سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ | 15 - 09 - 2026

Communist party of iran

پایان یک‌دوره در روژآوا، کدام استراتژی به‌بن‌بست رسید؟


ناصر زمانی


آنچه امروز در روژآوا می‌بینیم، فقط پایان یک تجربه محلی در شمال و شرق سوریه نیست و نمی‌توان آن را تنها به تصمیم مظلوم عبدی، مواضع عبدالله اوجالان، فشار ترکیه یا تغییر سیاست آمریکا فروکاست. همه این عوامل نقش داشته‌اند، اما برای فهمیدن اینکه چرا کار به اینجا رسید باید روژآوا را در متن بحران وسیعتری دید که سراسر خاورمیانه و نظم جهانی را در بر گرفته است. جهان سرمایه‌داری سالها است وارد دوره‌ای از بی‌ثباتی عمیق شده است. نظم تک‌ قطبی پس از فروپاشی اتحاد شوروی فرسوده شده، رقابت میان قدرت‌های بزرگ شدت گرفته، جنگ‌ها و بحران‌های منطقه‌ای به میدان بازتقسیم نفوذ تبدیل شده‌اند و خاورمیانه بار دیگر در مرکز این کشمکش قرار گرفته است. آمریکا همچنان قدرتی تعیین‌ کننده است، اما با چین، روسیه و قدرت‌های منطقه‌ای روبه ‌رو است که هر کدام برای بازار، انرژی، مسیرهای ترانزیتی، منابع و حوزه نفوذ خود تلاش می‌کنند. در چنین وضعیتی، ائتلاف‌ها پایدار نیستند و دولت‌ها بنا بر منافع خود شریک دیروز را کنار می‌گذارند و با دشمن دیروز وارد معامله می‌شوند. همین واقعیت برای فهم سرنوشت روژآوا و نقد رئال‌ پولیتیک بورژوایی اهمیت اساسی دارد.‏



خاورمیانه فقط به دلیل منابع عظیم نفت و گاز اهمیت ندارد؛ موقعیت آن در اتصال اروپا، آسیا و آفریقا و قرار گرفتن مسیرهای مهم تجارت و انتقال انرژی در آن، این منطقه را به یکی از گره‌گاه‌های اصلی رقابت جهانی تبدیل کرده است. جنگ غزه، بحران لبنان، رویارویی جمهوری اسلامی و اسرائیل، تضعیف موقعیت منطقه‌ای جمهوری اسلامی، سقوط رژیم بشار اسد، عقب‌ نشینی نسبی روسیه در سوریه، افزایش نفوذ ترکیه و مسئله کردستان را نمی‌توان پرونده‌هایی جدا از هم دانست. سقوط اسد در دسامبر ۲۰۲۴ یکی از نقاط عطف این روند بود. با کنار رفتن او، یکی از حلقه‌های اصلی نفوذ منطقه‌ای جمهوری اسلامی از هم گسست و موقعیت روسیه در سوریه محدودتر شد. نیروهای اسلامگرای تندرو به رهبری هیئت تحریر شام، جریانی برآمده از سنت جهادگرایی سلفی که سابقه آن به جبهه‌النصره و القاعده در سوریه بازمی‌گردد، قدرت مرکزی را در دمشق در دست گرفتند. اما تثبیت دولت جدید را نمی‌توان فقط نتیجه پیشروی نظامی این نیروها دانست. قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی نیز به سرعت خود را با آرایش تازه وفق دادند و برای شکل دادن به نظم پس از اسد وارد میدان شدند.‏

چرخش سیاست آمریکا در قبال احمد الشرع نمونه روشنی از همین واقعیت است. دولت آمریکا در ۱۷ دسامبر ۲۰۲۴ هنوز جایزه ۱۰ میلیون دلاری تعیین ‌شده برای اطلاعات منجر به شناسایی یا دستگیری ابومحمد الجولانی، نام پیشین احمد الشرع، را معتبر می‌دانست. تنها سه روز بعد، پس از دیدار مستقیم مقام‌های آمریکایی با او در دمشق، باربارا لیف اعلام کرد واشنگتن دیگر این جایزه را دنبال نخواهد کرد و این تصمیم را در ارتباط با آغاز گفت‌وگوی سیاسی با هیئت تحریر شام توضیح داد (۱). چند ماه بعد، دونالد ترامپ در مه ۲۰۲۵ با احمد الشرع در ریاض دیدار کرد و دولت آمریکا مسیر رفع بخش بزرگی از تحریم‌های سوریه را گشود. فرمان اجرایی ۳۰ ژوئن ۲۰۲۵ کاخ سفید از «اقدامات مثبت دولت جدید سوریه تحت ریاست احمد الشرع» سخن گفت، برنامه تحریم‌های سوریه را لغو کرد و دستور اقدام و بازبینی در مورد تعیین هیئت تحریر شام و خود الشرع در فهرست‌های تروریستی آمریکا را صادر کرد (۲). بنابراین دقیق نیست گفته شود آمریکا به تنهایی احمد الشرع را به قدرت رساند، اما کاملن می‌توان گفت که واشنگتن پس از سقوط بشار اسد در عادی‌ سازی، پذیرش سیاسی و تثبیت بین‌المللی دولت او نقشی مهم ایفا کرد. کسی که تا چند روز پیش برای دستگیری‌اش میلیون‌ها دلار جایزه تعیین شده بود، با تغییر توازن قوا به طرف مذاکره و سپس رئیس دولتی قابل تعامل برای آمریکا تبدیل شد. این تغییر بیش از آنکه از دگرگونی ناگهانی ماهیت سیاسی الشرع خبر دهد، منطق سیاست قدرت و رئال ‌پولیتیک دولت آمریکا را آشکار می‌کند.


دولت احمد الشرع محصول یک انقلاب اجتماعی و حاکمیت مستقیم مردم نیست. تغییر عنوان‌ها و استفاده از زبان دیپلماتیک نمی‌تواند سابقه سیاسی و ماهیت طبقاتی نیروهای حاکم را پاک کند. این دولت در شرایط فروپاشی نظم پیشین و با پذیرش قدرت‌های مهم منطقه‌ای و جهانی در حال بازسازی اقتدار مرکزی، ایجاد انحصار نیروی مسلح و فراهم کردن شرایط یک نظم تازه سرمایه‌داری در سوریه است. در همان حال بر ویرانه‌های کشوری قرار گرفته است با اقتصادی فروپاشیده، میلیون‌ها آواره، زیرساخت‌های نابودشده، بیکاری گسترده و نیاز عظیم به سرمایه برای بازسازی، بنابراین مسئله سوریه فقط این نیست که چه نیرویی در دمشق حکومت می‌کند؛ مسئله این است که سرمایه بازسازی از کجا می‌آید، قراردادها در اختیار چه کشورها و شرکت‌هایی قرار می‌گیرد، منابع نفت و گاز را چه نیرویی کنترل می‌کند و اقتصاد سوریه در نهایت به کدام مدار در بلوک بندی امپریالیستی در منطقه‌ و جهان پیوند خواهد خورد. داده‌های بانک جهانی نیز نشان می‌دهد که با بازگشت بخش عمده مناطق نفت و گاز به کنترل دولت مرکزی در ۲۰۲۶، سهم دولت از تولید ملی نفت به‌طور چشمگیری افزایش یافته و اصلاحات اقتصادی و نهادی با هدف تثبیت و بازسازی اقتصاد در دستور کار قرار گرفته است. (۳)


ترکیه در این میان یکی از بازیگران اصلی است. دولت اردوغان سالها است در سوریه حضور مستقیم نظامی و سیاسی دارد و از بخش مهمی از مخالفان مسلح رژیم اسد حمایت کرده است. سقوط اسد برای ترکیه فقط یک تحول سیاسی نبود، بلکه فرصتی اقتصادی و ژئوپولیتیک نیز بود. سرمایه‌داری ترکیه به بازار بازسازی سوریه چشم دوخته و شرکت‌های ساختمانی، حمل‌ و نقل، انرژی، مخابرات و صنایع این کشور می‌توانند از بازسازی سوریه سود ببرند. یک سوریه متمرکز و نزدیک به آنکارا می‌تواند کنترل مرزهای جنوبی ترکیه را آسانتر کند، بازار سرمایه ترکیه را گسترش دهد و نفوذ منطقه‌ای آن را افزایش دهد. مسئله کُردها در همین چهارچوب برای دولت ترکیه اهمیتی استراتژیک دارد. آنکارا از همان ابتدا موجودیت یک ساختار سیاسی و نظامی تحت رهبری پ.ی.د در مرزهای جنوبی خود را امتداد مسئله پ.ک.ک در داخل ترکیه تلقی می‌کرد. به همین دلیل برچیدن استقلال نظامی قسد و ادغام آن در ساختار دولت سوریه یکی از اهداف اصلی سیاست ترکیه بوده است. بیانیه کمیته مرکزی کومه‌له، سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، در مارس ۲۰۲۵ نیز روند خلع سلاح پ.ک.ک و فشار همزمان ترکیه بر روژآوا را در متن سیاست نئوعثمانی و سرکوب مسئله کرد بررسی کرده و بر نبود تضمین واقعی برای حقوق

مردم کردستان تأکید کرده است (۴).‏



در کنار ترکیه، اسرائیل نیز یکی از بازیگران تعیین ‌کننده سوریه جدید است. اسرائیل از تضعیف موقعیت جمهوری اسلامی و حزب‌الله سود برد، اما همزمان از افزایش نفوذ ترکیه در سوریه نگران شد. این نگرانی فقط سیاسی نیست؛ حضور نظامی، پایگاه‌ها و سامانه‌های دفاعی ترکیه می‌تواند آزادی عمل نظامی اسرائیل را محدود کند. در اوت ۲۰۲۶، پس از حمله اسرائیل به پایگاه ابوالظهور در نزدیکی مرز ترکیه، فرستاده آمریکا از تلاش واشنگتن برای ایجاد سازوکار جلوگیری از درگیری میان ترکیه، اسرائیل و سوریه سخن گفت (۵). این رقابت واقعی است، اما نباید از آن نتیجه گرفت که یکی از این دو دولت برای مردم سوریه یا کردستان به نیرویی قابل اتکا تبدیل شده است. هر دو از زاویه منافع امنیتی، اقتصادی و ژئوپولیتیک خود عمل می‌کنند. سیاست و تحلیل ما کمونیستها نمی‌تواند میان دولت‌های سرمایه‌داری منطقه به دنبال «دوست بهتر» بگردد و بعد نام آن را استقلال سیاسی بگذارد.‏ اما باید گفت روژآوا دقیقن در نقطه تلاقی همین تضادها قرار داشت. شمال و شرق سوریه فقط یک منطقه سیاسی یا قومی نیست؛ منابع نفت و گاز، زمین‌های کشاورزی، سدها، راه‌های ارتباطی و مرزهای مهمی با ترکیه و عراق در این منطقه قرار دارند. هر دولتی که بخواهد سوریه را دوباره متمرکز کند ناچار است مسئله کنترل این مناطق و منابع را حل کند. توافق ۱۰ مارس ۲۰۲۵ میان احمد الشرع و مظلوم عبدی نیز صریحن ادغام نهادهای مدنی و نظامی شمال و شرق سوریه، گذرگاه‌ها، فرودگاه‌ها و میدان‌های نفت و گاز در

ساختار دولت سوریه را در بر می‌گرفت (۶).


در ژانویه ۲۰۲۶، کمیته مرکزی کومه‌له به درستی و با قاطعیت در بیانیه‌ای درباره تهاجم به روژآوا، توافق‌های تحمیل ‌شده را محصول فشار و بندوبست دولت‌های سوریه، ترکیه و آمریکا دانست و هشدار داد که همکاری راهبردی واشنگتن با ترکیه بر سرنوشت جنبش حق ‌طلبانه مردم کردستان سنگینی می‌کند (۷). این سند برای فهم موضع کمونیستی اهمیت دارد، زیرا هم از جنبش مردم روژآوا دفاع می‌کند و هم نسبت به اتکا به معاملات قدرت‌های خارجی توهم پراکنی نمی کند. کما اینکه تحولات بعدی نشان داد که این نگرانی بی‌ پایه نبود. در اوت ۲۰۲۶ قسد رسمن انحلال خود را بعنوان نیروی نظامی مستقل اعلام کرد و نیروهای آن در ارتش سوریه ادغام شدند. گزارش رویترز این تحول را مرحله مهمی از روند ادغام با دولت اسلامگرای دمشق توصیف کرد و یادآور شد که واشنگتن این روند را یک «نقطه عطف تاریخی» خوانده بود (۸). چند روز بعد احمد الشرع، مظلوم عبدی را به عنوان مشاور ریاست ‌جمهوری منصوب کرد (۹). بنابراین ساختار مستقلی که بیش از یک دهه در شمال و شرق سوریه وجود داشت، در چهارچوب دولت مرکزی بازتعریف شد. این پایان را نمی‌توان تنها با واژه «خیانت» توضیح داد. آمریکا زمانی «قِسَدِ» را مهمترین شریک زمینی خود در جنگ علیه داعش می‌دانست و هنگامی که آرایش منطقه‌ای تغییر کرد، ادغام آن در دولت مرکزی را با سیاست تازه خود سازگار دید. برای یک دولت امپریالیستی تناقضی در این رفتار وجود ندارد؛ معیار ثابت، منافع خود آن دولت است و متحدان محلی متغیرند.‏


در همین نقطه نقد رئال ‌پولیتیک بورژوایی اهمیت پیدا می‌کند. رئال ‌پولیتیک بورژوایی را نباید مترادف واقع‌بینی سیاسی دانست. هر سیاست انقلابی جدی ناچار است توازن واقعی قوا، توان دشمن، امکانات خود و تضاد میان دولت‌ها را بشناسد. یک نیروی انقلابی می‌تواند در شرایط مشخص عقب‌ نشینی کند، مذاکره کند، کمک نظامی بگیرد یا از تضاد میان دشمنان استفاده کند. مسئله از جایی آغاز می‌شود که توازن قوای موجود به مرز نهایی سیاست تبدیل شود و حفظ موقعیت در درون نظم موجود جای تلاش برای تغییر آن را بگیرد. رئال‌ پولیتیک بورژوایی می‌پرسد چگونه می‌توان میان قدرت‌های موجود مانور داد، امتیازی گرفت و جایگاهی حفظ کرد؛ اما سیاست کمونیستی باید این پرسش را مطرح کند، چگونه می‌توان از شرایط و تضادهای موجود برای سازمان دادن نیروی اجتماعی مستقلی استفاده کرد که قادر باشد خود توازن قوا را تغییر دهد. تفاوت در نفی تاکتیک نیست، در تابع کردن تاکتیک به استراتژی طبقاتی است.‏

همکاری نیروهای روژآوا با آمریکا در جنگ علیه داعش به‌ تنهایی مسئله اصلی نبود. داعش خطری واقعی و فوری بود و مقاومت کوبانی و نبرد نیروهای کرد و دیگر مردم منطقه علیه آن بخشی مهم از مبارزه علیه یکی از ارتجاعی‌ترین جریان‌های اسلامگرای مسلح بود. مسئله زمانی پدیدار شد که بقای یک تجربه سیاسی بیش از اندازه به توازنی بین‌المللی وابسته شد که خود روژآوا قدرت تعیین‌ کننده آن نبود. آمریکا برای آزادی مردم کردستان، آزادی زنان یا گسترش شوراها وارد سوریه نشد. همکاری با قسد بخشی از سیاست آمریکا در جنگ علیه داعش و مدیریت موازنه منطقه‌ای بود. به همین دلیل من تعبیر «خیانت آمریکا به کُردها» را چندان دقیق نمی‌دانم. آمریکا تعهدی برای رهایی مردم کردستان نداشت که بخواهد بعدن آن را نقض کرده باشد. چرخش سریع واشنگتن از جایزه ۱۰ میلیون دلاری برای الشرع به مذاکره، رفع تحریم‌ها و همکاری با دولت او، همان منطق سیسات امپریالیستی را نشان می‌دهد که در رابطه با «قِسَدِ» نیز عمل کرد: منافع آمریکا ثابت ماند، شکل ائتلاف‌ها تغییر کرد.


در اینجا محدودیت بنیادی نظریه کنفدرالیسم دموکراتیک نیز آشکار می‌شود. مسئله فقط اختلاف نظری این دیدگاه با مارکسیسم نیست، بلکه حل‌ نشده ماندن پرسش قدرت سیاسی است. این تصور که می‌توان کمون‌ها، شوراها و نهادهای خود مدیریتی را در کنار یک دولت سرمایه‌داری- اسلامی گسترش داد و به‌ تدریج حوزه اقتدار دولت را محدود کرد، در لحظه بحران با پرسش‌هایی مادی مواجهه می‌شود: ارتش را چه کسی کنترل می‌کند؟ مرزها در اختیار چه کسی است؟ نفت و گاز را چه نیرویی اداره می‌کند؟ مالکیت بر ابزارهای اصلی تولید در دست چه طبقه‌ای است و تصمیم نهایی درباره سیاست داخلی و خارجی را چه نیرویی می‌گیرد؟ در دوره ضعف دولت مرکزی سوریه، مسئله قدرت تا حدودی معلق ماند، اما با بازسازی دولت متمرکز دوباره با تمام قدرت بازگشت. تجربه روژاوا از این زاویه نشان می‌دهد که خود مدیریتی اگر به مسئله مالکیت، قدرت طبقاتی و آلترناتیو سیاسی سراسری متصل نشود، در برابر بازسازی دولت مرکزی آسیب ‌پذیر خواهد ماند.‏

با این همه، من با این دیدگاه که امروز کل تجربه روژآوا را شکست‌ خورده، بی‌ارزش یا یکسره توهم‌آمیز معرفی می‌کنند اختلاف جدی دارم. مقاومت کوبانی در برابر داعش، حضور گسترده زنان در مبارزه سیاسی و نظامی، شکلگیری شوراها و کمون‌ها و تلاش برای اداره جامعه از پایین واقعیت‌هایی هستند که نمی‌توان با یک حکم سیاسی و اراده گرایانه حذفشان کرد. حتی به درستی در نوشته‌های پیشین منتشرشده ما در رسانه‌های حزب کمونیست ایران نیز بر دستاوردهای خودمدیریتی، کانتون‌ها و ظرفیت‌های اجتماعی روژآوا تأکید شده بود (۱۰). نقد استراتژی رهبری روژآوا نباید به تحقیر و نادیده گرفتن تجربه عینی مردمی تبدیل شود که جنگیدند، سازمان یافتند و تجربه‌ای متفاوت را آزمودند. اتفاقن اهمیت همین دستاوردها است که نقد را ضروری می‌کند. پرسش اصلی این است که چرا این ظرفیت نتوانست به یک استراتژی مستقل طبقاتی در سطح سوریه و منطقه تبدیل شود و چرا حفظ قلمرو و مناسبات دیپلماتیک با قدرت‌های خارجی به تدریج بر گسترش یک جنبش اجتماعی و طبقاتی منطقه‌ای غلبه کرد.‏


از این زاویه، مسئله اصلی این نیست که چرا در آخرین مرحله توافق شد. ممکن است در شرایط مشخص عقب‌ نشینی اجتناب ‌ناپذیر باشد و ادامه جنگ فقط به قتل‌عام مردم منجر شود. هیچ سیاست کمونیستی مسئولانه‌ای نمی‌تواند برای حفظ ظاهر رادیکال، مردم را به جنگی بدون چشم‌انداز سوق دهد. پرسش مهمتر این است که چه استراتژی جنبش را به نقطه‌ای رساند که انتخاب‌های واقعی آن میان ادغام در دولت مرکزی و ورود به جنگی به ‌شدت نابرابر محدود شد. استقلال طبقاتی نیز به معنای انزوا یا خودداری از مذاکره نیست. یک نیروی انقلابی می‌تواند توافق موقت ببندد و از تضاد میان دشمنان استفاده کند، اما این تاکتیک‌ها باید تابع استراتژی مستقل طبقه کارگر و توده های وسیع مردم جامعه باقی بمانند. مشکل اصلی روژآوا فقط «وابستگی به آمریکا» نبود؛ فقدان یک استراتژی طبقاتی منطقه‌ای بود که بتواند مبارزه مردم کردستان را با مبارزه کارگران، زنان و جنبش‌های اجتماعی در سراسر سوریه، ترکیه، ایران و عراق پیوند دهد.‏ در همین جا نقد ناسیونالیسم کُرد نیز اهمیت پیدا می‌کند. ناسیونالیسم معمولن از «منافع کُردها» سخن می‌گوید، گویی کارگر کُرد و سرمایه‌دار کُرد دارای منفعتی واحد هستند. چنین نیست. جامعه کردستان نیز جامعه‌ای طبقاتی است. ستم ملی واقعی است و مبارزه علیه آن ضروری است، اما رهایی از ستم ملی اگر به رهایی اجتماعی متصل نشود می‌تواند شکل دیگری از سلطه طبقاتی را بازتولید کند. بیانیه کمیته مرکزی کومه‌له درباره پیام اوجالان نیز بر همین پیوند میان مبارزه برای رفع ستم ملی و مبارزه طبقاتی تأکید دارد و راه‌ حل را در بسیج سوسیالیستی طبقه کارگر و پاسخ به مطالبات دموکراتیک از زاویه منافع کارگران می‌بیند. همین مسئله درباره زنان نیز صادق است. یکی از مهمترین دستاوردهای روژآوا حضور گسترده زنان در سیاست و جامعه بود، اما رهایی زن فقط با مشارکت سیاسی یا حضور در ساختار نظامی کامل نمی‌شود. تا زمانی که مناسبات تولید سرمایه‌داری، وابستگی اقتصادی، نابرابری اجتماعی و تقسیم جنسیتی کار پابرجاست، رهایی زن با محدودیت‌های مادی مواجه خواهد بود.‏


تحولات روژآوا را باید از زاویه اقتصاد سیاسی بازسازی سوریه نیز دید. تمرکز دوباره قدرت سیاسی فقط یک پروژه امنیتی نیست؛ برای دولت جدید بخشی از ایجاد شرایط لازم برای بازسازی اقتصادی نیز هست. کنترل منابع نفت و گاز، مرزها، مالیات، نیروی نظامی و قوانین سرمایه‌گذاری مستقیمن با توان دولت برای جذب سرمایه و تثبیت نظم اقتصادی ارتباط دارد. به همین دلیل مسئله شمال و شرق سوریه برای دمشق فقط یک مسئله قومی یا اداری نبود. بازگشت مناطق نفتی به کنترل دولت مرکزی در ۲۰۲۶ ظرفیت مالی و اقتصادی دمشق را به شکل محسوسی افزایش داد (۳). در همین چهارچوب باید رقابت ترکیه، کشورهای خلیج و دیگر سرمایه‌ها برای سهم گرفتن از بازسازی سوریه را نیز دید. پشت بخش بزرگی از زبان امنیت، وحدت ملی و ثبات، مسئله مالکیت، بازار، سرمایه و حوزه نفوذ قرار دارد.‏


مهمترین درس روژآوا برای جنبش کمونیستی ایران و کردستان به باور من مسئله استقلال طبقاتی است. نه آمریکا، نه روسیه، نه ترکیه، نه اسرائیل، نه جمهوری اسلامی و نه دولت‌های عربی متحد استراتژیک طبقه کارگر و مردم تحت ستم نیستند. ممکن است تضاد منافع این دولت‌ها در مقاطعی فضایی برای یک جنبش ایجاد کند، اما اگر این فرصت به سازمانیابی مستقل طبقه کارگر و مردم متکی نشود، پایدار نخواهد بود. از تجربه روژاوا نیز نباید نتیجه گرفت که شوراها و خود مدیریتی شکست خورده‌اند. این تجربه نشان داد که مردم در شرایط فروپاشی نظم موجود می‌توانند بخش‌هایی از جامعه را مستقیمن اداره کنند، اما شورا و کمون اگر به مسئله قدرت سیاسی، مالکیت و مناسبات طبقاتی متصل نشوند، می‌توانند سرانجام در ساختار موجود ادغام شوند. برای ما شورا فقط شکل دموکراتیک اداره یک محله یا شهر نیست؛ در شرایط انقلابی باید بتواند به ارگان قدرت سیاسی طبقه کارگر و توده‌های مردم تبدیل شود.‏

تراژدی روژآوا را من در همین تناقض می‌بینم. نیروی اجتماعی عظیمی شکل گرفت، مردم مقاومت کردند، زنان در مقیاسی گسترده به میدان آمدند و شوراها و کمون‌ها ایجاد شدند، اما استراتژی مسلط نتوانست این ظرفیت را به یک آلترناتیو مستقل طبقاتی و منطقه‌ای تبدیل کند. برای جنبش کمونیستی ما، این تجربه بیش از آنکه فرصتی برای شماتت دیگران باشد باید فرصتی برای بازاندیشی در سیاست خودمان باشد. استقلال طبقاتی را نمی‌توان فقط در برنامه و قطعنامه نوشت. باید در سیاست عملی نشان داد که جنبش طبقه کارگر قرار نیست به پیاده‌ نظام هیچ دولت، قدرت منطقه‌ای یا بلوک جهانی تبدیل شود. انترناسیونالیسم نیز فقط اعلام همبستگی نیست. اگر کارگران و جنبش‌های آزادیخواه و برابری طلب در کردستان، ایران، ترکیه، عراق و سوریه نتوانند مبارزات خود را به هم پیوند دهند، هر جنبش محلی در نهایت در محاصره دولت‌های منطقه و بازی قدرت‌های جهانی باقی خواهد ماند.‏


درس تلخ روژآوا در نهایت همین است: هیچ راه میان‌بری برای رهایی وجود ندارد. مسئله بر سر انتخاب میان «واقع‌بینی» و «انقلاب» نیست. سیاست انقلابی بیش از هر سیاست دیگری به شناخت واقعیت نیاز دارد، اما واقعیت موجود را تقدیر تاریخی نمی‌داند. رئال‌ پولیتیک بورژوایی توازن قوای موجود را افق نهایی سیاست قرار می‌دهد؛ سیاست کمونیستی آن را نقطه آغاز تحلیل و عمل می‌داند و برای تغییرش نیروی اجتماعی سازمان می‌دهد. اگر مسئله قدرت طبقاتی حل نشود، اگر مناسبات سرمایه‌داری دست ‌نخورده بماند و اگر جنبش مستقل طبقه کارگر سازمانیابی نشود، حتی بزرگترین فداکاری‌ها نیز می‌توانند در پایان به موضوع مذاکره همان دولت‌هایی تبدیل شوند که مردم برای رهایی از سلطه آنها برخاسته بودند. رهایی مردم کردستان از ستم ملی و طبقاتی نه از واشنگتن خواهد آمد، نه از مسکو، نه از آنکارا، نه از تل‌آویو و نه از دمشق، پایه مادی این رهایی را باید در سازمانیابی مستقل طبقه کارگر، جنبش رهایی زن، شوراهای توده‌ای، مبارزه علیه ستم ملی و طبقاتی و پیوند انترناسیونالیستی مبارزات مردم منطقه دنبال کرد.‏


منابع

۱. وزارت خارجه ایالات متحده، نشست ویژه با باربارا لیف و راجر کارستنز، ۲۰ دسامبر ۲۰۲۴؛ درباره دیدار با احمد الشرع و توقف پیگیری جایزه ۱۰ میلیون دلاری.‏

۲. کاخ سفید، فرمان اجرایی ۱۴۳۱۲، «لغو تحریم‌های سوریه»، ۳۰ ژوئن ۲۰۲۵؛ درباره دولت احمد الشرع، رفع تحریم‌ها و بازبینی تعیین هیئت تحریر شام و الشرع در فهرست‌های تروریستی.‏

۳. بانک جهانی، گزارش و داده‌های اقتصادی سوریه، ۲۰۲۶؛ درباره بازگشت مناطق نفت و گاز به کنترل دولت مرکزی، افزایش سهم دولت از تولید نفت و روند اصلاحات و بازسازی اقتصادی.‏

۴. کمیته مرکزی کومه‌له، سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، «بیانیه در مورد پیام آشتی و جامعه دموکراتیک عبدالله اوجالان»، ۱ مارس ۲۰۲۵.‏

۵. رویترز، ۱۸ اوت ۲۰۲۶، گزارش درباره تلاش آمریکا برای ایجاد سازوکار جلوگیری از درگیری میان ترکیه، اسرائیل و سوریه پس از تشدید رقابت دو دولت در خاک سوریه.‏

۶. متن توافق ۱۰ مارس ۲۰۲۵ میان احمد الشرع و مظلوم عبدی درباره ادغام نهادهای مدنی و نظامی شمال و شرق سوریه در دولت؛ منتشرشده توسط ریاست‌ جمهوری سوریه/سانا.‏

۷. کمیته مرکزی کومه‌له، سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، «در برابر تهاجم نظامی و نقشه دولت‌های سوریه، ترکیه و آمریکا، از جنبش حق ‌طلبانه روژآوا حمایت کنیم!»، ۳۰ دی ۱۴۰۴ / ژانویه ۲۰۲۶.‏

۸. رویترز، ۲۵ اوت ۲۰۲۶، «انحلال نیروهای دموکراتیک سوریه در چارچوب ادغام با دمشق».‏

۹.رویترز، ۲۸ اوت ۲۰۲۶، گزارش انتصاب مظلوم عبدی، فرمانده پیشین قسد، به عنوان مشاور احمد الشرع.‏

۱۰. «روژآوا و آینده آن»، آرشیو حزب کمونیست ایران، ۲۰۱۶؛ درباره تجربه کانتون‌ها و خودمدیریتی در روژاوا.‏

۱۲ سپتامبر ۲۰۲۶


آنچه امروز در روژآوا می‌بینیم، فقط پایان یک تجربه محلی در شمال و شرق سوریه نیست و نمی‌توان آن را تنها به تصمیم مظلوم عبدی، مواضع عبدالله اوجالان، فشار ترکیه یا تغییر سیاست آمریکا فروکاست. همه این عوامل نقش داشته‌اند، اما برای فهمیدن اینکه چرا کار به اینجا رسید باید روژآوا را در متن بحران وسیعتری دید که سراسر خاورمیانه و نظم جهانی را در بر گرفته است. جهان سرمایه‌داری سالها است وارد دوره‌ای از بی‌ثباتی عمیق شده است. نظم تک‌ قطبی پس از فروپاشی اتحاد شوروی فرسوده شده، رقابت میان قدرت‌های بزرگ شدت گرفته، جنگ‌ها و بحران‌های منطقه‌ای به میدان بازتقسیم نفوذ تبدیل شده‌اند و خاورمیانه بار دیگر در مرکز این کشمکش قرار گرفته است. آمریکا همچنان قدرتی تعیین‌ کننده است، اما با چین، روسیه و قدرت‌های منطقه‌ای روبه ‌رو است که هر کدام برای بازار، انرژی، مسیرهای ترانزیتی، منابع و حوزه نفوذ خود تلاش می‌کنند. در چنین وضعیتی، ائتلاف‌ها پایدار نیستند و دولت‌ها بنا بر منافع خود شریک دیروز را کنار می‌گذارند و با دشمن دیروز وارد معامله می‌شوند. همین واقعیت برای فهم سرنوشت روژآوا و نقد رئال‌ پولیتیک بورژوایی اهمیت اساسی دارد.‏


خاورمیانه فقط به دلیل منابع عظیم نفت و گاز اهمیت ندارد؛ موقعیت آن در اتصال اروپا، آسیا و آفریقا و قرار گرفتن مسیرهای مهم تجارت و انتقال انرژی در آن، این منطقه را به یکی از گره‌گاه‌های اصلی رقابت جهانی تبدیل کرده است. جنگ غزه، بحران لبنان، رویارویی جمهوری اسلامی و اسرائیل، تضعیف موقعیت منطقه‌ای جمهوری اسلامی، سقوط رژیم بشار اسد، عقب‌ نشینی نسبی روسیه در سوریه، افزایش نفوذ ترکیه و مسئله کردستان را نمی‌توان پرونده‌هایی جدا از هم دانست. سقوط اسد در دسامبر ۲۰۲۴ یکی از نقاط عطف این روند بود. با کنار رفتن او، یکی از حلقه‌های اصلی نفوذ منطقه‌ای جمهوری اسلامی از هم گسست و موقعیت روسیه در سوریه محدودتر شد. نیروهای اسلامگرای تندرو به رهبری هیئت تحریر شام، جریانی برآمده از سنت جهادگرایی سلفی که سابقه آن به جبهه‌النصره و القاعده در سوریه بازمی‌گردد، قدرت مرکزی را در دمشق در دست گرفتند. اما تثبیت دولت جدید را نمی‌توان فقط نتیجه پیشروی نظامی این نیروها دانست. قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی نیز به سرعت خود را با آرایش تازه وفق دادند و برای شکل دادن به نظم پس از اسد وارد میدان شدند.‏


چرخش سیاست آمریکا در قبال احمد الشرع نمونه روشنی از همین واقعیت است. دولت آمریکا در ۱۷ دسامبر ۲۰۲۴ هنوز جایزه ۱۰ میلیون دلاری تعیین ‌شده برای اطلاعات منجر به شناسایی یا دستگیری ابومحمد الجولانی، نام پیشین احمد الشرع، را معتبر می‌دانست. تنها سه روز بعد، پس از دیدار مستقیم مقام‌های آمریکایی با او در دمشق، باربارا لیف اعلام کرد واشنگتن دیگر این جایزه را دنبال نخواهد کرد و این تصمیم را در ارتباط با آغاز گفت‌وگوی سیاسی با هیئت تحریر شام توضیح داد (۱). چند ماه بعد، دونالد ترامپ در مه ۲۰۲۵ با احمد الشرع در ریاض دیدار کرد و دولت آمریکا مسیر رفع بخش بزرگی از تحریم‌های سوریه را گشود. فرمان اجرایی ۳۰ ژوئن ۲۰۲۵ کاخ سفید از «اقدامات مثبت دولت جدید سوریه تحت ریاست احمد الشرع» سخن گفت، برنامه تحریم‌های سوریه را لغو کرد و دستور اقدام و بازبینی در مورد تعیین هیئت تحریر شام و خود الشرع در فهرست‌های تروریستی آمریکا را صادر کرد (۲). بنابراین دقیق نیست گفته شود آمریکا به تنهایی احمد الشرع را به قدرت رساند، اما کاملن می‌توان گفت که واشنگتن پس از سقوط بشار اسد در عادی‌ سازی، پذیرش سیاسی و تثبیت بین‌المللی دولت او نقشی مهم ایفا کرد. کسی که تا چند روز پیش برای دستگیری‌اش میلیون‌ها دلار جایزه تعیین شده بود، با تغییر توازن قوا به طرف مذاکره و سپس رئیس دولتی قابل تعامل برای آمریکا تبدیل شد. این تغییر بیش از آنکه از دگرگونی ناگهانی ماهیت سیاسی الشرع خبر دهد، منطق سیاست قدرت و رئال ‌پولیتیک دولت آمریکا را آشکار می‌کند.


دولت احمد الشرع محصول یک انقلاب اجتماعی و حاکمیت مستقیم مردم نیست. تغییر عنوان‌ها و استفاده از زبان دیپلماتیک نمی‌تواند سابقه سیاسی و ماهیت طبقاتی نیروهای حاکم را پاک کند. این دولت در شرایط فروپاشی نظم پیشین و با پذیرش قدرت‌های مهم منطقه‌ای و جهانی در حال بازسازی اقتدار مرکزی، ایجاد انحصار نیروی مسلح و فراهم کردن شرایط یک نظم تازه سرمایه‌داری در سوریه است. در همان حال بر ویرانه‌های کشوری قرار گرفته است با اقتصادی فروپاشیده، میلیون‌ها آواره، زیرساخت‌های نابودشده، بیکاری گسترده و نیاز عظیم به سرمایه برای بازسازی، بنابراین مسئله سوریه فقط این نیست که چه نیرویی در دمشق حکومت می‌کند؛ مسئله این است که سرمایه بازسازی از کجا می‌آید، قراردادها در اختیار چه کشورها و شرکت‌هایی قرار می‌گیرد، منابع نفت و گاز را چه نیرویی کنترل می‌کند و اقتصاد سوریه در نهایت به کدام مدار در بلوک بندی امپریالیستی در منطقه‌ و جهان پیوند خواهد خورد. داده‌های بانک جهانی نیز نشان می‌دهد که با بازگشت بخش عمده مناطق نفت و گاز به کنترل دولت مرکزی در ۲۰۲۶، سهم دولت از تولید ملی نفت به‌طور چشمگیری افزایش یافته و اصلاحات اقتصادی و نهادی با هدف تثبیت و بازسازی اقتصاد در دستور کار قرار گرفته است. (۳)


ترکیه در این میان یکی از بازیگران اصلی است. دولت اردوغان سالها است در سوریه حضور مستقیم نظامی و سیاسی دارد و از بخش مهمی از مخالفان مسلح رژیم اسد حمایت کرده است. سقوط اسد برای ترکیه فقط یک تحول سیاسی نبود، بلکه فرصتی اقتصادی و ژئوپولیتیک نیز بود. سرمایه‌داری ترکیه به بازار بازسازی سوریه چشم دوخته و شرکت‌های ساختمانی، حمل‌ و نقل، انرژی، مخابرات و صنایع این کشور می‌توانند از بازسازی سوریه سود ببرند. یک سوریه متمرکز و نزدیک به آنکارا می‌تواند کنترل مرزهای جنوبی ترکیه را آسانتر کند، بازار سرمایه ترکیه را گسترش دهد و نفوذ منطقه‌ای آن را افزایش دهد. مسئله کُردها در همین چهارچوب برای دولت ترکیه اهمیتی استراتژیک دارد. آنکارا از همان ابتدا موجودیت یک ساختار سیاسی و نظامی تحت رهبری پ.ی.د در مرزهای جنوبی خود را امتداد مسئله پ.ک.ک در داخل ترکیه تلقی می‌کرد. به همین دلیل برچیدن استقلال نظامی قسد و ادغام آن در ساختار دولت سوریه یکی از اهداف اصلی سیاست ترکیه بوده است. بیانیه کمیته مرکزی کومه‌له، سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، در مارس ۲۰۲۵ نیز روند خلع سلاح پ.ک.ک و فشار همزمان ترکیه بر روژآوا را در متن سیاست نئوعثمانی و سرکوب مسئله کرد بررسی کرده و بر نبود تضمین واقعی برای حقوق

مردم کردستان تأکید کرده است (۴).‏


در کنار ترکیه، اسرائیل نیز یکی از بازیگران تعیین ‌کننده سوریه جدید است. اسرائیل از تضعیف موقعیت جمهوری اسلامی و حزب‌الله سود برد، اما همزمان از افزایش نفوذ ترکیه در سوریه نگران شد. این نگرانی فقط سیاسی نیست؛ حضور نظامی، پایگاه‌ها و سامانه‌های دفاعی ترکیه می‌تواند آزادی عمل نظامی اسرائیل را محدود کند. در اوت ۲۰۲۶، پس از حمله اسرائیل به پایگاه ابوالظهور در نزدیکی مرز ترکیه، فرستاده آمریکا از تلاش واشنگتن برای ایجاد سازوکار جلوگیری از درگیری میان ترکیه، اسرائیل و سوریه سخن گفت (۵). این رقابت واقعی است، اما نباید از آن نتیجه گرفت که یکی از این دو دولت برای مردم سوریه یا کردستان به نیرویی قابل اتکا تبدیل شده است. هر دو از زاویه منافع امنیتی، اقتصادی و ژئوپولیتیک خود عمل می‌کنند. سیاست و تحلیل ما کمونیستها نمی‌تواند میان دولت‌های سرمایه‌داری منطقه به دنبال «دوست بهتر» بگردد و بعد نام آن را استقلال سیاسی بگذارد.‏ اما باید گفت روژآوا دقیقن در نقطه تلاقی همین تضادها قرار داشت. شمال و شرق سوریه فقط یک منطقه سیاسی یا قومی نیست؛ منابع نفت و گاز، زمین‌های کشاورزی، سدها، راه‌های ارتباطی و مرزهای مهمی با ترکیه و عراق در این منطقه قرار دارند. هر دولتی که بخواهد سوریه را دوباره متمرکز کند ناچار است مسئله کنترل این مناطق و منابع را حل کند. توافق ۱۰ مارس ۲۰۲۵ میان احمد الشرع و مظلوم عبدی نیز صریحن ادغام نهادهای مدنی و نظامی شمال و شرق سوریه، گذرگاه‌ها، فرودگاه‌ها و میدان‌های نفت و گاز در

ساختار دولت سوریه را در بر می‌گرفت (۶).


در ژانویه ۲۰۲۶، کمیته مرکزی کومه‌له به درستی و با قاطعیت در بیانیه‌ای درباره تهاجم به روژآوا، توافق‌های تحمیل ‌شده را محصول فشار و بندوبست دولت‌های سوریه، ترکیه و آمریکا دانست و هشدار داد که همکاری راهبردی واشنگتن با ترکیه بر سرنوشت جنبش حق ‌طلبانه مردم کردستان سنگینی می‌کند (۷). این سند برای فهم موضع کمونیستی اهمیت دارد، زیرا هم از جنبش مردم روژآوا دفاع می‌کند و هم نسبت به اتکا به معاملات قدرت‌های خارجی توهم پراکنی نمی کند. کما اینکه تحولات بعدی نشان داد که این نگرانی بی‌ پایه نبود. در اوت ۲۰۲۶ قسد رسمن انحلال خود را بعنوان نیروی نظامی مستقل اعلام کرد و نیروهای آن در ارتش سوریه ادغام شدند. گزارش رویترز این تحول را مرحله مهمی از روند ادغام با دولت اسلامگرای دمشق توصیف کرد و یادآور شد که واشنگتن این روند را یک «نقطه عطف تاریخی» خوانده بود (۸). چند روز بعد احمد الشرع، مظلوم عبدی را به عنوان مشاور ریاست ‌جمهوری منصوب کرد (۹). بنابراین ساختار مستقلی که بیش از یک دهه در شمال و شرق سوریه وجود داشت، در چهارچوب دولت مرکزی بازتعریف شد. این پایان را نمی‌توان تنها با واژه «خیانت» توضیح داد. آمریکا زمانی «قِسَدِ» را مهمترین شریک زمینی خود در جنگ علیه داعش می‌دانست و هنگامی که آرایش منطقه‌ای تغییر کرد، ادغام آن در دولت مرکزی را با سیاست تازه خود سازگار دید. برای یک دولت امپریالیستی تناقضی در این رفتار وجود ندارد؛ معیار ثابت، منافع خود آن دولت است و متحدان محلی متغیرند.‏


در همین نقطه نقد رئال ‌پولیتیک بورژوایی اهمیت پیدا می‌کند. رئال ‌پولیتیک بورژوایی را نباید مترادف واقع‌بینی سیاسی دانست. هر سیاست انقلابی جدی ناچار است توازن واقعی قوا، توان دشمن، امکانات خود و تضاد میان دولت‌ها را بشناسد. یک نیروی انقلابی می‌تواند در شرایط مشخص عقب‌ نشینی کند، مذاکره کند، کمک نظامی بگیرد یا از تضاد میان دشمنان استفاده کند. مسئله از جایی آغاز می‌شود که توازن قوای موجود به مرز نهایی سیاست تبدیل شود و حفظ موقعیت در درون نظم موجود جای تلاش برای تغییر آن را بگیرد. رئال‌ پولیتیک بورژوایی می‌پرسد چگونه می‌توان میان قدرت‌های موجود مانور داد، امتیازی گرفت و جایگاهی حفظ کرد؛ اما سیاست کمونیستی باید این پرسش را مطرح کند، چگونه می‌توان از شرایط و تضادهای موجود برای سازمان دادن نیروی اجتماعی مستقلی استفاده کرد که قادر باشد خود توازن قوا را تغییر دهد. تفاوت در نفی تاکتیک نیست، در تابع کردن تاکتیک به استراتژی طبقاتی است.‏

همکاری نیروهای روژآوا با آمریکا در جنگ علیه داعش به‌ تنهایی مسئله اصلی نبود. داعش خطری واقعی و فوری بود و مقاومت کوبانی و نبرد نیروهای کرد و دیگر مردم منطقه علیه آن بخشی مهم از مبارزه علیه یکی از ارتجاعی‌ترین جریان‌های اسلامگرای مسلح بود. مسئله زمانی پدیدار شد که بقای یک تجربه سیاسی بیش از اندازه به توازنی بین‌المللی وابسته شد که خود روژآوا قدرت تعیین‌ کننده آن نبود. آمریکا برای آزادی مردم کردستان، آزادی زنان یا گسترش شوراها وارد سوریه نشد. همکاری با قسد بخشی از سیاست آمریکا در جنگ علیه داعش و مدیریت موازنه منطقه‌ای بود. به همین دلیل من تعبیر «خیانت آمریکا به کُردها» را چندان دقیق نمی‌دانم. آمریکا تعهدی برای رهایی مردم کردستان نداشت که بخواهد بعدن آن را نقض کرده باشد. چرخش سریع واشنگتن از جایزه ۱۰ میلیون دلاری برای الشرع به مذاکره، رفع تحریم‌ها و همکاری با دولت او، همان منطق سیسات امپریالیستی را نشان می‌دهد که در رابطه با «قِسَدِ» نیز عمل کرد: منافع آمریکا ثابت ماند، شکل ائتلاف‌ها تغییر کرد.


در اینجا محدودیت بنیادی نظریه کنفدرالیسم دموکراتیک نیز آشکار می‌شود. مسئله فقط اختلاف نظری این دیدگاه با مارکسیسم نیست، بلکه حل‌ نشده ماندن پرسش قدرت سیاسی است. این تصور که می‌توان کمون‌ها، شوراها و نهادهای خود مدیریتی را در کنار یک دولت سرمایه‌داری- اسلامی گسترش داد و به‌ تدریج حوزه اقتدار دولت را محدود کرد، در لحظه بحران با پرسش‌هایی مادی مواجهه می‌شود: ارتش را چه کسی کنترل می‌کند؟ مرزها در اختیار چه کسی است؟ نفت و گاز را چه نیرویی اداره می‌کند؟ مالکیت بر ابزارهای اصلی تولید در دست چه طبقه‌ای است و تصمیم نهایی درباره سیاست داخلی و خارجی را چه نیرویی می‌گیرد؟ در دوره ضعف دولت مرکزی سوریه، مسئله قدرت تا حدودی معلق ماند، اما با بازسازی دولت متمرکز دوباره با تمام قدرت بازگشت. تجربه روژاوا از این زاویه نشان می‌دهد که خود مدیریتی اگر به مسئله مالکیت، قدرت طبقاتی و آلترناتیو سیاسی سراسری متصل نشود، در برابر بازسازی دولت مرکزی آسیب ‌پذیر خواهد ماند.‏


با این همه، من با این دیدگاه که امروز کل تجربه روژآوا را شکست‌ خورده، بی‌ارزش یا یکسره توهم‌آمیز معرفی می‌کنند اختلاف جدی دارم. مقاومت کوبانی در برابر داعش، حضور گسترده زنان در مبارزه سیاسی و نظامی، شکلگیری شوراها و کمون‌ها و تلاش برای اداره جامعه از پایین واقعیت‌هایی هستند که نمی‌توان با یک حکم سیاسی و اراده گرایانه حذفشان کرد. حتی به درستی در نوشته‌های پیشین منتشرشده ما در رسانه‌های حزب کمونیست ایران نیز بر دستاوردهای خودمدیریتی، کانتون‌ها و ظرفیت‌های اجتماعی روژآوا تأکید شده بود (۱۰). نقد استراتژی رهبری روژآوا نباید به تحقیر و نادیده گرفتن تجربه عینی مردمی تبدیل شود که جنگیدند، سازمان یافتند و تجربه‌ای متفاوت را آزمودند. اتفاقن اهمیت همین دستاوردها است که نقد را ضروری می‌کند. پرسش اصلی این است که چرا این ظرفیت نتوانست به یک استراتژی مستقل طبقاتی در سطح سوریه و منطقه تبدیل شود و چرا حفظ قلمرو و مناسبات دیپلماتیک با قدرت‌های خارجی به تدریج بر گسترش یک جنبش اجتماعی و طبقاتی منطقه‌ای غلبه کرد.‏


از این زاویه، مسئله اصلی این نیست که چرا در آخرین مرحله توافق شد. ممکن است در شرایط مشخص عقب‌ نشینی اجتناب ‌ناپذیر باشد و ادامه جنگ فقط به قتل‌عام مردم منجر شود. هیچ سیاست کمونیستی مسئولانه‌ای نمی‌تواند برای حفظ ظاهر رادیکال، مردم را به جنگی بدون چشم‌انداز سوق دهد. پرسش مهمتر این است که چه استراتژی جنبش را به نقطه‌ای رساند که انتخاب‌های واقعی آن میان ادغام در دولت مرکزی و ورود به جنگی به ‌شدت نابرابر محدود شد. استقلال طبقاتی نیز به معنای انزوا یا خودداری از مذاکره نیست. یک نیروی انقلابی می‌تواند توافق موقت ببندد و از تضاد میان دشمنان استفاده کند، اما این تاکتیک‌ها باید تابع استراتژی مستقل طبقه کارگر و توده های وسیع مردم جامعه باقی بمانند. مشکل اصلی روژآوا فقط «وابستگی به آمریکا» نبود؛ فقدان یک استراتژی طبقاتی منطقه‌ای بود که بتواند مبارزه مردم کردستان را با مبارزه کارگران، زنان و جنبش‌های اجتماعی در سراسر سوریه، ترکیه، ایران و عراق پیوند دهد.‏ در همین جا نقد ناسیونالیسم کُرد نیز اهمیت پیدا می‌کند. ناسیونالیسم معمولن از «منافع کُردها» سخن می‌گوید، گویی کارگر کُرد و سرمایه‌دار کُرد دارای منفعتی واحد هستند. چنین نیست. جامعه کردستان نیز جامعه‌ای طبقاتی است. ستم ملی واقعی است و مبارزه علیه آن ضروری است، اما رهایی از ستم ملی اگر به رهایی اجتماعی متصل نشود می‌تواند شکل دیگری از سلطه طبقاتی را بازتولید کند. بیانیه کمیته مرکزی کومه‌له درباره پیام اوجالان نیز بر همین پیوند میان مبارزه برای رفع ستم ملی و مبارزه طبقاتی تأکید دارد و راه‌ حل را در بسیج سوسیالیستی طبقه کارگر و پاسخ به مطالبات دموکراتیک از زاویه منافع کارگران می‌بیند. همین مسئله درباره زنان نیز صادق است. یکی از مهمترین دستاوردهای روژآوا حضور گسترده زنان در سیاست و جامعه بود، اما رهایی زن فقط با مشارکت سیاسی یا حضور در ساختار نظامی کامل نمی‌شود. تا زمانی که مناسبات تولید سرمایه‌داری، وابستگی اقتصادی، نابرابری اجتماعی و تقسیم جنسیتی کار پابرجاست، رهایی زن با محدودیت‌های مادی مواجه خواهد بود.‏

تحولات روژآوا را باید از زاویه اقتصاد سیاسی بازسازی سوریه نیز دید. تمرکز دوباره قدرت سیاسی فقط یک پروژه امنیتی نیست؛ برای دولت جدید بخشی از ایجاد شرایط لازم برای بازسازی اقتصادی نیز هست. کنترل منابع نفت و گاز، مرزها، مالیات، نیروی نظامی و قوانین سرمایه‌گذاری مستقیمن با توان دولت برای جذب سرمایه و تثبیت نظم اقتصادی ارتباط دارد. به همین دلیل مسئله شمال و شرق سوریه برای دمشق فقط یک مسئله قومی یا اداری نبود. بازگشت مناطق نفتی به کنترل دولت مرکزی در ۲۰۲۶ ظرفیت مالی و اقتصادی دمشق را به شکل محسوسی افزایش داد (۳). در همین چهارچوب باید رقابت ترکیه، کشورهای خلیج و دیگر سرمایه‌ها برای سهم گرفتن از بازسازی سوریه را نیز دید. پشت بخش بزرگی از زبان امنیت، وحدت ملی و ثبات، مسئله مالکیت، بازار، سرمایه و حوزه نفوذ قرار دارد.‏


مهمترین درس روژآوا برای جنبش کمونیستی ایران و کردستان به باور من مسئله استقلال طبقاتی است. نه آمریکا، نه روسیه، نه ترکیه، نه اسرائیل، نه جمهوری اسلامی و نه دولت‌های عربی متحد استراتژیک طبقه کارگر و مردم تحت ستم نیستند. ممکن است تضاد منافع این دولت‌ها در مقاطعی فضایی برای یک جنبش ایجاد کند، اما اگر این فرصت به سازمانیابی مستقل طبقه کارگر و مردم متکی نشود، پایدار نخواهد بود. از تجربه روژاوا نیز نباید نتیجه گرفت که شوراها و خود مدیریتی شکست خورده‌اند. این تجربه نشان داد که مردم در شرایط فروپاشی نظم موجود می‌توانند بخش‌هایی از جامعه را مستقیمن اداره کنند، اما شورا و کمون اگر به مسئله قدرت سیاسی، مالکیت و مناسبات طبقاتی متصل نشوند، می‌توانند سرانجام در ساختار موجود ادغام شوند. برای ما شورا فقط شکل دموکراتیک اداره یک محله یا شهر نیست؛ در شرایط انقلابی باید بتواند به ارگان قدرت سیاسی طبقه کارگر و توده‌های مردم تبدیل شود.‏

تراژدی روژآوا را من در همین تناقض می‌بینم. نیروی اجتماعی عظیمی شکل گرفت، مردم مقاومت کردند، زنان در مقیاسی گسترده به میدان آمدند و شوراها و کمون‌ها ایجاد شدند، اما استراتژی مسلط نتوانست این ظرفیت را به یک آلترناتیو مستقل طبقاتی و منطقه‌ای تبدیل کند. برای جنبش کمونیستی ما، این تجربه بیش از آنکه فرصتی برای شماتت دیگران باشد باید فرصتی برای بازاندیشی در سیاست خودمان باشد. استقلال طبقاتی را نمی‌توان فقط در برنامه و قطعنامه نوشت. باید در سیاست عملی نشان داد که جنبش طبقه کارگر قرار نیست به پیاده‌ نظام هیچ دولت، قدرت منطقه‌ای یا بلوک جهانی تبدیل شود. انترناسیونالیسم نیز فقط اعلام همبستگی نیست. اگر کارگران و جنبش‌های آزادیخواه و برابری طلب در کردستان، ایران، ترکیه، عراق و سوریه نتوانند مبارزات خود را به هم پیوند دهند، هر جنبش محلی در نهایت در محاصره دولت‌های منطقه و بازی قدرت‌های جهانی باقی خواهد ماند.‏


درس تلخ روژآوا در نهایت همین است: هیچ راه میان‌بری برای رهایی وجود ندارد. مسئله بر سر انتخاب میان «واقع‌بینی» و «انقلاب» نیست. سیاست انقلابی بیش از هر سیاست دیگری به شناخت واقعیت نیاز دارد، اما واقعیت موجود را تقدیر تاریخی نمی‌داند. رئال‌ پولیتیک بورژوایی توازن قوای موجود را افق نهایی سیاست قرار می‌دهد؛ سیاست کمونیستی آن را نقطه آغاز تحلیل و عمل می‌داند و برای تغییرش نیروی اجتماعی سازمان می‌دهد. اگر مسئله قدرت طبقاتی حل نشود، اگر مناسبات سرمایه‌داری دست ‌نخورده بماند و اگر جنبش مستقل طبقه کارگر سازمانیابی نشود، حتی بزرگترین فداکاری‌ها نیز می‌توانند در پایان به موضوع مذاکره همان دولت‌هایی تبدیل شوند که مردم برای رهایی از سلطه آنها برخاسته بودند. رهایی مردم کردستان از ستم ملی و طبقاتی نه از واشنگتن خواهد آمد، نه از مسکو، نه از آنکارا، نه از تل‌آویو و نه از دمشق، پایه مادی این رهایی را باید در سازمانیابی مستقل طبقه کارگر، جنبش رهایی زن، شوراهای توده‌ای، مبارزه علیه ستم ملی و طبقاتی و پیوند انترناسیونالیستی مبارزات مردم منطقه دنبال کرد.‏


منابع

۱. وزارت خارجه ایالات متحده، نشست ویژه با باربارا لیف و راجر کارستنز، ۲۰ دسامبر ۲۰۲۴؛ درباره دیدار با احمد الشرع و توقف پیگیری جایزه ۱۰ میلیون دلاری.‏

۲. کاخ سفید، فرمان اجرایی ۱۴۳۱۲، «لغو تحریم‌های سوریه»، ۳۰ ژوئن ۲۰۲۵؛ درباره دولت احمد الشرع، رفع تحریم‌ها و بازبینی تعیین هیئت تحریر شام و الشرع در فهرست‌های تروریستی.‏

۳. بانک جهانی، گزارش و داده‌های اقتصادی سوریه، ۲۰۲۶؛ درباره بازگشت مناطق نفت و گاز به کنترل دولت مرکزی، افزایش سهم دولت از تولید نفت و روند اصلاحات و بازسازی اقتصادی.‏

۴. کمیته مرکزی کومه‌له، سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، «بیانیه در مورد پیام آشتی و جامعه دموکراتیک عبدالله اوجالان»، ۱ مارس ۲۰۲۵.‏

۵. رویترز، ۱۸ اوت ۲۰۲۶، گزارش درباره تلاش آمریکا برای ایجاد سازوکار جلوگیری از درگیری میان ترکیه، اسرائیل و سوریه پس از تشدید رقابت دو دولت در خاک سوریه.‏

۶. متن توافق ۱۰ مارس ۲۰۲۵ میان احمد الشرع و مظلوم عبدی درباره ادغام نهادهای مدنی و نظامی شمال و شرق سوریه در دولت؛ منتشرشده توسط ریاست‌ جمهوری سوریه/سانا.‏

۷. کمیته مرکزی کومه‌له، سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، «در برابر تهاجم نظامی و نقشه دولت‌های سوریه، ترکیه و آمریکا، از جنبش حق ‌طلبانه روژآوا حمایت کنیم!»، ۳۰ دی ۱۴۰۴ / ژانویه ۲۰۲۶.‏

۸. رویترز، ۲۵ اوت ۲۰۲۶، «انحلال نیروهای دموکراتیک سوریه در چارچوب ادغام با دمشق».‏

۹.رویترز، ۲۸ اوت ۲۰۲۶، گزارش انتصاب مظلوم عبدی، فرمانده پیشین قسد، به عنوان مشاور احمد الشرع.‏

۱۰. «روژآوا و آینده آن»، آرشیو حزب کمونیست ایران، ۲۰۱۶؛ درباره تجربه کانتون‌ها و خودمدیریتی در روژاوا.‏

۱۲ سپتامبر ۲۰۲۶

اشتراک در شبکه های اجتماعی: