چهارشنبه ۱ مهر ۱۴۰۵ | 23 - 09 - 2026

Communist party of iran

ویژگی‌های نیروی پیشرو و ضرورت پراتیک آگاهانه در ساختن تاریخ


نیما مهاجر

نیروی پیشرو را نمی‌توان صرفاً با میزان دانش نظری و درستی تحلیل‌ها تعریف کرد. مبارزه اگر چه به تحلیل دقیق، برنامه روشن، تبلیغ و تهییج موثر و ترویج نقشه‌مند احتیاج دارد، و لنین تأکید می‌کند: «هیچ انقلابی بدون تئوری انقلابی وجود ندارد» ولی فقط اینها کافی نیستند. آنچه یک نیرو را در جایگاه پیشرو قرار می‌دهد، رابطه‌ای است که میان اندیشه و عمل، میان آگاهی و مداخله در واقعیت و میان خود و توده‌های زحمتکش برقرار می‌کند. سازماندهی نیروی جمعی، تدارک ابزارهای مادی مبارزه و ایجاد تشکل‌های توده‌ای و طبقاتی یکی از شروط حیاتی پیشروی مبارزات تاریخ‌ساز است. پیشروان کارگری و سوسیالیست‌ها در بوته‌ی آزمایشِ سطحِ سازماندهی کانون‌های مبارزات جمعی توده‌ها و مجامع عمومی کارگران و زحمت‌کشان آزموده می‌شوند.


مارکس در تز نخست درباره فویرباخ، نقص اساسی ماتریالیسم پیشین را در این می‌دید که واقعیت را عمدتاً در قالب موضوع مشاهده می‌فهمد، نه به‌عنوان «پراتیک و فعالیت حسی انسانی». دیدگاهی مشاهده‌ای و تفکرگرایانه به واقعیت موجود که حقیقی بودنش را در عمل آزمایش نمی‌کند. این نکته برای فهم معنای نیروی پیشرو اهمیت بنیادی دارد. پیشرو کسی نیست که فقط واقعیت را بهتر از دیگران توضیح دهد، بلکه کسی است که آگاهی خود را در تماس با واقعیت بیازماید، از دل مبارزه بیاموزد و آن آگاهی را برای تغییر آگاهانه مناسبات موجود به کار گیرد. مارکس در تز دوم صریح‌تر می‌گوید «این مسئله که آیا تفکر بشری می‌تواند حامل حقایق عینی باشد نه یک مسئله‌ی تئوریک بلکه مسئله‌ی پراتیک است. آدمی باید حقیقت، یعنی واقعیت و توانایی، یعنی این جهانی بودن تفکر خود را در پراتیک اثبات کند. بحث درباره‌ی واقعی یا غیر واقعی بودن تفکر جدا از پراتیک یک مسئله‌ی اسکولاستیک (پوچ و بیهوده، و اندیشه‌بافانه) است.»

بنابراین سنگ محک یک نیروی پیشرو، پیش از هر ادعای نظری، توانایی آن در تبدیل شناخت به عمل و تبدیل عمل به شناختی عمیق‌تر است.


اینجاست که تفاوت میان پراتیک آگاهانه و فعالیت صرفاً واکنشی روشن می‌شود. عمل بدون شناخت می‌تواند پراکنده، کوتاه‌مدت و گرفتار همان شرایطی شود که قصد تغییرشان را دارد و نظریه‌ای که از میدان عمل جدا شود، به دانشی تبدیل می‌شود که توان دخالت در واقعیت را از دست می‌دهد. رابطه درست میان این دو، رابطه‌ای دیالکتیکی مبتنی بر رفت و برگشت دائمی است. تجربه مبارزه، شناخت را تصحیح می‌کند و شناخت تصحیح‌شده، مبارزه را از حرکت خودبخودی و پراکنده به فعالیتی هدفمندتر می‌رساند. در واقع متد دیالکتیک سلاح پراتیک برای سهیم شدن آگاهانه در تغییر وضع موجود است. مارکس در تز هشتم می‌نویسد «تمام زندگی اجتماعی اساساً عملی است» و تأکید می‌کند که مسائل نظری نیز در پراتیک انسانی و فهم همین پراتیک راه حل عقلانی خود را می‌یابند. از همین زاویه است که مارکس تأکید می‌کند، پراتیک، جوهر و درون مایه‌ی دیالکتیک است و انسان حقيقت داشتن انديشه‌اش را می‌بايد با پراتيكش ثابت كند. از این منظر، نیروی پیشرو نه در بیرون از مبارزه و نه در مقام ناظر آن، بلکه در متن مناسبات واقعی اجتماعی شکل می‌گیرد و اعتبار خود را نیز همان‌جا به دست می‌آورد.


اما پراتیک آگاهانه فقط به معنای حضور در یک اعتراض یا اعتصاب نیست. پیشرو باید بتواند از حرکت‌های پراکنده، تجربه جمعی بسازد و از تجربه جمعی، ظرفیت سازمان‌یافته‌ای برای ادامه مبارزه ایجاد کند. اینجاست که مسئله رابطه با توده‌ها اهمیت پیدا می‌کند. توده‌ها موضوع فعالیت پیشروان نیستند، همان‌گونه که پیشروان نیز قشر جداافتاده‌ای نیستند که حقیقت را از بیرون به جامعه منتقل کنند. مارکس در تز سوم یادآور می‌شود که ماتریالیسمی که انسان‌ها را صرفاً محصول شرایط می‌بیند، فراموش می‌کند که «این انسان‌ها هستند که شرایط را تغییر می‌دهند» و هم‌زمان «تغییر‌دهنده نیز خود باید آموزش ببیند». این رابطه متقابل، معنای واقعی پیوند پیشرو با توده‌هاست. نیروی پیشرو از مبارزه می‌آموزد، تجربه‌های پراکنده را به هم پیوند می‌دهد، آگاهی را تعمیق می‌کند و دوباره آن را به میدان مبارزه بازمی‌گرداند. از این رو پیشرو بودن یک عنوان ثابت نیست، بلکه رابطه‌ای اجتماعی است که باید در جریان عمل دائماً ساخته و بازسازی شود.

نیروی پیشرو بایستی بیش از هر چیزی خودش را با پراتیک آگاهانه‌اش معرفی کند، در تحولات تاریخی و مبارزات عملی دخالتگر باشد و مسئولیت عملی بپذیرد. کسی که از دور دستی بر آتش دارد، اما حاضر نیست به کسانی بپیوندد که در میان شعله‌های سوزان پیکار می‌کنند؛ نفوذ کلامی نخواهد داشت، نمی‌تواند منشأ اثر باشد و تغییری در وضع موجود بوجود بیاورد حتی اگر از نظر خودش نظراتی دقیق و حساب شده داشته باشد. مبارزه‌ی موثر و متشکل بر بستر شبکه‌ای از اعتماد عمیق و ارتباطات مستمر شکل می‌گیرد.


اینکه چه کسی؟ چه هنگام؟ چه چیزی گفته است؟ در درجه‌ی اول اهمیت قرار نمی‌گیرد. اینکه چه کسی؟ چه هنگام؟ با کدام پراتیک آگاهانه؟ چه چیزی را تغییر داده است؟ مهم‌تر از هر موضوع دیگری است. چگونگی و کم و کیف این تغییرات عینی ردِ خود را در تاریخ برجای می‌گذارد. به این ترتیب کسانی که می‌خواهند نقشی پیشرو در تاریخ ایفا کنند بیش از هر چیز لازم است شهامت و فداکاری لازم برای بالا زدن آستین‌ها را در خود بوجود بیاورند.

پیشاهنگ واقعی کسی است که جلوتر از بقیه گام برمی‌دارد و پیش قدم شدن اگر چه به آگاهی و دوربینی نیاز دارد اما بیش از همه یک فعالیت عملی است. اینکه چگونه اقلیت پیشرو با دخالت‌گری نقشه‌مند به یک حرکت خودبخودی و پراکنده کمک می‌کند متشکل‌تر شود و قدم به قدم بر پیشروی مبارزات توده‌ها اثر می‌گذارد، اینکه چگونه شعارهای ارتجاعی یک تجمع توده‌ای را به حاشیه می‌رانند و شعارهای پیشرو و مترقی را برجسته‌تر می‌کنند، اینکه چگونه از قبل تهدیدها را خنثی می‌کنند و شرایط استفاده‌ی بهینه از فرصت‌ها را بوجود می‌آورند و در نهایت اینکه چطور به نیازهای مبارزاتی توده‌ها پاسخ می‌دهند و ابزارهای لازم را تدارک می‌بینند؛ چنین خصوصیات و ویژگی‌هایی است که یک نیروی پیشرو را از یک عنصر آگاه اما بی تاثیر متمایز می‌کند.


در چنین رابطه‌ای، دستاوردهای واقعی اهمیت تعیین‌کننده پیدا می‌کنند. نیرویی که هیچ اثری در زندگی واقعی مردم ندارد، نمی‌تواند صرفاً با سخنان پرطمطراق و ادعاهای نظری جایگاهی پایدار در میان آنان پیدا کند. مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی، برابری جنسیتی، افزایش دستمزد، امنیت شغلی، بهبود شرایط کار، معیشت، مسکن، آموزش، درمان یا هر مطالبه مشخص دیگری، اگر بتواند به دستاوردی ملموس منجر شود، اعتماد و تجربه جمعی تولید می‌کند. حتی دستاوردهای محدود نیز می‌توانند به نیروی اجتماعی امکان دهند که توان خود را بشناسد، تجربه سازمان‌یابی پیدا کند و برای مبارزات پیچیده‌تر آماده شود. مسئله در اینجا تقدیس رفرم یا متوقف شدن در سطح معلول‌ها نیست. مسئله این است که مبارزه روزمره می‌تواند مدرسه‌ای برای یادگیری جمعی، افزایش اعتمادبه‌نفس و شکل‌گیری ظرفیت‌های سازمان‌یافته باشد.

نیروی پیشرو باید بتواند از همین میدان واقعی حرکت کند و میان مبارزه برای بهبود شرایط موجود و شناخت ریشه‌های مناسباتی که این شرایط را تولید می‌کنند، رابطه‌ای زنده برقرار سازد.


مارکس در تز ششم درباره فویرباخ می‌نویسد «ماهیت انسان در واقعیت خود، مجموعه روابط اجتماعی است». این گزاره برای فهم همبستگی نیز اهمیت دارد. فرد مبارز جدا از روابطی که او را به دیگران پیوند می‌دهد، قابل فهم نیست. اگر یک پیشرو در لحظه فشار، اخراج، تهدید، زندان یا سرکوب تنها گذاشته شود، مسئله فقط آسیب دیدن یک فرد نیست. یک رابطه اجتماعی نیز آسیب دیده است. انزوای یک مبارز می‌تواند این پیام را به دیگران منتقل کند که در لحظه هزینه دادن، هرکس تنهاست. نتیجه چنین وضعی می‌تواند ترس، عقب‌نشینی، بی‌اعتمادی و فرسایش انگیزه برای ادامه مبارزه باشد. بنابراین مسئولیت جمع در قبال فرد تحت فشار، هم دفاع از حقوق انسانی و اجتماعی اوست و هم دفاع از ظرفیت جمعی مبارزه. همبستگی در این معنا یک احساس اخلاقی صرف نیست؛ بخشی از سازمان مادی و اجتماعی مبارزه است.


همبستگی هنگامی از سطح شعار فراتر می‌رود که بتواند هزینه‌های واقعی مبارزه را میان جمع تقسیم کند و مانع از آن شود که فشار بر یک فرد، کل شبکه روابط مبارزاتی را از هم بگسلد. حمایت مالی، رسانه‌ای و سازمان‌یافته، دفاع اجتماعی و سیاسی از افراد تحت فشار و ایجاد امکان ادامه فعالیت برای آنان، شکل‌های متفاوت همین رابطه‌اند. هرچه این روابط عمیق‌تر و پایدارتر باشند، هزینه سرکوب یک فرد کمتر می‌تواند به شکست یا انفعال یک جمع تبدیل شود. از این زاویه، دفاع از یک پیشرو فقط دفاع از گذشته و عملکرد او نیست، دفاع از اعتماد و آینده مبارزه نیز هست. جمعی که اجازه می‌دهد یکی از نیروهایش در اثر فشار و سرکوب منزوی شود، در واقع بخشی از توان سازمان‌یافته خودش را تضعیف می‌کند.

این مسئله ما را به مفهوم سازمان بازمی‌گرداند. نیروی پیشرو باید بتواند مبارزه را از سطح واکنش‌های پراکنده به سطحی از سازمان‌یافتگی برساند که تجربه حفظ شود، نیروهای جدید تربیت شوند، شکست‌ها به شناخت تبدیل شوند و موفقیت‌ها قابل انتقال باشند. سازمان‌یابی فقط تشکیل یک ساختار رسمی نیست. در ساده‌ترین و بنیادی‌ترین سطح، یعنی ایجاد رابطه‌ای پایدار میان انسان‌هایی که در یک مبارزه مشترک، مسئولیت و تجربه مشترک پیدا می‌کنند. اعتماد، تقسیم مسئولیت، انتقال تجربه، دفاع متقابل و توان ادامه دادن مبارزه در شرایط دشوار، بخشی از همین سازمان‌یابی است. نیروی پیشرو باید بتواند از مبارزه امروز ظرفیت مبارزه فردا را بسازد.


از این منظر، پیشرو بودن به معنای جلو افتادن از دیگران در حرف نیست. پیشرو کسی است که در لحظه‌ای که امکان عمل وجود دارد، مسئولیت عمل را می‌پذیرد و با مداخله آگاهانه راهی برای گسترش ظرفیت جمعی باز می‌کند. چنین نیرویی باید بتواند شعارهای درست را از نیازهای واقعی زندگی اجتماعی استخراج کند، تجربه‌های پراکنده را به هم متصل کند، خطرها را پیش از آنکه به مانع جدی تبدیل شوند بشناسد و برای فرصت‌هایی که در مبارزه پدید می‌آیند آمادگی ایجاد کند. اینجا نظریه دوباره به جایگاه واقعی خود بازمی‌گردد. نظریه برای نشستن در بیرون میدان مبارزه نیست؛ برای آن است که واقعیت را دقیق‌تر بشناسیم و امکان دخالت مؤثرتر در آن را پیدا کنیم.

مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» درباره ماتریالیست عملی می‌نویسد «برای ماتریالیست عملی، یعنی کمونیست، مسئله انقلابی کردن جهان موجود، حمله عملی به چیزهای موجود و تغییر دادن آنهاست». بدین ترتیب برای یک انسان رادیکال، مسئله، نه تولید آگاهی برای واقعیت موجود، بلکه یکسره کردن وضع موجود چیزها و غلبه بر واقعیت موجود است. یعنی چنگ انداختن عملی در چیزهای موجود و تغییر وضع موجود. این عبارت معنای پراتیک را روشن می‌کند. مسئله صرفاً داشتن تصویری متفاوت از جهان نیست؛ مسئله ایجاد توان اجتماعی برای تغییر آن است. تاریخ نیز محصول تماشای تاریخ نیست. انسان‌ها در شرایطی که خود انتخاب نکرده‌اند زندگی می‌کنند، اما در همان شرایط دست به عمل می‌زنند و آن‌ها را دگرگون می‌کنند. به همین دلیل تز سوم فویرباخ هم‌زمان بر تغییر شرایط و تغییر خود انسان تأکید دارد. مبارزه، در صورت تداوم و سازمان‌یافتگی، هم واقعیت بیرونی را تغییر می‌دهد و هم خودِ مبارزان را تغییر می‌دهد.


در نهایت، مرز میان یک نیروی صرفاً مدعی و یک نیروی واقعاً پیشرو را باید در همین نقطه جست‌وجو کرد. نیروی پیشرو باید بتواند از شناخت به مداخله، از مداخله به تجربه، از تجربه به سازمان و از سازمان به توان بیشتر برای تغییر واقعیت برسد. رابطه آن با توده‌ها نیز رابطه‌ای یک‌طرفه نیست. هم باید بر مبارزه اثر بگذارد و هم از مبارزه بیاموزد. هم باید آگاهی را گسترش دهد و هم خود را در برابر حقیقتی که پراتیک روزانه آشکار می‌کند تصحیح کند.

در این معنا، پیشرو بودن یک امتیاز نیست، یک مسئولیت اجتماعی است؛ مسئولیت حضور در متن مبارزه، پذیرش هزینه‌های آن، دفاع از روابطی که مبارزه را ممکن می‌کنند و تبدیل تجربه‌های پراکنده به قدرتی جمعی برای تغییر.


مارکس در تز یازدهم درباره فویرباخ جمله‌ای را می‌نویسد که می‌تواند معیار نهایی این بحث باشد «فیلسوفان جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند، اما مسئله بر سر تغییر آن است». اگر این گزاره را از سطح یک شعار فلسفی بیرون بیاوریم و در زندگی واقعی مبارزه قرار دهیم، معنایش روشن است. ارزش یک نیروی پیشرو در این نیست که چه تصویری از تاریخ ارائه می‌کند، بلکه در این است که در متن تاریخ چه رابطه‌ای می‌سازد، چه ظرفیتی ایجاد می‌کند، چه چیزی را در زندگی واقعی تغییر می‌دهد و آیا می‌تواند آن تغییر را به نیرویی برای تغییرات بعدی تبدیل کند. سنگ محک نیروی پیشرو ادعاهای روشنفکرانه آن نیست، پراتیک آگاهانه‌ای است که در رابطه با دیگران و در متن واقعیت، توانایی آن برای تغییر را به اثبات می‌رساند.

مهر ۱۴۰۵

اشتراک در شبکه های اجتماعی: