شعر: غزل زمانه
جمعه ۱ مهر ۱۴۰۱
سعید سلطانپور پیشتاز انقلابی هنر و ادبیات کارگری

نغمه در نغمهی خون غُلغله زد، تندر شد
شد زمين رنگ دگر، رنگ زمان ديگر شد
چشم هر اختر پوينده که در خون میگشت
برق خشمی زد و بر گردهی شب خنجر شد
شب خودکامه که در بزم گزندش، گل خون
زير رگبار جنون، جوش زد و پرپر شد
بوسه بر زخم پدر زد لب خونين پسر
آتش سينهی گل، داغ دل مادر شد
آنکه چون غنچه ورق در ورق خون میبست
شعله زد در شفق خون، شرف خاور شد
آن دلاور که قفس با گل خون میآراست
لب آتشزنه آمد، سخن اش آذر شد
آتش سينهی سوزان نو آراستگان
تاول تجربه آورد، تب باور شد
وه که آن دلبر دلباخته، آن فتنهی سرخ
رهروان را ره شبگير زد و رهبر شد
شاخهی عشق که در باغ زمستان میسوخت
آتش قهقهه در گل زد و بارآور شد
عاقبت آتش هنگامه به ميدان افکند
آنهمه خرمن خونشعله که خاکستر شد
