علیه تمامیتخواهی؛ سنگر نقادی را حفظ کنیم!
دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴
آنیشا اسداللھی؛ الهام صالحی (زندان اوین)
پایان پاییز است و سالگرد قتلهای زنجیرهای. بر ما است که یاد و خاطر تمام روشنفکران و دگراندیشان این سرزمین را که قلم نقادانهی خود را لحظهای بر زمین نگذاشتند و همچنان تباهی دهر را پدیدار میکنند، گرامی بداریم؛ آنان که تا آخرین نفسها، سنگر نقد و نقادی را ضروریترین عنصر آزادی دریافتهاند و بهای گزاف آن را همواره پرداختهاند؛ آنان که همچنان با دلی روشن و عقلی سرد، مقهور یا مجذوب هیاهوهای سیاسی زودگذر نشدند، اما با دقت هرچه تمام، همواره از بیرونِ آنچه واقع شده است نیز به آینده مینگرند.
اما دوستان عزیز، این اطنابنویسی تنها یک دلنوشته نیست که با شما در میان میگذاریم، بلکه نگرانی و هشداری است به خود و تمام وجدانهای بیدار که خطر هجوم روزهای سیاه و رونق ادواری «ارتجاع» و خطر تمامیتخواهی فاشیسمآبانه را قریبتر از همیشه به خود و نزدیکانشان حس کردهاند.
«فاشیسم که بیاید، مردگان نیز در امان نخواهند بود.»
لحظهای به عقب بازگردیم؛ سال گذشته، فرانسه، آرامگاه غلامحسین ساعدی؛ حضور ارابهرانان دهشت — نمایشی هولناک که پردهی آخرش هنوز به تمامی بالا نیامده است.
دلدادگان شریف این سرزمین! این خطر فراتر از دعواهای پوشالی سهمخواهانهی این روزها است که بهکلی نقش و حضور جامعه در تحولات آینده را محوشده تلقی میکند. این هشداری است دربارهی تکرار تاریخ این سرزمین که پس از انقلاب ۵۷ نیز شاهدش بودیم؛ یعنی طرد، تخریب، تخطئه، و نهایتاً حذف تمامعیار نیروهای اجتماعی–سیاسیِ «غیر» از تمامی سپهرهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و… و تحویل تمام عرصهها از برای یکهتازی تمامعیار سرکردگان تمامیتطلب تازهنفس.
خطر نزدیکشدن لحظههایی است که افسونزدهتر از همیشه، با همان تمامیتخواهی و ارتجاع، اینبار با نام «ایرانشهری» — اما بهدرستی به قول محمد مختاری «ایرانشاهی» — با پوتینهای محکمشده و مجهز به نظریهای با عواقب هولناک قد علم کرده است. و باید یادآور شد که «نظریهپردازان هیچگاه به تمامی از آیندهی نظریههای خود آگاه نیستند».
«ایرانشاهی» حدیث تکراری تاریخ این سرزمین است و اینبار عبایش را درآورده و تاج بر سر و پوتین به پا خودنمایی میکند. اما اینبار به شکلی مضحک لباس بر تن ندارد: «پادشاه عریان است.»
لباس پوسیدهاش بین دو گروه ایرانشاهی در حال تکهپاره شدن است؛ از یکسو قدارهکشان تاجوتخت — شما بخوانید سلطنتطلب — و از سوی دیگر چماقبهدستان دههی شصت که چوبههای دار برپا میکردند و بنا به مصلحت چوب بر زمین گذاشته و قلم را سر و ته گرفته و به دنبال طرد و حذف دگراندیشان بازمانده راه افتادهاند. مزار مختاریها و پویندهها و فروهرها و… بر جای مانده تا ما بمانیم و به این تاریخ شهادت دهیم.
بیش از سه دهه است که ایرانشاهیها در نشریات رسمی و غیررسمی پیوسته بر طبل تخریب و تخطئهی هر شکل از روشنگری و دگراندیشی کوبیدهاند. همانهایی که در پاسخ به تجمعات معلمان و کارگران از «مصرف خیابان» گفتند؛ همه و همه حالا نزدیکتر از همیشه به هم، و در عین حال در حال نزاع با هم، و البته حلشدگی در هم، در حال کشیدن لباس خیالی پادشاهاند.
اینکه در نهایت بر سر پادشاه تاج بگذارند یا دستار جدید، معلوم نیست؛ اما هرچه باشد، همچنان میدان، میدان ایرانشاهی است که با تمام قوا همگی در آن میتازند. میدان ایرانشاهی میدان تمامیت است؛ منظور تمامیتی است که در آن «اصل» استقلال و فاعلیتِ فردیت و شخصیت را محو میکند.
تاریخ ایران گواهی میدهد ایرانشاهی مذهبی و غیرمذهبی هر بار در تجدید حیاتش، تختهسیاه تاریخ ایران را از تمام صفحاتش پاک میکند؛ نه از برای درافکندن نقشی نو، که بار دیگر فقط خود را در آن تنها و یکهتاز حک کند.
آنچه که پس از انقلاب ۵۷ در دههی شصت شاهدش بودیم، یعنی پاکسازی تمامی سپهرها — و نه صرفاً سپهر سیاسی — را شاید بتوان اینگونه نیز خواند. شاید تعجبی نباشد که سالها است تلاش ایرانشاهی، از اصلاحطلب تا سلطنتطلب، اعلام برائت از هر آن چیزی است که در تاریخ مبارزات صدسالهی اخیر — از مشروطه تا زن، زندگی، آزادی — ناهمساز تلقی میشود.
گویی تمام تاریخ ایران یا باید در قالب ایرانشاهی بگنجد، یا اصلاً تاریخ ایران نخواهد بود؛ یا جعلی تاریخی قلمداد میشود، یا چارچوبی وارداتی که ایران را به بیراهه کشانده و باید کنار زده شود.
شاید دیگر جای تعجب نباشد که تمام ایرانشاهیخواهان در دشمنی با «زن، زندگی، آزادی» اشتراک نظر دارند و وصلهی ناجور «مرد، میهن، آبادی» تلاشی بود برای اعلام بیعت با ایرانشاهی که البته مفتضحانه شکست خورد.
شاید جای شگفتی نباشد که مسئلهی تبعیض و ستم بر اقلیتها و زبان مادری، خون ایرانشاهی را اینچنین به جوش میآورد. شاید جای تعجب نباشد که فمینیسم و نیروهای زنان پیشرو در چارچوب ایرانشاهی هضم نشده و استفراغ میشوند.
کشمکشهای مبتنی بر تضادهای طبقاتی روزافزون، صرفاً نتیجهی عاملی محدود اقتصادی و مفهومی وارداتی عنوان میشود و تا سطح «فقر نسبی» مبتنی بر امری ذهنی تقلیل مییابد. دکتر مصدق با شدت تمام تخطئه، و نیروهای چپ با برچسب خائن به وطن تهدید به حذف میشوند.
نویسندگان، هنرمندان و شاعران دگراندیش صدسالهی اخیر تخریب و منزوی میشوند، و هر آنچه یاد و نام نیک است که با ایرانشاهی بیعت نکرده، به قهقرا کشیده میشود. خلاصه، هر آنچه از میدان تمامیت ایرانشاهی بیرونزدگی داشته باشد، چنین اوضاع و احوالی خواهد یافت.
طغیان دوبارهی ایرانشاهی بیخ گوشمان است. گمان نکنیم در ساحلی امن ایستادهایم؛ زیر پایمان باتلاقی است به عمق تاریخ ۲۵۰۰ ساله. اگر توان بیرون کشیدن از آن را نداریم، در آن فروتر نرویم.
اینبار ایرانشاهی نه با شعار «استقلال، آزادی…» که بیپرده «اقتدار تام و تمام» را «راهحل نهایی» خود میداند.
در دهههایی که دلقکهای کاسبکار در رأس قدرت امپراتوریهای نوین جهان قرار دارند و زمین از «امر سیاسی» هر روز دارد خالی و خالیتر میشود، ایرانشاهی نیز در این نظم نوین صریحاً ابایی از کنار گذاشتن «دغدغهی آزادی» ندارد.
عزیزان، اجازه ندهیم جنگسالاران، هلهلهکشان جولانیها، و عربدهکشان اسرائیل، چه در داخل و چه در خارج، اسکندر را به جای کاوه به ما حقنه کنند. میدانیم که قلبتان پر از خون است و خاطرتان از اوضاع و احوال این روزها سخت مکدر، اما بر ما است که راوی تاریخ باشیم و بر هر آنچه بر ما میگذرد شهادت دهیم؛ سنگر انتقادی و روشنگری را در هر لحظه حفظ کنیم و آداب نقد و گفتوگو را پاس بداریم.
ما سوسیالیستها نیز بر خود میدانیم از فراز و فرود تاریخ خود نقادانه آگاهی بیابیم؛ و دستان تمامی شما دلدادگان و روشنگرانی که مشعل آزادی را در برابر هرگونه تمامیتخواهی پرفروز نگاه داشتهاید و ضرورت مبارزه با آن را نه صرفاً در ابعاد سیاسی که در تمام ساحت زندگی حیاتی میدانید، صمیمانه میفشاریم.
