جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵ | 14 - 08 - 2026

Communist party of iran

سازماندهی مستقل زنان، فرصت یا تهدید؟


نیما مهاجر


آیا سازماندهی مستقل زنان باعث پراکندگی بیشتر و ازهم‌گسیختگی جنبش طبقه‌ی کارگر می‌شود؟ آیا دفاع از استقلال تشکیلاتی زنان، به معنای تفرقه افکنی در صفوف طبقه‌ی کارگر است؟ اینها سوالهایی بحث برانگیز است که مدتها در جنبش کارگری و جنبش کمونیستی ایران و جهان مطرح می‌شود و نظرات و دیدگاههای متفاوت و حتی متضادی را به دنبال داشته است. در این متن سعی می‌کنم به نوبت خودم این مبحث را بیشتر بشکافم و نظراتم را به صورت اجمالی فرموله کنم.


در نگاه اول شاید پاسخ دادن به این پرسش چندان دشوار نباشد. اگر زنان بخشی از طبقه‌ی کارگر هستند، پس چرا باید سازماندهی جداگانه‌ای برای آنها در نظر گرفت؟ مگر نه اینکه مبارزه‌ی زنان کارگر بخشی از مبارزه‌ی عمومی طبقه‌ی کارگر است؟ و مگر نه اینکه پراکندگی و چندپارگی یکی از مشکلات جدی جنبش کارگری در ایران است؟ بنابراین شاید منطقی به نظر برسد که در شرایطی که طبقه‌ی کارگر هنوز از داشتن تشکل‌های قدرتمند و سراسری محروم است، اولویت را به ایجاد تشکل عمومی طبقه بدهیم و هر نوع سازماندهی جداگانه را به زمانی موکول کنیم که خود طبقه از قدرت و سازمان‌یافتگی بیشتری برخوردار شده باشد.

اما مسئله به این سادگی نیست. زیرا در اینجا یک پیش‌فرض مهم وجود دارد که باید درباره‌ی آن مکث کرد: اینکه گویا می‌توان طبقه‌ی کارگر را همچون یک مجموعه‌ی یکپارچه و همگون تصور کرد و سپس گفت هر نوع سازمان‌یابی مشخصی در درون آن، از وحدت آن می‌کاهد. در حالی که طبقه‌ی کارگر در زندگی واقعی چنین مجموعه‌ی همگونی نیست. کارگر زن و مرد در یک مناسبات تولیدی مشترک قرار دارند، اما الزاماً در تمام عرصه‌های زندگی اجتماعی در موقعیت یکسانی قرار ندارند. شکل اشتغال، میزان دستمزد، امنیت شغلی، تقسیم کار در خانه، مسئولیت نگهداری از کودکان، دسترسی به آموزش و بهداشت، میزان امکان حضور در عرصه‌ی عمومی و حتی امکان شرکت در یک مبارزه‌ی معیشتی یا سیاسی می‌تواند برای زن و مرد کارگر متفاوت باشد.


اگر این تفاوت‌های واقعی را نادیده بگیریم و نام آن را «وحدت طبقاتی» بگذاریم، در واقع وحدت را با یکسان‌سازی اشتباه گرفته‌ایم.

وحدت طبقاتی به معنای آن نیست که همه‌ی اعضای طبقه باید دقیقاً در یک شکل و در یک سازمان و با یک زبان سیاسی سازماندهی شوند. وحدت طبقاتی در جریان مبارزه ساخته می‌شود و یکی از شروط آن این است که بخش‌های مختلف طبقه بتوانند خود را سازمان دهند، مطالبات خود را بیان کنند و در ساختن یک نیروی مشترک نقش فعال داشته باشند. اگر سازمان‌یابی یک بخش از طبقه را به بهانه‌ی حفظ وحدت و تحت نام اولویت‌بندی به آینده موکول کنیم، ممکن است در ظاهر از پراکندگی جلوگیری کرده باشیم، اما در عمل نسبت به امکانات عظیم سازمان‌یابی و دخالتگری بخشی از نیروی طبقاتی اهمال‌کاری کرده‌ایم.

اینجا لازم است میان دو مفهوم تمایز بگذاریم: «استقلال تشکیلاتی» و «استقلال طبقاتی». استقلال تشکیلاتی زنان به این معنا نیست که زنان از طبقه‌ی کارگر جدا شوند، یا مبارزه‌ی زنان را در مقابل مبارزه‌ی طبقاتی قرار دهند. استقلال تشکیلاتی همچنین به معنای استقلال از مبارزه علیه سرمایه نیست. یک تشکل زنان کارگر می‌تواند مستقل باشد، اما کاملاً درون مبارزه‌ی طبقاتی قرار داشته باشد. می‌تواند مطالبات مشخص زنان را نمایندگی کند، اما همزمان علیه استثمار سرمایه‌داری، علیه خصوصی‌سازی، علیه بیکاری، علیه دستمزدهای پایین و علیه ناامنی شغلی مبارزه کند.


مسئله اینجاست که چرا باید تصور کنیم تنها یک شکل از سازماندهی می‌تواند وحدت ایجاد کند؟ چرا باید عضویت در یک تشکل عمومی و سازمان‌یابی مشخص زنان را دو امر متناقض بدانیم؟ یک زن کارگر می‌تواند همزمان عضوی از یک تشکل عمومی کارگری باشد و در یک تشکل زنان کارگر نیز فعالیت کند. این دو سازماندهی، اگر مناسبات درست و افق مشترکی داشته باشند، الزاماً رقیب یکدیگر نیستند. برعکس، سازمان‌یابی زنان می‌تواند توان آنها را برای حضور فعال‌تر و برابرتر در مبارزات عمومی طبقه افزایش دهد.

بنابراین تشکل‌یابی مستقل زنان نه بدیلی برای سازمان‌یابی طبقاتی، بلکه یکی از اشکال سازمان‌یابی نیروهای طبقاتی است؛ زیرا طبقه‌ی کارگر در درون خود یک توده‌ی همگن و فاقد تفاوت نیست و وحدت آن تنها زمانی می‌تواند به وحدتی واقعی و مبارزاتی تبدیل شود که نیروهای فرودست‌تر درون آن امکان سازمان‌یابی، بیان منافع و کسب قدرت سیاسی پیدا کنند.

این واقعیت در مورد مبارزات معلمان، دانشجویان، زحمت‌کشان غیرپرولتری و سازماندهی در محلات کارگری و حاشیه‌ی شهرها نیز صدق می‌کند. یعنی در همه‌ی این موارد می‌توان از تشکل‌یابی مستقل زنان دفاع کرد و تضادی هم با وحدت طبقاتی و مبارزاتی نداشت.


در واقع مسئله را می‌توان از زاویه‌ی دیگری هم دید. اگر زنان کارگر در بسیاری از عرصه‌ها به دلیل موقعیت اجتماعی و جنسیتی خود با موانعی روبه‌رو هستند که مردان کارگر به همان شکل با آنها روبه‌رو نیستند، آیا صرفاً قرار دادن آنها در یک تشکل مشترک این موانع را از بین می‌برد؟ آیا برابری حقوقی در عضویت یک تشکل الزاماً به معنای برابری واقعی در قدرت، تصمیم‌گیری و رهبری است؟

تجربه‌ی جنبش‌های اجتماعی نشان داده است که صرف حضور برابر در یک ساختار، الزاماً به معنای برخورداری برابر از قدرت نیست. اگر بخشی از اعضای یک سازمان به دلیل تاریخ طولانی محرومیت اجتماعی، تقسیم کار جنسیتی، مسئولیت‌های خانوادگی و موانع فرهنگی و اقتصادی، امکان کمتری برای حضور و سازمان‌یابی داشته باشند، نمی‌توان با گفتن اینکه «همه در اینجا برابرند» مسئله را حل کرد. برابری صوری نمی‌تواند جایگزین برابری واقعی شود.

به همین دلیل سازماندهی مستقل زنان را نباید صرفاً یک شکل تشکیلاتی دانست. مسئله، قدرت سیاسی و اجتماعی زنان است. مسئله این است که زنان چگونه از موضوع سیاست به سوژه‌ی سیاست تبدیل می‌شوند؛ چگونه از کسانی که درباره‌ی آنها تصمیم گرفته می‌شود به کسانی تبدیل می‌شوند که خودشان تصمیم می‌گیرند، سازمان می‌دهند و رهبری می‌کنند.


این مسئله فقط به زنان طبقه‌ی کارگر هم محدود نمی‌شود. «زنان» یک طبقه‌ی اجتماعی مستقل نیستند و زنان به طبقات مختلف اجتماعی تعلق دارند. زن سرمایه‌دار و زن کارگر، اگرچه ممکن است در برخی عرصه‌های اجتماعی با تبعیض جنسیتی روبه‌رو شوند، اما در رابطه‌ی آنها با مالکیت، استثمار و مناسبات تولیدی یک موقعیت ندارند. بنابراین دفاع از سازماندهی مستقل زنان نباید به معنای پذیرش این تصور باشد که همه‌ی زنان منافع طبقاتی یکسانی دارند.

اتفاقاً همین جاست که ضرورت یک رویکرد طبقاتی به سازماندهی زنان روشن می‌شود. مسئله این نیست که «همه‌ی زنان» را بدون توجه به موقعیت طبقاتی‌شان در یک سازمان واحد گرد آوریم. مسئله این است که زنان کارگر و زحمتکش بتوانند بر اساس موقعیت واقعی خود، نیروی اجتماعی و سیاسی خود را سازمان دهند. سازماندهی مستقل زنان اگر قرار است به رهایی اجتماعی کمک کند، نمی‌تواند بر تضادهای طبقاتی میان زنان چشم ببندد.

آگاهی طبقاتی کارگران از آگاهی اجتماعی زنان جدا نیست، چرا که ستم جنسیتی با ریشه های ستم طبقاتی و مناسبات سرمایه‌داری در چهارچوب تولید و خانواده و اجتماع درهم‌تنیده است و تداوم این ستم در دیکتاتوری‌های مرتجع منطقه و دخالتگری‌‌های امپریالیستی ریشه دارد. سازماندهی مستقل زنان به عنوان یک نیروی اجتماعی عظیم، می‌تواند به وحدت و پیشروی بیشتر مبارزات طبقه‌ی کارگر و متحدین این طبقه کمک کند.

اما برای فهم این موضوع باید از یک تصور ساده درباره‌ی رابطه‌ی سرمایه و ستم جنسیتی نیز فاصله گرفت. ستم بر زنان فقط در محل کار اتفاق نمی‌افتد. بخش بزرگی از نیروی کار جامعه هر روز در خانه بازتولید می‌شود؛ کودکان باید نگهداری شوند، سالمندان مراقبت شوند، غذا تهیه شود، خانه اداره شود و نیروی کار برای روز بعد آماده شود. بخش بزرگی از این کارها به عنوان کار پرداخت نشده – و بدون مزد- انجام می‌شود و سهم عظیمی از آن بر دوش زنان قرار می‌گیرد. بنابراین اگر مبارزه علیه سرمایه را فقط به محل فروش نیروی کار محدود کنیم، بخش مهمی از مناسباتی را که سرمایه از آن تغذیه می‌کند نادیده گرفته‌ایم.

این همان جایی است که مسئله‌ی زنان از یک «مسئله‌ی فرعی» در مبارزه‌ی طبقاتی خارج می‌شود. زن کارگر فقط در کارخانه، مدرسه، بیمارستان، اداره یا کارگاه استثمار نمی‌شود؛ او در خانه نیز درگیر مناسباتی است که امکان بازتولید نیروی کار را فراهم می‌کند. بنابراین سازماندهی زنان حول مسائل کار، دستمزد و امنیت شغلی، بدون توجه به کار خانگی، مادری، مراقبت، مسکن، بهداشت و امنیت اجتماعی، سازماندهی ناقصی خواهد بود.


از سوی دیگر، اگر بگوییم رهایی زنان فقط پس از الغای بردگی مزدی ممکن است، یک پرسش اساسی بی‌پاسخ می‌ماند: زنان امروز چگونه باید در مبارزه‌ای شرکت کنند که قرار است به چنین رهایی‌ای منجر شود؟ آیا قرار است زنان تا زمان تحقق آن جامعه‌ی آینده، شکل‌های خاص ستمی را که امروز تجربه می‌کنند به عنوان مسائل ثانویه کنار بگذارند؟ یا اینکه خودِ مبارزه برای رهایی باید از همین امروز امکان سازمان‌یابی و قدرت‌گیری کسانی را فراهم کند که بیش از همه تحت ستم این مناسبات هستند؟

هیچ تردیدی نیست که بدون مبارزه‌ی آگاهانه و هدفمند علیه نظم سرمایه، بدون هم‌بستگی طبقاتی و مبارزاتی زنان و مردان طبقه‌ی کارگر در این مسیر، رهایی کامل زنان امکان‌پذیر نیست. اما از این گزاره نمی‌توان نتیجه گرفت که سازمان‌یابی مستقل زنان غیرضروری است. برعکس، اگر زنان کارگر بخشی از طبقه‌ی کارگر هستند، سازمان‌یابی آنان نیز بخشی از سازمان‌یابی طبقاتی است.


این ضرورت پیشتر در جریان خیزش انقلابی ژینا به شرح زیر بیان شد:

چرا تشکل مستقل زنان لازم است؟ جبران ستم مضاعف و جبران صدها سال عقب راندن عامدانه‌ی زنان از ایفای نقش در جامعه جزو وظایف زنان و مردان انقلابی و برابری‌طلب است. ایجاد تشکل مستقل زنان و داشتن توجهی ویژه به توده‌ی زنان ستمدیده با هدف رهایی از خفقان و خروارها آوار مردسالاری و سرمایه‌داری ضرورت دارد. هیچ کس آزادی را بە ما تقدیم نمی‌کند و رهایی زن تنها به دست خود زنان ممکن می‌گردد. استقلال اقتصادی و استقلال تشکیلاتی بی‌کم‌وکاست زنان جزو ارکان مهم تحقق این اهداف است. بیشترین موفقیت در پایان دادن به سلطه‌ی سرکوب و ستم و استثماردر گرو همراهی مردان طبقه‌ی کارگر با کارگران زن برای ایستادن بر سر پای خودشان و ایجاد سازمان‌های مستقل زنان است. هیچ کس مانند سرمایه‌داری از بی‌حقوقی و فرودست ماندن زنان سود نمی‌برد.

این مسئله در سنت مارکسیستی نیز سابقه‌ای طولانی دارد. سازماندهی زنان کارگر از همان ابتدا صرفاً به عنوان یک «مسئله‌ی زنان» جدا از مبارزه‌ی طبقاتی فهمیده نمی‌شد. مسئله این بود که چگونه می‌توان زنان کارگر را که بخش بزرگی از آنان به دلایل اجتماعی و تاریخی از سازمان‌های کارگری دور نگه داشته شده بودند، وارد مبارزه‌ی سازمان‌یافته کرد. بنابراین سازماندهی ویژه‌ی زنان، در بهترین شکل خود، نه راهی برای بیرون کشیدن زنان از جنبش کارگری، بلکه راهی برای وارد کردن نیرویی بود که بدون آن جنبش کارگری نیز ضعیف‌تر باقی می‌ماند.

الکساندر کولونتای درباره‌ی اهمیت این موضوع می‌نویسد:

«برخی می‌پرسند چرا باید زنان کارگر را جدا کرد؟ چرا باید «روز خاص زنان» داشت؟

طبقۀ کارگر در آغاز متوجه نبود که زن کارگر محروم‌ترین عضو طبقه از حیث حقوقی و اجتماعی است و قرن‌هاست که تحت قلدریِ دیگری بوده، مرعوب و محاکمه شده است و برای آن­که ذهن و قلب او را به حرکت درآورد نیازمند روش خاص و زبانی هستیم که به‌عنوان زن برایش قابل فهم ‌باشد. کارگران در آغاز از این ایده که زن در این دنیای پر از استثمار و عاری از حقوق نه فقط به عنوان فروشندۀ نیروی کارش بلکه به عنوان مادر و زن نیز تحت استثمار است، استقبال نکردند. بااین­حال وقتی حزب سوسیالیست کارگران متوجه این نقص شد، جسورانه به دفاع از زنان، هم در مقام کارگر و هم در مقام زن و مادر پرداخت.

سوسیالیست‌های همۀ کشورها خواستار حمایت ویژه‌ای از زنان کارگر شدند؛ بیمۀ مادر و فرزند، حقوق سیاسی برای زنان و دفاع از منافع‌شان از جملۀ این حمایت‌ها بود. هرقدر حزب کارگران همراه زنان کارگر این هدف ثانویه را بهتر درک کرد، زنان با میل بیش­تری به حزب پیوستند و حزب را مدافع واقعی خود دانسته و فهمیدند که طبقۀ کارگر برای نیازهای ضروری و انحصارا زنانه‌ی آن­ها هم در حال مبارزه است. خودِ کارگران زن آگاه و متشکل هم تلاش زیادی برای روشنی این هدف انجام داده‌اند. اکنون بار اصلی جذب کارگران زن به جنبش سوسیالیستی بر عهدۀ خود زنان است. احزاب همۀ کشورها، اینک کمیته‌ها و دبیرخانه‌ها و دفاتر خاص مربوط به زنان دارند. این کمیته‌های زنان در بین جمعیت زیادی از زنان ناآگاه سیاسی فعالیت کرده، آگاه و متشکل‌شان می‌کنند. آنان هم­چنین از نزدیک به بررسی مسائل و مطالبات مربوط به زنان می‌پردازند. از جمله: حمایت و تأمین مادران باردار یا شیرده، اصلاح قانونی کار زن، راه اندازی کارزار علیه فحشا و مرگ کودکان، مطالبۀ حقوق سیاسی برای زنان، بهبود وضعیت مسکن، کارزار علیه هزینۀ بالای معیشت و غیره.


بدین‌ترتیب زنان کارگر به عنوان اعضای حزب، علاوه بر آن­که در حال مبارزه برای جنبش طبقاتی مشترکی هستند، نیازها و مطالباتی را که ایشان را به عنوان زنان، همسرانِ در خانه و مادران هم متأثر می­کند برجسته و مطرح می‌کنند. حزب از این مطالبات حمایت می­کند و برای آن می­جنگد، نیازهای کارگران زن بخش جداناپذیری از جنبش مشترک کارگری است.» (روز زن چیست؟، الکساندر کولونتای، نضال تمدن)

این تجربه‌ی تاریخی را البته نباید به صورت مکانیکی به شرایط امروز منتقل کرد. ژنوتدل (بخش زنان حزب کمونیست روسیه شوروی که در سال ۱۹۱۹ برای سازماندهی زنان، ارتقای آگاهی سیاسی و اجتماعی آنان و جلب زنان کارگر و زحمتکش به مبارزه‌ی انقلابی و سوسیالیستی تشکیل شد) در شرایط تاریخی مشخص انقلاب روسیه و پس از پیروزی انقلاب شکل گرفت و مناسبات سیاسی و اقتصادی آن جامعه با ایران امروز قابل مقایسه‌ی ساده نیست. اما از این تفاوت نمی‌توان نتیجه گرفت که مسئله‌ای که آن تجربه برای ما مطرح می‌کند دیگر موضوعیتی ندارد.

اتفاقاً پرسش مهم‌تر این است که چرا حتی در یک انقلاب کارگری که بخش مهمی از طبقه‌ی کارگر آن از قبل سازمان‌یافته بود، باز هم مسئله‌ی سازمان‌یابی مشخص زنان به یک ضرورت تبدیل شد؟ چه مسئله‌ای در تجربهٔ روسیه باعث شد که بلشویک‌ها ضرورت تشکل مستقل زنان را بپذیرند؟

اگر وحدت طبقاتی به خودی خود همه‌ی موانع مشارکت زنان را از میان می‌برد، چرا اصلاً کمیته‌ها و سازمان‌های ویژه‌ی زنان ضرورت پیدا کردند؟

تجربه‌ی ژنوتدل را بنابراین نه به عنوان یک نسخه‌ی آماده برای امروز، بلکه به عنوان یک تجربه‌ی تاریخی باید خواند. چیزی که باید از آن آموخت، شکل تشکیلاتی مشخص آن نیست؛ مسئله‌ای است که در پس آن قرار داشت: زنان برای اینکه بتوانند در مبارزه‌ی عمومی جامعه به نیرویی فعال و سازمان‌یافته تبدیل شوند، گاهی به اشکال سازمان‌یابی مشخص خود نیاز دارند.

در شرایط ایران امروز نیز نمی‌توان انتظار داشت که زنان ابتدا در ساختارهای عمومی و عمدتاً مردانه‌ی موجود جذب شوند و سپس، پس از آنکه طبقه‌ی کارگر به اندازه‌ی کافی قدرتمند شد، مسائل مربوط به سازمان‌یابی زنان را حل کنند. اگر سازمان‌یابی یک فرآیند است، زنان نیز باید در همین فرآیند سازمان پیدا کنند. اگر آگاهی طبقاتی در جریان مبارزه شکل می‌گیرد، آگاهی و سازمان‌یابی زنان کارگر نیز نمی‌تواند به آینده‌ای نامعلوم موکول شود.


در هر حال مهم‌ترین مانع وحدت و یکپارچگی و تشکل‌یابی طبقه‌ی کارگر، سرکوب و اختناق حکومت، فقر و گرسنگی و بیکاری، ضعف در آگاهی طبقاتی در سطح توده‌ی کارگر و در نهایت فقدان یک سازمان بانفوذ پیشروان طبقه‌ی کارگر در ایران است. دفاع از استقلال اقتصادی و استقلال تشکیلاتی زنان نه تنها کمکی به پراکندگی بیشتر طبقه‌ی کارگر نیست، بلکه برعکس، هر نوع پیشروی زنان در امر تشکل‌یابی مستقل به بهبود توازن قوا در سطح عمومی، عقب راندن فضای سرکوب و اختناق، رشد آگاهی طبقاتی و جنسیتی در صفوف طبقه‌ی کارگر و وحدت بیشتر زنان و مردان کارگر یاری می‌رساند. هیچ کس مانند سرمایه‌داری از ضعف در آگاهی و ضعف تشکیلاتی زنان بهره نمی‌برد، داشتن توجهی ویژه به امر آگاهی بخشی و سازماندهی مستقل زنان، این نیروی عظیم اجتماعی، جزو رسالت‌های مهم پیشروترین بخش طبقه کارگر -همانا کمونیست‌ها- است.

با این حال، باید درباره‌ی یک خطر واقعی هم روشن بود. هر سازمانی که عنوان «زنان» را بر خود بگذارد الزاماً سازمانی رهایی‌بخش و طبقاتی نیست. همان‌طور که زنان به طبقات مختلف تعلق دارند، سازمان‌های زنان نیز می‌توانند حامل گرایش‌های طبقاتی متفاوت باشند. ممکن است سازمانی به نام دفاع از زنان، مطالبات زنان کارگر را از مبارزه علیه سرمایه جدا کند و آنها را در چارچوب اصلاحات محدود حقوقی یا سیاست‌های لیبرالی دنبال کند. ممکن است مسئله‌ی جنسیت آنچنان از مسئله‌ی طبقه جدا شود که زن کارگر و زن سرمایه‌دار در یک جایگاه واحد قرار داده شوند. بنابراین استقلال تشکیلاتی به خودی خود تضمین‌کننده‌ی جهت‌گیری سیاسی یک تشکل نیست.

این نکته اتفاقاً اهمیت بیشتری به مسئله‌ی «چه کسی سازماندهی می‌کند؟» می‌دهد. اینکه کدام نیرو، با کدام اندیشه و تفکر طبقاتی برای سازماندهی مستقل زنان در تشکل‌های توده‌ای یا سازماندهی زنان کارگر در محل کار پیش قدم می‌شود، امری تعیین کننده در کمک به پیشبرد مبارزات طبقه‌ی کارگر یا بلعکس انحراف مبارزاتی این طبقه است.

در اینجا وظیفه‌ی نیروهای کمونیست و پیشرو فقط این نیست که به زنان بگویند به تشکل عمومی طبقه بپیوندند. وظیفه این است که برای سازمان‌یابی زنان کارگر، برای حضور مستقل و مؤثر آنان در مبارزات اجتماعی، برای افزایش اعتمادبه‌نفس و قدرت سیاسی آنان و برای پیوند زدن این مبارزات با مبارزه‌ی عمومی علیه سرمایه تلاش کنند و موانع پیش رو را بردارند. اگر مسیر سازماندهی زنان همواره نشود، اگر نتوانند در مورد مسائل خودشان سخن بگویند و اگر نتوانند خودشان بخشی از رهبری مبارزه را به عهده بگیرند، وحدت طبقاتی چیزی بیش از یک شعار باقی نمی‌ماند.


به همین دلیل به نظرم باید رابطه‌ی استقلال و وحدت را وارونه‌ی آن چیزی که معمولاً تصور می‌شود هم بررسی کرد. شاید همیشه این استقلال نیست که وحدت را تهدید می‌کند. گاهی نبود استقلال است که مانع شکل‌گیری یک وحدت واقعی می‌شود. زنی که در تشکل عمومی طبقه حضور دارد اما امکان بیان مطالبات مشخص خود را ندارد، زنی که مسئولیت‌های سنگین کار خانگی و مراقبتی امکان حضورش را در جلسات و مبارزات محدود کرده است، زنی که در محیط کار با آزار و تبعیض روبه‌رو است اما تشکل عمومی قادر به پاسخ‌گویی به آن نیست، تنها با دعوت به «وحدت طبقاتی» سازمان‌یافته‌تر نمی‌شود. او نیازمند آن است که بتواند تجربه‌ی مشترک خود را به آگاهی مشترک و سپس به قدرت سازمان‌یافته تبدیل کند.

این همان نقطه‌ای است که سازمان‌یابی مستقل زنان می‌تواند از یک «تشکل موازی» به یک نیروی تقویت‌کننده‌ی مبارزه‌ی عمومی تبدیل شود. زنان سازمان‌یافته می‌توانند مسائل خود را به مبارزات عمومی وارد کنند و مبارزات عمومی نیز می‌تواند از طریق حضور سازمان‌یافته‌ی زنان گسترده‌تر و ریشه‌دارتر شود. در چنین رابطه‌ای، استقلال به معنای جدایی نیست و وحدت به معنای حل شدن یک بخش در بخش دیگر نیست.

این مسئله در خاورمیانه اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. زنان در بسیاری از کشورهای منطقه تنها با سرمایه‌دار و کارفرما مواجه نیستند؛ مناسبات پدر-مردسالارانه، قوانین مذهبی، ساختارهای سیاسی اقتدارگرا و دخالت‌های قدرت‌های امپریالیستی در سرنوشت اجتماعی و اقتصادی آنها نقش دارند. سرمایه‌داری در این جوامع نیز در خلأ عمل نمی‌کند. مناسبات سرمایه‌داری می‌تواند با بقای اشکال قدیمی‌تر سلطه، خانواده‌ی پدر-مردسالار، نابرابری‌های قومی و ملی و تقسیم کار سنتی درهم‌تنیده شود و از همین ترکیب برای بازتولید نیروی کار و حفظ نظم اجتماعی استفاده کند.

از این زاویه، مسئله‌ی سازمان‌یابی زنان در خاورمیانه را نمی‌توان صرفاً با انتقال الگوهای سازمانی تاریخی و جهانی حل کرد. همان‌طور که نمی‌توان آن را به یک مسئله‌ی فرهنگی و هویتی تقلیل داد. مسئله، یافتن اشکال مشخص سازمان‌یابی برای زنانی است که در متن سرمایه‌داری پیرامونی و مناسبات سیاسی و اجتماعی خاص منطقه زندگی می‌کنند. این سازمان‌یابی باید بتواند میان مبارزه علیه ستم جنسیتی، مبارزه علیه استثمار و مبارزه علیه ساختارهای سیاسی و اجتماعی حافظ این مناسبات پیوند برقرار کند.


در این معنا، سازمان‌یابی مستقل زنان یک هدف جدا از مبارزه‌ی طبقاتی نیست. سازمان‌یابی، خود بخشی از مبارزه است. زنان تا زمانی که صرفاً موضوع مطالبات دیگران باشند، نمی‌توانند به نیرویی تعیین‌کننده در مبارزه برای رهایی تبدیل شوند. رهایی زنان نمی‌تواند هدیه‌ای باشد که پس از پیروزی یک نیروی سیاسی به آنان داده شود؛ رهایی باید در جریان مبارزه و از طریق حضور فعال و سازمان‌یافته‌ی خود زنان ساخته شود.

هیچ کس آزادی را بە ما تقدیم نمی‌کند و رهایی زن تنها به دست خود زنان ممکن می‌گردد. استقلال اقتصادی و استقلال تشکیلاتی بی‌کم‌وکاست زنان جزو ارکان مهم تحقق این اهداف است. اما این استقلال زمانی می‌تواند معنای رهایی‌بخش پیدا کند که از استقلال طبقاتی زنان کارگر و زحمتکش دفاع کند، نه از اتحاد فراتر از طبقات؛ و زمانی می‌تواند به نیرویی برای تغییر تبدیل شود که خود را از مبارزه‌ی عمومی علیه سرمایه جدا نکند.

در نهایت، شاید مسئله را نباید میان «سازماندهی زنان» و «سازماندهی طبقه‌ی کارگر» انتخاب کرد. مسئله این است که چگونه می‌توان هر دو را به شکلی در کنار هم پیش برد که یکی دیگری را تضعیف نکند. طبقه‌ی کارگر بدون سازمان‌یابی زنان ضعیف‌تر است و سازمان‌یابی زنان کارگر نیز بدون پیوند با مبارزه‌ی طبقاتی علیه سرمایه در معرض آن قرار دارد که به یک جنبش صرفاً اصلاح‌طلبانه و جدا از ریشه‌های مادی ستم تبدیل شود.

بنابراین مسئله انتخاب میان استقلال و وحدت نیست، بلکه باید رابطه‌ای درست میان این دو برقرار کرد. استقلال برای آنکه زنان بتوانند به نیرویی سازمان‌یافته تبدیل شوند و وحدت برای آنکه این نیرو در مبارزه‌ای بزرگ‌تر برای تغییر مناسبات اجتماعی و الغای استثمار سرمایه‌داری قرار گیرد.


زنده باد تشکل مستقل توده‌ی زنان

زنده باد تشکل مستقل زنان کارگر

اشتراک در شبکه های اجتماعی: