نسل Z، هژمونی و طبقه کارگر: نقدی بر تقلیلگرایی و سکتاریسم
پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
نیما مهاجر
بهمن ۱۴۰۴
مقدمه
پس از انتشار مطالب «مبارزهٔ نسل Z ایران در اعتراضات زن، زندگی، آزادی با ارتجاع و نابرابری» و «نقد رویکرد رواننگارانه (VALS) در تحلیل سیاسی نسل Z» که با امضای نیما مهاجر در شمارههای ۵۲۵ و ۵۲۶ نشریهٔ جهان امروز، ارگان حزب کمونیست ایران منتشر شد، رفیق مهرداد صبوری دو مطلب انتقادی با عناوین «جایگزینی سوژهٔ تاریخی-طبقاتی طبقه کارگر با مقولاتی مانند نسلها» و «رویکرد رواننگارانه” (VALS) و توضیح رفتار سیاسی» نوشته است که توضیحات و روشنگریهای بیشتری را ضروری میسازد.
مطالب رفیق مهرداد صبوری این امکان را بوجود آورد تا سوءبرداشتها و ابهامات را روشن کنم و بحثها را تکمیل سازم. سپس مطلبی سیاسی و نظری ارائه دهم که در عین توضیح دادن نقد رفیق صبوری، جنبهای روشنگرانه و سیاسی داشته باشد که در خدمت نیروهای چپ و کمونیست قرار بگیرد.
رفیق صبوری نقد خود را بر اساس این فرض اشتباه گذاشته است که سوژهی نسلها جایگزین سوژهی طبقه شده است و با این نتیجهگیری غیرواقعی درباره تهی شدن سوژه طبقاتی، مجموعه مطالب در مورد نسل Z را به تحلیل نئولیبرالی نسبت داده است.
هدف من از نوشتن این مجموعه مطالب، تحلیل تأثیرات فرهنگی و فکری بر مبارزه طبقاتی است، نه جایگزینی طبقه کارگر با نسل Z. در این مجموعه مطالب تلاش کردم نشان دهم، جوانان چگونه تجربهها، نگرشها و ابزارهای فرهنگی–فکری خود را به عرصه مبارزه سیاسی و طبقاتی وارد میکنند، نه اینکه نسل Z سوژهٔ اصلی مبارزه است. این تلاشها برای کنارگذاشتن آگاهی طبقاتی، سازماندهی و نقش طبقه کارگر صورت نگرفته است، بلکه میخواهیم درک کنیم چگونه فرهنگ، نسل و تکنولوژی میتوانند بر تجربه طبقاتی و مبارزه تأثیر بگذارند.
نگارنده سعی کرده است نقش، رویکرد و خصوصیات سیاسی و اجتماعی حضور جوانان و نسل Z در خیزشهای انقلابی را با توجه به واقعیت عینی سالهای اخیر بررسی کند. بدون شک پرداختن مستقل به مبارزات طبقهی کارگر و پرولتاریای صنعتی، با توجه به تجربههای مشخص اعتصابات و مبارزات عینی کارگران ایران، ضرورتی انکارناپذیر است و لازم است این موضوع مهم از سطح کلیگویی و بحث صرفاً نظری خارج شود و به شکلی عینی، دقیق و مرتبط با واقعیت مبارزات جاری طبقهی کارگر ایران در مطالبی مجزا بررسی گردد. در هر صورت هدف نگارنده تقابل این موضوعات با یکدیگر نیست، بلکه تمرکز بر یکی از ابعاد مهم مبارزهی سیاسی و طبقاتی در شرایط مشخص ایران است. رفیق صبوری این تمرکز مجزا را به عنوان جایگزین کردن سوژهی نسلها به جای سوژگی طبقهی کارگر ترجمه کرده است و در عمل با همین چوب، اهمیت پرداختن به مسائل مختلف سیاسی و طبقاتی در جامعهی سرمایهداری را از خود میراند.
بر همین اساس، روشن است که بحث بر سر نفی سوژگی طبقهی کارگر نیست، بلکه بر سر فهم دیالکتیکی پیوند طبقه، سیاست، فرهنگ و پراتیک انقلابی در دورهی کنونی است.
شبکههای اجتماعی و ابزارهای دیجیتال در تحلیل، ابزار تسهیلکننده تجربه، اطلاعرسانی و آگاهی فکری–سیاسی هستند، نه جایگزین سازماندهی طبقاتی. نقد صبوری به اشتباه تمرکز بر این ابزارها را معادل حذف سازماندهی طبقاتی در نظر گرفته است.
کشتار دیماه ۱۴۰۴ بیش از پیش نشان داد که حاکمیت طولانی و بلامنازع حکومت خودکامه آنچنان انرژی انقلابیای در میان مردم انباشته است که شاید هرگز در تاریخ جامعه ایران دیده نشده است. اما از سوی دیگر مردم جزیی از جامعه سرمایه داریاند و بنابراین از کمبودها و نقاط ضعف آن فارغ نیستند. این کمبودها در زمینهی آگاهی، سازمان و تحزبیابی تودهها وجود دارد و همزمان که پرولتاریای صنعتی با آن دست و پنجه نرم میکند، زنان، کارگران جوان و تهیدستان شهر و روستا نیز از این ضعفها و کمبودهای مبارزاتی رنج میبرند. تودههای کارگر و ستمدیده در عین حال که در راه تحقق آزادی و برابری میجنگند با کمبودهای خودشان -که گاهی بدان تسلیم می شوند- نیز در مبارزهاند. مبارزه برای رفع این کمبودها و گسترش آگاهی سیاسی و طبقاتی در صفوف اردوی کار و رنج و فعالترین بخشهای خیزش انقلابی -از جمله کارگران و زنان و جوانان- سوسیالیستها را در موقعیت بهتری قرار میدهد، افق روشنی از اهداف و آرمانهای خیزش انقلابی ارائه میدهد، دورنمای تیره و تار و گل آلود ناسیونالیسم و شووینیسم را میزداید و به پیکار علیه نفوذ فاشیسم یاری میرساند.
در وضعیت کنونی هیچ کَس نمیتواند بی طرف باشد و در مقابل این کشتار بزرگ بی تفاوت بماند و جامعه در عمل به دو اردوگاه ما (مردم معترض) و آنها (سرکوبگران و حافظان نظم موجود) تبدیل شده است. تجلی آشکار این آنتاگونیسم را در عبارتهایی مانند «نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم» و «بین ما و آنها دریای خون است»، مشاهده میکنیم.
منظور از سکتاریسم یا فرقهگرایی جدا ماندن از طبقه یا جداماندن از توده ها است. در موضع گیری رفیق صبوری این سکتاریسم خود را در این واقعیت نشان میدهد که وی خیزشهایی تودهای را طرد میکند. رفیق صبوری در سطح نظری نوعی فرار به جلو دارد، یعنی غفلت از خیزشهای تودهای را تحت نام سوژگی پرولتاریا توجیه میکند. مبارزات طبقهی کارگر، جوانان تهیدست، زنان ستمدیده و زحمتکشان غیرپرولتری بر همدیگر تأثیرات متقابل دارند. وحدت اردوی کار و زحمت توازن قوا را به ضرر طبقهی حاکم و به سود مردم معترض و انقلابی تغییر میدهد. مبارزات خیابانی از اعتصابات کارگری در کارخانه تأثیر میپذیرد و به نوبت خود بر مبارزات کارگران تأثیر میگذارد. سکتاریسم خود را در این جداسازی مکانیکی هم نشان میدهد. بعلاوه درستی و نادرستی نظریه در پراتیک خود را نشان میدهد. بی توجهی به پراتیک انقلابی تودهها در خیزشهایی انقلابی و تکرار نظری این گزارهی علمی مارکس که سوژهی تاریخی و انقلابی رهایی بشر، پرولتاریا است، یک نوع فرار به جلو است که به انفعال و فرقهگرایی در قبال خیزش انقلابی جاری دامن میزند.
بر همین اساس، این نوشته تلاش میکند چند مسئلهی مرکزی را بهصورت منسجم و طبقهبندیشده بررسی کند: نخست رابطهی دیالکتیک و پراتیک و نقد نگاه مکانیکی به مبارزه طبقاتی؛ سپس مسئلهی زیربنا و روبنا و تأثیرات متقابل ساختار اقتصادی و سیاسی و ایدئولوژیک؛ در ادامه بحث هژمونی، جنگ روایتها و نقش روبنای فکری و فرهنگی در بازتولید یا تضعیف سلطه؛ سپس تحلیل نسل Z و جوانان تهیدست به عنوان بخشی از پتانسیل واقعی جنبش انقلابی و نه جایگزین سوژهی تاریخی طبقه کارگر؛ و در نهایت مسئلهی سازماندهی، تشکلهای تودهای و ضرورت پیوند میان طبقه کارگر، زنان، جوانان و تهیدستان شهری و روستایی در مسیر انقلاب.
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
بخش دوم
دیالکتیک و پراتیک: نقد نگاه مکانیکی و دترمینیستی
رفیق صبوری ضمن توهمی که به ایستادن بالای تاریخ دارد، ناگزیر دچار فرقهگرایی میشود و سیاست طرد خیزشهای تودهای را پشت یک مسئلهی نظری پنهان میکند. این نوع سکتاریسم به جای دخالتگری آگاهانه و تلاش برای رفع کمبودها در زمینهی آگاهی و سازماندهی، هر نوع کنش غیرسازمانی را بیارزش میخواند و فقط «شکل خاصی» از مبارزه را به رسمیت میشناسد. نتیجهی چنین رویکردی آن است که آثار و پیامدهای سیاسی خیزش انقلابی نادیده گرفته میشود و کنش شجاعانهی آحاد کارگران و زنان و جوانان کاملاً بیارزش جلوه داده میشود، صرفاً به این دلیل که این تحرکات سیاسی هنوز نتوانسته به سطح تشکیلاتی ارتقا پیدا کند.
این بیباوری به بلوغ و تکامل جنبش تودهها و کاشتن بذر ناامیدی در دل مردم، شکلی از پراتیک سیاسی و رفرمیستی است که مبارزهی سیاسی جاری را خنثی میکند. رفیق صبوری با مطرح کردن چند مثال، در واقع میخواهد مبارزه را فقط با «موفقیت فوری اقتصادی» بسنجد و هر شکست تاکتیکی و مقطعی را مساوی با شکست تاریخی و استراتژیک جلوه دهد. اما مبارزهی طبقاتی را نمیتوان با معیارهای کوتاهمدت و نتایج فوری سنجید؛ چرا که در دل همین شکستهای تاکتیکی نیز تجربه، آگاهی، رادیکالیسم و ظرفیتهای سیاسی جدید شکل میگیرد.
احساس مسئولیت واقعی نسبت به خیزش پراکندهی کارگران و زحمتکشان از مسیر حلقهی اتصال «مبارزهی واقعی» با «آگاهی سیاسی و طبقاتی» میگذرد. اگر این تحول در آگاهی تودهها شکست است، پس هیچ انقلابی در تاریخ پیروز نشده است.
در واقع نقد صبوری نقد متن نیست، بلکه دفاع از یک موضع پیشینی دگماتیک است. رفیق صبوری از دیدن واقعیتهای زنده ناتوان است و با اتکا به «کارگرگرایی صوری» ضرورت اتحاد انقلابی واقعی را نادیده میگیرد. در حالی که دفاع از نقش جوانان و جنبشهای اجتماعی، تضعیف طبقه کارگر نیست، بلکه شرط وحدت و رهبری پرولتری است. اگر کمونیستها نتوانند پیوندهای زندهی میان مبارزات خیابانی، مبارزات زنان، خیزشهای جوانان تهیدست و اعتصابات کارگری را ببینند، عملاً خود را از تودهها جدا میکنند و به جای دخالتگری انقلابی، به انتظار منفعلانه و فرقهگرایی سیاسی سوق داده میشوند.
گرایش دترمینیستی با مشاهدهگرایی و اکتفا به مشاهده تحولات، انتظار میکشد تا آنچه در ذهن خود ساخته است به واقعیت تبدیل شود. این تفکر خام، دیالکتیک را به «روش تفسیر» تقلیل میدهد نه سلاح تغییر. در حالی که دیالکتیک مارکسیستی فقط برای توضیح جهان نیست، بلکه برای تغییر جهان است و معیار درستی یا نادرستی هر تحلیل، نه تکرار گزارههای کلی، بلکه سنجش آن در متن پراتیک مبارزهی زنده است.
رفیق منتقد ادعا میکند که «سوژه نسل جایگزین طبقه شده و فرهنگ را به جای اقتصاد گذاشتهایم». در حالی که هیچکدام از این موارد در تقابل با یکدیگر قرار ندارند و با هم پیوندی دیالکتیکی دارند. برعکس آنچه که تقلیلگرایان انجام میدهند و جامعهی سرمایهداری را به اقتصاد محدود میکنند، سیاستهای حاکمیت سرمایهداری و استبداد جمهوری اسلامی فقط یک «بازتاب مستقیم اقتصاد» نیست، بلکه همزمان بخشی از سازوکارهای بازتولید سلطه طبقاتی در سطح سیاسی، ایدئولوژیک و فرهنگی است.
سیاست انقلابی صرفاً تاکید انتزاعی بر «طبقه» نیست؛ باید تغییرات واقعی روحیهی تودهها را بفهمیم و تاکتیکهای مبارزاتی را با واقعیات مبارزاتی منطبق کنیم وگرنه حزب و پیشروان سوسیالیست به سکت تبدیل میشوند. اما رفیق صبوری درجا میزند، چون سیلان واقعی جنبش را نمیبیند. دورههای انقلابی احزاب کمونیستی را مجبور به جهش سازمانی میکند و اگر کمونیستها نسبت به تکاپوهای سیاسی جاری منجمد و منفعل عمل کنند، دیگر جریانات سیاسی و اپوزسیون بورژوازی خیزش تودهها را به بیراهه میبرند.
/////////////////////////////////////
بخش سوم
زیربنا و روبنا: تأثیرات متقابل ساختار اقتصادی و فرهنگی-ایدئولوژیک
مارکسیسم برای تغییر وضع موجود و مناسبات حاکم به چهار اصل اساسی زیر و رو کردن جهان متکی است:
۱- از بین بردن کلیهی تمایزات طبقاتی
۲- از بین بردن کلیهی روابط تولیدی که این تمایزات طبقاتی را بوجود آورده است
۳- از بین بردن کلیهی روابط اجتماعی که بر این روابط تولیدی استوار هستند
۴- از بین بردن کلیهی روبناهای فکری، فرهنگی و ایدئولوژیک که از این روابط اجتماعی نشأت میگیرند و متقابلاً آنها را توجیه میکنند
واضح است که علت و ریشهی اصلی هر گونه روابط نابرابر اجتماعی و اشکال مختلف ستم، روابط تولیدی سرمایهدارای و اختلافات طبقاتی ناشی از آن است. این روابط نابرابر اجتماعی به نوبت خودشان در راستای حفظ و استحکام روابط تولیدی موجود عمل میکنند و همزمان افکار و عقاید توجیهکننده و مدافع نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی را بوجود میآورند.
افکار نژادپرستانه برای توجیه سرکوب و ستمگری ملی، افکار زنستیزانه برای پاسداری از موقعیت زیردست زنان و روبنای ارتجاعی حاکم برای شکلدهی و کنترل نسل جوان جزو این عقاید ستمگرانه و سرکوبگرانه هستند.
خیزشهای انقلابی ۸ سال اخیر نشان داده است که جوانان زن و مرد برای رهایی از ستم و استثمار علاوه بر مبارزه با دولت طبقهی حاکم، به مبارزه علیه نهادها و ساختارها و عقاید ارتجاعی و پدر-مردسالارانهای میروند که فرهنگ طبقهی حاکم و اشکال مختلف ستمگری را در جامعه بازتولید میکنند.
اما دست بردن به ریشهها و مبارزه با همهی وجوه نابرابری به نیروی مادی نیاز دارد، چرا که نیروی مادی و سازمانیافتهی ارتجاع سرمایهداری را تنها با نیروی مادی، متشکل و مترقی کارگری میتوان برانداخت.
سازماندهی نیروی مادیای که به طور واقعی خواهان پایان دادن به تمایزات طبقاتی باشد، در صفوف طبقهی انقلابی -طبقهی کارگر- صورت میگیرد؛ طبقهای که هیچ منفعتی در حفظ نظم طبقاتی موجود ندارد و مصالح و منافع طبقاتیاش حکم میکند، انقلابی باشد.
به همین اعتبار، زنان کارگر و زحمتکش که اکثریت زنان ستمدیدهی جامعه را تشکیل میدهند و جوانان تهیدستی که یکی از فعالترین بخشهای خیزشهایی تودهای را تشکیل میدهند، جزو نیرویهای محرکهی مهم برای پایان دادن به وضع موجود هستند.
در گذشته، تفکر تردیونی و دترمینیستی حاکم بر جنبش کارگری و کمونیستی باعث شده بود که با فرعی انگاشتن و فرعی کردن مسئلهی زنان و جوانان، بخش مهمی از پتانسیل عظیم مبارزهی انقلابی و طبقاتی به فراموشی سپرده شود. ضرورت دارد جنبش سوسیالیستی با درس گرفتن از گذشته، به دور از انواع تنگنظریها و محدودنگریها، ظرفیتهای رهبری جنبش تودهای زنان و شور انقلابی جوانان ایران را در خود بوجود بیاورد و با دورنگری، افق رهایی بشریت امروزی را مستقل از تمایزات ملی و مذهبی و جنسیتی ترسیم کند.
به این ترتیب ما به برنامهها و نقشهعملهایی نیاز داریم تا با کمک تئوری انقلابی، پراتیک انقلابی و آگاهانه را در دستور کار قرار دهیم و زنان و جوانان هر چه بیشتری از صفوف ستمدیدهترین افراد مردم تحت رژیم سرمایهداری به مبارزهی سیاسی جلب کنیم. هدف کمونیستها جلب همان ستمدیدهترین افراد مردم در تحت رژیم سرمایهداری به سیاست و آرمان سوسیالیسم است.
///////////////////
بخش چهارم
هژمونی، جنگ روایتها و نقش روبنای فکری–فرهنگی در بازتولید یا تضعیف سلطه
برعکس آنچه که تقلیلگرایان انجام میدهند و جامعهی سرمایهداری را به اقتصاد محدود میکنند، سیاستهای حاکمیت سرمایهداری و استبداد جمهوری اسلامی فقط یک «بازتاب مستقیم اقتصاد» نیست. روبنای فکری، فرهنگی و ایدئولوژیک رژیم اسلامی یکی از دیگر از این روبناهای اجتماعی است که بیش از همه جوانان و نوجوانان تهیدست را تحت تأثیر قرار میدهد و لازم است یکجانبهنگری و بیتوجهی به این مسائل کنار گذاشته شود.
در وضعیت کنونی هیچ کَس نمیتواند بیطرف باشد و در مقابل این کشتار بزرگ بیتفاوت بماند و جامعه در عمل به دو اردوگاه ما (مردم معترض) و آنها (سرکوبگران و حافظان نظم موجود) تبدیل شده است. تجلی آشکار این آنتاگونیسم را در عبارتهایی مانند «نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم» و «بین ما و آنها دریای خون است»، مشاهده میکنیم.
جوهر این گرایش اساسی درک روانشناسانه و دمافزون این واقعیت است که جامعه موجود به دو اردوگاه آنتاگونیستی، به «ما» و «آنها» تقسیم شده است. لنین این موضوع را در قطعه زیر به روشنی تشریح میکند: «این عضو طبقه ستمدیده، اگر چه حتی یکی از کارگران پر درآمد و کاملا روشنفکر باشد آنچنان با سهولت و آنچنان بی پرده، با آنچنان قاطعیت و آنچنان صراحت شگفت انگیزی از نقطه نظر نگرش، به اصطلاح معروف «با شاخ گاو در میافتد» که ما روشنفکران درست به همان اندازه که ستارگان آسمان از یکدیگر دورند، از آن دوریم. كل جهان به دو اردوگاه تقسیم شده است: «ما»، زحمتکشان و «آنها»، یعنی سرکوبگران و ستمگران و استثمارکنندگان …».
این شکاف آنتاگونیستی تنها یک پدیدهی اقتصادی نیست، بلکه یک واقعیت سیاسی و ایدئولوژیک است که بهطور مستقیم در عرصهی «روایت» و «هژمونی» خود را نشان میدهد. جمهوری اسلامی تلاش میکند این آنتاگونیسم را پنهان کند، آن را وارونه جلوه دهد، و با تحمیل روایت رسمی، خود را نمایندهی «نظم»، «امنیت»، «ملت» و «ایران» جا بزند. در چنین وضعیتی است که سخن گفتن از واقعیت به بخش مهمی از مبارزهی انقلابی تودهها علیه حاکمیت کشتار و سرکوب تبدیل شده است. ما حق داریم از هر شخصی با هر موقعیت طبقاتی و اجتماعی بپرسیم: یا با «ما» یعنی با مردم معترض و کارد به استخوان رسیده، یا با «آنها» حاکمان جهل و زور و سرمایه.
حملات ایدئولوژیک و تحقیرها و اتهاماتی که رژیم اسلامی علیه مردم معترض و مخصوصاً زنان و جوانان مبارز سازمان داده است، بیانگر واقعیت اجتماعی موجود است که نباید نسبت به آن کمتوجه یا بیتفاوت باشیم. در همین خیزش جاری ۱۴۰۴ شاهد همین حملات سازمانیافته علیه معترضان خیابانی بودهایم که از سوی امامان جمعه، صدای سیمای ارتجاعی، فرماندهان سپاه، خامنهای جلاد و طرفداران و آتش به اختیاران ایدئولوژیک جمهوری اسلامی علیه زنان و جوانان بکار گرفته شده است.
جمهوری اسلامی از یکسو ورزشکاران و هنرمندان و سینماگران مزدور خود را برای تحمیل روایت سرکوبگرانه فعال کرده است و از سوی دیگر ورزشکاران و هنرمندان و حتی کافهها که امکان تاثیرگذاری بر زنان و مردان جوان دارند را مورد غضب قرار داده است.
این جنگ روایتها دقیقاً یکی از ابزارهای اصلی سلطه است. حاکمیت تنها با زور سرکوب نمیکند؛ بلکه با «ساختن معنا» و «تعریف دشمن» و «تحقیر معترض» به دنبال شکستن روانی تودههاست. این همان جایی است که مفهوم هژمونی گرامشی اهمیت پیدا میکند: سلطه فقط سلطهی اقتصادی و پلیسی نیست، بلکه سلطهی فرهنگی و فکری نیز هست؛ یعنی تولید رضایت، تولید اطاعت، تولید سکوت، و تولید بیاعتمادی نسبت به خودِ تودهها.
اینجا دقیقا همان نقطهای است که بحث گرامشی از هژمونی به ما کمک میکند: طبقهی حاکم تنها از طریق زور و ابزار سرکوب حکومت نمیکند، بلکه از طریق «رضایتسازی» و «تبدیل ستم به عادت» و «تبدیل نابرابری به تقدیر» نیز سلطه را بازتولید میکند. بنابراین اگر مبارزه طبقاتی را فقط در سطح اقتصاد بفهمیم و از مبارزه علیه روبنای فکری و فرهنگی غافل بمانیم، عملاً یکی از مهمترین میدانهای جنگ طبقاتی را به دشمن واگذار کردهایم.
مارکسیسم جامعه را نه مجموعهای از حوزههای جداگانه، بلکه بهمثابه یک کلیت زنده و دیالکتیکی درک میکند؛ کلیتی که در آن سلطهی سرمایهداری فقط به استثمار اقتصادی محدود نیست، بلکه از طریق مجموعهای از روابط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی تثبیت و بازتولید میشود. از همین رو، مبارزهی انقلابی صرفاً به معنای اعتراض به فقر و بیعدالتی اقتصادی نیست، بلکه به معنای درهم شکستن تمام سازوکارهایی است که نابرابری را «عادی»، «قابلتحمل» و حتی «طبیعی» جلوه میدهند.
نظام سرمایهداری و دولتهای طبقاتی، تنها با کنترل ابزار تولید و سرکوب مستقیم دوام نمیآورند، بلکه با سازمان دادن ذهنیت عمومی، هدایت افق فکری جامعه و ساختن «رضایت اجتماعی» نیز سلطهی خود را تثبیت میکنند. اینجا دقیقاً همان نقطهای است که مفهوم هژمونی اهمیت پیدا میکند: طبقهی حاکم تلاش میکند ارزشها، اخلاقیات، روایتها و معیارهای فکری خود را بهعنوان «عقل سلیم عمومی» جا بزند؛ به گونهای که بخشهایی از جامعه، حتی در شرایط ستم و فقر، نظم موجود را به عنوان امری بدیهی یا تغییرناپذیر بپذیرند.
به همین دلیل، روبنای فکری و فرهنگی صرفاً انعکاس منفعل اقتصاد نیست، بلکه یک میدان فعال و تعیینکنندهی نبرد طبقاتی است. در این میدان، طبقهی حاکم میکوشد تضاد اصلی جامعه را پنهان کند، خشم تودهها را منحرف سازد، دشمن واقعی را نامرئی کند و روایتهای بدیل را بیاعتبار جلوه دهد. جنگ روایتها دقیقاً همینجاست: تلاشی برای کنترل اینکه مردم چه چیزی را «مسئلهی اصلی» بدانند، چه چیزی را «تهدید» تلقی کنند، چه چیزی را «ممکن» یا «ناممکن» فرض کنند، و اساساً آینده را چگونه تصور کنند.
در چنین سازوکاری، ایدئولوژیهای ارتجاعی و تبعیضآمیز به ابزارهای سیاسیِ بازتولید سلطه تبدیل میشوند. نژادپرستی و شوونیسم ملی برای شکستن وحدت ستمدیدگان و مشروعیت دادن به سرکوب ملی به کار گرفته میشود؛ زنستیزی برای تثبیت ساختار مردسالار و تداوم موقعیت فرودست زنان؛ و دستگاه مذهبی–فرهنگی جمهوری اسلامی برای شکلدهی به اطاعت، تحقیر تودهها، کنترل نسل جوان و مهار ظرفیت انقلابی جامعه. اینها صرفاً «انحرافات فرهنگی» نیستند، بلکه اجزای سازمانیافتهی یک نظم طبقاتیاند که به بقای سرمایه و استبداد خدمت میکنند.
از این منظر، جنگ روایتها مسئلهای فرعی یا حاشیهای نیست، بلکه یکی از اشکال مادیِ مبارزهی طبقاتی است. زیرا اگر این میدان به نیروهای حاکم واگذار شود، حتی بزرگترین خیزشهای تودهای نیز میتوانند در قالب روایتهای بیخطر، اصلاحطلبانه یا ارتجاعی تخلیه شوند و به جای تبدیل شدن به جنبش رهاییبخش، به مسیرهای انحرافی سوق داده شوند. بنابراین برای کمونیستها و سوسیالیستها، نبرد هژمونیک یعنی تبدیل روایت رهایی به نیروی مادی، یعنی پیوند دادن تجربهی زیستهی تودهها با افق طبقاتی، و یعنی سازمان دادن مبارزهای که هم در خیابان جریان دارد و هم در ذهنیت اجتماعی.
آنچه در این نوشتهها دنبال میشود، نه جابهجا کردن سوژهی انقلاب از طبقهی کارگر به «نسل Z»، بلکه نشان دادن یکی از میدانهای واقعی و تعیینکنندهی مبارزهی طبقاتی در ایران امروز است: میدان فرهنگ، معنا، اخلاق، و نبرد بر سر روایت. زیرا سرمایهداری و جمهوری اسلامی فقط با کارخانه و بازار و سرکوب پلیسی بازتولید نمیشوند؛ بلکه با شکل دادن به افکار عمومی، با ساختن ارزشها و هنجارها، با تحقیر شورش و با مشروعیتسازی برای نظم موجود نیز سلطهی خود را بازتولید میکنند.
از همین رو، ورود جوانان به سیاست صرفاً ورود یک «نسل» به خیابان نیست؛ ورود یک تجربهی تاریخی و یک زبان اجتماعی تازه به میدان نبرد است. جوانان، زنان و تهیدستان، آنچه را که در زیست روزمره تجربه کردهاند—تحقیر، بیآیندگی، تبعیض، سرکوب بدن و زندگی—به صورت شعار، نماد، موسیقی، تصویر، و شکلهای نوین مقاومت به سیاست منتقل میکنند. این انتقال، نه جایگزین مبارزهی طبقاتی، بلکه شکل معاصر بروز همان تضاد طبقاتی در سطح روبنای اجتماعی است.
در واقع، اگر طبقهی حاکم میکوشد سلطهی خود را در قالب «روایت» و «اخلاق رسمی» تثبیت کند، وظیفهی نیروهای انقلابی این است که این روبنا را درهم بشکنند و معنای دیگری از زندگی، آزادی، عدالت و قدرت سیاسی را به نیروی مادی تبدیل کنند. بنابراین مسئله بر سر این نیست که «فرهنگ یا اقتصاد» کدام اصل است؛ مسئله این است که چگونه روبنای فکری–فرهنگی، به میدان جنگی تبدیل میشود که در آن یا هژمونی طبقهی حاکم بازتولید میگردد، یا امکان هژمونی انقلابی طبقهی فرودست شکل میگیرد.
این دقیقاً معنای مادی جنگ روایتهاست: تودهها در جریان خیزش، روایت رسمی را زیر سوال میبرند و همزمان روایتهای جدید میسازند. شعارها، نمادها، تصویرها، و حتی شکل مقاومت خیابانی، همه تبدیل میشوند به ابزار تولید «معنای جدید». از همین روست که مبارزهی نسل Z و جوانان تهیدست، فقط یک مبارزه خیابانی نیست، بلکه شکستن هژمونی فرهنگی و اخلاقی جمهوری اسلامی نیز هست.
ما سوسیالیستها باید تلاش کنیم که رهبری جبههی اکثریت، یعنی «ما»یی که خواهان برچیدن و زیر و رو شدن همهی اشکال و ابزار و سازمانهای سلطهی خرافات، ستم و سرکوب و استثمار را در دست بگیریم. و این کار ممکن نیست بدون آنکه شناختی عمیق و همهجانبه از همهی پتانسیلهای انقلابی موجود داشته باشیم و اهداف و آرمانها و آرزوهایشان را بهتر از هر نیروی سیاسی دیگری نمایندگی کنیم. این موضوع شامل نسل Z، کارگران جوان و جوانان تهیدست و ستمدیده هم میشود.
اگر جمهوری اسلامی تلاش میکند با دستگاه ایدئولوژیک خود، روایت سرکوب را مسلط کند، وظیفهی کمونیستها این است که روایت رهایی را به نیروی مادی تبدیل کنند. یعنی از دل تجربههای تودهای، افق سوسیالیستی را بیرون بکشند و به شعار، سازمان، و استراتژی انقلابی ارتقا دهند.
شبکههای اجتماعی و ابزارهای دیجیتال نیز در همین چارچوب معنا پیدا میکنند: نه به عنوان جایگزین سازماندهی و تشکلیابی طبقاتی، بلکه به عنوان ابزارهای تسهیلکنندهی تجربهی مشترک، انتقال خشم، سازماندهی اولیه، افشاگری، و تولید آگاهی سیاسی. این ابزارها به خودی خود رهاییبخش نیستند، اما میتوانند به میدان جدی نبرد ایدئولوژیک تبدیل شوند؛ همان جایی که رژیم تلاش میکند از طریق سانسور، تحریف، پروندهسازی، تولید نفرت و تخریب روانی، روحیهی تودهها را خرد کند و آنها را از هم جدا سازد.
پس مسئلهی اصلی این است: اگر حاکمیت در «جنگ روایتها» سرمایهگذاری میکند، به این دلیل است که میداند کنترل جامعه فقط با باتوم و گلوله ممکن نیست. سلطه، بدون هژمونی فرهنگی پایدار نمیماند. و درست به همین دلیل، شکستن روایت رسمی جمهوری اسلامی و ساختن روایت رهاییبخش تودهها، بخشی از مبارزهی طبقاتی است؛ بخشی از همان نبردی که نهایتاً باید به سازماندهی، اعتصاب، قیام، و درهمشکستن نظم سرمایهدارانه منتهی شود.
درست همینجا جمهوری اسلامی نیز متمرکز شده است: یعنی روی نسل جوان، روی فضای مجازی، روی شکلگیری افکار عمومی، روی ارزشهای اخلاقی و فرهنگی، روی «معنا». اینجاست که جنگ روایتها یک میدان مرکزی در مبارزه طبقاتی میشود، زیرا حاکمیت تلاش میکند از طریق تولید روایتهای مسلط، تودهها را از درون تجزیه کند و قیامهایشان را بیاعتبار کند.
انقلاب و شرایط انقلابی لحظهی ظهور تودههای تحقیرشده است. یعنی همانهایی که در دورههای «عادی» به حساب نمیآیند، در لحظهی انفجار تاریخی تبدیل میشوند به نیروی تعیینکننده. در ایران امروز حاشیهنشینها، جوانان تهیدست، کارگران بیکار، دانشآموزان، زنان سرکوبشده و… همانهایی هستند که در نظم رسمی «نامرئی» میشوند. تودههای خشمگین در پراتیک: راه خود را جستجو میکنند، اهداف خود را معین میکنند، خود و نظریههای ایدئولوگها را میآزمایند. به عبارتی دیگر در انقلاب، تودهها فقط نمیجنگند، بلکه در حال داوری سیاسی و انتخاب آگاهانهی روایتها و افقها هستند.
//////////////////////////////////
بخش پنجم
نسل Z، جوانان تهیدست و نقش آنان در خیزش انقلابی: بخشی از پتانسیل واقعی جنبش، نه جایگزین طبقه کارگر
یکی از سوءبرداشتهای اصلی در نقد رفیق صبوری این است که پرداختن به نسل Z و جوانان معترض را معادل جایگزینی «سوژهی طبقاتی» با «سوژهی نسلی» تلقی میکند. رفیق منتقد ادعا میکند که «سوژه نسل جایگزین طبقه شده و فرهنگ را به جای اقتصاد گذاشتهایم». اما این داوری بر یک دوگانهسازی نادرست استوار است؛ گویی طبقه و نسل، یا اقتصاد و فرهنگ، الزاماً در تقابل با یکدیگر قرار دارند. حال آنکه در تحلیل مارکسیستی، این مقولات نه متضادِ مطلق، بلکه در رابطهای دیالکتیکی و متقابل قرار دارند.
هدف من از نوشتن این مجموعه مطالب، تحلیل تأثیرات فرهنگی و فکری بر مبارزه طبقاتی بوده است، نه جایگزینی طبقه کارگر با نسل Z. مسئله این است که جوانان چگونه تجربهها، نگرشها و ابزارهای فرهنگی–فکری خود را به عرصه مبارزه سیاسی و طبقاتی وارد میکنند، نه اینکه «نسل Z سوژهٔ اصلی مبارزه» معرفی شود. پرداختن به این موضوع به معنای کنار گذاشتن نقش طبقه کارگر، آگاهی طبقاتی و ضرورت سازماندهی نیست، بلکه تلاشی است برای فهم اینکه چگونه فرهنگ، نسل و تکنولوژی میتوانند بر تجربه زیستهی طبقه و مسیر مبارزه اثر بگذارند.
از همینجا باید یک نکتهی روشن را نیز اضافه کرد: بدون تردید پرداختن مستقل به جنبش طبقهی کارگر، اعتصابات، شوراها، مبارزات کارخانهای و اشکال واقعی مقاومت اقتصادی–سیاسی کارگران، نه فقط ضروری بلکه حیاتی است. این موضوع باید از سطح کلیگویی نظری فراتر رود و در پیوند مستقیم با مبارزات واقعی طبقهی کارگر ایران بررسی شود. اما تمرکز این نوشته بر نسل جوان، به معنای بیاهمیت دانستن آن حوزه نیست؛ بلکه صرفاً پرداختن به یکی از عرصههای مشخصِ روند انقلابی است. رفیق صبوری این تفکیک موضوعی را بهاشتباه «جایگزینی سوژه نسلها به جای سوژه طبقه کارگر» ترجمه کرده است.
اهمیت این بحث از آنجا ناشی میشود که در ایران امروز، جوانان نه یک «قشر حاشیهای»، بلکه یکی از نیروهای اجتماعی تعیینکننده در روندهای سیاسی و انقلابیاند. با این حال، این نقش را نمیتوان صرفاً با تکیه بر مقولهی انتزاعی «سن» توضیح داد. نسل Z در ایران محصول یک شرایط تاریخی مشخص است: نسلی که در بحران اقتصادی دائمی، بیآیندگی ساختاری، فروپاشی اعتماد عمومی، سرکوب خشن سیاسی و در عین حال در فضای ارتباطی و رسانهای جدید رشد کرده است. بنابراین ورود این نسل به میدان سیاست، نه صرفاً یک پدیدهی فرهنگی، بلکه واکنشی اجتماعی–طبقاتی به شرایط واقعی زیست و کار و سرکوب است.
بخش بزرگی از نسل Z در ایران در موقعیتهای طبقاتی فرودست قرار دارد: دانشآموزان و دانشجویان محروم، کارگران جوان، بیکاران، کارگران خدماتی، جوانان حاشیهنشین و تهیدستان شهری. این نیروها نه از بیرون مبارزه طبقاتی، بلکه از دل مناسبات سرمایهداری ایران و ساختار سرکوب جمهوری اسلامی برخاستهاند. از این منظر، نسل Z را نمیتوان همچون یک «پدیدهی بیرون از طبقه» تحلیل کرد؛ این نسل، بخشی از واقعیت زندهی اردوی کار و رنج است، با اشکال خاص خود از تجربه و اعتراض.
در عین حال، در دورههای بحران و خیزشهای انقلابی، این نیروهای جوان اغلب زودتر از بخشهای تثبیتشدهتر طبقه کارگر وارد خیابان میشوند، پیشروتر حرکت میکنند و اشکال جدیدی از مبارزه را تجربه میکنند. همین ویژگی است که آنان را به یک نیروی «شتابدهنده» تبدیل میکند؛ نیرویی که میتواند آغازگر و محرک باشد، بیآنکه جایگزین نقش تاریخی طبقه کارگر شود. این تفاوت ظریف اما تعیینکننده است: جوانان میتوانند جرقه و موتور اولیه باشند، اما سرنوشت نهایی مبارزه بدون ورود سازمانیافته و آگاهانهی طبقه کارگر به عرصه قدرت، تعیین نخواهد شد.
در همین چارچوب باید فهمید که انقلاب، لحظهی ظهور تودههای تحقیرشده و طردشده است؛ همانهایی که در دورههای «عادی» نامرئیاند و در نظم رسمی به حساب نمیآیند، اما در لحظهی انفجار تاریخی به نیروی تعیینکننده بدل میشوند. در ایران امروز، حاشیهنشینها، جوانان تهیدست، کارگران بیکار، دانشآموزان، زنان سرکوبشده و بسیاری دیگر، همانهایی هستند که در ساختار موجود به حاشیه رانده شدهاند. اما در شرایط انقلابی، این لایهها نه تنها میجنگند، بلکه در میدان عمل روایتها را میسنجند و افقها را داوری میکنند؛ به تعبیر دقیقتر، تودهها در انقلاب صرفاً «نیروی خیابان» نیستند، بلکه به سوژهی انتخاب سیاسی تبدیل میشوند.
ظرفیت مبارزاتی تودهها در چنین دورههایی «چندین برابر» میشود، و این همان واقعیتی است که در خیزشهای ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ به شکل عینی دیدهایم.
این واقعیت را نمیتوان با معیارهای مکانیکی و دگماتیک انکار کرد. اگر جوانان، زنان و حاشیهنشینان در خیزشهای اخیر در صف اول قرار گرفتهاند، این نه الزاماً نشانهی «غیبت طبقه کارگر»، بلکه نشانهی تغییر آرایش مبارزه در دورهی انقلابی است. در چنین دورههایی، مبارزه الزاماً از مسیرهای کلاسیک و سازمانیافته آغاز نمیشود؛ اغلب از انفجارهای اجتماعی، قیامهای شهری و مقاومتهای پراکنده شروع میشود و سپس میتواند در مسیر تکامل خود به سازمانیابی و پیوند با جنبش کارگری ارتقا یابد. سیاست انقلابی دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند: یعنی توانایی دخالتگری برای تبدیل انرژی پراکنده به نیروی آگاه و متشکل.
در اینجاست که نقد رفیق صبوری به سکتاریسم نزدیک میشود. زیرا او کنشهای سیاسی نسل جوان و تودههای معترض را به دلیل اینکه هنوز به سطح تشکیلاتی ارتقا پیدا نکردهاند، کماهمیت یا بیارزش جلوه میدهد و پیامدهای سیاسی خیزش انقلابی را نادیده میگیرد. اما سیاست انقلابی نمیتواند صرفاً با «نتیجه فوری تشکیلاتی» قضاوت کند، زیرا انقلاب یک روند زنده، پرتناقض و چندلایه است. اگر معیار ارزشگذاری مبارزه تنها این باشد که آیا فوراً به سازمانیابی سراسری و رهبری متمرکز منجر شده یا نه، در آن صورت بخش بزرگی از تجربه تاریخی انقلابها نیز «بیثمر» تلقی خواهد شد.
بنابراین اختلاف بر سر نسل Z، صرفاً یک بحث نظری نیست، بلکه مسئلهای سیاسی است. زیرا اگر نیروهای کمونیست و چپ نتوانند جایگاه نسل جوان و دینامیسم این لایهها را در روند مبارزه درک کنند، در عمل از میدان واقعی سیاست کنار گذاشته میشوند و ابتکار عمل به نیروهای بورژوایی، لیبرال و راست واگذار میشود. به همین دلیل، دفاع از نقش جوانان و جنبشهای اجتماعی به هیچوجه مساوی با تضعیف طبقه کارگر نیست؛ بلکه میتواند یکی از شروط ضروری برای تحقق وحدت اجتماعی و رهبری پرولتری باشد.
با این حال، این دفاع نباید به رمانتیزه کردن خودبهخودیگری و شورشهای بیافق تبدیل شود. جوانان و نسل Z نیز مانند دیگر نیروهای اجتماعی، درون تضادهای جامعه سرمایهداری قرار دارند و در معرض نفوذ روایتهای بورژوایی، لیبرالی و حتی فاشیستیاند. اینجاست که مسئلهی آگاهی سیاسی و سازماندهی طبقاتی به میان میآید. طردشدگان جامعه اگرچه به لحاظ موقعیت اجتماعی و اقتصادی میتوانند متحدین طبیعی طبقه کارگر باشند، اما تا زمانی که بیشکل و بیسازمان باقی بمانند، در معرض تبدیل شدن به ابزار دست رسانههای بورژوایی، قدرتهای امپریالیستی، نیروهای ارتجاعی و حتی گرایشهای فاشیستی قرار میگیرند.
از همینرو، سازمان دادن و آگاه کردن این بخش از زحمتکشان و ستمدیدگان جامعه، وظیفهای حاشیهای یا ثانوی نیست، بلکه بخشی از رسالت تاریخی پیشروان کارگری است. غفلت از این وظیفه میتواند باعث شود بخشی از همین نیروهای جوان، که امروز در صفوف اعتراضاند، فردا به دلیل بیافقی سیاسی و فقدان رهبری طبقاتی، به نیرویی در تقابل با منافع و استراتژی پرولتاریا بدل شوند.
در نتیجه، بحث نسل Z نه برای جایگزینی سوژهی طبقه، بلکه برای فهم دقیقتر میدان مبارزه است: اینکه چگونه نیروهای جدید اجتماعی وارد صحنه میشوند، چه امکاناتی به مبارزه میافزایند، چه تناقضاتی در خود حمل میکنند و چگونه میتوان این انرژی انفجاری را به مسیر آگاهانه و سازمانیافتهی انقلاب اجتماعی پیوند زد. از این منظر، نسل Z در ایران نه یک «سوژهی مستقل» در برابر طبقه کارگر، بلکه بخشی از واقعیت زندهی اردوی کار و رنج است؛ بخشی که اگر با افق طبقاتی و سازمانیابی انقلابی پیوند بخورد، میتواند به یکی از تعیینکنندهترین نیروهای سرنگونی و انقلاب تبدیل شود.
/////////////////
بخش ششم
روانشناسی اجتماعی، خلق و خو و سیاست انقلابی: درسهای لنین
سیاست انقلابی فقط تاکید انتزاعی بر «مفاهیم و گزارههای تئوریک» نیست. تجربهی مبارزات قرن بیستم و همچنین تجربهی خیزشهای انقلابی ایران در دهههای اخیر بارها ثابت کرده است:
انقلاب تنها با «حقیقت نظری» پیش نمیرود، بلکه با پیوند زنده میان آگاهی کمونیستی و حرکت واقعی تودهها پیش میرود؛ و این پیوند، بدون شناخت دقیق شرایط روانی، اجتماعی و سیاسی مردم ممکن نیست.
سیاست انقلابی یعنی تشخیص لحظههایی که تودهها از ترس عبور میکنند، از بیتفاوتی جدا میشوند، و از حالت تحملِ منفعل وارد فاز تعرض و طغیان میگردند. در چنین دورههایی، مسئله فقط «تحلیل ساختار اقتصادی» نیست، بلکه شناخت دگرگونیهای واقعی روحیه، خشم، امید، جسارت و خلقوخوی جمعی تودههاست؛ زیرا در دورههای بحرانی، همین تغییرات روانشناسانه است که مسیر انقلاب را باز یا بسته میکند.
اگر پیشروان سوسیالیست نتوانند این سیلان واقعی را درک کنند، یا آن را جدی نگیرند، سیاستشان به یک تکرار بیاثرِ فرمولها تبدیل میشود. حزب و سازمان انقلابی در دورهی عادی میتواند کوچک و محدود باقی بماند، اما در دورهی بحران و خیزش تودهای، یا باید جهش کند و خود را با واقعیت جدید تطبیق دهد، یا به یک سکت منزوی و ناتوان فرو میغلتد. انقلاب منتظر «آمادگی ذهنی» ما نمیماند؛ انقلاب لحظهای است که جامعه از کنترل نظم موجود خارج میشود و سیاست انقلابی باید بتواند این شکاف را به سمت سازماندهی و تعرض هدایت کند.
از همین زاویه است که میگوییم روانشناسی اجتماعی، در سنت مارکسیسم انقلابی، نه یک بحث فرعی و روشنفکرانه یا لیبرالی، بلکه بخشی از وظیفهی عملی کمونیستها در مبارزهی طبقاتی است. برای حزب انقلابی، مسئله صرفاً این نیست که تودهها چه میگویند یا چه احساس میکنند؛ مسئله این است که چگونه میتوان از دل تضادهای اجتماعی، از میان فراز و فرودهای روحی و روانی مردم، مسیر دخالتگری آگاهانه را پیدا کرد و انرژی پراکندهی خشم و نفرت و امید را به نیرویی سیاسی و سازمانیافته تبدیل نمود.
این نگاه در آموزههای لنین، جایگاهی بنیادی دارد. لنین بارها تأکید میکند که حزب پیشاهنگ اگر درون جامعه و در بطن خلق زندگی نکند، اگر خلق و خوی مردم و تغییرات آن را نشناسد، اگر رابطهی زندهی خود را با تودهها از دست بدهد، حتی با درستترین برنامهها نیز ناتوان خواهد شد. او با صراحت مینویسد:
«در بطن امور چیزها زندگی کنید. خلق و خوی مردم را بشناسید، همه چیز را بشناسید، همه چیز را بشناسید، یاد بگیرید که تودهها را بفهمید. برخورد صحیح را گسترش دهید. اعتماد مطلق آنان را بدست آورید».
لنین در درجهی نخست تأکید میکند که عالیترین و انقلابیترین پیشاهنگ، آبدیدهترین حزب طبقهی کارگر، چیزی نیست جز قطرهای از اقیانوس خلق. و اگر اقیانوس آرام باشد، پیشاهنگ را توانی نیست. لنین مینویسد:
«عالیترین پیشاهنگ صرفاً بیانگر آگاهی طبقاتی، اراده، شور و تخیل دهها هزار نفر است، در حالیکه در لحظهی خیزش بزرگ، در لحظهی اعمال تمامی ظرفیتهای بشری، انقلابها توسط آگاهی طبقاتی، اراده، شور و تخیل دهها میلیون نفر که حادترین مبارزهی طبقاتی آنان را به عمل کشانده است، صورت میگیرد.»
لنین هرگز وحشتی نداشت از اینکه در دورههای اوج انقلابی، اذهان را به ضرورت توجه به تغییرات روانشناسی انقلابی تودهها متوجه سازد. او مینویسد:
«نهم ژانویه ۱۹۰۵ ذخیرهی انبوه انرژی انقلابی پرولتاریا و نیز عدم کفایت کامل سازماندهی سوسیالدموکراتیک را بهخوبی آشکار ساخت.»
لنین همچنین مینویسد:
«تمامی تغییرات سیاسی بزرگ از طریق شور و شوق پیشاهنگانی بهعمل آمده است که تودهها به گونهای خودانگیخته و نه کاملاً آگاهانه از آنها پیروی کردهاند.»
این بحث نه یک درس تاریخی، بلکه کلید فهم دورهی کنونی ایران است و با تحولات سیاسی و اجتماعی جاری تطابق دارد. تودههای ستمدیده در ایران از دیماه ۹۶ تا دیماه ۱۴۰۴ فعالانه به یک رشته قیامهای تودهای دست زدهاند. به همین دلیل، اگر بخواهیم نقش مؤثرتر و رادیکالتری در جهتدهی طبقاتی به خیزش انقلابی جاری ایفا کنیم، باید با اتکا به دادههای عینی و مشاهدهی دقیق، رفتار و خلقوخوی تودهها را بشناسیم؛ بهویژه ویژگیهای نسلهای جدید، از جوانان نسل زد تا نوجوانان نسل آلفا، که بخش مهمی از نیروی انفجاری و پویای این دوره را تشکیل میدهند. شناخت این واقعیت اجتماعی نه یک امر فرعی، بلکه شرط ضروری مداخلهی سیاسی آگاهانه است.
آنچه روانشناسی اجتماعی بیان میدارد، در تحلیل نهایی بر تحقق این رسالت متمرکز است: ارزیابی شرایطی که پیشروان سوسیالیست و احزاب چپ و کمونیست در آن فعالیت انقلابی خود را پیش میبرند. به بیان دقیقتر، روانشناسی اجتماعی ما را وادار میکند زمینهی اجتماعی−روانشناسانهی تبلیغ، ترویج و شعارهای کمونیستی را بررسی کنیم و از این طریق، میزان اثرگذاری تلاشهای آگاهانهی نیروهای چپ و کمونیست را بر خیزشهای خودانگیخته بسنجیم.
لنین، آموزگار انقلابی کارگران و زحمتکشان، هرگز از توجه به فراز و فرود انرژی انقلابی در میان تودهها غافل نمیماند. او بارها به این واقعیت اشاره میکند که در دورههایی معین، حتی در میان بخشهایی از پرولتاریا و اقشار زحمتکش غیرپرولتری، میتوان شاهد نوعی «افسردگی و بیتفاوتی» بود؛ حالتی که همواره به وضعیت سیاسی عمومی و شرایط عینی جامعه وابسته است.
ما کمونیستها نیز باید به تأسی از همین رویکرد، رشتهی وضعیتهایی را ببینیم که در برابر چشمانمان رژه میروند: از پایان دوران توهم به اصلاحطلبان حکومتی در سال ۸۸، تا سر دادن شعار «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا» در دیماه ۹۶؛ از آغاز یک دورهی چندسالهی اعتلای خیزشهای انقلابی، تا افت نسبی انرژی تودهها پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی» و سپس عروج دوبارهی خیزش انقلابی در دیماه ۱۴۰۴.
در هر یک از این دورهها شاهد دگرگونیهای معین و ضروری در خلقوخوی تودهها بودهایم؛ تغییراتی که همچنان در حال گسترش است و بر کارگران، بازنشستگان، زنان، جوانان و تهیدستان اثر میگذارد. از اینرو، شناخت رفتار سیاسی، اجتماعی و روانشناسانهی تودهی عظیم خلق—و به طور ویژه زنان و مردان جوان و ستمدیده که از فعالترین بخشهای خیزش انقلابیاند—در هر لحظه اهمیتی تعیینکننده دارد.
در چنین شرایطی، کمونیستهای متحزب و متشکل ناگزیرند شیوههای مبارزاتی خود را با تکامل جاری اوضاع منطبق سازند؛ زیرا سیاست انقلابی تنها در پیوند زنده با تودهها و درک حرکت واقعی آنان معنا مییابد، نه در قالب نسخههای از پیشساخته و داوریهای انتزاعی.
آنچه گفته شد، یکی از جنبههای آموزش لنین دربارهی رابطهی حزب با تودهها و طبقات زحمتکش است. هرچند این جنبهی روانشناسانه با عوامل بسیار دیگری درهم تنیده است، اما ما در اینجا صرفاً همین وجه را برجسته کردیم؛ زیرا بدون شناخت خلقوخو و تغییرات روحی و اجتماعی تودهها، هیچ تاکتیک انقلابیِ زنده و مؤثر نمیتواند شکل بگیرد.
برای کمونیستها کافی نیست که تنها از موضع «قضاوت» یا «اعلام موضع» دربارهی خیزشها سخن بگویند؛ وظیفه این است که خود جنبش زنده و جاری را در تمام پیچیدگیهایش مطالعه کنند. لنین بارها تأکید میکند که کمونیستها باید همه چیز را بررسی کنند، همه دادهها را جمعآوری کنند، حتی اطلاعاتی که از مطبوعات دشمن یا رسانههای بورژوایی به دست میآید؛ زیرا همین دادههاست که امکان تحلیل دقیق، شناخت روندها و تشخیص جهت حرکت واقعی تودهها را فراهم میسازد. تنها از خلال چنین بررسیای است که میتوان به درک علمی از مبارزهی جاری رسید، تناقضهای درونی آن را شناخت و امکان تأثیرگذاری عملی بر آن را به دست آورد.
اما نباید این واقعیت را از یاد برد که تحلیل روانشناسی اجتماعی تودهها نه به معنای دنبالهروی از موجهاست و نه توجیه هیجانزدگی. برعکس، این تحلیل ابزار دخالتگری آگاهانه است: یعنی توانایی تشخیص اینکه کجا باید تعرض را سازمان داد، کجا باید عقبنشینی تاکتیکی کرد، و کجا باید ضربهی سیاسی را به قلب رژیم وارد ساخت. بدون این شناخت، نیروهای انقلابی یا به موعظهگرانی بیرون از میدان تبدیل میشوند، یا به دنبالهروانی بیافق و بیسازمان.
به بیانی دیگر، شناخت روانشناسی تودهها به معنای دنبالهروی از احساسات عمومی نیست. لنین دقیقاً برعکس، روانشناسی اجتماعی را میدان مبارزهی سیاسی میداند: میدان کشاکش میان آگاهی و توهم، میان شور انقلابی و یأس، میان امید و بیتفاوتی. او میفهمد که در شرایط بحران، تودهها یکدست و ثابت نیستند، بلکه مدام در حال تغییرند و در لحظات مختلف، واکنشهای متناقض نشان میدهند. به همین دلیل است که لنین هشدار میدهد:
«طبيعتا ما به هر چیزی که توده ها می گویند تسلیم نخواهیم شد، چرا که توده ها نیز بعضی اوقات، به ویژه در ایام فرسودگی و خستگی استثنایی حاصل از سختیها و رنجهای بیش از حد به احساساتی تسلیم می شوند که به هیچوجه پیشرو نیست».
در واقع، وظیفه کمونیستها این نیست که خلق و خوی تودهها را «تقدیس» کنند، بلکه باید آن را به دقت مطالعه کرده و بر اساس آن، سیاست انقلابی را تدوین کنند: سیاستی که هم بتواند با موجهای خشم و انفجارهای ناگهانی پیوند برقرار کند و هم بتواند در دورههای افت و خستگی، پیوند سازمانی را حفظ کرده و از تسلط یاس و سرخوردگی جلوگیری کند.
در مقابل، گرایش دترمینیستی و مشاهدهگرایانه، سیاست را به «تماشا کردن» فرو میکاهد. این گرایش، به جای دخالتگری، منتظر میماند تا روندهای تاریخی به شکل مکانیکی به مقصد مطلوب برسند. چنین نگاهی دیالکتیک را از یک سلاح برای تغییر جهان، به ابزاری برای تفسیر و توجیهِ انفعال تبدیل میکند. نتیجه روشن است: انرژی عظیم تودهای که میتواند نظم موجود را درهم بشکند، یا فرسوده میشود، یا توسط نیروهای ارتجاعی و بورژوایی مصادره میگردد.
یکی از ویژگیهای سوسیالیسم مکتبی، ترس از واقعیت زندهی مبارزه است. در واقع سوسیالیسم مکتبی از شکست نمیترسد؛ از زندگی واقعی میترسد. این گرایش به جای آنکه جنبش واقعی را تحلیل کند، از پیش «نقشه آینده» را مینویسد و سپس منتظر میماند تا تاریخ مطابق تصوراتش حرکت کند. این نگاه، نه فقط جنبش را نمیفهمد، بلکه حتی از فهم روانشناسی تودهها در لحظات انفجار تاریخی عاجز میماند. این یکی از خطرناکترین اشکال انحراف در جنبش کمونیستی است، همان رویکرد غیر دیالکتیکی و فرقهای که خود را «رادیکالتر» از مبارزه واقعی جا میزند. این نگاه، به جای آنکه تضادهای واقعی جامعه و حرکت زندهی طبقات را تحلیل کند، ترجیح میدهد بیرون از مبارزه بایستد، آن را از بالا قضاوت کند و به تودهها درس بدهد. نتیجه چنین نگرشی این است که هر خیزش واقعی، هر انفجار اجتماعی و هر حرکت ناپایدار اما زندهی تودهها، به جای آنکه به مثابهی مرحلهای از رشد مبارزه طبقاتی فهم شود، به عنوان «انحراف»، «خامدستی» یا «بیبرنامگی» محکوم میگردد. فرقهگرایی همیشه خودش را با نقاب «اصولگرایی انقلابی» پنهان میکند.
اما مارکسیسم، نه تماشاگر مبارزه طبقاتی است و نه واعظ بیرون از میدان. مارکسیسم فقط در دل حرکت واقعی طبقات معنا پیدا میکند؛ در متن نبرد، در تناقضها، و در رشد تدریجی آگاهی از طریق تجربه. درست به همین دلیل است که هرچه مبارزه طبقاتی بالغتر میشود، توهمِ ایستادن بر فراز آن و جایگزین کردن خیالپردازیهای ذهنی به جای سیاست انقلابی، بیاعتبارتر میگردد. مرز میان سیاست انقلابی و جزماندیشی دقیقاً همینجاست: سیاست انقلابی از تودهها آغاز میکند و به سازماندهی آنها میرسد، اما جزماندیشی از «ایدههای آماده» آغاز میکند و به تحقیر مبارزه واقعی ختم میشود.
وظیفه کمونیستها صدور فرمان از بیرون نیست؛ آنها قرار نیست به مردم بگویند کدام شکل مبارزه «پاک» و کدام «بیارزش» است. وظیفه آنها این است که مبارزه موجود را توضیح دهند، تناقضهایش را روشن کنند، و آن را از سطح واکنشهای پراکنده به سطح آگاهی طبقاتی و اراده سیاسی سازمانیافته ارتقا دهند. مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست گرایش کسانی را که به جای پراتیک، نسخهی آماده در کشو دارند با دقت توضیح میدهند:
«اهمیت سوسیالیسم و کمونیسم انتقادی–تخیلی رابطهای معکوس با تکامل اجتماعی دارد. به میزانی که مبارزه طبقاتی رشد میکند و شکل میگیرد، رؤیای ایستادن بر فراز این مبارزه و درافتادن خیالی با آن، اعتبار عملی و حقانیت نظریاش را از دست میدهد. پس اگر پایهگذاران این مکاتب از بسیاری جهات انقلابی بودند، شاگردانشان همواره فرقههایی ارتجاعی شدهاند… آنان با شدت تمام در برابر همه جنبشهای سیاسی کارگران ـ که گویا از بیایمانی کور نسبت به انجیل جدید ناشی میشوند ـ میایستند.»
هر کوششی برای رد یا تأیید یک شکل از مبارزه، بدون درک مرحله مشخص جنبش و شرایط مشخص جامعه، چیزی جز خروج از مارکسیسم و سقوط به اخلاقگرایی و جزماندیشی نیست. مارکسیسم نه از بیرون به جنبش حکم صادر میکند و نه نسخههای از پیش آماده را جایگزین حرکت واقعی تودهها میسازد؛ بلکه وظیفهاش نقد درونی و پیوند با مبارزه واقعی است. مارکس دقیقاً همین توهم را در نقد جزماندیشان سوسیالیست افشا میکند. او نشان میدهد که مسئله جنبش، نه «ندانستن نقطه شروع»، بلکه سردرگمی و تشتت در مسئله «به کجا»ست؛ و همین وضعیت، به جای آنکه بهانهای برای نسخهپیچی از بالا باشد، باید به میدان نقد و کشف بدل شود. مارکس در نامه معروف خود به آرنولد روگه در (سپتامبر ۱۸۴۳) این توهم فرقهای را با دقت در هم میشکند:
«به نظر میرسد که موانع درونی بزرگتر از مشکلات بیرونی است. زیرا گرچه هیچ تردیدی در مورد مسئلهی “از کجا” وجود ندارد، در مورد مسئلهی “به کجا” اغتشاش فکری بزرگی وجود دارد… اما همین نقص به امتیاز جنبش تبدیل میشود، زیرا ما دنیا را بر اساس جزمهای خود پیشبینی نمیکنیم، بلکه میکوشیم دنیای جدید را از رهگذر نقد دنیای کهن کشف کنیم… فلاسفه از گذشته تاکنون راهحل همه معماها را در کشوی میز خود حاضر و آماده داشتهاند… پس اگر قرار نیست که کار ما ساختن آینده و حلوفصل همه چیز، یکبار و برای همیشه باشد، پس شکی نیست که وظیفه ما در حال حاضر انتقاد بیرحمانه از نظم موجود است… از این رو من موافق برپا کردن هیچگونه پرچم احکام جزمی نیستم؛ درست به عکس، باید بکوشیم به جزمگرایان کمک کنیم تا اندیشههای خویش را روشنی بخشند.
هیچ چیز ما را از نقد سیاست، از شرکت در سیاست یعنی از شرکت در مبارزات واقعی و همزادپنداری با این مبارزه باز نمیدارد… ما به جهان نمیگوییم: “مبارزه خود را متوقف کن! این کارها احمقانه است، ما شعارهای مبارزه واقعی را به شما خواهیم داد.” برعکس! ما صرفاً به جهان نشان میدهیم چرا مبارزه میکند و آگاهی از آن را خواهناخواه باید کسب کند… اصلاح آگاهی عبارت است از آگاه کردن جهان به آگاهیاش، خارج ساختن آن از رؤیاهایش و توضیح دادن اعمالش… وظیفه ما کشیدن خط تند و تیزی میان گذشته و آینده نیست، بلکه تکمیل اندیشه گذشته است… نوع بشر کار جدیدی را آغاز نخواهد کرد بلکه آگاهانه کار قدیمیاش را تکامل خواهد بخشید.»
این موضع مارکس، دقیقاً نقطه مقابل آن «سوسیالیسم مدرسهای» است که به جای تحلیل شرایط مشخص، با مفاهیم خشک و فرمولهای آماده، جنبش زنده را نفی میکند. نقد مارکسیستی نه نفی مبارزه واقعی، بلکه روشن کردن مسیر آن است: یعنی پیوند دادن خیزشهای پراکنده، تجربههای تودهای و انرژی انفجاری ستمدیدگان به افق سازماندهی انقلابی. این نگاه، دقیقاً نقطه مقابل آن سوسیالیسم مکتبی است که میخواهد «مبارزه واقعی» را متوقف کند تا اول تودهها را در مدرسهی ایدهآل خودش تربیت کند. اما مارکسیسم میگوید خودِ مبارزه، مدرسهی آگاهی است؛ و نقد کمونیستی فقط زمانی معنا دارد که در متن همین مبارزه و برای ارتقای آن عمل کند.
لنین دقیقاً در همین نقطه تأکید میکند که انقلاب قبل از هر چیز، یک دگرگونی عظیم در روانشناسی اجتماعی میلیونها انسان است؛ تحولی که تودهها را از «تحمل کردن» به «حمله کردن» منتقل میکند. او با مشاهدهی تجربهی ۱۹۰۵ و اعتصابات و قیامهای کارگری، نشان داد که مبارزه نه فقط یک ابزار فشار اقتصادی، بلکه مدرسهی سیاسی و اخلاقی پرولتاریاست. لنین این حقیقت را به روشنی چنین بیان میکند:
«تنها مبارزه است که طبقهی تحت استثمار را آموزش میدهد، شکوه توانش را بر او آشکار میسازد، افقهایش را گسترش میدهد، تواناییهایش را میافزاید، ذهنش را روشن میکند و ارادهاش را پولادین میکند.»
این همان نکتهی محوری است: انقلاب فقط محصول فقر یا بحران اقتصادی نیست؛ انقلاب لحظهای است که تودهها خودشان را کشف میکنند، قدرت خود را حس میکنند، و به این یقین میرسند که میتوانند نظم موجود را واژگون کنند. در چنین لحظهای، هر اعتصاب، هر اعتراض خیابانی، هر درگیری با دستگاه سرکوب، نه فقط یک واقعهی سیاسی، بلکه یک جهش در آگاهی و اعتماد به نفس جمعی است. جامعه در زمانی کوتاه درسهایی میآموزد که در دوران عادی شاید دههها زمان ببرد.
در همین چارچوب است که باید با نقدهای تقلیلگرایانه برخورد کرد. برخی رفقا میگویند «سوژهی نسل جایگزین طبقه شده» یا «فرهنگ جای اقتصاد را گرفته است». این نقدها از درک دیالکتیکی رابطهی زیربنا و روبنا ناتواناند. مسئله این نیست که فرهنگ و نسل را در برابر طبقه قرار دهیم؛ مسئله این است که بفهمیم چگونه تضاد طبقاتی در شرایط مشخص ایران، خود را در اشکال سیاسی، اخلاقی، فرهنگی و نسلی بیان میکند. حاکمیت جمهوری اسلامی تنها با سازوکار اقتصادی و استثمار مستقیم پابرجا نیست؛ بلکه با دستگاه عظیم تحقیر، کنترل بدن، سرکوب زنان، تولید ترس، و ساختن روایتهای ایدئولوژیک نیز حکومت میکند. اینها «حاشیه» نیستند، بلکه بخشی از ماشین سلطهاند.
بنابراین دفاع از نقش جوانان، زنان، و جنبشهای اجتماعی نه تضعیف طبقه کارگر است و نه عقبنشینی از سیاست پرولتری. برعکس: شرط ضروری ایجاد وحدت اجتماعی علیه سرمایه و دولت سرمایهداری است. طبقهی کارگر تنها زمانی میتواند رهبری واقعی و هژمونیک به دست آورد که بتواند تمام اشکال ستم و خشمهای اجتماعی را در یک افق انقلابی و طبقاتی ادغام کند و به آنها جهت بدهد.
سیاست انقلابی یعنی همین: شناخت روحیهی تودهها، فهمیدن لحظههای انفجار اجتماعی، و تبدیل کردن این انرژی خام به سازماندهی، آگاهی طبقاتی و تعرض سیاسی. اگر چنین نشود، موجها میآیند و میروند، تودهها فرسوده میشوند، و دشمن فرصت مییابد دوباره هژمونی خود را بازسازی کند. انقلاب فقط «شرایط» نمیخواهد؛ انقلاب به رهبری آگاهانه و به دخالتگری سازمانیافته نیاز دارد. این همان درسی است که لنین از دل تجربهی انقلابها بیرون کشید: تودهها در مبارزه تغییر میکنند، اما تنها نیروی پیشروِ سازمانیافته میتواند این تغییر را به پیروزی تبدیل کند.
پس روانشناسی اجتماعی برای بلشویکها، ابزار شناخت و توصیف نبود؛ ابزار مداخله بود. شناخت خلق و خوی تودهها تنها زمانی معنا پیدا میکند که به سیاست انقلابی و تاکتیکهای مشخص پیوند بخورد. به همین دلیل، بحث روانشناسی اجتماعی در این مقاله صرفاً مقدمهای نظری نیست، بلکه پلی است برای ورود به مسئلهی کلیدی بعدی: رابطهی خیزشهای تودهای با سازماندهی و تشکلیابی.
////////////////////
بخش هفتم:
خیزشهای تودهای و مسئله سازماندهی: از خودانگیختگی تا تشکلیابی
هر خیزش انقلابی، پیش از آنکه محصول برنامهریزی نیروهای سیاسی باشد، حاصل تشدید تضادهای واقعی جامعه است. خیزشها اغلب از دل فشار اقتصادی، ستم سیاسی، تحقیر اجتماعی و بحرانهای تاریخی بیرون میآیند؛ و همین ویژگی است که به آنها نیروی عظیم و انفجاری میبخشد. لنین انقلاب را «جشن تودههای تحت ستم» مینامد و این تعریف، نقطهی عزیمت مهمی است: انقلاب لحظهای است که میلیونها انسان، از سکوت و انفعال به کنشگری سیاسی و اجتماعی گذر میکنند.
اما دقیقاً همین لحظهی انفجاری، اگر به سازماندهی و تشکلیابی پیوند نخورد، میتواند به شکست، فرسایش یا حتی انحراف ختم شود. از همینرو لنین با تأکید بر نقش تودهها، در عین حال از نقش سازماندهی سخن میگوید و هیچگاه حزب را جایگزین مردم نمیکند.
به همین دلیل، مسئلهی اصلی در دورهی پس از خیزش، مسئلهی سازماندهی است. جامعه در شرایط انقلابی وارد مرحلهای میشود که امکان شکلگیری قدرت دوگانه به وجود میآید: از یکسو دولت رسمی و دستگاه سرکوب، و از سوی دیگر قدرت دوفاکتوی مردم در خیابانها، محلات، اعتصابها و شبکههای مقاومت. این مرحله، نقطهای است که انقلاب یا به سمت پیروزی و سازماندهی قدرت تودهای میرود، یا توسط ضدانقلاب مصادره میشود.
در اینجا وظیفهی نیروی پیشرو، صرفاً تحلیل نیست؛ وظیفه ایجاد انسجام، تمرکز و سازماندهی است. پیشروان سوسیالیست باید از هماکنون آن فشردگی سیاسی و تشکیلاتی را ایجاد کنند که بتواند در لحظهی اعتلا، مانند نیروی مغناطیسی، تودههای پراکنده را حول یک افق مشترک جمع کند. بدون چنین انسجامی، انرژی عظیم قیام به پراکندگی، خستگی و شکست میانجامد.
لنین این ضرورت را با زبان بسیار روشن توضیح میدهد. او تأکید داشت که وظیفهی انقلاب، جمع کردن «قطرات خشم» و تبدیل آن به سیلاب است. او مینویسد:
«میتوان گفت گردآوری و تمرکز تمامی این قطرات و جویبارهای خشم عمومی… به وسیله زندگی فراهم آمده است، و تمامی آن میبایست در یک سیلاب واحد و غولآسا ترکیب شود.»
این همان تعریف مادی سازماندهی است: سازماندهی یعنی پیوند دادن اعتراضهای پراکنده، یعنی یککاسه کردن خشمهای جداگانه، یعنی تبدیل هزاران فریاد منفرد به یک نیروی متمرکز سیاسی. انقلاب بدون این تمرکز، در سطح طغیان باقی میماند و طغیان بدون سازماندهی، یا سرکوب میشود یا منحرف.
لنین در اوایل سال ۱۹۰۱ نوشت:
«ناآرامی عمومی در میان تمام خلق روسیه در حال رشد است … و این وظیفه ماست که به مثابه سوسیال دموکراتهای انقلابی به آنها بیاموزیم که چگونه جرقههای اعتراض اجتماعی را که گاه در این یا آن نقطه ظاهر میشوند مورد استفاده قرار دهند.»
وظیفه مهمتر عبارت از این است که طغیانهای فراوان نارضایی و خشم در میان طبقه کارگر، یک کاسه شوند. لنین با دیدی عمیق تأثیرات روانشناسانه تجلیات یک گروه از کارگران بر کارگران دیگر را توصیف میکند: کارگران کارخانههای مجاور، علیرغم تمامی رنجهایی که اعتصابات با خود به همراه میآورد، وقتی که میبینند رفقایشان خود را درگیر مبارزه کردهاند، شهامت دوبارهای کسب میکنند. اغلب کافی است که یک کارخانه اعتصاب کند تا بلافاصله در تعداد زیادی از کارخانجات اعتصاب شروع شود.
لکن این سرایت حالات به هیچ وجه تنها و تنها گسترش خلقوخو و اعمال نیست، بلکه گذار به یک سطح عالیتر نیز هست. لنین مینویسد:
«وقتی که جنبش در مرحله اولیه خویش است، اعتصاب اقتصادی اغلب این تاثیر را دارد، و عقبماندهها را بیدار میکند و بپا میدارد، جنبش را عمومی میکند و آن را به سطحی عالیتر ارتقاء میدهد.»
او در مورد تأثیر اعتصابات کارگران بر دهقانان چنین میگوید:
«تنها و تنها امواج اعتصابات تودهای بود که تودههای وسیع دهقانی را از خواب گرانبارشان بیدار کرد.»
در ایران امروز، حاشیهنشینها، جوانان تهیدست، کارگران بیکار، زنان سرکوبشده، دانشآموزان، مهاجران محروم، کولبران و تهیدستان شهری، همان طبقات و لایههایی هستند که رژیم میکوشد آنها را بیرون از «ملت» و بیرون از «حق زندگی» نگه دارد، اما همینها در لحظه قیام به قلب سیاست بدل میشوند.
شعارها، خیابان، تجربهی سرکوب، شکستها و پیروزیهای کوچک، همگی به ابزار انتخاب و تمایز تبدیل میشوند. تودهها در عمل تصمیم میگیرند که کدام نیرو نمایندهی رهایی است و کدام نیرو در لباس نجات، حامل نظم کهنه است.
انقلاب به مردم یاد میدهد که قدرت نه در بالا، بلکه در خیابان، در اعتصاب، در همبستگی و در سازماندهی جمعی نهفته است. اما همین نقطه، آغاز یک مسئلهی حیاتی است: خودانگیختگی، هرچند نشانهی عمق بحران و اجتنابناپذیری قیام است، اما به خودی خود تضمینکنندهی پیروزی نیست.
خودانگیختگی میتواند رژیم را به لرزه درآورد، اما اگر به سازماندهی و تشکلیابی ارتقا نیابد، یا فرسوده میشود، یا در گرداب سرکوب و پراکندگی فرو میرود، یا توسط نیروهای بورژوایی و ارتجاعی مصادره میگردد.
در لحظهای که مسئله قدرت سیاسی به مسئلهی اصلی جامعه تبدیل میشود، اپوزیسیون بورژوازی تلاش میکند تودهها را به خانه برگرداند، جنبش را از خیابان تخلیه کند، و آن را به انتظار برای «ناجی» یا انتقال قدرت از بالا آلوده سازد. هدف این نیروها روشن است: جلوگیری از دخالت مستقیم کارگران و زحمتکشان در تعیین شکل حکومت آینده و از بین بردن ارادهی تودهها برای ادارهی جامعه.
پس خیزش تودهای و سازماندهی، دو قطب متضاد نیستند؛ رابطهشان دیالکتیکی است. خیزش تودهای امکان سازماندهی را گسترش میدهد، و سازماندهی است که میتواند خیزش را به پیروزی نزدیک کند. در اینجاست که مسئلهی پیوند میان نیروهای مختلف اجتماعی و ضرورت ساختن تشکلهای تودهای مطرح میشود.
لیبرالیسم و روشنفکری خودباخته همیشه در برابر نخستین موجهای واقعی جنبش تودهای، با وحشت عقب مینشیند. آنها از هر شکست، نه درس انقلاب، بلکه حکم عقبنشینی استخراج میکنند. شکست را نه لحظهای از تجربه تاریخی طبقات ستمدیده، بلکه «گواه ناتوانی تودهها» معرفی میکنند. انقلابی نماها نیز با گسترش فرقهگرایی، بیباوری به توان و ابتکار جنبش تودهها را دامن میزنند.
اما انقلاب نه در اتاقهای فکر لیبرالها شکل میگیرد و نه در نسخههای محافظهکارانه روشنفکران مرعوب. انقلاب محصول تکرار نبردهای بزرگ، انباشت تجربه، و عبور از شکستهاست. جنبش تودهای دقیقاً از دل همین آزمونهاست که پوست میاندازد، آگاهیاش عمیقتر میشود، دشمن را بهتر میشناسد و اشکال پیشرفتهتری از سازماندهی را میآفریند. تودهها با شکست «تمام نمیشوند»؛ بلکه شکست را به مدرسهای برای پیروزی بدل میکنند.
لنین در پاسخ به همین ترسپراکنی لیبرالها و روشنفکران شکستزده مینویسد:
«بگذارید لیبرالها و روشنفکران خودباخته پس از مشاهدهی نخستین نبرد حقیقتاً تودهای به سوی آزادی، آکنده از یأس و نومیدی شوند؛ بگذارید همچون بزدلان تکرار کنند: “به جایی که پیشتر در آن شکست خوردهاید نروید، دوباره در آن مسیر مهلک قدم نگذارید”. پرولتاریای آگاه به آنان پاسخ خواهد داد: “جنگهای بزرگ تاریخ، مشکلات بزرگ انقلابات، تنها به دست طبقات ممتازی رخ داد که بارها حمله را از سر گرفتند. آنها با یادگیری درسهای شکست بود که به پیروزی رسیدند.”»
مسئله این نیست که آیا خیزش تودهای “بینقص” است یا نه؛ مسئله این است که چگونه میتوان این خیزش را به تجربهای سازمانیافته، پیوسته و آگاهانه تبدیل کرد؛ یعنی به تشکلیابی تودهای و رهبری پرولتری رساند.
تودههایی که در لحظهی انفجار اجتماعی به میدان میآیند، الزاماً از پیش سازمانیافته، آگاه و دارای برنامه نیستند. آنها در روند مبارزه شکل میگیرند، تجربه میاندوزند، آزمون میکنند و در این مسیر، هم میتوانند به سوی رهایی حرکت کنند و هم میتوانند زیر نفوذ نیروهای ارتجاعی، ناسیونالیستی یا لیبرالی منحرف شوند. از همین رو مسئلهی سازماندهی، تشکلیابی و رهبری سیاسی نه یک موضوع فرعی، بلکه مسئلهی مرکزی هر انقلاب است.
در این مسیر، مسئله فقط ساختن یک «برنامه بینقص» نیست. آنچه لازم است آغاز یک حرکت منظم، مداوم و سازمانیافته است؛ حرکتی که در جریان مبارزه تکامل پیدا میکند. تاریخ نشان داده که هزینهی مبارزه نکردن، بسیار سنگینتر از هزینهی مبارزهی آگاهانه است. امروز دیگر مسئله انتخاب نیست؛ جامعه در وضعیت انفجار قرار گرفته و همه محکوم به مبارزهاند. پس وظیفهی پیشروان این است که این مبارزه را از سطح واکنشهای پراکنده به سطح سازماندهی انقلابی ارتقا دهند و مسیر واقعی رهایی را هموار کنند.
سوسیالیسم مکتبی بر بنیانی واقعی استوار نیست، بلکه بر بالهای ایدهآلهای ذهنی خود پرواز میکند. برای این جریان، جنبش واقعی طبقهی کارگر معیار نیست؛ معیار، آن چیزی است که در مخیلهشان میگذرد و آنچه آرزو میکنند کارگران «باید» باشند. در نتیجه، سنگ محک درستی یا نادرستی نظریه برای آنان نه پراتیک زنده و رشد واقعی مبارزه، بلکه میزان نزدیکی یا دوری حرکت کارگران از نسخههای آمادهی «دانشمندان سوسیالیست» است.
از همینجا سرچشمهی یک انحراف مهم شکل میگیرد: نادیده گرفتن شروط اجتنابناپذیر تکامل جنبش در دل مبارزهی واقعی؛ یعنی نقصها، فراز و نشیبها، آزمون و خطاها، پیروزیها و شکستها، و حتی کجرویهای موقت. انقلابها هرگز زیر ترکهیِ یک معلم تکامل نیافتهاند. افراطها، اشتباهات و فداکاریها ماهیت هر انقلاب هستند.
اما برای سوسیالیسم مکتبی، رشد آگاهی طبقاتی محصول تجربهی عملی و تکامل تاریخی جنبش نیست، بلکه چیزی شبیه کلاس درس است: گویی تودهها باید از طریق نشریهها، نصیحتها و «رد و تأیید» مبارزاتشان از سوی معلمان فرقهای، به آگاهی برسند.
به همین دلیل، هر حرکت واقعیای که با میل آنان هماهنگ نباشد، بهسادگی «خودبهخودی»، «انحرافی» یا «کور و ارتجاعی» نامیده میشود.
اما مارکس و انگلس دقیقاً همین ذهنیت را در مانیفست حزب کمونیست به نقدی بیرحمانه میکشند و تاکید میکنند که کمونیسم، از بیرون جنبش ساخته نمیشود، بلکه بیان تئوریک حرکت واقعی است:
«احکام نظری کمونيستها به هیچوجه بر افکار و اصولی تکيه ندارند که توسط اين يا آن مصلح جهان ابداع يا کشف شده باشند. آنها فقط بيان عمومی اوضاع و احوال واقعی يک مبارزه طبقاتی موجود، يک جنبش تاريخیِ جاری در برابر چشمانمان هستند.»
و در ادامه، مرزبندی کمونیسم را با فرقهگرایی روشن میکنند:
«کمونیستها منافعی جدا از منافع کل پرولتاريا ندارند. آنها اصول ویژهای را عَلَم نمیکنند که جنبش پرولتاريائی را مطابق آنها قالب بگيرند.»
این یعنی کمونیستها قرار نیست جنبش را در قالبهای از پیش ساخته بریزند، بلکه باید در دل روند واقعی مبارزه حضور داشته باشند، تناقضات و محدودیتهای آن را درک کنند و مسیر تکاملش را از درون تقویت کنند.
لنین نیز همین خط تمایز را با سوسیالیستهای مکتبی و نسخهنویس مشخص میکند. او تاکید میکند که مارکسیسم هرگز جنبش را به یک شکل ثابت از مبارزه محدود نمیکند، زیرا اشکال مبارزه محصول روند واقعی تاریخاند، نه محصول تخیل تئوریسینها. لنین در «جنگ پارتیزانی» مینویسد:
«تفاوت مارکسیسم با سایر انواع ابتدائی سوسیالیسم این است که مارکسیسم هیچگاه جنبش را به یک شکل مشخص مبارزه محدود نمیکند… تنها اشکال مبارزه طبقات انقلابی را که در حین حرکت جنبش بطور خودبهخودی به وجود آمدهاند، بصورت عام جمعبندی میکند، آنها را متشکل میسازد و به آنها آگاهی میبخشد… مارکسیسم تمام فرمولهای انتزاعی و نسخههای مکتبی را قاطعانه رد میکند و خواهان توجه کامل به واقعیت مبارزات تودهای است.»
و سپس تاکید میکند:
«بدون در نظر گرفتن موقعیت مشخص تاریخی، هر گونه بحثی در این باره به معنای عدم درک الفبای ماتریالیسم دیالکتیک است.»
در جریان رشد و اعتلای اعتراضات سراسری و خیزشهای انقلابی، ترکیب طبقاتی شرکتکنندگان نیز دستخوش تحول میشود. هر چه انقلاب عمیقتر، رادیکالتر و به ریشههای نظام سلطه نزدیکتر گردد، نقش طبقهی کارگر و زحمتکشان در هدایت مبارزه فعالتر و برجستهتر میشود. به عنوان نمونه، جوانان تهیدست و بیکاران نسل زد در محلات حاشیهای شهرها، بیش از پیش در صحنه حاضر شده و نیرو و ابتکار خود را نشان میدهند. در جنبش زنان نیز، زنان کارگر و زحمتکش محلات کارگری، پیشرو میشوند و نقش رهبری مبارزات انقلابی را به تدریج برعهده میگیرند.
با این حال، این فرآیند به شکل مکانیکی یا خودکار پیش نمیرود؛ بلکه نیازمند پیوندی ارگانیک و دیالکتیکی میان بخش پیشرو و بدنهی گستردهی تودههاست. اگر بخش پیشرو به هر دلیل—از جمله عافیتطلبی، خودمحوری یا تمایل به منزوی ماندن—این روند تکاملی را نادیده بگیرد، خلأ ایجاد شده، زمینه را برای دخالت نیروهای ارتجاعی و فرصتطلب فراهم میکند و مسیر جنبش تودهای را به انحراف میکشاند.
در جمعبندی، میتوان گفت: خیزشهای تودهای، اثرگذار و پرانرژیاند، اما بدون سازماندهی و تشکلیابی، به نتیجهی مطلوب نمیرسند. نقش پیشروان انقلابی، ایجاد پیوند میان بخشهای مختلف اجتماعی، تشکلیابی و رهبری سیاسی است تا انرژی انفجاری تودهها به مسیر پیروزی و تحول اجتماعی هدایت شود. هر انقلاب واقعی، هم محصول خیزش خودانگیخته و هم نتیجهی تلاش آگاهانه و سازمانیافتهی نیروی پیشرو است؛ و این دقیقاً همان نکتهای است که لنین بارها بر آن تأکید کرده است.
////////////////
بخش هشتم:
تشکلهای تودهای و ضرورت پیوند کارگران، زنان، جوانان، بیکاران و تهیدستان
سازماندهی طبقهی کارگر صرفاً به معنای ایجاد تشکل در کارخانه و محیط تولید نیست. سرمایهداری تنها در کارخانه سلطه نمیراند؛ بلکه در محله، مدرسه، بیمارستان، رسانه، دانشگاه، خیابان و در کل زیست اجتماعی مردم اعمال قدرت میکند. بنابراین اگر مبارزهی کارگری بخواهد به سطحی واقعی و تعیینکننده ارتقا یابد، ناگزیر باید اشکال سازماندهی اجتماعی و تودهای را نیز در کنار سازمانیابی کارگاهی و صنعتی به میدان بیاورد. تشکلهای تودهای ابزار پیوند دادن نیروی پراکندهی طبقهی کارگر وجود زحمتکشاناند؛ ابزار تبدیل نارضایتیهای جدا از هم به یک قدرت متمرکز.
نهادهای تودهای وظیفه دارند لایههای مختلف کارگران و فرودستان را که بهواسطهی پراکندگی اجتماعی و شغلی از هم جدا شدهاند، حول یک افق طبقاتی و ضدسرمایهداری متشکل کنند: کارگران غیرصنعتی، زحمتکشان غیرپرولتری، بیکاران، زنان ستمدیده، جوانان محروم و مبارزان اجتماعیای که منافعشان با حفظ نظم موجود در تضاد است. تشکل تودهای یعنی شکل دادن به شبکهای از سازماندهی اجتماعی که بتواند در لحظهی خیزش، اعتراضهای پراکنده را به نیرویی پایدار و سازمانیافته بدل کند.
کمیتههای محلات، کمیتههای بیکاران، تشکلهای تودهای زنان، شوراهای والدین دانشآموزان، تشکلهای دانشجویی، کانونهای زیستمحیطی، شبکههای همیاری و دفاع جمعی، همگی اشکالی از این سازماندهیاند. این تشکلها فقط مکمل پیوندهای کارگاهی نیستند، بلکه حلقهی حیاتی اتصال طبقهی کارگر به کل میدان اجتماعیاند. آنها امکان وحدت در عمل را فراهم میکنند و اجازه میدهند مبارزه از سطح پراکنده و واکنشی، به سطحی اجتماعی و تهاجمی ارتقا پیدا کند.
تاریخ جنبش کارگری نیز بارها نشان داده که مبارزهی طبقاتی هرگز در چهارچوب کارخانه محصور نمیماند، زیرا دولت بورژوایی و نظم سرمایهداری نیز صرفاً در محیط تولید عمل نمیکند. سرکوب، تحقیر، کنترل و استثمار، در همهی نهادهای اجتماعی بازتولید میشود. بنابراین مقابله با سرمایهداری تنها با سازماندهی محدود در محیط کار ممکن نیست؛ بلکه به تشکلهایی نیاز دارد که بتوانند مبارزه را به سطح زندگی روزمره، محلات، مدارس و مراکز خدماتی بکشانند و میدان واقعی قدرت را گسترش دهند.
برخلاف برداشتهای مکانیکی و مکتبی از طبقهی کارگر، متشکل کردن زنان، جوانان، بیکاران و تهیدستان به معنای کنار گذاشتن نقش تاریخی پرولتاریا نیست؛ بلکه شرط واقعی تحقق رهبری پرولتری است. طبقهی کارگر امروز فقط در کارخانههای بزرگ خلاصه نمیشود. بخش عظیمی از کارگران در آموزش، خدمات، بهداشت، شهرداریها، کارگاههای کوچک، مشاغل موقت، پیمانکاری، دورکاری، کار غیررسمی، کولبری، سوختبری، دستفروشی و اشکال بیثبات نیروی کار زیست میکنند. همچنین کار خانگی بیمزد زنان، یکی از ستونهای پنهان بازتولید سرمایه است. اینها همه بخشهایی از طبقهی کارگرند که اگر سازمان نیابند، طبقهی کارگر به یک نیروی ناقص و ازهمگسیخته تقلیل مییابد.
پس تشکلهای تودهای، صرفاً محصول ارادهی یک حزب یا یک گروه نیستند؛ آنها محصول رابطهی زندهی حزب پیشروان طبقهی کارگر با جنبشاند. حزب کمونیست اگر نتواند با خلق و خوی جوانان، با وضعیت بیکاران، با تجربهی زنان تحت ستم، با خشم تهیدستان و با مبارزات روزمرهی کارگران پیوند برقرار کند، تبدیل به یک فرقه میشود: فرقهای که در نهایت، به جای ارتقای جنبش، آن را قضاوت و طرد میکند.
این پیوند تودهای، تنها با شعارهای کلی ساخته نمیشود. همانطور که جیمز کانولی، سوسیالیست ایرلندی، به روشنی گفته است:
«برای شکستن زنجیرها، هیچ کس مناسب تر از آن که زنجیر به پا دارد نیست؛ هیچ کس این قدر آمادۀ باز کردن غل و زنجیر نیست».
این نقلقول، جوهرهی یک حقیقت طبقاتی را بیان میکند: نیروی اصلی انقلاب، خودِ ستمدیدگاناند. تشکلیابی زمانی واقعی است که «زنجیربهپایان» در آن نقش مرکزی داشته باشند، نه زمانی که روشنفکران یا پیشاهنگان بیرون از زندگی مردم بخواهند آنان را هدایت کنند. حزب انقلابی، اگر میخواهد رهبری کند، باید در دل این نیروهای واقعی اجتماعی ریشه بدواند و به سازماندهی پیوندهای پایدار میان آنان یاری رساند.
سرمایهداری مدرن، که زمانی با تمرکز کارگران در مراکز تولید گورکنان خود را آفرید، امروز آگاهانه به پراکندن نیروی کار روی آورده است: با خصوصیسازی، پیمانکاری، موقتیسازی، بیکارسازی ساختاری و گسترش اقتصاد غیررسمی. اما همین سیاستها یک تناقض انفجاری تولید کردهاند: شکلگیری لایههای عظیمی از تهیدستان و مزدبگیران بیثبات که عملاً چیزی برای از دست دادن ندارند. این همان نیرویی است که در لحظهی بحران، با خشمی انباشته و انفجارگونه به میدان میآید و خیابان را به مرکز سیاست تبدیل میکند.
نمونههای تاریخی و معاصر فراواناند: جنبش جلیقهزردهای فرانسه، خیزشهای موسوم به بهار عربی، قیامهای تودهای دیماه ۹۶ و آبان ۹۸، قیامهای آب در خوزستان و اصفهان، خیزش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» و خیزش خونین دیماه ۱۴۰۴. این خیزشها نشان دادند که تودههای محروم و حاشیهراندهشده، بهمحض شکسته شدن فضای ترس، میتوانند از سطح مطالبات اقتصادی عبور کنند و مستقیماً دولت بورژوایی را هدف بگیرند. خودانگیختگی این قیامها نشانهی سطح بالای بحران و اجتنابناپذیری انفجار است، اما همزمان هشدار میدهد که بدون سازماندهی، همین انرژی عظیم میتواند پراکنده، فرسوده یا منحرف شود.
قیام تودهای مردم را از رخوت سیاسی بیرون میکشد و زمینهی رشد سریع آگاهی انقلابی را فراهم میکند. در چنین لحظهای، تشکلهای تودهای نقش تعیینکننده پیدا میکنند: آنها خواستهای محدود صنفی و حرفهای را از حالت جداگانه بیرون میآورند و به مطالبهی عمومی کل مزدبگیران و ستمدیدگان تبدیل میکنند.
آنها امکان میدهند جنبش از سطح اعتراض اقتصادی-رفرمیستی به سطح مبارزهی سیاسی-انقلابی ارتقا یابد.
به محض آنکه یخ جامعه بشکند و رکود پایان یابد، ماهیت این لایههای فرودست آنها را به سمت مقابلهی مستقیم با کل دولت بورژوایی سوق میدهد، نه صرفاً یک کارفرما یا یک جناح حکومتی. دقیقاً به همین دلیل است که دفاع از نقش زنان، جوانان و جنبشهای اجتماعی، نه یک «حاشیهروی» بلکه شرط وحدت طبقاتی و گسترش قدرت کارگری است. رهبری پرولتاریا تنها زمانی واقعی است که بتواند همهی اشکال ستم و همهی نیروهای اجتماعیِ در تضاد با سرمایه را در یک جبههی مشترک انقلابی گرد آورد.
اما طردشدگان جامعه اگرچه متحد طبیعی طبقهی کارگرند، تا زمانی که بیشکل و بیسازمان باقی بمانند میتوانند به آسانی به ابزار رسانههای بورژوایی، پروژههای لیبرالی، نیروهای ارتجاعی، برنامههای امپریالیستی و حتی فاشیسم تبدیل شوند. خشم تودهای اگر سازمان نیابد، میتواند از نیروی رهاییبخش به سوخت ماشین ضدانقلاب بدل شود. بنابراین سازماندهی و آگاهسازی این بخش از زحمتکشان، نه یک وظیفهی جانبی بلکه یک وظیفهی استراتژیک است. پیشروان کارگری تنها با پیوند دادن این نیروهای پراکنده و ارتقای خودانگیختگی به تشکلیابی، میتوانند مسیر انقلاب را از قیام خودانگیخته به قدرت و از اعتراض به پیروزی منتقل کنند. غفلت از این وظیفهی خطیر طبقاتی باعث میشود که همین بخش از کارگران به نیرویی در تقابل با منافع و استراتژی پرولتاریا تبدیل شوند.
////////////////
بخش نهم (پایانی):
جمعبندی: انقلاب، آموزش تودهها و وظیفه کمونیستها
تمام بحث این مقاله بر یک محور استوار است: مارکسیسم، نه مذهب سیاسی است و نه مجموعهای از نسخههای آماده. مارکسیسم، شناخت علمی از مبارزهی طبقاتی و تلاش برای دخالتگری آگاهانه در آن است. آنچه مارکس و انگلس «کمونیسم» مینامند، نه طرحی ذهنی و اخلاقی، بلکه بیان عمومی حرکت واقعی تاریخ است. همانطور که در مانیفست تأکید میکنند:
«احکام نظری کمونيستها… فقط بيان عمومی اوضاع و احوال واقعی يک مبارزه طبقاتی موجود، يک جنبش تاريخیِ جاری در برابر چشمانمان هستند.»
بنابراین، کمونیستها حق ندارند خود را به مقام داورانی بیرون از جنبش ارتقا دهند و از بالا به مبارزات واقعی تودهها نمره بدهند. چنین رویکردی همان فرقهگرایی و سوسیالیسم تخیلی است که مارکس آن را نقد میکند. کمونیستها نه برای «ساختن آینده در دفتر کار»، بلکه برای مداخلهگری در نبرد واقعی زندهاند. مارکس این حقیقت را با صراحت بیان میکند:
«پس اگر قرار نیست که کار ما ساختن آینده و حل و فصل همه چیز، یکبار و برای همیشه باشد… پس شکی نیست که وظیفه ی ما در حال حاضر انتقاد بیرحمانه از نظم موجود است.»
اما این انتقاد بیرحمانه، نه انتقاد منزوی، بلکه انتقاد درون مبارزه است. به همین دلیل مارکس تأکید میکند که هیچ چیز نباید ما را از «شرکت در مبارزات واقعی» بازدارد.
از سوی دیگر، درس لنین نیز روشن است: انقلاب با حزب آغاز نمیشود، بلکه با انفجار تضادهای اجتماعی و ورود تودهها به سیاست آغاز میشود. پیشاهنگ تنها زمانی میتواند نقش خود را ایفا کند که خود را قطرهای از اقیانوس بداند. لنین هشدار میدهد که انقلابها در لحظهی خیزش بزرگ، نه با شور دهها هزار نفر، بلکه با اراده و تخیل دهها میلیون نفر پیش میروند. انقلاب فرآیند عظیم دگرگونی روانشناسی اجتماعی است. در دورههای انقلابی، میلیونها انسان در زمانی کوتاه به تجربههایی دست مییابند که در شرایط «عادی» ممکن است دههها طول بکشد.
اما درست در همینجا مسئلهی تعیینکننده ظاهر میشود: اگر این انرژی عظیم سازمان نیابد، فرسوده میشود. لنین تجربهی ۱۹۰۵ را گواه میآورد و میگوید نهم ژانویه، هم ذخیرهی عظیم انرژی انقلابی را نشان داد و هم «عدم کفایت کامل سازماندهی» را. بنابراین وظیفه کمونیستها روشن است: تبدیل خودانگیختگی به تشکلیابی، تبدیل خشم به آگاهی طبقاتی، و تبدیل اعتراضات پراکنده به قدرت سیاسی سازمانیافته.
انقلاب و شرایط انقلابی، لحظهی ظهور تودههای تحقیرشده است؛ همانهایی که در دورههای «عادی» نامرئیاند، از سیاست حذف میشوند و فقط بهمثابه جمعیتی خاموش به حساب میآیند. اما در لحظهی انفجار تاریخی، همین نیروهای بهحاشیهراندهشده به عنصر تعیینکننده بدل میشوند. در ایران امروز، حاشیهنشینها، جوانان تهیدست، کارگران بیکار، دانشآموزان، زنان سرکوبشده، تهیدستان شهری و روستایی و طردشدگان اجتماعی، بخش عظیمی از این نیروی انباشتهاند. آنان در پراتیک مبارزه، راه خود را جستوجو میکنند، دشمن را میآزمایند، افقها را سبکوسنگین میکنند و نظریهها را در میدان واقعی داوری میکنند. ظرفیت مبارزاتی تودهها در لحظات بحران صدها برابر میشود؛ همان واقعیتی که در خیزشهای تودهای ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ آشکار شد.
از این رو، انقلاب نه تنها لحظهی سرنگونی نظم موجود، بلکه لحظهی آموزش تودههاست؛ آموزش در میدان نبرد، آموزش از طریق تجربه، شکست، پیروزی و سازماندهی. این همان چیزی است که لنین آن را به عنوان وظیفهی سیاسی نسل انقلابی تعریف میکند: برانگیختن نفرت از بورژوازی، پرورش آگاهی طبقاتی، و ایجاد توانایی متحد ساختن نیروها.
آموزش واقعی تودهها هیچگاه از مبارزه انقلابی جدا نیست؛ آن دو جداییناپذیرند. تنها مبارزه است که طبقه تحت استثمار را آموزش میدهد، شکوه توانش را بر او آشکار میسازد، افقهایش را میگستراند، تواناییهایش را میافزاید، ذهنش را روشن میکند و ارادهاش را پولادین میکند. لنین میگوید که وقتی یک جنگ انقلابی تودههای ستمدیده را جذب و علاقمند میکند، استعداد معجزهآفرینی را نیز به همراه دارد؛ این امر نه تنها در مورد پرولتاریا، که انقلابیترین طبقه است، بلکه در مورد دهقانان و لایههای تحت ستم دیگر نیز صادق است. از نظر کمونیستها آموزش تودهها نمیتواند از پراتیک جدا باشد؛ مبارزهی طبقاتی و عالیترین شکل آن یعنی دخالت عملی آگاهانه در انقلاب و شرایط انقلابی بهترین مدرسهی کارگران و تودههای ستمدیده است. تجربه انقلاب ۱۹۰۵ نمونهی بارز این حقیقت است: «این انقلاب از تودهای از موژیکهای منکوب شده توسط بردگی مشئوم فئودالی، برای اولین بار در تاریخ روسیه، مردمی به وجود آورد که حقوق خود را میفهمند و به قدرت خود پی بردهاند.»
تا آنجا که انقلاب در شرایط پیشاانقلابی و صلحآمیز اثر مستقیم و معکوس بر روانشناسی تودهها ندارد، تمامی مطالعات اجتماعی-روانشناسانه لنین تابع یک مساله است: ارزیابی کامل و وحدت نیروهای بالقوهای که میتوانند مستقیم و غیرمستقیم به انقلاب کمک کنند. وظیفه عبارت است از گردآوری تمامی جویبارها و جریانهای جدا از هم، تمرکز انرژی خشم عمومی و ترکیب آنها در یک سیلاب واحد و غولآسا. اعتصابات و جنبشهای اولیه کارگران، اثرات روانشناسانه عظیمی بر طبقات دیگر و حتی دهقانان دارند و به توسعه حرکت انقلابی کمک میکنند. لنین مینویسد: «وقتی جنبش در مرحله اولیه است، اعتصاب اقتصادی اغلب عقبماندهها را بیدار میکند، جنبش را عمومی میسازد و آن را به سطحی عالیتر ارتقاء میدهد.»
در نهایت، کمونیسم نه یک «آرمان اخلاقی» و نه یک «نقشهی ذهنی» است، بلکه علم مبارزهی طبقاتی و هنر سازماندهی انقلاب است. حزب انقلابی اگر نتواند در بطن زندگی واقعی مردم، در میان کارگران، زنان، جوانان و تهیدستان ریشه بدواند، به فرقهای منزوی تبدیل میشود. و اگر نتواند خلق و خوی تودهها را بشناسد و تغییرات آن را تحلیل کند، از موج تاریخ عقب میماند.
اما این وظیفهی سازماندهی و آموزش تودهها، تنها در چارچوب درک مارکسیسم از دگرگونی همهجانبهی جامعه معنا پیدا میکند. مارکسیسم برای تغییر وضع موجود بر چهار اصل اساسی تکیه دارد:
۱- از بین بردن کلیه تمایزات طبقاتی،
۲- از بین بردن کلیه روابط تولیدی که این تمایزات را ایجاد کردهاند،
۳- از بین بردن کلیه روابط اجتماعی وابسته به این روابط تولیدی، و
۴- از بین بردن کلیه روبناهای فکری، فرهنگی و ایدئولوژیک که این روابط اجتماعی را توجیه میکنند.
از این زاویه، مارکسیسم صرفاً نقد اقتصاد سیاسی نیست، بلکه پروژهی دگرگونی همهجانبهی جامعه است: نابودی تمایزات طبقاتی، برچیدن روابط تولیدی سرمایهدارانه، دگرگونی مناسبات اجتماعیِ برخاسته از آن، و درهم شکستن روبناهای فکری–ایدئولوژیکیای که این سلطه را طبیعی جلوه میدهند. بنابراین، نبرد طبقاتی فقط در کارخانه و محیط تولید خلاصه نمیشود؛ همانطور که سلطهی سرمایه در مدرسه، بیمارستان، رسانه، محله و خیابان نیز اعمال میشود.
در این چارچوب، زنان کارگر، جوانان تهیدست و لایههای محروم جامعه نه «سوژهی جایگزین» بلکه بخش جداییناپذیر از نیروی مادی انقلاباند. آنها حامل تجربههای واقعی ستم و استثمارند و در لحظات اعتلا میتوانند موتور شتابدهندهی مبارزه باشند. پیوند زدن این نیروها با افق کارگری-کمونیستی، شرط تبدیل انرژی تودهای به نیروی سیاسیِ رهاییبخش است.
وظیفه کمونیستها این است که از تجربهها، انرژی و شور تودهها استفاده کنند، آنها را سازمان دهند و با آگاهی سیاسی و طبقاتی هدایت کنند. این وظیفه شامل دفاع از خیزشهای پراکنده، توجه به نقش جوانان و زنان، و ترکیب دیالکتیکی فرهنگ، نسل و تکنولوژی با مبارزه طبقاتی است. بدون پیوند با تودهها، حزب هیچ است؛ و بدون حزب پیشروان سوسیالیست و سازماندهی انقلابی، خیزش تودهای به سرانجام نمیرسد. این همان درس انقلاب و همان وظیفهی کمونیستهاست.
پایان.