات مختلف. بنابراین اگر امروز در بسیاری از مراکز بزرگ هنوز چنین ظرفیتی در حد لازم وجود ندارد، این باید به عنوان یک وظیفهی مشخص در برابر پیشروان قرار گیرد، نه به عنوان دلیلی برای سرزنش کارگر.
همین منطق دربارهی حاشیههای شهر نیز صادق است. اردوی کار و زحمت فقط کارگران کارخانههای بزرگ نیستند. میلیونها انسان در محلات فرودست زندگی میکنند که بخشی از آنها کارگر رسمی یا غیررسمیاند، بخشی بیکارند، بخشی دستفروش و راننده و کارگر ساختمانیاند و بخشی زنان و جوانانی هستند که نیروی کارشان یا استثمار میشود یا هنوز امکان فروش آن را پیدا نکردهاند. این بخش از جامعه بارها در خیزشهای سالهای گذشته نقش مهمی داشته است. بنابراین اگر پیشروان فقط به محل تولید نگاه کنند و محل زندگی تودهها را نبینند، بخشی از واقعیت طبقه را از دست دادهاند؛ و اگر فقط به محله نگاه کنند و رابطهی آن را با مراکز تولید، کار و استثمار نبینند، بخش دیگری از همان واقعیت را از دست خواهند داد. پیوند ارگانیک یعنی دیدن این دو به عنوان اجزای یک پیکر واحد: کارخانه و محله، دستمزد و اجاره، بیکاری و گرانی، نان و قدرت سیاسی.
در نهایت باید به پرسش اصلی بازگردیم. در یک دههی گذشته تودههای کارد به استخوان رسیده بارها به میدان آمدهاند. آنها با پراتیک خود نشان دادهاند که نسبت به سرنوشت خود بیتفاوت نیستند. هزینه دادهاند و در بسیاری موارد توانستهاند حکومت را وادار به عقبنشینیهایی کنند، اما هزینهی انسانی این مبارزات نیز سنگین بوده است. اکنون که بحران اقتصادی تشدید شده است و همه حتی سران حکومتی از موج جدید اعتراضات و شورشهای اجتماعی سخن میگویند، مسئله اساسی این نیست که تودهها را از قیام خودانگیخته منع کنیم.
باید به این سؤال پاسخ دهیم که آیا پیشروان سوسیالیست از امروز تا آن زمان توانستهاند خود را به نیرویی سازمانیافته و آماده تبدیل کنند؛ آیا توانستهاند در میان کارگران و زحمتکشان پیشروان بیشتری تربیت کنند؛ آیا توانستهاند مبارزات پراکنده را به هم مرتبط کنند؛ آیا توانستهاند میان محل کار و زندگی، میان مبارزات اقتصادی و سیاسی و میان بخشهای مختلف اردوی کار و زحمت پلهای پایدار ایجاد کنند؛ و آیا توانستهاند آن پیوند زنده و ارگانیکی را ایجاد کنند که در لحظهی تندپیچ تاریخی بتواند نیروی عظیم و خودانگیختهی تودهها را به نیرویی آگاه و سازمانیافته تبدیل کند؟
اگر پاسخ هنوز منفی یا ناکافی است، این واقعیت را نباید وارونه جلوه داد، ضعفها را با تحقیر قیام تودهها یا با شعار پنهان کرد. باید آن را به نقطهی شروع کار تبدیل کرد. ضعف پیشروان با سرزنش تودهها برطرف نمیشود. پراکندگی با صدور بیانیه از بین نمیرود. کمبود کادر با آرزو کردن جبران نمیشود. حزب انقلابی با چند فعال پراکنده ساخته نمیشود. پیوند ارگانیک نیز با تکرار خود واژهی «ارگانیک» ایجاد نمیشود. باید کار کرد؛ باید در میان تودهها بود؛ باید از مبارزات روزمره آغاز کرد؛ باید تشکلهای مبارزاتی را ساخت؛ باید پیشروان جدید تربیت کرد؛ باید تجربهها را جمعبندی کرد؛ باید اشتباهات را پذیرفت و اصلاح کرد؛ باید میان بخشهای مختلف اردوی کار و زحمت ارتباط برقرار کرد و باید پیش از آنکه تندپیچ تاریخی فرا برسد، نیرویی را آماده کرد که بتواند در آن تندپیچ دخالتگر باشد.
زیرا تودهها ممکن است دوباره به میدان بیایند؛ همانگونه که در یک دههی گذشته بارها آمدهاند. بحران اقتصادی، گرانی، فقر، بیکاری و فرسایش مداوم سطح زندگی میتواند زمینهی خیزشهای تازهای را فراهم کند. اما هیچکس نمیتواند تضمین کند که موج بعدی به پیروزی خواهد رسید. این بستگی دارد به اینکه چه نیروهایی در میدان حضور دارند، چه مقدار سازمان وجود دارد، چه مقدار آگاهی و تجربه در میان تودهها انباشته شده و پیشروان تا چه اندازه توانستهاند خود را برای چنین لحظهای آماده کنند. اگر تودهها دوباره وارد میدان شوند و ما همچنان با پیشروان پراکنده، کمتعداد و بیارتباط با بدنهی اجتماعی روبهرو باشیم، بار دیگر فاصلهی عظیمی میان نیروی تودهای و توان سازمانیافتهی سیاسی وجود خواهد داشت و هزینهی این فاصله را باز هم خود تودهها خواهند پرداخت. اما اگر از امروز این خلأ را جدی بگیریم، اگر تدارک انقلاب را از یک شعار به یک کار روزمره تبدیل کنیم، اگر صدها و هزاران پیشرو سازمانده در میان زحمتکشان سربرآورند و اگر رابطهی آنها با تودهها نه رابطهی موقت و مناسبتی، بلکه رابطهای زنده، متقابل و ارگانیک باشد، آنگاه هر مبارزهی امروز میتواند بخشی از آمادگی فردا را بسازد.
پس سؤال امروز دیگر این نیست که « تودهها چه هنگام برمیخیزند؟» آنها بارها بپاخواستهاند و باز هم قیام میکنند. سؤال واقعی این است: وقتی تودهها دوباره به میدان آمدند، پیشروان کجا ایستادهاند؟ آیا یک بار دیگر شاهد خیزشی خواهیم بود که میلیونها نفر را به حرکت درمیآورد اما نیروی سازمانیافتهای که بتواند این حرکت را به پیروزی برساند، به اندازهی آن آماده نیست؟ یا از همین امروز برای آن کار تاریخی که در برابر ما قرار دارد دست به کار میشویم؟ تدارک انقلاب چیزی جز آماده کردن هر دو بازو و ایجاد پیوند زنده میان آنها نیست؛ تودهی مبارز بدون پیشرو سازمانیافته نمیتواند تمام ظرفیت تاریخی خود را به کار گیرد و پیشرو سازمانیافته بدون توده نیز چیزی جز یک نیروی جداافتاده از زندگی واقعی جامعه نخواهد بود. انقلاب هنگامی میتواند به پیروزی برسد که این دو نیروی زنده در یک رابطهی متقابل، آگاهانه و ارگانیک به هم پیوند بخورند. این همان حلقهای است که اگر امروز برای ساختنش کار نکنیم، فردا در لحظهای که تاریخ با سرعت از برابر ما عبور میکند، دیگر فرصت ساختنش را نخواهیم داشت.
۲۵ شهریور ۱۴۰۵
