جمعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ | 11 - 09 - 2026

Communist party of iran

مارکسیسم و اتحاد عمل (ائتلاف)


م مهرزاد


ائتلاف به معنای همکاری و متحد شدن جریانات سیاسی و اجتماعی مختلف، برای هدفی مشخص و گاه مقطعی و گاه دراز مدت معنا می دهد که در فرهنگ سیاسی چپ در ایران چندین دهه است که از آن به عنوان «اتحاد عمل» نام برده می شود و به این اعتبار به کار بردن این دو کلمه در متن این مقاله برابر و مساوی در نظر گرفته شده است.  در طول تاریخ مبارزه طبقاتی در دوره سرمایه داری و با شکل گرفتن جریانات مارکسیستی، همواره این پرسش در بین مارکسیست ها موضوع مورد بحث و قابل توجهی بوده است که، با چه جریان و جریاناتی می شود، اتحاد عمل انجام داد؟ تا کجا اتحاد عمل می تواند به ما کمک کند تا به اهداف خود برسیم؟ و یا کجا ممکن است پرنسیب های ما را زیر سئوال برده و باعث در غلطیدن به پوپولیسم شویم؟ و اساسا با چه جریاناتی ائتلاف مجاز است و کدام یک از آنها در ائتلاف نمی توانند جایی داشته باشند؟ و همچنین اینکه اتحاد عمل چقدر به شرایط سیاسی و تحولات جامعه و طبقه ارتباط پیدا می کند؟


برای پاسخ دادن به این پرسش‌ها هم می توان به نمونه‌های تاریخی و تجربیات مارکسیستی رجوع کنیم و هم به لحاظ تحلیلی و کنکرت با توجه به شرایط مبارزه طبقاتی در ایران نیز آن را مورد بررسی قرار بدهیم. در اینجا سعی می شود از هر دو زاویه به مسئله پرداخته شود تا دید روشن‌تر و ژرف تری نسبت به اتحاد عمل پیدا کنیم. در همه کشورها و مشخصا در ایران طیف راست و چپ در اپوزیسیون وجود دارند که همیشه شامل احزاب و نمایندگان فکری مشخص و شناخته شده ایست اما از زاویه مارکسیستی ما صرفا جریاناتی را که به آنها بلوک چپ گفته می شود را به معنای واقعی کلمه چپ نمی دانیم چرا که ما  مارکسیست‌های انقلابی، تعریف مشخصی از چپ انقلابی و احزاب مارکسیستی داریم و صرفا “چپ بودن” را معیار تفکیک بلوک چپ و راست جامعه نمی دانیم. به طور مثال سوسیال دمکرات ها، و یا جریانات شناخته شده ای در ایران مثل حزب چپ اکثریت و حزب توده، را در یک ارزیابی واقع بینانه مارکسیستی، در بلوک راست ارزیابی می کنیم و نه چپ. به این اعتبار مبرهن است که صرفا نام چپ داشتن برای ما ملاک نیست و بلوک بندی دقیقتری از صف بندی احزاب و جریانات سیاسی داریم که منطبق بر حقایق مشخصی است.

موضوع ائتلاف در بین جریانات سیاسی و جریانات اجتماعی و کارگری به دلیل ساختار و مشی و استراتژی های کاملا متفاوت و جایگاه آنها در جامعه و طبقه، بسیار متفاوت است و به همین دلیل در اینجا بررسی و تحلیل ائتلاف در این موارد از یکدیگر متمایز شده اند.


اتحاد عمل‌های کارگری

در پروسه اتحاد عمل در جنبش کارگری شرایط و موقعیت‌های بسیار متفاوتی وجود دارد. اینکه در چه جامعه ای زندگی می کنیم؟ – دمکراتیک یا استبدادی –  تشکل های کارگری چه وزن و قدرتی در طبقه کارگر دارند؟ تنوع آنها چقدر است و چه تفاوت های کاربردی دارند؟ جامعه در چه شرایط و سطحی از مبارزه طبقاتی قرار دارد؟ و … می توانند تاثیرات قابل توجهی بر مسئله اتحاد عمل داشته باشند. ولی آنچه مسلم است اتحاد عمل در جنبش کارگری از قواعدی برخوردار است که آگاهی از آنها برای همه مارکسیست ها و فعالین کارگری ضروری است. می دانیم که جنبش کارگری نیز مانند بسیاری دیگر جنبش ها و حتی همانند اپوزیسیون، دارای گرایش راست و چپ است و به این اعتبار تشکل های کارگری نیز در این صف بندی از یکدیگر متمایز می گردند و لذا بررسی آنها در قالب های بلوک راست و چپ جنبش کارگری اولین موضوعی است که می بایست مد نظر قرار بدهیم. اینکه یک تشکل کارگری در کدام سمت جنبش کارگری ایستاده است و در مجموع چه پراتیک و اهدافی را دنبال می کند موضوع مهمی است. اینکه یک تشکل کارگری زرد است یا سرخ یا به عبارتی دیگر کارگری است یا رفرمیستی، موضوع مهمی در معادله ی اتحاد عمل است اما این تمام مسئله نیست! واضح است که با تمام جریانات کارگری در جناح چپ، ضمن تفاوت ها و حتی اختلافات می شود برای اتحاد عمل اقدام کرد ولی به همین شکل و در یک معادله معکوس نمی توان این نتیجه را گرفت که با جریانات زرد کارگری نمی توان و نباید وارد هیچگونه اتحاد عملی گردید(!؟)

جنبش کارگری ظرافت‌ها و مناسبات و سوخت و ساز خاص خود را دارد که از پیچیدگی و تنوع زیادی برخوردار است و عدم درک واقع بینانه می تواند نتایج مخربی به همراه داشته باشد. در جناح چپ جنبش کارگری همواره می توان و یا دست کم باید گفت برای آن باید تلاش کنیم تا یک اتحاد عمل پایدار و منسجم ایجاد نماییم. در کشور ما به دلیل استبداد شدید، تشکل های کارگری، به شدت و سیستماتیک زیر ضرب هستند و بر این اساس پراکنده، کوچک و گاه حتی در معرض فروپاشی قرار دارند، اما این واقعیت نمی تواند و نباید مانعی برای همکاری و اتحاد عمل بین آنها باشد. اختلافات قابل توجهی نیز در چنین شرایط استبدادی بوجود می آید که بر تفرقه در جنبش کارگری دامن می زنند و ائتلاف را حتی در طیف گرایش چپ جنبش کارگری با مشکلاتی روبرو می کنند. تفاوت‌های ساختاری و رویکردی در شرایط استبدادی -مثل مخفی یا علنی بودن، شکل دریافت و استفاده کمک مالی ها، اولویت ها در جنبش کارگری و … – اختلافاتی را دربین آنها شکل داده است که اگر با درایت با آنها برخورد نگردد، در خود جناح چپ جنبش کارگری نیز ائتلافی پایدار نمی تواند ایجاد گردد. موضوع بر سر این است که با وجود تمام تفاوت‌های ساختاری و رویکردی، آنها باید بر این مسئله متمرکز گردند که می توانند در مورد مسائل اساسی جنبش کارگری، اعتصابات، مبارزه برای ایجاد تشکل های کارگری مستقل، موضعگیری علیه جنگ، افزایش دستمزد، فعالیت های آکسیونی، مبارزه برای آزای زندانیای سیاسی و کارگری و بسیاری موارد دیگر می توان به یک همکاری پایدار دست یافت و آن چیزی نیست جز همان اتحاد عمل و اختلافات بین خود را در پشت در اتاق ائتلاف می بایست جا گذاشت و به عبارتی دقیقتر در جای دیگری به مباحث در مورد آنها پرداخت. در نتیجه هدف ایده آل در رابطه با اتحاد عمل در جناح چپ جنبش کارگری ایجاد ائتلاف پایدار و منسجم است.

اما در ارتباط با تشکل‌های زرد و در واقع تشکل‌هایی که در جناح راست جنبش کارگری قرار می گیرند ماجرا تفاوت دارد و نمی شود بدین شکل عمل کرد. به طور کلی می توان گفت که جریانات چپ جنبش کارگری بر اساس مورد و شرایط اتحاد عمل‌های موردی با جریانات راست و رفرمیست جنبش کارگری را باید در دستور کار قرار دهند. نمی شود سیستماتیک و پایدار با آنها متحد شد و همکاری کرد، چرا که آنها عموما خط سازش طبقاتی را پیش می برند و در بهترین حالت برای رفرم های موردی حاضر به اقداماتی هستند و لذا می شود موردی و مثلا در مورد یک اعتصاب یا تجمع یا یک اطلاعیه مشترک، گاه روی آنها حساب کرد و به این اعتبار تلاش برای اتحاد عمل موردی می تواند در دستور کار قرار بگیرد. نکته قابل توجه این است که تشکل‌های زرد در چه موقعیتی قرار دارند؟ یعنی آیا تشکلی فراگیر و بزرگ هستند و یا تشکلی کوچک و کم تاثیرند؟ در ارتباط با تشکل‌هایی که فراگیر نیستند و وزن زیادی در جنبش کارگری ندارند، به نسبت همان وزن و تاثیرات آنها برای اتحاد عمل لازم است اقدام گردد و به عبارتی دیگر به چنین تشکل‌هایی نباید بیش از حد بها داد و مثلا برای اتحاد عملی موردی، امتیازات زیادی داده شود؛ این به ضد منافع جنبش کارگری است و در واقع برای همراه نمودن جریان رفرمیستی کوچک و توافق با آن – مثلا برای دادن یک اطلاعیه- ناچار به عقب نشینی های قابل توجه از مواضع خود می شویم در صورتی که چیز زیادی نصیب ما نشده است. ولی ماجرا در مورد تشکل های بزرگ زرد کارگری متفاوت است ارتباط با آنها و تلاش برای همکاری های موردی و حتی حضور مارکسیست ها و فعالین کارگری جناح چپ در این تشکل ها اهمیت بسزایی دارد.


در کنگره سوم کمینترن در سال 1921 یکی از موضوعات مورد بحث و مناقشه بین لنین، تروتسکی و دیگر بلشویک‌ها از یک سو و از سوی دیگر بخشی از کمونیست‌های آلمانی و هلندی، جریان داشت. بخشی از کمونیست‌های آلمانی و هلندی معتقد بودند اتحادیه های زرد  را باید بایکوت کرد و کمونیست‌ها و یا کارگران انقلابی باید از آنها بیرون بیایند، در صورتی که لنین و تروتسکی به شدت با این دیدگاه مخالفت داشتند و به این دلیل که دهها هزار کارگر در این اتحادیه ها عضو بودند اعتقاد داشتند کمونیست ها می توانند و ضروری است در این اتحادیه های زرد فعالیت کنند و بر کارگران تاثیر بگذارند. به این اعتبار نه تنها همکاری و اتحاد عمل های موردی با این اتحادیه ها برای اعتصاب و … وجود داشت بلکه حتی لازم بود به درون آن رفت و از درون بر کارگران تاثیر گذاشت. اکنون به طور مشخص در ایران نیز  در جنبش کارگری جریانات راست و چپ وجود دارند ولی به دلیل سرکوب‌های شدید و شرایط استبدادی، تقریبا همه آنها از تعداد زیادی از اعضا تشکیل نشده اند و وزن زیادی در جنبش کارگری ندارند. تنها تشکل های بازنشستگان و معلمان هستند که کم  و بیش از بدنه قابل توجه توده ای برخوردارند. گرایش های راست و سکتاریست در بین بازنشستگان وقتی دست بالای جریانات رادیکال را دیدند اقدام به چند شقه کردن و انشعاب و چند دستگی در بین بازنشستگان کردند. بازنشستگان که می توانستند تشکلی یک دست و بزرگ و قابل توجه در جنبش کارگری باشند و به مثابه یک اتحادیه کارگری عمل کنند، حالا به گرایشات و جریانات متعددی تبدیل شده است که البته بخش های کمتر و کوچکتری از آنها دست راستی ها هستند ولی به هر شکل این انشعابات لطمات خود را به جا گذاشته است.


در مورد کانون‌های صنفی معلمان هر چند نمی توان گفت که آنها تشکلی زرد هستند اما می توان گفت که تشکلی نا همگون هستند. تشکل معلمان با وجود تعدد گرایشات درونی موجودیت تشکیلاتی خود را حفظ کرده و این بخش مثبت رویکرد آنها است ولی به هر شکل گرایش راست در درون آنها قابل توجه است و تا حدودی دست بالا دارد و لذا به همین اعتبار برخلاف دیدگاه های تندرو در کنگره سوم کمینترن که در مقابل لنینیست ها قرار داشتند و مخالف هر گونه همکاری با چنین جریاناتی بودند، اکنون مدت مدیدی است که تشکل‌های کارگری دست همکاری و اتحاد به سوی معلمان دراز کرده اند، اما این گرایش راست در درون کانون های صنفی معلمان است که دست کارگران را پس میزنند و به بهانه اینکه تشکل های کارگری واقعا وجود ندارند(!؟)  حاضر به اتحاد عمل پایدار با آنها نیستند. در واقع آنها به دلیل کوچکتر بودن تشکل های کارگری موجود، آنها را نادیده می گیرند، ولی عملا چنین موضعگیری به دلیل گرایش راست قوی در کانون های صنفی معلمان است که تمایلی به همکاری با کارگران ندارند و سعی دارند معلمان را تافته ای جدا بافته معرفی کنند. این گرایش سکتاریستی نه تنها به جنبش کارگری لطمه زده است، بلکه به خود کانون های صنفی معلمان نیز لطمه وارد کرده، چرا که آنها را در شرایط استبدادی و سرکوب در مقابل رژیم منزوی نگاه داشته و در نتیجه هم میزان سرکوب بر آنها بیشتر لطمه وارد می کند و هم، صدای آنها و اعتراضات آنها کمتر شنیده می شود و در نتیجه شاهد ریزش نیرو در بدنه کانون های صنفی معلمان بوده ایم. هر تشکل توده ای که در ایران تلاش نکند تا به بخشی از بلوک کارگری و دمکرتیک تبدیل گردد، طبیعتا شرایط و موقعیت سیاسی ضعیف تری پیدا می کند و کمتر دیده می شود.

در جامعه ایران و شرایط سرکوب و تهاجم سیاسی اپوزیسیون راست، ائتلاف برای تشکل‌های کارگری و توده ای یک ضرورت است و البته در کنار آن مبارزه با رفرمیسم، سکتاریسم و اپورتونیسم نیز حیاتی است. می دانیم که جریانات اپورتونیستی درون جنبش کارگری، هر کجا که در اقلیت قرار می گیرند به سرعت تلاش بر انشعاب و چند دستگی ایجاد کردن هستند. برای آنها منافع جنبش اهمیت درجه اول ندارد و فرقه گرایی اولویت آنها است و لذا سوسیالیست‌ها و فعالین کارگری ناچارند از یک سو برای اتحاد عمل تلاش کنند و از سوی دیگر با این دیدگاه ها و گرایشات راست خطرناک مبارزه نمایند.


در یک جمع بندی در مورد اتحاد عمل در جنبش کارگری می توان گفت که در جناح چپ جنبش کارگری تلاش برای انسجام و اتحاد عمل پایدار و فراگیر، هدف فعالین کارگری است و در ارتباط مشخص با جریانات بینابینی یا با رهبری راست اما به لحاظ کمیت قابل توجه، یک روش و سیاست چند گانه را می توان در پیش گرفت. از یکسو افشا و نقد سیستماتیک دیدگاه ها و رویکردهای راست و انحرافی آنها، از سوی دیگر تلاش برای همکاری ها و اتحاد عمل های موردی و حتی طرح علنی آن برای اینکه آنها ناچار به اتخاذ موضع و بحث درونی شوند و بالاخره تاثیر گذاری از درون در جریانات ناهمگون. البته واضح است که با قدرتمند شدن جناح چپ جنبش کارگری می توان تاثیرات قابل توجهی بر بینابینی ها و بدنه تشکل های زرد گذاشت.


اتحاد عمل در بین احزاب و جریانات سوسیالیست و چپ

لنین و بلشویک ها در برخورد به احزاب و جریانات غیر کارگری روشی کاملا متفاوت در مناسبات بین احزاب داشتند و نه تنها به طور عمومی از ائتلاف بین احزاب استقبال نمی کردند، بلکه به شدت به برخوردهای نظری و سیاسی گرایش داشتند. آیا واقعا این تناقضی در رفتار و سیاست های لنینیستی بود؟ وقتی تاریخ بلشویسم را بررسی می کنیم می بینیم که آنها نه تنها با جریانات لیبرال و راست مشخص مثل کادت ها برخورد می‌کردند و حتی با وجود دوره انقلاب دمکراتیک، بر خلاف منشویک‌ها اعتقاد داشتند که بورژاوزی لیبرال، ضدانقلاب است و هیچ گونه همکاری و اتحاد عملی را با آنها نمی پذیرفتند، بلکه پس از رشد اختلافات درونی سوسیال دمکراسی و شکل گیری دوران امپریالیسم از سال 1912 بلشویک ها، رسما و کاملا از منشویک‌ها گسست نموده و به افشا و مبارزه نظری همه جانبه آنها پرداختند. بلشویک ها نه فقط منشویک ها را نقد و افشا می کردند، بلکه جریان سانتریستی که در مرکز سعی داشت خود را قرار دهد – کائوتسکی و دیگر رهبران انترناسیونال دوم – را نیز به شدت افشا می کردند و حتی آنها را نوع خطرناکتری از اپورتونیسم ارزیابی می کردند. اما به راستی این رویکرد دوگانه ناشی از چه بود؟ آیا در سیاست‌های لنینیستی تناقضات نظری و عملی وجود داشت؟ چرا لنین در ارتباط با تشکل های کارگری چنان نرمش نشان می داد اما در خصوص احزاب چنین قاطع ، “سخت گیر” و به ظاهر دچار چپ روی بود؟

ارزیابی لنین نشان میداد که احزاب، جریاناتی هستند با خط مشی، سیاست، برنامه و استراتژی مشخص ولی جریانات و تشکل های کارگری با وجود راست و چپ بودن به هیچ روی یک حزب سیاسی نیستند و توده های کارگر می توانند در آن اتحادیه های کارگری وجود داشته باشند که مثلا برای افزایش دستمزد و اعتصاب و … سیاستی رادیکال یا رفرمیستی دارند و موضوع تحت تاثیر قرار دادن آنها است. اما احزاب به کلی شرایط متفاوتی دارند آنها با برنامه و استراتژی خود بخش مشخصی از یک گرایش طبقاتی را نمایندگی می کنند که در دنیای سرمایه داری عموما متعلق به بورژوازی و یا لایه هایی از خرده بورژوازی متمایل به بورژوازی هستند. تنها جریانات سوسیالیست و کمونیست به معنای واقعی کلمه که از دل مبارزه طبقاتی بیرون آمده باشند، در مقابل این جریانات از زاویه منافع پرولتاریا قرار می گیرند و لذا  مناسبات بین آنها با مناسبات بین تشکل های کارگری کاملا متفاوت است. بین آنها جدال سیاسی و نظری وجود دارد که به شکل آنتاگونیستی خود را نشان می دهد و نمی توان سازش طبقاتی برقرار گردد. حتی جریاناتی مثل سوسیال رولوسیونر ها – سوسیالیست های انقلابی – که وارث سیاسی نارودنیک ها بودند، و مشی آوانتوریستی مبتنی بر ترور در مقابل دولت تزار داشتند، هر چند در جبهه ضد انقلاب قرار نمی گرفتند اما به دلیل اینکه خط ومشی و استراتژی آنها کاملا با منافع جنبش کمونیستی و کارگری مغایر و متضاد بود، هرگز مورد اتحاد عمل قرار نگرفتند و سیاست های آنها کاملا نقد میشد و پس از انقلاب فوریه است که آنها در دولت موقت شرکت می کنند و اساسا بلشویک‌ها همان برخوردی که با منشویک ها دارند با آنها نیز در پیش می گیرند.


تا قبل از تسلط کامل سرمایه داری با وجود مبارزه طبقاتی فعال در اروپا و روسیه، سرمایه داری هنوز جنبه هایی از ترقی خواهی و پیشروی تاریخی را در مقابل با مناسبات و طبقه فئودال که هنوز قدرتمند بود را در خود داشت -از انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789 تا کمون پاریس در سال 1871 –  و به این اعتبار لایه هایی از خرده بورژوازی و حتی بورژوازی مرفه با روبناهای سیاسی سوسیالیستی، بخشا با طبقه کارگرهمکاری می کردند. از سال 1871 تا 1914 در دوره رقابت آزاد سرمایه داری و تا شروع جنگ جهانی اول و شکل گیری دوره امپریالیستی، سوسیالیسم خرده بورژوایی و سانتر به مرور با مارکسیست ها که دیگر صف مشخص و مستقلی را تشکیل داده بودند زاویه پیدا می کنند و روز به روز بر حالت اپورتونیستی آنها افزوده می گردد و در نهایت با شکل گیری دوره امپریالیستی و گندیده شدن مناسبات سرمایه داری این شرایط کاملا تغییر می کند و انحرافات موردی جریانات اپورتونیستی تبدیل به گرایشات مشخصی علیه طبقه کارگر می گردد و طبیعتا سیاست مارکسیست ها و مشخصا لنینیست ها در این رابطه تغییر می کند. توضیح مختصری از لنین ماجرا را بهتر روشن می کند:

دوران سال های 1789 -1871، عصر سرمایه داری مترقی یعنی عصری بود که در آن سرنگون ساختن فئودالیسم و حکومت مطلقه و رهایی از یوغ بیگانگان در دستور روز تاریخ قرار گرفته بود…

… جنبه نسبتا «مسالمت آمیز» دوران سال های 1871 – 1914، اپورتونیسم را ابتدابه مثابه یک حالت روحی، سپس به مثابه یک خط مشی و بالاخره به مثابه یک گروه یا قشر دیوان سالاری کارگری و رفیقان نیمه راه خرده بورژوا پرورش داد. این عناصر نمی توانستند جنبش کارگری را تابع خود سازند جز از این راه که هدف های انقلابی و تاکتیک انقلابی را در گفتار قبول نمایند. آنها نمی توانستند اعتماد توده را به خود جلب نمایند جز از این راه که سوگند یاد نمایند، گویا کلیه کارهای «مسالمت آمیز» فقط تدارکی برای انقلاب پرولتاریایی است. این تضاد ملی بود که می بایست وقتی سرباز کند و سر هم باز کرد. تمام موضوع بر سر این است که آیا باید مثل کائوتسکی و شرکا سعی کرد چرک این دمل را به نام «وحدت» (وحدت با چرک) مجددا وارد پیکر جنبش نمود یا اینکه به منظور کمک به شفای کامل جنبش کارگری باید این چرک را حتی النقدور سریع تر و با مواظبت بیشتری به وسیله یک عمل جراحی، علیرغم درد موقتی شدیدی که از این عمل ناشی است، از پیکر خارج کرد. (1)


لنین زمینه های عینی و سیر نزولی پدیده اپورتونیسم را در دوره های مختلف تاریخی توضیح می دهد و نشان می دهد که آنها با چه روندی در دوره های تاریخی به یک جریان کاملا دست راستی و در خدمت بورژوازی قرار گرفته اند و در نهایت اینکه در دوره امپریالیسم از 1914 به بعد و گندیده شدن مناسبات سرمایه داری اساسا دیگر اپورتونیسم بخشی از مناسبات و روابطی است که در خدمت به بورژوازی قرار دارد و جایگاه طبقاتی و رویکرد آن را نشان می دهد و چنین می گوید:

ذره بی مقداری از سودهای کلان بورژوازی هم ممکن است به دست جرگه کوچک دیوان سالاری کارگری و آریستوکراسی کارگری و رفیقان نیمه راه خرده بورژوا بیفتد. سرشت طبقاتی شوینیسم اجتماعی و اپورتونیسم با یکدیگر همانند و عبارت است از: اتحاد قشر کوچکی از کارگران صاحب امتیاز با بورژوازی ملی«خودی» بر ضد توده های طبقه کارگر، اتحاد نوکران بورژوازی با بورژوازی بر ضد طبقه ای به دست بورژوازی استثمار می شود. (همانجا)

لنین به خوبی جایگاه طبقاتی و سیاسی اپورتونیسم در عصر امپریالیسم را نشان می دهد و اینکه اپورتونیسم گرایشی است متحد بورژوازی هر چند در لباس چپ؛ کارگری و … باشد و به این اعتبار نباید فریب ظواهر جریانات اپورتونیست را که حتی در حرف شعارها و برنامه انقلابی را می پذیرند خورد. و در نهایت و مهمتر از همه این است که بر ضرورت گسست از اپورتونیست ها و دور کردن آنها از جریانات مارکسیستی و کارگری تاکید دارد؛ چرا که می داند تا زمانی که نسبت به آنها توهمی وجود داشته باشد و یا پیوندهای سیاسی و تشکیلاتی برقرار گردد، جنبش کارگری و کمونیستی لطمه خواهد دید و راه برای نفوذ دست راستی ها در جنبش کمونیستی فراهم خواهد شد. به این اعتبار لنین چنین می گوید:


ما فقط به کارگران توصیه می کردیم همه جا اپورتونیست ها را با پس گردنی از خود دور کنند و با تمام قوا از تظاهرات و دیگر اقدامات انقلابی توده ای پشتیبانی نموده، آن را حدت و وسعت دهند. اروپای فعلی درست همان وضع را دارد: دعوت به حمله «بی درنگ» امری است بی معنی ولی ننگ است کسی خود را سوسیال دمکرات( احزاب مارکسیست در آن زمان سوسیال دمکرات نامیده می شدند) بنامد و به کارگران توصیه نکند که پیوند خود را با اپورتونیست ها بگسلند و با تمام قوا جنبش انقلابی در حال شروع و تظاهرات را استحکام بخشند و به آن عمق و وسعت دهند و بر حدت آن بیفزایند. (همانجا) توضیح داخل پرانتز از مهرزاد است.

بدین شکل در عصر امپریالیسم و بخصوص پس از گذشت بیش از صد سال از آن زمان که لنین این سطور را می نوشت، با جهانی شدن سرمایه داری و گندیدگی جهانی آن اعتبار این گفتار لنین نیز جهانی و چند برابر شده است. اپورتونیسم پدیده ایست که همواره و به اشکال مختلف در کنار و موازات جنبش کارگری و کمونیستی وجود دارد و غافل شدن از آن و در هم تنیده شدن با آن به شدت به سیاست و استراتژی سوسیالیستی لطمه وارد  می کند. نه تنها نمی توان و نباید با چنین گرایشی وارد اتحاد و همکاری شد، بلکه بدون افشای آن بدون نقد سیاست ها و تاکتیک های راست آن نمی توان مبارزه طبقاتی را در مبارزه سیاسی پیش برد. گرایشات راست اپورتونیستی در ایران با ظاهری چپ که در «کنگره آزادی» در کنار و اتحاد با لیبرال ها شرکت داشتند – مثل حزب چپ اکثریت، حزب کمونیست کارگری، سازمان زحمتکشان و جریان انشعابی راست از حزب کمونیست – همگی با وجود تفاوت ها و احزاب خاص خود، جریانات راست اپورتونیستی را تشکیل می دهند که خط سازش طبقاتی، به انحراف بردن جنبش کارگری، و تقابل با جریانات مارکسیستی را پیش می برند و سعی دارند، گرایش چپ و جنبش کارگری و مردمی را به دامن جریانات لیبرالی سوق دهند. در مقابل آنها راهی جز افشا و نقد سیاست های آنها وجود ندارد و آنها را به عنوان بخشی متحد با لیبرال ها که بزرگترین حریف آلترناتیو سوسیالیستی است باید در نظر گرفت. به هر میزان تَوَهُم به آنها راه را برای رسوخ عملی و نظری گرایش راست در جنبش باز می کند که  می تواند از درون به انسجام سیاسی گرایش سوسیالیستی لطمه وارد نماید و به همین دلیل مهم بود که در کمینترن سال 1920 با پیشنهاد لنین 21 شرط پیوستن به کمینترن برای احزاب چپ تصویب گردید که بندهای در مخالفت مشخص با جریانات راست اپورتونیست و حتی سانتریست برای پیوستن به کمینترن در آن وجود داشت.  


اما در طیف چپ انقلابی احزاب و جریانات سیاسی که واقعا و در مجموع و با وجود تفاوت ها و اختلافات در طیف گرایش سوسیالیستی انقلابی می گنجند، ماجرا متفاوت است. در ایران این موضوع چندین دهه است که مورد بحث و مشاجره است و درک‌های متفاوتی در مورد آن وجود داشته و دارد. از درک های جبهه ای که حزب توده سردم دار آن بود و سپس دیگر جریانات پوپولیست نیز از آن الگو برداری کردند و صرفا در تقابل با امپریالیسم یا جمهوری اسلامی طراحی شده بودند و عملا ملغمه ای از جریانات راست و رفرمیستی را می توانستند در بر بگیرند. اما اقدامات جدی تر در این رابطه از زمانی شروع شد که جریانات چپ انقلابی و سوسیالیست تصمیم به این گرفتند تا در اتحاد عمل با یکدیگر بلوک سیاسی چپ انقلابی را شکل دهند تا بتوانند تا حدودی به ایجاد یک آلترانتیو سوسیالیستی کمک کنند. ابتدا جریانات مختلف با استراتژی های متناقض و با بیش از بیست نام تلاش کردند تا این بلوک را ایجاد کنند اما در عمل به دلیل تناقضات استراتژیک و خط و مشی های بسیار متناقض این اقدام نتیجه نداد و عملا شکست خورد و در پس این شکست عملی بود که دیگر جریانات نزدیکتر به هم «شورای نیروهای چپ و کمونیست» را ایجاد کردند که اکنون شامل شش حزب و جریان می باشد. معیارهای آنها – سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی، نابودی و خرد کردن ماشین دولتی بورژوایی، و برقراری حکومتی شورایی – هر چند معیارهای حداقلی برای یک طیف کمونیست و چپ انقلابی است اما به هر شکل این امکان را ایجاد کرد که واقع بینانه و مارکسیستی به مسئله اتحاد عمل نگاه کنند.


اکنون نیز در این رابطه درک‌های متفاوت و گاه حتی متناقضی بین مارکسیست‌ها وجود دارد. برخی تصور می کنند با پیوستن بیشتر چند جریان سیاسی چپ در خارج کشور می شود به یک آلترناتیو سوسیالیستی تبدیل گردد. در صورتی که واقعیت این است تا زمانی که گرایش سوسیالیستی به جریانی اجتماعی در درون طبقه تبدیل نگردد، آلترناتیو سوسیالیستی نمی تواند در سطح قدرتمندی و گسترده ای در جامعه مطرح گردد و این مرحله تنها در شرایطی تحقق خواهد یافت که سازماندهی بیشتری در طبقه ایجاد شده شود، جریانات راست در سطح نظری و عملی با مبارزه پیگیرانه سوسیالیست ها تضعیف شده باشند و حزب قدرتمند کارگری وجود داشته باشد. در غیر این صورت اضافه شدن یک یا دو جریان به شورای نیروهای چپ و کمونیست، دردی را دوا نخواهد کرد و حتی با پایین کشیدن فیتیله انقلابی و سوسیالیستی معیارهای ورود به آن، برای اینکه طیف بیشتری بتوانند در این شورا عضو شوند، به شدت خطر شکل گیری یک طیف راست و افزایش تناقضات درونی وجود دارد. یک بلوک متحد سوسیالیستی، بر دو پایه مهم خود را استوار نگه میدارد. اول معیارهای سوسیالیستی و پایبندی عملی به آنها و دوم به میزان قابل توجهی همراهی و اتحاد فعالین کارگری چپ. به هر درجه و شکلی که این دو خدشه دار و کمرنگ شوند، شورای نیروهای چپ و کمونیست تضعیف خواهد گردید. تزلزلات در تند پیچ های سیاسی در شورای نیروهای چپ و کمونیست نیز خود را نشان داده – مثل موضع گیری در مورد حمایت از منشور حداقلی بیست تشکل کارگری و یا در ارتباط با جنگ و جنبش ضد جنگ و … – اما به هر شکل تا کنون خط سوسیالیستی در شورا غالب و قوی پیش رفته است اما آیا با رقیق شدن معیارها و افزودن جریانات دیگری که خط راست و انحرافی در آنها یکی از مشخصات و نمودهای سیاست آنها بوده است، شرایط به همین شکل باقی خواهد ماند؟ در مورد شورای نیروهای چپ و کمونیست نیز همین قواعد و مشخصات عمومی عمل می کنند و نمی‌توان هیچ ویژگی منطقه ای را ادله ای برای تغییر اساسی در ساختار و معیارهای ورد به آن دانست. در خارج کشور جریانات چپی که تنها محفلی عمل می کنند و به طور واقعی هیچگونه منشاء اثری در داخل کشور نیستند، نه تنها حضور آنها در «شورای نیروهای چپ و کمونیست» هیچگونه توازن قوایی را به نفع بلوک کارگری جامعه تغییر نخواهد داد، بلکه تنها باعث زمینه اختلافات بیشتر و زمینه های تشتت را فراهم می کنند.


بلشویک‌ها در بین احزاب و جریانات سیاسی چپ و سوسیالیست‌های غیر کارگری با هیچ جریانی دست به اتحاد عمل نزدند و بر عکس تاریخ بلشویسم با بخش زیادی از مبارزه نظری و عملی با این جریانات شکل گرفت. تنها ائتلاف آنها با سوسیال رولوسیونر های چپ – جریان انشعابی از حزب سوسیالیست های انقلابی- در مقطع انقلاب اکتبر و تا اوسط سال 1918 بود که اتفاق افتاد و بررسی آن به روشن شدن دیدگاه های لنینی در این رابطه کمک می کند. حزب سوسیالیست های انقلابی که عموما در بین دهقانان پایه اجتماعی داشت و حتی آنها را نیروی اصلی انقلاب ارزیابی می کرد و شعار تقسیم اراضی همواره شعار اصلی این جریان بود، با سرنگونی دولت تزار در انقلاب فوریه، در دولت موقت سرمایه داری که ایجاد شده بود شرکت کرد و در عمل تقسیم اراضی را با وعده ها و شیوه های مختلف به اجرا نگذاشت. در نتیجه در بدنه این حزب به مرور و در طی حدود شش ماه شکاف ایجاد شد و انشعاب جریان چپ، معروف به حزب سوسیالیست های انقلابی چپ، اتفاق افتاد. در شوراهای کارگران سربازان و دهقانان، حزب سوسیالیست انقلابی در مجموع برنامه بلشویک ها را پذیرفت و در مواردی مثل مسئله ارضی که بلشویک ها راه حل سوسیالیستی داشتند و آنها تقسیم اراضی را در دستور کار قرار داده بودند با فرمولی که بخش بزرگی از دهقانان تحت تعاونی ها- کالخوزها – متحد شدند به توافق رسیدند. دیگر اختلافات مثل مسئله جنگ پس از سرنگونی تزار با آلمان مسئله ثانویه بود که بعدها به یک بحران در همکاری با آنها تبدیل گردید. به هر شکل این اتحاد عمل دو جریان با گرایش سوسیالیستی و چپ انقلابی بود که توازن قوا در شوراها را با توجه به تغییر شرایط جامعه رقم زد و اکثریت در شوراهای کارگران، سربازان و دهقانان به راه حل سوسیالیستی و انقلابی روی آوردند و رهبری انقلاب را در دست گرفتند. این تنها مورد اتحاد عمل – ائتلاف – بلشویک ها با یک جریان دیگر چپ بر اساس استراتژی آنها در آن مقطع که همسویی سوسیالیستی وسیعی داشت، ایجاد شد و نیروی اجتماعی را در جامعه و بخصوص در اتحاد دهقانان با پرولتاریا را شکل داد. هر چند حزب سوسیالیست های انقلابی که در حکومت سوسیالیستی شورایی شرکت داشتند به دلیل اختلاف در موضع عقب نشینی و صلح با آلمان ها در سال 1918 علیه بلشویک ها کودتایی انجام دادند و شکست خوردند و این اتحاد از بین رفت، اما به هر شکل در مقطع انقلاب اکتبر بر دو پایه استراتژی سوسیالیستی مشترک و تاثیر درتغییر توازن قوا به نفع انقلاب شکل گرفت و عملی شد.


در مجموع با توجه به شرایط جهانی – فقدان آلترناتیو سوسیالیستی – ضمن اینکه مارکسیست ها نیاز به اتحاد عمل ها و سازماندهی بیشتر، بخصوص در جنبش کارگری و توده ای دارند، اما در سطح گسترده و قابل توجهی به دلیل نداشتن صف مستقل و بینش های پوپولیستی و خرده بورژوایی، دچار سیاست‌های همه با همی شده و نتوانستند جنبش های کارگری و مردمی که حتی در حد یک انقلاب شکل گرفتند و قدرت سیاسی را سرنگون کردند یا در معرض سرنگونی قرار دادند، تحت تاثیر و رهبری انقلابی قرار دهند. فقط در چند سال گذشته چندین مورد جنبش های بزرگ توده ای را شاهد بودیم که پس از سرنگونی قدرت سیاسی و کنار زدن آن، تنها باعث بر سرکار آمدن بخش دیگری از بورژوازی شدند که در نهایت رفرمیست بوده و توانستند موقعیت و مناسبات بورژوایی را حفظ کنند. نمونه های: جنبش گسترده مردم در سال 2018 در ارمنستان در نهایت منجر به بر کناری سرکیسیان و بر سر کار آمدن پاشانیان شد. اعتراضات سراسری مردم در قرقیزستان در سال 2020 به حد یک قیام رسید ساختمان های دولتی را اشغال کردند و نخست وزیر و رئیس جمهور بر کنار شدند و جریانی رفرمیستی بر سر کار آمد. سال 2019 در الجزایر صدها هزار نفر به خیابان ها آمدند و با تداوم اعتراضات گسترده، بوتفلیقه بر کنار شد اما ساختار قدرت دست نخورده باقی ماند. در سودان اعتراضات در سال 2018 و 2019 ابتدا بر سر قیمت نان بالا گرفت و در نهایت جنبش گسترده ای به راه افتاد که نتیجه آن سرنگونی دولت عمر البشیر شد، ولی ارتش قدرت را در دست گرفت و اکنون دوجریان ارتجاعی ارتش، سودان را به جنگ داخلی کشانده اند. در سریلانکا در سال 2022 در پی بحران شدید اقتصادی، یک قیام تمام عیار ایجاد شد و مراکز دولتی و کاخ ریاست جمهوری تصرف گردید، اما جناح رفرمیست بورژوایی دیگری بر سر کار آمد. در نپال در سال 2025 در اعتراض به فساد شدید حکومتی و مشکلات اقتصادی قیام بزرگ مردمی رخ داد که به سرنگونی حکومت منجر گردید اما جریانات چپ پوپولیست در سازش با جناح های دیگر بورژوازی قدرت را به دست گرفتند و ساختار سرمایه داری باقی ماند. در همان سال 2025 در ماداگاسکار در اعتراض به مشکلات اقتصادی و قطعی برق و آب قیام بزرگی ایجاد شد که به سرنگونی حکومت و در نهایت جابجایی قدرت از دست بخشی از بورژوازی به دست بخش دیگری منجر گردید. موارد بسیار بیشتری نیز وجود دارند که نشان می دهند با وجود نفوذ و سازماندهی جریانات چپ در بین کارگران و توده ها رویکردهای پوپولیستی و همه با همی منجر به انحراف آن جنبش ها گردیده است.

در نهایت ما از تمام این تجربیات تلخ باید درس بگیریم و در تدارک انقلاب اجازه ندهیم صف انقلاب با دیگر جریانات دست راستی درهم بیامیزد و مخدوش گردد. آلترناتیو سوسیالیستی تنها از طریق انسجام سیاسی و تشکیلاتی حفظ می گردد و با سازماندهی و اتحاد های لازم در جنبش کارگری و مردمی می تواند تقویت گردد. هر راه دیگری می تواند ما را به کژ راهه ببرد.

2026-09-02

1-لنین/ اپورتونیسم و ورشکستگی انترناسیونال دوم/ مجموعه آثار لنین/ چاپ فارسی

اشتراک در شبکه های اجتماعی: