شورشها بیمعنا نیستند؛ سیاسیاند!
پنجشنبه ۷ آبان ۱۴۰۵
نوشتهٔ جودی کاکس | ویراستار: ناصر پیشرو
نظام حاکم میخواهد شورشها را خشونتی غیرمنطقی و غارت را حاصل حرص و طمع جلوه دهد. اما در طول تاریخ، شورشهای خیابانی قدرت دولت را به چالش کشیدهاند .
در پی فوران خشم عمومی از افزایش هزینههای زندگی و کاهش خدمات عمومی در شهرهای مختلف فرانسه شورشهایی رخ داد.
مارتین لوتر کینگ، رهبر جنبش حقوق مدنی، در سال ۱۹۶۷ گفت: «در نهایت، شورش زبان ناشنیدههاست.»
امروزه از کینگ بهعنوان چهرهای محترم در جنبش مسالمتآمیز حقوق مدنی سیاهپوستان یاد میشوداما درک او از شورش و غارت، در میان کسانی که با شتاب غارتها در شهرهای فرانسه را محکوم میکنند، بازتاب چندانی ندارد. ریاکارانی که نسلکشی در غزه و بمباران مدارس در ایران را توجیه میکنند، با عجله نوجوانان شورشگر را محکوم میکنند.
متفکران مترقیتر اغلب شورشهای گذشته را قابلدرک و رادیکال میدانند، اما شورشهای امروز را محکوم میکنند.
سیاستمداران و رسانهها صف کشیدهاند تا شورشیان را جنایتکارانی معرفی کنند که اقدامات خودخواهانهشان اعتراضهای مشروع را تضعیف میکند. اما ما در جامعهای زندگی میکنیم که پیوسته به ما میگوید ارزش خود را با لباسهایی که میپوشیم، تلفنهایی که داریم و خانههایی که در آن زندگی میکنیم بسنجیم. بیشتر جوانان میدانند که هرگز فرصت لذت بردن از این چیزها را نخواهند داشت
شورش و غارت همواره نقشی مهم در تاریخ تحولات اجتماعی داشتهاند.
این اقدامات نه به این دلیل بحثبرانگیزند که جنبشهای اعتراضی را تضعیف میکنند، بلکه از آن رو که اغلب رادیکالترین تاکتیک یک جنبشاند. این استدلال ویکی اوسترویل در کتاب «در دفاع از غارت» است.
شورشها نتیجهبخشاند. شورشهای شهری بریتانیا در سال ۱۹۸۱ دولت محافظهکار را واداشت بودجه را به سوی جوامع شهری هدایت کند.
شورش علیه مالیات سرانه در میدان ترافالگار لندن در سال ۱۹۹۱، مارگارت تاچرِ بهاصطلاح «شکستناپذیر» را واداشت از سیاست خود عقبنشینی کند. غارت نیز مؤثر است: به فقرا امکان میدهد از کالاهای انحصاریای بهرهمند شوند که نماد موفقیت معرفی میشوند. در بسیاری از موارد، خانوادهها از این راه مایحتاج اولیهای را به دست میآورند که توان خریدشان را ندارند. غارت، یا «خرید پرولتاریایی»، ابزاری مؤثر برای سلب مالکیت مستقیم است.
دلیو واسکز در کتاب «دفاع فقرا از شورشها» مینویسد که غارت «باعث میشود چیزهایی را که در پی آن هستید، به دست آورید».
رسانهها همواره بر «جرم و جنایت» تمرکز میکنند و نارضایتیهای سیاسی شورشیان را نادیده میگیرند. در عین حال، معترضان صلحجو و «خوشرفتار» نیز معمولاً در پوشش رسانهای جایی ندارند.
رسانهها هرگز اعتراضها را کاملاً بیطرفانه گزارش نمیکنند. در سال ۱۹۶۷، مجلهٔ «جنبش»، وابسته به کمیتهٔ هماهنگی دانشجوییِ بدون خشونت در ایالات متحده، بیفایده بودن تلاش برای جلب رضایت رسانهها را توضیح داد. در این مجله آمده بود: «مطبوعات روزانهٔ سفیدپوستان در آمریکا، ناظری بیطرف و منتقدِ رویدادها نیستند. در واقع، روزنامهها نوعی صنعتاند رسانهها فقر تحمیلشده بر جوامع بهحاشیهراندهشده را نادیده میگیرند؛ سپس، هنگامی که خشم این جوامع فوران میکند، واکنششان ظاهراً غیرمنطقی به نظر میرسد».
پلیس برای اعمال خشونت خود نیازی به بهانه ندارد. مأموران به معترضان مسالمتآمیز حمله میکنند و با جوامع، رفتاری نژادپرستانه و خشونتآمیز دارند. شورش اغلب واکنشی به خشونت پلیس است، نه علت آن.
خشونت پلیس در فرانسه، تاریخچهٔ خشونتبار این نهاد را در کانون توجه قرار میدهد
شورشها اغلب به «آشوبگران خارجی» نسبت داده میشوند. در ایالات متحده، نژادپرستان جنوب بارها فعالان شمالی را متهم میکردند که سیاهپوستان را به شورش تحریک میکنند. امروزه نیز در همین چارچوب، از میلیاردر جورج سوروس گرفته تا آنتیفاآنارشیستها، مسلمانان و چپهای انقلابی، همگی «آشوبگران بیرونی» معرفی میشوند.
«ایدهٔ آشوبگران بیرونی» معترضان را از عاملیت خود محروم میکند؛ گویی تجربههای شخصی کسانی که شورش میکنند، برای برانگیختن مقاومت کافی نیست. شورشها ممکن است آشفته و مخرب باشند، بهویژه هنگامی که شورشیان از دسترسی به مراکز قدرت و ثروت بازداشته میشوند. بسیاری میتوانند غارت فروشگاههای را درک کنند، اما از تخریب کسب و کارهای کوچک و خانوادگی بیزارند.
بااینحال، هر اعتراض جدیای، از نافرمانی مدنی گرفته تا اعتصاب، میتواند زندگی را برای برخی از مردم عادی دشوار کند.
در دههٔ ۱۹۶۰، از آساتا شکور، عضو گروه پلنگ سیاه، خواستند آشوبگرانی را که محلههای خود را به آتش میکشیدند محکوم کند. او پاسخ داد: «آنها صاحب آن فروشگاهها نیستند. خوشحالم که آن فروشگاهها را سوزاندند، چون آن فروشگاهها از همان ابتدا خودشان آنها را غارت میکردند».»
شورشیان را بهعنوان جنایتکارانی فرصتطلب محکوم میکنند که گویا بیرون از مبارزهٔ سیاسی ایستادهاند. در این روایت «معترضان خوب» به مسائل سیاسی اهمیت میدهند، اما «آشوبگران بد» فقط کفش ورزشی و کیف دستی میخواهند.
اوسترویل مینویسد: «اساس این انتقاد، این تصور است که سیاهپوستان فقیر یا اعضای طبقهٔ کارگر نمیدانند چه میکنند؛ یعنی وقتی شورش و غارت میکنند، بیرون از منطق و خارج از مبارزهٔ “واقعی” عمل میکنند»
این اتهامها در جریان شورشهای لسآنجلس در سال ۱۹۹۲ به اوج رسید. این شورشها در اعتراض به ضربوشتم مردی سیاهپوست از سوی پلیس شکل گرفت؛ مأموران دخیل در این واقعه از سوی هیئتمنصفهای کاملاً سفیدپوست تبرئه شده بودند.
سیلویا وینتر، رماننویس، توضیح داد که شورشیان افرادی معرفی میشدند که «فریب هیاهوی تبلیغات را خوردهاند». بر اساس این روایت، هنگامی که میل مصنوعی به مصرف سرکوب میشد، آنها به یکدیگر حمله میکردند. چنین برداشتی شورشیان را غیرانسانی و غیرسیاسی جلوه میداد.
این تصور که شورشها با جنبشهای سیاسی در تضادند، به جرمانگاری طبقهٔ کارگر و جوامع سیاهپوست دامن میزند. هنگامی که طوفان کاترینا در سال ۲۰۰۵ رخ داد، تعصبهای مربوط به جرمانگاری سیاهپوستان بر واکنشها تأثیر گذاشت.
زندانیان با بالا آمدن آب در سلولهایشان گرفتار شده بودند و خانوادهها روی پشتبامها مانده بودند و برای شیر و پوشک التماس میکردند. بااینحال، هنگامی که مردم از زندانها خارج میشدند، پلیس و نیروهای سفیدپوستِ خودسر فراریان را میکشتند و کسانی را که میکوشیدند به افراد در حال مرگ کمک کنند، بازداشت میکردند.
پس از شورشهای لندن در سال ۲۰۱۱، ایوان کالدر ویلیامز مقالهای با عنوان «نامهای سرگشاده به کسانی که غارت را محکوم میکنند» منتشر کرد.
او خطاب به وزیر کشور نوشت: «شما کسانی را که غارت میکنند، صرفاً بهخاطر غارت محکوم نمیکنید؛ شما از مدتها پیش آنها را محکوم کردهاید. غارت کردنشان فقط سلاحی مناسب در جنگ طولانی شما برای طرد و بدنام کردن آنهاست«
ویلیامز استدلال میکند که در پسِ حمله به «مادیگرایی بیرحمانه»ی شورشیان، «انگیزهای پلیدتر» نهفته است: حمایتی از مخالفت که فقط تا زمانی ادامه مییابد که آن مخالفت بیربط و بیاهمیت بماند.
شورش و غارت برای حاکمیت نگرانکنندهاند، زیرا فرضهای بنیادین جامعهٔ سرمایهداری ــ مشروعیت مالکیت خصوصی و حق پلیس و ارتش برای محافظت از آن ــ را مختل میکنند.
وقتی چیزی غارت میشود، دیگر کالا نیست و از چرخهٔ مبادله و سود بیرون میرود و از طریق کنشی جمعی آزاد میشود. شورش و غارت، کنشهایی فردی نیستند.
نیل کیتینگ، انسانشناس، غارت را با آیین «پاتلچ» مقایسه کرده است؛ جشنی که در میان بومیان شمالغرب اقیانوس آرام رواج داشت. پاتلچ در مناسبتهایی مانند عروسی، تولد و مرگ برگزار میشد. در این مراسم، ثروتمندان برای بخشیدن بیشترین داراییهای خود با یکدیگر رقابت میکردند و هرچه باقی میماند، در آتش سوزانده میشد. این رسم مانع گسترش نابرابری میشد. دولت کانادا این گردهماییها را غیرقانونی اعلام کرد و آنها را تهدیدی برای تمدن و سرمایهداری دانست.
درک ما از شورش و غارت تحت تأثیر چنین میراث استعماری شکل گرفته است. هرچند شورشها اغلب فورانهایی بیسامان خشم تلقی میشوند، از نظر تاریخی در بسیاری از موارد عمدی و هدفمند بودهاند. در قرن هجدهم، دهقانان گرسنهٔ انگلیسی تصمیم میگرفتند از بازرگانان غله دزدی نکنند. ای. پی. تامپسون، مورخ، شرح میدهد که دهقانان «غله را از کشاورزان میگرفتند و به قیمت رایج بازار میفروختند و نهتنها پول، بلکه کیسهها را نیز به کشاورزان بازمیگرداندند».
یادتان باشد: استونوال یک شورش بود
شورشهای تاریخی به شکلگیری جنبشهای سیاسی منسجم کمک کردهاند. یورش به باستیل جرقهٔ انقلاب فرانسه را زد و شورشهای استونوال الهامبخش جنبش آزادی همجنسگرایان شد.
شورشها از جنبش کارگری نیز جداییناپذیرند. اعتصابهای عمومی اغلب عناصری از شورش را در بر داشتهاند و حمایت پلیس از کارگران اعتصابشکن نیز بارها به این وضعیت دامن زده است. شورشهای تونیپندی مجموعهای از درگیریهای خشونتآمیز میان ۱۲ هزار معدنچیِ اعتصابکنندهٔ زغالسنگ و پلیس در جنوب ولز بود که در نوامبر ۱۹۱۰ رخ داد. در یکی از شبهای شورش، معدنچیان و خانوادههایشان دست به غارت زدند و رژهای جشنگونه برگزار کردند. وینستون چرچیل، وزیر کشور وقت ارتش را اعزام کرد. یک معدنچی به نام ساموئل ریس کشته شد و صدها نفر زخمی شدند.
رژهٔ تونیپندی یادآور تاریخ طولانی جشنهای جمعیای بود که به شورش علیه کلیسا، پادشاه و اربابان میانجامید. ایان گیلمور در کتاب «شورشها، قیامها و انقلاب» توضیح میدهد که سرکوب خشونتآمیز و ترور رسمی را باید در موفقیت آنها در سرکوب شورشها و در سوءاستفادههایی جستوجو کرد که به نام منافع دولت توجیه میشوند؛ خشونت مردمی از چنین آزادی عملی برخوردار نیست. گیلمور مینویسد که در انگلستان قرن هجدهم، «خشونت بیشتر از سوی حاکمان اعمال میشد تا محکومان»
میراث این گذشتهٔ خشونتبار و استعماری همچنان پابرجاست. در جریان شورشهای سال ۲۰۱۴ در فرگوسنِ میزوری، که پس از کشتهشدن مایکل براون به دست پلیس آغاز شد، با هشتکیدر توییتر گستر #suspectedlooters یافت. کاربران با هشتگ تصاویری از استعمارگران اروپایی، صاحبان مزارع بردهداری و نژادپرستان منتشر میکردند. شورش و غارت میتواند اقتدار دولت و منطق سرمایهداری را به چالش بکشد.
بااینحال، شورشها بهتنهایی برای تغییر جامعه کافی نیستند. مبارزهٔ جمعی در محیط کار میتواند دموکراتیکتر از آن چیزی باشد که شورشها امکانش را فراهم میکنند. ما باید در کنار ویران کردن جهان کهنه، جهانی نو نیز بسازیم. این کار میتواند از خیابانها آغاز شود، اما باید در جایی به سرانجام برسد که قدرت ساختن جامعهای تازه را داریم: در محیطهای کار.
