مقاله سوم: پس از سرنگونی، کدام آلترناتیو جایگزین قدرت حاکم میشود؟
چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
نیما مهاجر
در بسیاری از لحظات بحرانی تاریخ، تمرکز افکار عمومی بر یک پرسش واحد قرار میگیرد: چگونه میتوان حکومت موجود را کنار زد؟
اما تجربهٔ انقلابها، قیامها و تحولات بزرگ سیاسی نشان میدهد که این پرسش، هرچند مهم، پرسش اصلی نیست. پرسش تعیینکننده این است: پس از کنار رفتن نظم موجود، چه نیرویی قدرت را در دست خواهد گرفت؟
تاریخ بارها نشان داده است که سقوط یک حکومت الزاماً به معنای پیروزی آزادی، عدالت اجتماعی یا دموکراسی نیست. بسیاری از حکومتها سقوط کردهاند، اما ساختارهای سلطه در شکلهای تازهای بازتولید شدهاند. بسیاری از انقلابها توانستهاند نظم کهنه را در هم بشکنند، اما نتوانستهاند نیروی اجتماعی لازم برای ساختن نظمی نوین را سازمان دهند.
دلیل این امر ساده است. در سیاست، خلأ قدرت وجود ندارد. هنگامی که یک ساختار سیاسی فرو میریزد، نیروهای مختلف برای پر کردن این خلأ وارد میدان میشوند. در چنین شرایطی، تعیینکنندهترین عامل نه شدت نارضایتی عمومی، بلکه میزان سازمانیافتگی نیروهای اجتماعی است.
اما مسئله تنها به این ختم نمیشود که چه نیرویی پس از فروپاشی نظم موجود قدرت را به دست میگیرد. به همان اندازه مهم است که چه نیرویی فرایند سرنگونی را پیش میبرد و با چه افق و سازمانی وارد میدان میشود.
از منظر کمونیستی، سرنگونی جمهوری اسلامی صرفاً جابهجایی یک دولت با دولت دیگر نیست. هدف، انتقال قدرت سیاسی و اجتماعی به اکثریت مردم و پایان دادن به سلطهٔ اقلیتهای صاحب قدرت و ثروت است. به همین دلیل، کمونیستها از سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی به اتکای نیروی سازمانیافتهٔ طبقهٔ کارگر و متحدان اجتماعی آن دفاع میکنند.
تجربهٔ تاریخی نشان میدهد که نوع نیرویی که یک تحول سیاسی را رهبری میکند، تأثیر مستقیمی بر نتایج آن دارد. اگر تودههای مردم فاقد سازمانیابی مستقل باشند، حتی گستردهترین خیزشهای اجتماعی نیز میتوانند در نهایت به انتقال قدرت میان جناحهای مختلف طبقات حاکم منجر شوند. اما هرچه وزن و حضور مستقل نیروهای کار و زحمت در روند تحولات بیشتر باشد، امکان آنکه مطالبات آزادیخواهانه و برابریطلبانه به بخشی از نظم جدید تبدیل شوند افزایش مییابد.
طبقات حاکم معمولاً حتی در شرایط بحران نیز از شبکههای اقتصادی، رسانهای، مالی و اداری قدرتمندی برخوردارند. بخشهایی از اپوزیسیون بورژوایی نیز غالباً به منابع مالی، حمایتهای خارجی یا ارتباطات سیاسی گسترده دسترسی دارند. اما اکثریت مردم، اگر فاقد تشکلهای مستقل باشند، علیرغم نقش تعیینکننده در سرنگونی نظم موجود، ممکن است در مرحلهٔ شکلگیری نظم جدید به حاشیه رانده شوند.
در اینجاست که مسئلهٔ سازمانیابی اهمیت حیاتی پیدا میکند.
کارگران، معلمان، پرستاران، بازنشستگان، دانشجویان، زنان و دیگر گروههای اجتماعی تنها زمانی میتوانند در تعیین سرنوشت جامعه نقش مؤثری ایفا کنند که از ابزارهای مستقل سازمانیابی برخوردار باشند. بدون چنین ابزارهایی، انرژی اجتماعی عظیمی که در لحظات بحرانی آزاد میشود، بهراحتی میتواند توسط نیروهای سازمانیافتهتر مصادره گردد.
با این حال، نباید تصویری ساده و سهلالوصول از پیروزی به تودهها ارائه داد. پیروزی ممکن است، اما هرگز مسیری آسان، مستقیم و از پیش تعیینشده ندارد. طبقهٔ کارگر و دیگر نیروهای اجتماعی فرودست تنها با درک همین واقعیت میتوانند خود را بهطور واقعی برای تحولات آینده آماده و متشکل کنند.
تحولات سیاسی را میتوان به جدا شدن تدریجی لایههای یک پیاز تشبیه کرد. هر بحران، هر شکاف سیاسی و هر جابهجایی در ساختار قدرت، یکی از این لایهها را کنار میزند. در هر مرحله نیروهایی که تا دیروز متحد بودند، در برابر یکدیگر قرار میگیرند. بازیگرانی که زمانی در حاشیه بودند، به مرکز صحنه نزدیک میشوند و نیروهایی که خود را قدرتمند و شکستناپذیر میپنداشتند، موقعیت خود را از دست میدهند.
در چنین شرایطی، آنچه اهمیت دارد پیشبینی دقیق همهٔ رویدادها نیست؛ بلکه درک جهت عمومی تحولات و آمادگی برای مداخله در آنهاست.
بخش مهمی از اپوزیسیون بورژوایی در خاورمیانه تلاش میکند این تصور را ایجاد کند که با کنار رفتن یک لایه از ساختار قدرت، مسئلهٔ اصلی حل خواهد شد. در این روایت، گویی تاریخ تنها منتظر جابهجایی گروهی از نخبگان است تا آزادی، رفاه و دموکراسی به شکلی خودکار محقق شود.
اما تجربهٔ تاریخی خلاف این را نشان میدهد.
جامعههایی که فاقد سازمانیابی مستقل مردمی بودهاند، بارها شاهد آن بودهاند که با کنار رفتن یک بلوک قدرت، بلوک دیگری جای آن را گرفته است؛ بیآنکه مردم نقشی تعیینکننده در شکلگیری نظم جدید داشته باشند. در چنین شرایطی، تغییرات سیاسی به جای آنکه به تعمیق دموکراسی بینجامند، صرفاً به جابهجایی مدیران ساختارهای موجود تبدیل میشوند.
بخش مهمی از تاریخ سیاسی قرن بیستم و بیستویکم را میتوان از همین زاویه تحلیل کرد. در بسیاری از کشورها، مردم هزینهٔ اصلی تغییرات را پرداختند، اما قدرت سیاسی در نهایت به دست نیروهایی افتاد که از آمادگی سازمانی بیشتری برخوردار بودند. انقلابها و خیزشهای مردمی بارها نشان دادهاند که سقوط یک حکومت لزوماً به معنای انتقال قدرت به اکثریت جامعه نیست. اگر نیروی اجتماعی مستقلی که بتواند منافع اکثریت مردم را نمایندگی کند وجود نداشته باشد، خلأ ایجادشده معمولاً توسط نیروهای سازمانیافتهتر، ثروتمندتر یا برخوردار از حمایتهای خارجی پر میشود.
از این رو، وظیفهٔ نیروهای مترقی نه انتظار و نه گوش فرا دادن به «وعدهٔ نجات» است و نه دل بستن به رویافروشی نخبگان سیاسی. وظیفهٔ آنان ساختن ظرفیتهای اجتماعی لازم برای مداخلهٔ مستقل مردم در روند تحولات است.
در این چارچوب، شوراها، اتحادیهها، سندیکاها، تشکلهای تودهای و سایر اشکال سازمانیابی مستقل اهمیت ویژهای پیدا میکنند. این نهادها صرفاً ابزارهای دفاع از مطالبات روزمره نیستند؛ بلکه میتوانند به زیرساختهای دموکراسی واقعی و مشارکت مستقیم مردم در ادارهٔ جامعه تبدیل شوند.
به همین دلیل، نیروهای مترقی نباید میان دو قطب ناامیدی و توهم در نوسان باشند. ناامیدی، مردم را از صحنهٔ سیاست خارج میکند و توهم، آنان را به دنبالهرو پروژههای دیگران تبدیل میسازد.
واقعبینی سیاسی راه سومی را پیش مینهد. این رویکرد میپذیرد که تحولات اجتماعی پیچیده، طولانی و پرتناقض هستند؛ اما در عین حال بر این نکته تأکید میکند که هیچ تغییری از پیش تعیین نشده است. آینده در دل کشمکش نیروهای اجتماعی شکل میگیرد و نقش سازمانیافتگی مردم در تعیین این آینده تعیینکننده است.
هر لایهای که از ساختارهای کهنه کنار میرود، پرسشهای تازهای را پیش روی جامعه قرار میدهد. چه کسی تصمیم خواهد گرفت؟ چه کسی منابع اقتصادی را کنترل خواهد کرد؟ چه کسی جهت توسعهٔ جامعه را تعیین خواهد نمود؟
پاسخ به این پرسشها نه در سخنرانیهای سیاستمداران و نه در برنامههای تلویزیونی اپوزیسیون، بلکه در توازن قوایی نهفته است که در بطن جامعه شکل میگیرد.
اگر جامعهای بخواهد از چرخهٔ تکرارشوندهٔ استبداد، بحران و بازتولید سلطه خارج شود، باید از هماکنون به این پرسش پاسخ دهد که چه کسانی و از طریق چه نهادهایی قرار است فردای تغییر را اداره کنند.
از این رو، با کنار رفتن هر پوسته از نظم موجود، وظیفهٔ نیروهای مترقی صرفاً تماشای صحنه نیست. هر مرحله از تحولات باید فرصتی برای افزایش آگاهی، گسترش تشکلهای مستقل و تقویت حضور تودهها در عرصهٔ عمومی باشد.
سرنوشت نهایی تحولات نه در پوستههای بیرونی، بلکه در هستهٔ سخت قدرت تعیین میشود. و تنها زمانی میتوان به آیندهای دموکراتیک، برابر و عادلانه امید داشت که اکثریت مردم نه صرفاً به عنوان نیروی اعتراض، بلکه به عنوان نیرویی سازمانیافته و آگاه برای اعمال ارادهٔ خود بر جامعه آماده شده باشند.
سرنوشت تحولات سیاسی نه در لحظهٔ سقوط حکومتها، بلکه در پاسخ به این پرسش تعیین میشود که کدام نیروهای اجتماعی، با چه میزان سازمانیافتگی و از طریق چه نهادهایی، قادر خواهند بود فردای جامعه را شکل دهند.
