محدودیتهای تبدیل قدرت نظامی به قدرت سیاسی
جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
نادر رحیمی
نزدیک به شش ماه از آغاز جنگ میگذرد و به نظر میرسد این درگیری بهتدریج وارد مرحلهای از بنبست رسیده است. ایالات متحده خسارات عظیمی به توانمندیهای نظامی و زیرساختهای غیرنظامی ایران وارد کرده است. اما مشکل اصلی واشنگتن هر روز دشوارتر از گذشته قابل نادیده گرفتن است: قدرت هوایی بهتنهایی نتوانسته تهران را وادار کند خواستههای آمریکا را بپذیرد.
این همان واقعیت ناخوشایندی است که دولت ترامپ با آن روبهروست. ایالات متحده میتواند بمباران ایران را ادامه دهد، زیرساختهای بیشتری را نابود کند و هزینههای بیشتری بر حکومت ایران تحمیل کند. اما هیچکدام از این اقدامات لزوماً به تسلیم سیاسی منجر نمیشود. ایران میتواند هزینه و مجازات سنگینی را تحمل کند و همچنان از عقبنشینی در مسائل اساسیای که دو طرف را در وهله نخست وارد جنگ کرده است، خودداری کند.
و درست در همینجا، محدودیتهای قدرت نظامی آمریکا آشکار میشود.
بر اساس گزارشهای مختلف رسانهای، ژنرال دن کین، رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح آمریکا، در گفتوگوهای خصوصی با برخی از مشاوران ارشد دونالد ترامپ هشدار داده است که ایالات متحده باید راهی برای خروج از این درگیری پیدا کند. نگرانی در محافل نظامی صرفاً این نیست که جنگ پرهزینه یا دشوار شده است.
مسئله این است که گزینههای نظامی باقیمانده برای تشدید جنگ ممکن است پیامدهایی ایجاد کند که کنترل آنها برای واشنگتن دشوار باشد؛ ضمن آنکه قدرت هوایی بهتنهایی احتمالاً قادر نخواهد بود اهداف سیاسی اعلامشده دونالد ترامپ را بدست بیاورد.
به بیان دیگر، پرسشی که اکنون پیش روی واشنگتن قرار دارد دیگر صرفاً این نیست که «چقدر بیشتر میتوانیم نابود کنیم؟» بلکه بهطور فزاینده این است که «با نابودی بیشتر، واقعاً چه چیزی میتوانیم به دست بیاوریم؟»
این دو پرسش تفاوت بسیار بزرگی با یکدیگر دارند.
کشمکش داخلی در ایران
وضعیت در داخل ایران نیز به همان اندازه پیچیده شده است.
میان جناحهای مختلف درون حاکمیت کشمکشی جدی بر سر قدرت در جریان است و غیبت آشکار رهبر جمهوری اسلامی از عرصه عمومی سیاست، به گمان هایی دامن زده که اینکه چه کسی واقعاً تصمیمهای راهبردی را اتخاذ میکند، افزایش داده است.
جناحهای مختلف برای توجیه مواضع سیاسی متفاوت خود به نام و اقتدار رهبر جمهوری اسلامی استناد میکنند. برخی عناصر درون حاکمیت ظاهراً به دنبال نوعی از کنار آمدن یا مذاکره مجدد با واشنگتن هستند. در مقابل، جناحهای تندرو ادامه جنگ را فرصتی برای تحکیم قدرت سیاسی و نهادی خود میدانند.
این بدان معناست که رهبری ایران همزمان در حال جنگیدن در دو جبهه است: یکی علیه ایالات متحده و متحدانش و دیگری در داخل ساختار قدرت.
این وضعیت واشنگتن را با یک مسئله بسیار دشوار روبهرو کرده است. یک کارزار نظامی که با هدف تضعیف حکومت ایران طراحی شده است، میتواند همزمان به تقویت همان جناحهایی منجر شود که کمترین علاقه را به سازش دارند. هرچه جنگ طولانیتر شود، احتمال اینکه خود جنگ به ابزاری برای تحکیم قدرت داخلی تبدیل شود، بیشتر میشود؛ به جای آنکه مسیری برای دستیابی آمریکا به پیروزی باشد.
جنگ در حال تغییر محاسبات کشورهای عربی است
اما شاید مهمترین پیامد این جنگ نه در تهران رخ داده و نه در واشنگتن، بلکه در پایتختهای کشورهای عربی خلیج فارس شکل گرفته.
برای دههها، معماری امنیتی خلیج فارس تا حد زیادی بر این فرض استوار بوده که قدرت نظامی آمریکا در نهایت امنیت شرکای عرب این کشور را تضمین خواهد کرد. عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر، بحرین و دیگر کشورهای منطقه میزبان نیروهای نظامی آمریکا، تأسیسات دریایی و پایگاههای هوایی این کشور بودهاند، دقیقاً به این دلیل که تصور میکردند هر تهدید جدی علیه امنیت آنها، به تهدیدی جدی برای منافع و امنیت آمریکا نیز تبدیل خواهد شد.
جنگ ایران این فرض را متزلزل کرده است.
کشورهای خلیج فارس شاهد این جنگ بودهاند و به یک نتیجه بالقوه ناخوشایند رسیدهاند: حفاظت آمریکا لزوماً به معنای یکسان بودن منافع امنیتی آمریکا و کشورهای عربی نیست.
از نگاه بسیاری از دولتهای عرب، اولویت اصلی واشنگتن در جریان این درگیری، حفاظت از اسرائیل بوده است. همین مسئله پرسشی اساسی را در پایتختهای خلیج فارس ایجاد کرده است:
اگر در یک درگیری آینده، منافع اسرائیل و کشورهای عربی در تضاد با یکدیگر قرار گیرد، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
پاسخ دیگر به روشنی گذشته نیست.
به همین دلیل، کشورهای پادشاهی خلیج فارس بهتدریج در حال فکر کردن فراتر از چتر امنیتی سنتی آمریکا هستند. این کشورها لزوماً قصد ترک واشنگتن را ندارند، اما بیش از گذشته به دنبال گزینههای جایگزین هستند؛ از روابط امنیتی جدید و مشارکتهای منطقهای گرفته تا ایجاد توان بازدارندگی مستقل خود.
معماری جدید امنیتی منطقه؟
همین مسئله است که توافق دفاعی جدید میان عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان را مهم میکند.
روز جمعه، رهبران سه کشور توافق دفاعی جدیدی را امضا کردند که بر اساس آن، حمله مسلحانه به هر یک از سه کشور، حمله علیه هر سه کشور تلقی خواهد شد.
در ظاهر، این یک توافق دفاعی متعارف است. اما از نظر سیاسی، اهمیت آن بسیار فراتر از یک پیمان نظامی معمولی است.
عربستان سعودی عملاً نشان میدهد که میخواهد در تعیین معماری امنیتی آینده خاورمیانه نقشی مستقلتر ایفا کند. ترکیه وزن نظامی و تجربه عضویت در ناتو را وارد این معادله میکند. پاکستان نیز یکی از مهمترین نیروهای نظامی متعارف منطقه را در اختیار دارد و، مهمتر از آن، دارای بازدارندگی هستهای است.
بنابراین این ائتلاف همزمان پیامهایی را در چند جهت ارسال میکند.
این توافق هشداری به ایران است که عربستان سعودی قصد ندارد همچنان از نظر راهبردی در معرض آسیب باقی بماند. این توافق پیامی به ایالات متحده است که شرکای آن در خلیج فارس دیگر نمیخواهند صرفاً به واشنگتن متکی باشند. و همچنین پیامی به اسرائیل است که توازن منطقهای در حال تغییر است و کشورهای عربی بیش از گذشته آمادهاند ترتیبات امنیتی مستقل خود را ایجاد کنند.
البته این لزوماً به معنای آن نیست که عربستان سعودی پشت به ایالات متحده کرده است. ریاض همچنان روابط اقتصادی، نظامی و راهبردی بسیار گستردهای با واشنگتن دارد. همچنین به این معنا نیست که ترکیه و پاکستان ناگهان به بخشی از یک بلوک متحد ضدایرانی تبدیل شدهاند.
اما مسیر کلی تحولات قابل انکار نیست.
فرض قدیمی مبنی بر اینکه ایالات متحده همچنان ضامن بلامنازع امنیت خاورمیانه خواهد بود، در حال تضعیف شدن است.
پرسش بزرگتر
و شاید در نهایت، همین موضوع مهمترین پیامد جنگ ایران باشد.
جنگها صرفاً زمانی پایان نمییابند که بمباران متوقف شود؛ آنها زمانی پایان مییابند که نظم سیاسی ایجادشده در نتیجه جنگ مشخص شود.
ایالات متحده ممکن است سرانجام راهی برای خروج از این درگیری پیدا کند. ایران ممکن است بدون پذیرش خواستههای واشنگتن از این کارزار جان سالم به در ببرد. کشمکشهای داخلی در تهران ممکن است در نهایت تعیین کند چه جناحی دست بالا را پیدا خواهد کرد. و کشورهای خلیج فارس ممکن است به ایجاد مشارکتهای امنیتی جدیدی ادامه دهند که وابستگی آنها به واشنگتن را کاهش دهد.
اگر چنین اتفاقی رخ دهد، ایالات متحده میتواند در حالی که به برتری عظیم نظامی خود بر ایران دست یافته است، بخشی از نفوذ سیاسی خود بر خاورمیانه گستردهتر را از دست بدهد.
این همان پارادوکس این جنگ خواهد بود: آمریکا ممکن است در جنگ هوایی پیروز شود، اما همزمان بخشی از نظم منطقهای را از دست بدهد.
بنابراین معیار واقعی سنجش این جنگ صرفاً میزان زیرساختهای ایرانی منهدمشده یا تعداد اهداف نظامی مورد حمله قرارگرفته نخواهد بود. مسئله اصلی این است که آیا واشنگتن میتواند این برتری عظیم نظامی را به یک توافق سیاسی پایدار تبدیل کند یا نه؛ و آیا متحدان سنتی آمریکا همچنان باور خواهند داشت که امنیت آنها بیش از هر گزینه دیگری با اتکا به ایالات متحده تأمین میشود.
شش ماه پس از آغاز جنگ، هنوز پاسخ روشنی برای هیچیک از این دو پرسش وجود ندارد.
مشکل کمبود موشکهای رهگیر
محدودیت دیگری نیز وجود دارد که ممکن است حتی از محدودیتهای خود قدرت هوایی مهمتر باشد: کاهش ذخایر موشکهای رهگیر پدافند هوایی آمریکا.
ایالات متحده همچنان از توانمندیهای تهاجمی عظیمی برخوردار است، اما جنگ مدرن فقط به این مربوط نیست که چند بمب و موشک میتوانید شلیک کنید. مسئله همچنین این است که چند موشک ورودی را میتوانید با هزینه قابلتحمل رهگیری کنید.
و این در حال تبدیل شدن به یک مشکل جدی است.
برآوردهای اخیر نشان میدهد که ایالات متحده در جریان جنگ بخش بسیار بزرگی از ذخایر موشکهای رهگیر پاتریوت و تاد (THAAD) خود را مصرف کرده است. شبکه CNN گزارش داده است که کمتر از ۸۲۷ فروند رهگیر پاتریوت و کمتر از ۲۷۸ فروند رهگیر تاد در ذخایر آمریکا باقی مانده است؛ ارقامی که منابع این شبکه گفتهاند با برآوردهای داخلی دولت آمریکا نیز تا حد زیادی مطابقت دارد.
این وضعیت یک پارادوکس ناخوشایند راهبردی برای واشنگتن ایجاد میکند.
ایالات متحده میتواند پرتابگرهای موشکی، سامانههای پدافند هوایی و زیرساختهای نظامی ایران را نابود کند. اما ایران لازم نیست با قدرت آتش آمریکا برابری کند. کافی است بتواند به شلیک تعداد کافی موشک و پهپاد ادامه دهد تا ایالات متحده و متحدانش مجبور شوند ذخایر محدود موشکهای دفاعی خود را مصرف کنند.
و از نظر اقتصادی، این وضعیت میتواند بسیار سنگین باشد.
یک پهپاد یا موشک نسبتاً ارزان ایرانی میتواند آمریکا را مجبور کند از یک موشک رهگیر چند میلیون دلاری استفاده کند. ایالات متحده ممکن است در تکتک درگیریها پیروز شود، اما در عین حال بهتدریج ذخایری را که برای دفاع از نیروها و متحدانش به آن نیاز دارد، مصرف کند.
اگر جنگ گسترش پیدا کند، این مسئله بهمراتب خطرناکتر خواهد شد.
کشورهای خلیج فارس نیز پیشاپیش درباره این مشکل به واشنگتن هشدار دادهاند. نگرانی آنها ساده است: اگر ترامپ تصمیم بگیرد بار دیگر جنگ را تشدید کند، ایران احتمالاً به پایگاههای آمریکایی و زیرساختهای کشورهای خلیج فارس حمله خواهد کرد. اما اگر ایالات متحده و شرکای عرب آن با کمبود موشکهای رهگیر پیشرفته مواجه باشند، نمیتوانند فرض کنند که هر موشک ایرانی را میتوان بهسادگی سرنگون کرد.
و همین موضوع محاسبات سیاسی را تغییر میدهد.
بنابراین پرسش پیش روی واشنگتن دیگر صرفاً این نیست که آیا هواپیماهای کافی برای بمباران ایران دارد یا نه. پرسش این است که آیا موشکهای دفاعی کافی برای حفاظت از نیروهای آمریکایی، متحدان خلیج فارس و زیرساختهای حیاتی در اختیار دارد تا بتواند جنگ را ادامه دهد؟
این مسئله ممکن است یکی از دلایلی باشد که بحث درباره راه خروج از جنگ در داخل دولت آمریکا بیش از گذشته جدی شده است.
ایالات متحده از نظر نظامی ناتوان نیست؛ به هیچ وجه. اما برتری نظامی به معنای داشتن مهمات نامحدود، موشکهای رهگیر نامحدود یا زمان نامحدود نیست.
و درست در همینجا، راهبرد ایران میتواند برای واشنگتن خطرناک شود.
تهران لزوماً مجبور نیست آمریکا را از نظر نظامی شکست دهد. شاید کافی باشد کارزار بمباران را پشت سر بگذارد، به تحمیل هزینه ادامه دهد، واشنگتن را مجبور کند سلاحهای دفاعی گرانقیمت خود را مصرف کند و متحدان آمریکا را به این نتیجه برساند که دور جدیدی از تشدید تنش، خطرات غیرقابلقبولی به همراه دارد.
از این منظر، کمبود موشکهای رهگیر صرفاً یک مشکل لجستیکی نیست؛ این مسئله به یک محدودیت راهبردی برای توانایی آمریکا در تشدید جنگ تبدیل میشود.
تنگه هرمز؛ شاید بزرگترین امتیاز سیاسی برای ایران
شاید هیچ نقطهای به اندازه تنگه هرمز تغییر موازنه در این جنگ را آشکار نکند.
از همان ابتدا، ایران تأکید کرده است که نمیتوان آن را از اداره آبراهی که از آبهای سرزمینی این کشور عبور میکند، کنار گذاشت. تهران بهتدریج خواستار نقشی رسمی در تعیین نحوه عبور کشتیها از تنگه، از جمله در زمینه ناوبری و خدمات دریایی، شده است.
در ابتدا، پذیرش چنین موضعی برای واشنگتن دشوار بود. ایالات متحده همواره آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز را موضوعی مرتبط با امنیت بینالمللی دانسته و با هر ترتیبی که به ایران کنترل مؤثر بر کشتیرانی بینالمللی بدهد، مخالفت کرده است.
اما اکنون به نظر میرسد این موضع در حال تغییر است.
ایران و عمان در حال مذاکره درباره چارچوبی برای اداره آینده ناوبری در تنگه هرمز هستند. بیانیه مشترک دو کشور، یک کارگروه دوجانبه را برای مذاکره درباره ناوبری، خدمات دریایی و هزینههای مرتبط با آن تشکیل داد و در عین حال بر حقوق حاکمیتی دو کشور ساحلی تأکید کرد.
مذاکرات آنها بنظر میرسد پیشرفت قابلتوجهی داشته است. ایران و عمان پیشنهادهای خود را مبادله کردهاند و گزارشهای اخیر نشان میدهد که ترتیبات در حال شکلگیری میتواند اختیارات قابلتوجهی برای تهران در مورد کشتیهایی که وارد خلیج فارس میشوند ایجاد کند. ایران و عمان همچنین درباره مختصات جغرافیایی یک مسیر کشتیرانی به تفاهم رسیدهاند؛ هرچند تهران تأکید کرده است که صرفاً توافق درباره ناوبری برای بازگشایی تنگه کافی نخواهد بود.
اینجاست که اهمیت گستردهتر این تحول آشکار میشود.
ممکن است واشنگتن از تلاش برای جلوگیری از اعمال نقش اداری ایران در تنگه هرمز، به سمت مذاکره درباره شرایطی حرکت کرده باشد که ایران بتواند تحت آن نقش خود را اعمال کند.
این تفاوت بسیار مهمی است.
این به معنای آن نیست که ایالات متحده رسماً حق ایران برای کنترل کل تنگه را به رسمیت شناخته است. همچنین به این معنا نیست که عمان از حقوق حاکمیتی خود صرفنظر کرده است. فرمول در حال شکلگیری بسیار پیچیدهتر از این است: ایران و عمان، بهعنوان دو کشور اصلی ساحلی، در مدیریت ناوبری در آبهای سرزمینی خود نقش خواهند داشت و احتمالاً سایر کشورهای خلیج فارس و نهادهای بینالمللی دریایی نیز در این روند مورد مشورت قرار خواهند گرفت.
اما از نظر سیاسی، تهران میتواند این تحول را یک دستاورد مهم برای خود معرفی کند.
ایران وارد جنگ شد در حالی که با خواسته آمریکا برای تغییر اساسی در رفتار منطقهای خود مواجه بود. شش ماه بعد، ممکن است از جنگ با چیزی خارج شود که واشنگتن پیش از این با آن مخالفت میکرد: نقشی بهرسمیتشناختهشده در اداره یکی از مهمترین آبراههای استراتژیک جهان.
و این موضوع درباره محدودیتهای قدرت نظامی به ما نکته مهمی میگوید.
ایالات متحده توانسته است خسارات عظیمی به ایران وارد کند. این کشور برتری هوایی خود را نشان داده و هزینههای فوقالعادهای بر اقتصاد و توان نظامی ایران تحمیل کرده است. اما در مورد مسئله سیاسیِ اینکه چه کسی باید تنگه هرمز را اداره کند، به نظر میرسد واشنگتن در حال حرکت به سمت مصالحه با ایران است.
چرا؟
زیرا گزینه جایگزین ممکن است حتی پرهزینهتر باشد.
بسته نگه داشتن مؤثر تنگه هرمز به ایران آسیب میزند، اما همزمان به اقتصاد جهانی، تولیدکنندگان نفت خلیج فارس، مصرفکنندگان آسیایی و متحدان آمریکایی که واشنگتن تلاش میکند از آنها محافظت کند نیز آسیب میرساند.
حفظ یک محاصره دریایی دائمی، در حالی که پایگاههای کشورهای خلیج فارس باید در برابر حملات تلافیجویانه ایران محافظت شوند، به منابع نظامی عظیمی نیاز دارد؛ از جمله موشکهای رهگیر پدافندی که بهطور فزایندهای کمیاب شدهاند و همین حالا نیز به نگرانی واشنگتن و شرکای خلیجی آن تبدیل شدهاند.
در نهایت، مسئله به پایداری سیاسی تبدیل میشود.
اگر نتوان ایران را مجبور کرد از خواسته های خود برای داشتن نقشی در هرمز دست بکشد، واشنگتن با دو گزینه روبهرو خواهد بود: ادامه تشدید جنگ با هدف وادار کردن تهران به تسلیم، یا پذیرش نوعی مشارکت ایران و تلاش برای محدود کردن این نقش از طریق توافقی با عمان و سایر کشورهای خلیج فارس.
گزینه دوم ممکن است بهتدریج جذابتر شود.
و این با الگوی کلی جنگ نیز مطابقت دارد.
ایران ممکن است به حداکثر اهداف خود دست نیافته باشد، اما ایالات متحده نیز به حداکثر اهداف خود دست نیافته است.
در عوض، به نظر میرسد هر دو طرف به سمت نوعی مصالحه ناخوشایند حرکت میکنند؛ مصالحهای که در آن ایران نفوذ سیاسی و راهبردی قابلتوجهی را حفظ میکند، در حالی که واشنگتن تلاش میکند مانع تبدیل این نفوذ به کنترل نامحدود شود.
به همین دلیل، تنگه هرمز ممکن است در نهایت به روشنترین نماد چگونگی پایان این جنگ تبدیل شود.
ایالات متحده ممکن است همچنان برتری نظامی خود را در خلیج فارس حفظ کند، در حالی که ایران از نفوذ سیاسی بیشتری بر آبراهی برخوردار شود که در مرکز این درگیری قرار دارد.
