پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۵ | 10 - 09 - 2026

Communist party of iran

رنج خاموش زنان در سایه‌ی جنگ و بحران


نگین ساسان فر


آن‌چه در سطرهای این مقاله می‌خوانید، بازتابی از سخنان من در «کانون صدای صلح و دموکراسی» است؛ روایتی از «رنج خاموش زنان در سایه‌ی جنگ و بحران». از صمیم قلب از برگزارکننده‌گان این رویداد و تمامی هم‌راهان عزیزی که با حضور گرم خود در این نشست به غنای آن افزودند، قدردانی می‌کنم.

* * *


از فرسایش جهان روزمره تا بازآفرینی امید اجتماعی 

چکیده:

مطالعه‌ی جنگ، هنگامی که در محدوده‌ی عملیات نظامی، تصمیم‌های سیاسی، جابه‌جایی مرزها و آمار تلفات باقی می‌ماند، ناگزیر بخشی از واقعیت اجتماعی بحران را بیرون از میدان مشاهده قرار می‌دهد. جنگ تنها در جایی روی نمی‌دهد که سلاح به کار گرفته می‌شود؛ در خانه‌ای که دیگر امنیت پیشین را ندارد، بیمارستانی که ظرفیت مراقبت خود را از دست داده، مدرسه‌ای که تعطیلی آن، رابطه‌ی کودک با آینده را مختل کرده، خانواده‌ای که مسئولیت‌هایش ناگهان بازتوزیع شده و در بدن و حافظه‌ی کسانی که باید پس از پایان رسمی درگیری هم‌چنان با آثار آن زندگی کنند نیز ادامه می‌یابد. بر همین اساس، این مقاله تجربه‌ی زنان در جنگ را نه موضوعی حاشیه‌ای در مطالعات جنسیت، بلکه موقعیتی تحلیلی برای بازاندیشی در خود مفهوم جنگ در نظر می‌گیرد.

استدلال مقاله بر این مبنا شکل گرفته است که زنان، در بسیاری از جوامع درگیر بحران، هم‌زمان در معرض اشکال متفاوت خشونت، آواره‌گی، ناامنی اقتصادی، فروپاشی حمایت‌های نهادی و خشونت جنسیتی قرار می‌گیرند و، به سبب تقسیم تاریخی و نابرابر کار مراقبتی، سهم بزرگی از مسئولیت استمرار زندگی روزمره‌ی نیز بر دوش آنان باقی می‌ماند. همین هم‌زمانیِ آسیب‌پذیری و مسئولیت، تجربه‌ی آنان را به عرصه‌ای تبدیل می‌کند که در آن می‌توان نسبت میان نظامی‌گری، بدن، قدرت، مراقبت، فرسوده‌گی روانی، آسیب اخلاقی، تاب‌آوری و امکان بازسازی را با وضوح بیش‌تری مشاهده کرد.


مقاله با رویکردی تفسیری و جامعه‌شناختی، نخست سیاست روایت جنگ را بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که حذف زنان از حافظه‌ی رسمی لزوما ناشی از سخن نگفتن آنان نیست، بلکه با سلسله‌مراتبی معرفتی پیوند دارد که برخی کُنش‌ها را واجد ارزش تاریخی و برخی دیگر را خصوصی، طبیعی و فاقد اهمیت سیاسی تلقی کرده است. سپس با اتکا به ادبیات نظامی‌گری، استدلال می‌شود که جنگ را نمی‌توان حادثه‌ای محصور میان آغاز و پایان رسمی درگیری دانست؛ زیرا منطق نظامی می‌تواند پیش از جنگ در تعریف قدرت، تخصیص منابع، تقسیم جنسیتی مسئولیت و تصور جامعه از امنیت رسوب کند و پس از توقف درگیری نیز در نهادها و روابط اجتماعی ادامه یابد.

بحث سپس به خشونت جنسیتی و سیاسی‌شدن بدن می‌رسد، اما از تقلیل زنان به قربانیان منفعل فاصله می‌گیرد و بر حفظ هم‌زمان دو وجه آسیب‌پذیری و عاملیت تاکید می‌کند. مفهوم آسیب اخلاقی نیز برای توضیح بخشی از رنجی به کار گرفته می‌شود که صرفا با ترس و تروما قابل توضیح نیست و از مواجهه فرد با فروپاشی انتظارات اخلاقی، احساس خیانت و ناتوانی در انجام مسئولیت مراقبتی سرچشمه می‌گیرد. این مسیر تحلیلی در ادامه به بحران مراقبت می‌رسد و نشان می‌دهد که جنگ، در همان حال که نیاز جامعه به مراقبت را افزایش می‌دهد، ظرفیت نهادی پاسخ‌گویی به آن را کاهش می‌دهد و از این طریق هزینه‌ی فروپاشی نهادهای عمومی را به حوزه‌ی خصوصی و به شکلی نامتناسب به زنان منتقل می‌کند. از همین منظر، مفهوم تاب‌آوری نیز مورد نقد قرار می‌گیرد؛ زیرا ستایش توان زنان برای تحمل بحران، هرگاه از پرسش درباره‌ی ساختارهای تولیدکننده‌ی رنج جدا شود، می‌تواند به عادی‌سازی نابرابری بینجامد.

مقاله در نهایت، امید اجتماعی را نه خوش‌بینی فردی، بلکه ظرفیت یک جامعه برای بازسازی اعتماد، تولید امکان هم‌کاری و تصور دوباره‌ی آینده تعریف می‌کند و نتیجه می‌گیرد که تجربه‌ی زنان در جنگ، افزون بر ثبت رنج، دانشی اساسی درباره‌ی شرایط امکان استمرار زندگی و معنای اجتماعی صلح در اختیار ما می‌گذارد.

* * *


مقدمه:


جنگ در جایی عمیق‌تر از میدان نبرد

فاصله‌ای که میان دیدن یک بحران و زیستن درون آن وجود دارد، یکی از نخستین موانع فهم جامعه‌شناختی جنگ است. از بیرون، جنگ عموما در قالب رُخ‌دادهایی قابل تفکیک ظاهر می‌شود: حمله آغاز می‌شود، نیروها پیش‌روی یا عقب‌نشینی می‌کنند، شهری تخریب می‌شود، جمعیتی جابه‌جا می‌شود، آمار تلفات افزایش می‌یابد و پس از دوره‌ای کوتاه یا طولانی، مذاکراتی برای توقف درگیری شکل می‌گیرد. این سطح از واقعیت را نمی‌توان نادیده گرفت، اما مساله این است که زبان رُخ‌دادهای بزرگ به ‌آسانی چنین وانمود می‌کند که آن‌چه باید درباره‌ی جنگ دانست در همین سطح قابل مشاهده است. در زندگی کسانی که درون بحران قرار دارند، جنگ بیش از آن که رشته‌ای از وقایع منفصل باشد، به دگرگونی تدریجی کیفیت جهان تبدیل می‌شود. انسان ناگهان درمی‌یابد که دانستن مسیر خانه، امکان رفتن به مدرسه، دست‌رسی به درمان، خوابیدن در اتاقی آشنا و حتا تصور برنامه‌ای برای هفته‌ی آینده، امتیازهایی طبیعی و تضمین‌شده نبوده‌اند، بلکه بر شبکه‌ای از نهادها، اعتمادها و عادت‌هایی استوار بوده‌اند که می‌توانند از کار بیفتند. یکی از ژرف‌ترین آثار جنگ درست در همین نقطه ظاهر می‌شود؛ زیرا جنگ پیش از آن که تمام جهان مادی را ویران کرده باشد، قابلیت اتکا به جهان را تضعیف می‌کند.


زندگی روزمره معمولا به دلیل تکرارشدن از چشم تحلیل دور می‌ماند. انسان تا زمانی که آب در دست‌رس است، مدرسه باز است، وسایل حمل‌ونقل کار می‌کنند و امکان تماس با اعضای خانواده وجود دارد، کم‌تر درباره‌ی این عناصر به‌ عنوان اجزای امنیت می‌اندیشد. بااین‌حال، بخش بزرگی از تجربه‌ی امنیت از همین امور معمولی ساخته می‌شود. امنیت فقط تضمین دولت برای محافظت از مرز نیست؛ توان ادامه‌دادن به زندگی بدون آن است که هر تصمیم ساده به محاسبه‌ای درباره‌ی بقا تبدیل شود. هنگامی که جنگ آغاز می‌شود، امور پیش‌پاافتاده اهمیت سیاسی خود را آشکار می‌کنند. خانه دیگر فقط ساختمان نیست، زیرا مساله‌ی اصلی آن است که آیا می‌توان شب را در آن بدون ترس گذراند؛ مدرسه فقط نهاد آموزشی نیست، زیرا تعطیلی آن نسبت کودک را با زمان و آینده تغییر می‌دهد؛ بیمارستان نیز صرفا ساختمان درمانی نیست، زیرا ناتوانی آن در پاسخ‌گویی به بیمار، اعتماد انسان به امکان مراقبت اجتماعی را مخدوش می‌کند. بدین ترتیب، جنگ از طریق تخریب بداهت‌های زندگی به لایه‌هایی می‌رسد که آمار نظامی قادر به ثبت آن‌ها نیست.


این دگرگونی برای تمام اعضای جامعه به یک شکل رُخ نمی‌دهد. عبارت رایج «جامعه‌ای که جنگ را تجربه می‌کند»، اگر بدون توجه به توزیع نابرابر خطر، مسئولیت و منابع به کار رود، می‌تواند تفاوت‌های بُنیادی را پنهان کند. طبقه، سن، جنسیت، قومیت، وضعیت حقوقی، امکان مهاجرت، دست‌رسی به سرمایه‌ی اقتصادی و شکل خانواده تعیین می‌کنند که فرد با کدام صورت جنگ مواجه شود و تا چه اندازه امکانِ گریز، سازگاری یا بازسازی داشته باشد. بحران در این معنا فقط نظم موجود را برهم نمی‌زند، بلکه ساختارهای نابرابری‌ای را که در شرایط عادی ممکن است پشت ظاهر ثُبات پنهان بمانند، آشکارتر می‌کند. کسی که پیش از بحران از شبکه‌ی حمایت، درآمد کافی و امکان تصمیم‌گیری محدودتری برخوردار بوده، با آغاز جنگ فقط با خطر عمومی مواجه نمی‌شود؛ شکننده‌گی پیشین او نیز در برابر فشار تازه فعال می‌شود.


تجربه‌ی زنان باید در همین زمینه تحلیل شود. سخن گفتن از زنان در جنگ به معنای فرض تجربه‌ای همگن برای تمامی زنان نیست و هر تحلیلی که تفاوت‌های طبقاتی، نسلی، قومی، جغرافیایی و سیاسی میان آنان را نادیده بگیرد، همان اندازه تقلیل‌گر است که تحلیلی که اساسا جنسیت را بی‌اهمیت می‌داند. بااین‌همه، انکار ناهم‌گونی زنان نباید به نادیده گرفتن ساختارهایی منجر شود که در بسیاری از جوامع، مسئولیت‌های مراقبتی، محدودیت‌های حرکتی، آسیب‌پذیری اقتصادی و مخاطرات جنسیتی را به شکلی نامتناسب بر آنان تحمیل می‌کنند. جنگ این تقسیم مسئولیت را از هیچ پدید نمی‌آورد، بلکه ساختارهایی را که پیش از بحران نیز وجود داشته‌اند، تحت فشار قرار می‌دهد و گاه به صورتی بسیار شدیدتر بازتولید می‌کند. از همین رو، تجربه‌ی زنان نه یک ضمیمه‌ی جنسیتی بر مطالعه‌ی جنگ، بلکه عرصه‌ای است که از خلال آن خود معماری اجتماعی بحران آشکار می‌شود.

مساله‌ی اساسی مقاله نیز از همین جا شکل می‌گیرد. اگر زنان تنها به‌ عنوان یکی از گروه‌های آسیب‌دیده به روایت از پیش موجود جنگ افزوده شوند، چهارچوب اصلی تغییر نمی‌کند و مساله فقط به تکمیل فهرست قربانیان فروکاسته می‌شود. پرسش جدی‌تر آن است که حذف تجربه‌ی زنان چه چیزی را از فهم جنگ حذف می‌کند. هنگامی که کار مراقبتی، بازسازی شبکه‌های محلی، تلاش برای حفظ آموزش کودکان، مدیریت فقدان، تحمل مسئولیت عاطفی خانواده و زندگی با پیامدهای ماندگار خشونت از مرکز تحلیل کنار گذاشته می‌شوند، تصویری که باقی می‌ماند فقط ناقص نیست، بلکه تعریفی خاص از جنگ را طبیعی جلوه می‌دهد؛ تعریفی که جنگ را اساسا آن چیزی می‌داند که بازیگران مسلح انجام می‌دهند و زندگی کسانی را که باید پیامدهای آن اعمال را حمل و مدیریت کنند، به حوزه‌ی پس‌زمینه منتقل می‌کند.


بنابراین، مدعای این مقاله آن نیست که تجربه‌ی زنان باید به تاریخ جنگ افزوده شود، بلکه این است که ورود جدی این تجربه به تحلیل، خود تعریف تاریخ جنگ را تغییر می‌دهد. اگر آن‌چه زندگی را در دل فروپاشی حفظ می‌کند نیز کُنشی اجتماعی و تاریخی باشد، مرز میان میدان اصلی و حاشیه‌ی جنگ دیگر به سادگی گذشته قابل حفظ نیست. پرسش درباره‌ی زنان به پرسش درباره‌ی ارزش‌گذاری معرفتی تجربه‌ها بدل می‌شود و همین امر ما را به مساله‌ی سیاست روایت می‌رساند؛ زیرا پیش از آن که بتوان درباره‌ی رنج خاموش سخن گفت، باید روشن کرد چه سازوکاری برخی تجربه‌ها را شنیدنی و تاریخی و برخی دیگر را عادی، خصوصی و کم‌اهمیت ساخته است.


سیاست روایت و مساله‌ی حق تاریخی‌شدن تجربه

هیچ جامعه‌ای گذشته‌ی خود را به همان شکلی که رُخ داده است، به یاد نمی‌آورد. حافظه‌ی جمعی از خلال انتخاب عمل می‌کند و همین انتخاب سبب می‌شود برخی وقایع، اشخاص و اشکال کُنش در مرکز روایت قرار گیرند و برخی دیگر به حاشیه رانده شوند. تاریخ جنگ بیش از بسیاری از حوزه‌های دیگر تحت تاثیر این سلسله‌مراتب قرار گرفته است؛ زیرا جنگ برای مدت طولانی اساسا از منظر دولت، ارتش و فرماندهی روایت شده و در نتیجه مفاهیمی چون پیروزی، شکست، قهرمانی و اهمیت تاریخی نیز با همان زاویه‌ی دید شکل گرفته‌اند. ثبت نام فرماندهان، تحلیل تاکتیک‌ها، بررسی تحولات جبهه و محاسبه تلفات، بی‌تردید بخشی از کار ضروری تاریخ جنگ است، اما مساله زمانی پدید می‌آید که این نوع دانش با تمامیت واقعیت جنگ یکی گرفته شود. در این صورت، بیمارستان، خانه، اردوگاه آوارگان، صف توزیع غذا و شبکه‌ی مراقبت خانوادگی در بهترین حالت به عنوان «پیامد» میدان اصلی ظاهر می‌شوند؛ حال آن که برای بسیاری از غیرنظامیان همین فضاها خود صحنه‌ی اصلی تجربه‌ی جنگ‌اند.

حذف زنان از بخش بزرگی از تاریخ رسمی جنگ را نمی‌توان صرفاً با این توضیح فهمید که آنان کم‌تر در میدان‌های نبرد حضور داشته‌اند؛ زیرا حتا در جنگ‌هایی که زنان مستقیما در نقش‌های نظامی، پزشکی، لجستیکی یا مقاومت حضور داشته‌اند، تجربه‌ی آنان اغلب پس از جنگ ناچار شده است در قالب‌هایی از پیش تعریف‌شده خود را بازگو کند. مساله در واقع به این بازمی‌گردد که چه نوع تجربه‌ای شایسته‌ی تاریخی‌شدن دانسته شده است. کُنشی که با فرماندهی، تصرف قلمرو یا اعمال قدرت نظامی ارتباط دارد، به آسانی کُنش تاریخی شناخته می‌شود، اما فعالیتی که امکان ادامه‌ی حیات را حفظ می‌کند، چون اغلب در حوزه‌ی مراقبت قرار گرفته و مراقبت نیز به شکل تاریخی به زنان نسبت داده شده است، به صورت «وظیفه» و نه «کُنش» دیده می‌شود. همین تفاوت زبانی، عمیقا سیاسی است؛ زیرا چیزی که وظیفه‌ی طبیعی تلقی شود، نیازی به توضیح تاریخی پیدا نمی‌کند و کسی که آن را انجام داده نیز کم‌تر در مقام کُنش‌گر وارد حافظه‌ی عمومی می‌شود.


در این زمینه، اهمیت کار سوتلانا آلکسیویچ را نمی‌توان به جمع‌آوری شهادت‌های زنان درباره‌ی جنگ جهانی دوم محدود کرد. آن‌چه در روایت‌های او رُخ می‌دهد، تغییر مقیاس مشاهده است. جنگ از سطح نقشه و استراتژی به سطح حواس و زندگی روزمره فرود می‌آید و در این حرکت، بو، سرما، گرسنگی، لباس، ترس، بدن، خون، عشق و مراقبت به عناصر شناخت تاریخی تبدیل می‌شوند. این عناصر نباید به عنوان جزئیات عاطفی پیرامون «واقعیت اصلی» جنگ خوانده شوند؛ درست برعکس، آن‌ها نشان می‌دهند که واقعیت جنگ چگونه از منظر کسی که باید آن را زندگی کند با واقعیت جنگ از منظر دستگاه فرماندهی متفاوت است. این تفاوت صرفا تفاوت دو سبک روایت نیست، بلکه حاصل دو موقعیت اجتماعی و معرفتی متفاوت است. کسی که باید زخمی را درمان کند یا جسدی را به خانواده تحویل دهد، درباره‌ی مفهوم پیروزی دانشی دارد که الزاما با زبان اعلامیه‌ی نظامی قابل بیان نیست.

با وارد شدن این تجربه‌ها به روایت، مفهوم پیروزی نیز دشوارتر می‌شود. پایان موفقیت‌آمیز یک عملیات نظامی ممکن است از منظر راه‌بُردی پیروزی باشد، اما همان رویداد برای خانواده‌ای به معنای فقدان، آواره‌گی یا آغاز سال‌ها مراقبت از فردی مجروح باشد. پذیرش این چندگانگی به معنای نسبی‌کردن همه‌چیز نیست؛ به این معناست که یک مفهوم سیاسی، بسته به مقیاس مشاهده، می‌تواند پیامدهای متناقضی داشته باشد. جامعه ممکن است از نظر نظامی پیروز شود، اما ظرفیت اعتماد، آموزش یا بازتولید زندگی را به شدت از دست بدهد. اگر روایت رسمی فقط سطح نخست را ثبت کند، شکست‌های اجتماعی در زبان پیروزی ناپدید می‌شوند.


همین مساله، تعریف قهرمانی را نیز متزلزل می‌کند. اگر قهرمان فقط کسی باشد که در میدان نبرد عملی استثنایی انجام داده، بخش بزرگی از کُنش‌هایی که مانع فروپاشی کامل زندگی شده‌اند، بیرون از قلمرو قهرمانی باقی می‌مانند. بااین‌حال، راه حل جایگزین‌کردن تصویر مرد جنگ‌جو با زن مراقب و ساختن دوگانه‌ای تازه نیست؛ زیرا چنین کاری مراقبت را دوباره به جوهر زنانه تبدیل می‌کند. نکته‌ی تحلیلی مهم‌تر آن است که از خود بپرسیم چرا حفظ زندگی به اندازه‌ی اِعمال قدرت واجد ارزش سیاسی تلقی نشده است. زنی که در محاصره‌ی شبکه‌ای برای تهیه‌ی غذا شکل می‌دهد، معلمی که آموزش را در فضای موقت از سر می‌گیرد یا پرستاری که در نبود امکانات متعارف، مراقبت را سازمان می‌دهد، نه به این دلیل مهم است که زن است و نه به این دلیل که می‌توان از او قهرمانی اخلاقی ساخت؛ اهمیت عمل او در این است که بر شرایط امکان استمرار جامعه اثر می‌گذارد.

این تغییر نگاه ما را ناگزیر به مساله‌ی قدرت می‌رساند. همان ساختاری که برخی کُنش‌ها را تاریخی و برخی را خصوصی می‌نامد، تصویری خاص از قدرت را نیز در خود حمل می‌کند. توان فرمان‌دادن، کنترل‌کردن و اعمال خشونت به آسانی به عنوان قدرت شناخته می‌شود، اما توان نگه‌داشتن شبکه‌ای از وابستگی‌های انسانی در شرایط بحران، کم‌تر با همین واژه فهمیده شده است. برای درک این سلسله‌مراتب باید از میدان نبرد فراتر رفت و به فرایندی توجه کرد که جنگ را پیش از آغاز رسمی آن در ساختار جامعه حاضر می‌کند؛ فرایندی که در ادبیات فمینیستی روابط بین‌الملل با مفهوم نظامی‌گری توضیح داده شده است.


نظامی‌گری و رسوب منطق جنگ در زندگی عادی

تصویر جنگ به عنوان وضعیتی استثنایی که با نخستین شلیک آغاز و با امضای توافق صلح پایان می‌یابد، از نظر تحلیلی بیش از اندازه مرتب است. جامعه می‌تواند پیش از ورود رسمی به جنگ، بخشی از منطق جنگ را در ارزش‌ها، بودجه‌ها، سازمان‌ها و تقسیم نقش‌های اجتماعی خود پذیرفته باشد و پس از پایان درگیری نیز همان منطق را در اشکالی دیگر ادامه دهد. اهمیت مفهوم نظامی‌گری در آثار سینتیا انلو، و پژوهش‌گران هم‌سو، دقیقا در این است که توجه را از وجود ارتش به فرایند اجتماعی طبیعی‌شدن ارزش‌ها و اولویت‌های نظامی منتقل می‌کند. نظامی‌شدن جامعه فقط با شمار سلاح‌ها سنجیده نمی‌شود؛ هنگامی نیز رُخ می‌دهد که قدرت تقریبا به طور انحصاری با ظرفیت اعمال زور تعریف شود، آسیب‌پذیری با ضعف یکی گرفته شود، فرمان‌برداری بر گُفت‌وگو برتری پیدا کند و سرمایه‌گذاری در ابزار کنترل همواره ضروری‌تر از سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌های مراقبت جلوه کند.


این فرایند بدون توجه به جنسیت به درستی فهمیده نمی‌شود؛ زیرا ساختارهای نظامی نیز به مجموعه‌ای از نقش‌های اجتماعی بیرون از پادگان وابسته‌اند. ارتش فقط مجموعه‌ی سربازان نیست؛ خانواده‌هایی که غیبت آنان را مدیریت می‌کنند، پرستارانی که بدن آسیب‌دیده را درمان می‌کنند، زنانی که وظایف اقتصادی یا خانوادگی مضاعف را می‌پذیرند و شبکه‌های خدماتی‌ای که پیرامون ساختارهای نظامی شکل گرفته‌اند نیز بخشی از شرایط امکان استمرار آن هستند. بدین ترتیب، مرز میان امر نظامی و امر خصوصی آن اندازه که در نگاه نخست به نظر می‌رسد، روشن نیست. تصمیمی که در سطح دفاع ملی اتخاذ می‌شود، می‌تواند از طریق زنجیره‌ای از پیامدها به بازتوزیع زمان، کار و فشار عاطفی در یک خانواده منجر شود.


این مساله در بحث حضور زنان در نیروهای نظامی نیز اهمیت دارد. افزایش حضور زنان در نهادهایی که پیش‌تر عمدتا مردانه بوده‌اند، ممکن است از منظر برابری فرصت‌ها تحول مهمی باشد، اما نمی‌توان از حضور زنان به صورت خودکار تغییر منطق نهادی را نتیجه گرفت. ساختاری می‌تواند ترکیب جنسیتی متنوع‌تری پیدا کند، اما هم‌چنان همان تعریف پیشین از قدرت، خشونت، فرمان و امنیت را حفظ کند. از همین رو، سنجش برابری صرفا با تعداد زنان حاضر در یک نهاد کافی نیست؛ پرسش مهم‌تر آن است که آیا حضور آنان قواعد دست‌رسی به قدرت و معیارهای ارزش‌گذاری آن را نیز تغییر داده است یا نه.

نظامی‌گری هم‌چنین در تخصیص منابع اجتماعی خود را آشکار می‌کند. هر جامعه با محدودیت منابع مواجه است و تصمیم درباره‌ی نحوه‌ی توزیع بودجه در نهایت نوعی داوری درباره‌ی اولویت‌هاست. هنگامی که بخش قابل توجهی از منابع به حوزه‌های نظامی منتقل می‌شود، حوزه‌هایی چون سلامت، آموزش، مسکن و حمایت اجتماعی ممکن است به تدریج ظرفیت خود را از دست بدهند. اثر این جابه‌جایی همیشه در همان لحظه دیده نمی‌شود؛ زیرا فرسایش زیرساخت‌های مراقبتی معمولا آهسته‌تر از خرید تجهیزات نظامی رُخ می‌دهد، اما بحران این فرسایش پنهان را ناگهان آشکار می‌کند. بیمارستانی که سال‌ها با کمبود نیروی انسانی کار کرده است، در زمان جنگ زودتر به مرز فروپاشی می‌رسد و خانواده‌ای که پیش از بحران نیز بدون حمایت کافی از سالمند یا بیمار مراقبت می‌کرد، با اختلال خدمات عمومی مسئولیتی به مراتب سنگین‌تر پیدا می‌کند.


نکته‌ی تعیین‌کننده آن است که ناپدیدشدن خدمت عمومی به معنای ناپدیدشدن نیاز انسانی نیست. اگر مدرسه تعطیل شود، کودک هم‌چنان به مراقبت و آموزش نیاز دارد؛ اگر خدمات سالمندان محدود شود، سالمند هم‌چنان باید حمایت شود؛ اگر بیمارستان قادر به پذیرش بیمار نباشد، بخشی از مراقبت به خانه منتقل می‌شود. بنابراین، کاهش ظرفیت نهادی، کار را از بین نمی‌برد، بلکه محل انجام آن را تغییر می‌دهد. در جامعه‌ای که تقسیم جنسیتی کار از پیش وجود دارد، این انتقال غالبا به معنی افزایش مسئولیت زنان است. تصمیمی در سطح سیاست عمومی می‌تواند، بدون آن که نامی از زنان در متن تصمیم آمده باشد، ساعت‌های کار بدون دست‌مزد آنان را افزایش دهد و فرصت حضورشان در اشتغال، آموزش یا تصمیم‌گیری عمومی را کاهش دهد.

این زنجیره نشان می‌دهد که امنیت را نمی‌توان تنها با توان دفاع نظامی تعریف کرد. جامعه‌ای ممکن است از ابزارهای گسترده‌ی نظامی برخوردار باشد، اما در حفاظت از سلامت، آموزش یا شبکه‌های مراقبت خود ناتوان باشد و همین ناتوانی در شرایط بحران به شکلی مستقیم به شکننده‌گی اجتماعی تبدیل شود. بنابراین، پرسش از امنیت باید از مرز جغرافیایی به شرایط زندگی حرکت کند. این جابه‌جایی، ضرورت دفاع در برابر خشونت را انکار نمی‌کند، بلکه با انحصار یک تعریف از امنیت مخالفت می‌کند. اگر امنیت به معنای توان جامعه برای حفاظت از امکان زیستن اعضایش باشد، آب، درمان، آموزش، مراقبت و اعتماد اجتماعی دیگر حوزه‌هایی فرعی در کنار سیاست امنیتی نیستند؛ بخشی از ماده‌ی خود امنیت‌اند.

از همین‌جا تعریف قدرت نیز گسترده‌تر می‌شود. توان اعمال زور تنها شکلی از قدرت است و جامعه برای بقا به نوع دیگری از توانایی نیز وابسته است: ظرفیت حفظ زندگی، سازمان‌دادن هم‌کاری و جلوگیری از فروپاشی روابط. این تعریف دوم، که تجربه‌ی زنان در شرایط جنگ آن را با وضوح خاصی آشکار می‌کند، به معنای اخلاقی‌کردن رمانتیک سیاست نیست، بلکه یادآوری این نکته است که هیچ نظم سیاسی بدون بازتولید روزانه‌ی شرایط زندگی دوام نمی‌آورد. بااین‌حال، جنگ در نهایت در سطح نهاد و بودجه باقی نمی‌ماند و منطق قدرت در ملموس‌ترین سطح، یعنی بدن، نیز خود را آشکار می‌کند.


بدن، خشونت و مساله‌ی عاملیت

خشونت جنسیتی در جنگ را نمی‌توان با ارجاع ساده به آشوب، فقدان انضباط یا رفتار مجرمانه‌ی افراد توضیح داد. چنین توضیحی ممکن است درباره‌ی برخی موارد صادق باشد، اما قادر نیست مواردی را توضیح دهد که در آن‌ها خشونت جنسی به شکلی نظام‌مند برای ارعاب، تحقیر، جابه‌جایی جمعیت یا تخریب انسجام گروهی به کار گرفته شده است. بدن در چنین موقعیتی فقط موضوع آسیب فردی نیست، بلکه به سطحی تبدیل می‌شود که روابط سُلطه بر آن نوشته می‌شوند. تحلیل‌هایی مانند کار ریتا سگاتو از همین منظر اهمیت می‌یابند؛ زیرا نشان می‌دهند چگونه بدن زنان در ساختارهای فرهنگی‌ای که شرف خانوادگی، حیثیت قومی یا هویت جمعی را به آن پیوند زده‌اند، می‌تواند در جنگ به قلمروی نمادین برای اعمال قدرت تبدیل شود.

مساله در این‌جا از خصوصیات زیستی بدن فراتر می‌رود. بدن زن به دلیل معناهایی که نظم اجتماعی بر آن بار کرده است، در معرض صورت خاصی از خشونت قرار می‌گیرد. اگر جامعه حیثیت خانواده را به «پاکی» زن پیوند زده باشد، تجاوز فقط علیه یک فرد انجام نمی‌شود، بلکه می‌تواند به قصد تحقیر خانواده و گروه اجتماعی به کار رود. پیامد خشونت نیز از بدن مستقیم قربانی فراتر می‌رود و در طرد اجتماعی، فروپاشی رابطه، مهاجرت، سکوت اجباری و انتقال ترس ادامه می‌یابد. به همین دلیل، فهم خشونت جنسی صرفا در چهارچوب رابطه‌ی مجرم و قربانی، ابعاد سیاسی و جمعی آن را پنهان می‌کند.


بااین‌حال، تمرکز بر بدن زنان، خطر تحلیلی دیگری نیز به هم‌راه دارد. اگر تمام روایت زن جنگ‌زده حول آن‌چه بر بدن او واقع شده سازمان یابد، او دوباره به موضوعی منفعل تقلیل داده می‌شود. قربانی‌بودن واقعیت دارد و نباید برای برجسته‌کردن عاملیت انکار شود، اما قربانی‌شدن تمام هویت فرد نیست. زنی که خشونت را تجربه کرده، هم‌چنان تفسیر می‌کند، تصمیم می‌گیرد، از دیگران مراقبت می‌کند، می‌گریزد، مقاومت می‌کند، سکوت یا سخن گفتن را در شرایطی خاص انتخاب می‌کند و درباره‌ی آینده داوری دارد. تحلیل مسئولانه باید قادر باشد آسیب‌پذیری و عاملیت را هم‌زمان ببیند؛ زیرا حذف هر کدام تصویر را تحریف می‌کند. تاکید صرف بر عاملیت می‌تواند خشونت ساختاری را کوچک جلوه دهد و تاکید صرف بر آسیب‌پذیری نیز زن را از مقام سوژه به بدن آسیب‌دیده فرو بکاهد.

این دوگانگی در مفهوم کرامت آشکارتر می‌شود. کرامت اگر فقط اصطلاحی حقوقی باقی بماند، بخش مهمی از تجربه‌ی جنگ را توضیح نمی‌دهد. کرامت در زندگی روزمره به معنای امکان زیستن در جهانی است که فرد در آن احساس کند بدنش به او تعلق دارد، صدایش معتبر است، دردش قابل شنیدن است و تصمیم‌هایش درباره‌ی زندگی خود اهمیت دارند. جنگ می‌تواند این تجربه را از مسیرهایی بسیار فراتر از خشونت فیزیکی فرسوده کند. وابستگی کامل به کمک، از دست دادن حریم در اردوگاه، تحقیر در فرایند دریافت خدمات، بی‌اعتنایی دستگاه قضایی به روایت خشونت یا ناتوانی در انتخاب محل زندگی و مسیر حرکت همگی می‌توانند احساس عاملیت را کاهش دهند.


از این منظر، خشونت را باید در نسبت با افق انتخاب نیز دید. انسان زمانی کُنش‌گر است که بتواند میان امکان‌هایی معنادار انتخاب کند، اما در بحران ممکن است انتخاب ظاهرا باقی بماند، در حالی که همه‌ی گزینه‌ها به درجاتی آسیب‌زا هستند. فردی که باید میان ماندن در مکانی ناامن و رفتن از مسیری خطرناک تصمیم بگیرد، از نظر صوری انتخاب دارد، اما این وضعیت را نمی‌توان آزادی نامید. جنگ نه فقط بدن، بلکه میدان امکان را محدود می‌کند و همین محدودشدن افق یکی از منابع فرسایش روانی و اخلاقی است. بنابراین، تحلیل رنج زنان نمی‌تواند در سطح آسیب فیزیکی متوقف شود و باید به این پرسش برسد که زندگی در جهانی که انتخاب‌های اخلاقا مطلوب را یکی پس از دیگری از دست‌رس خارج می‌کند، چه اثری بر رابطه‌ی فرد با خود، دیگری و مفهوم عدالت می‌گذارد.


آسیب اخلاقی و فرسایش اعتماد به جهان

ادبیات اختلال استرس پس از سانحه، نقشی بُنیادی در فهم پیامدهای روانی خشونت و مواجهه با تهدید داشته است، اما تمام تجربه‌ی رنج جنگ را نمی‌توان در زبان تروما بیان کرد. انسان تنها موجودی نیست که از خطر آسیب می‌بیند؛ او جهان را بر اساس انتظاراتی اخلاقی نیز زندگی می‌کند و بخشی از احساس ثُبات او وابسته به این تصور است که برخی مرزها نباید شکسته شوند. کودک باید محافظت شود، بیمار باید در صورت امکان درمان شود، قربانی خشونت باید شنیده شود و نهادی که مسئول حمایت است باید در لحظه‌ی نیاز حضور داشته باشد. جنگ می‌تواند این انتظارات را چنان به طور مکرر نقض کند که مساله دیگر فقط خاطره‌ی حادثه‌ای هول‌ناک نباشد، بلکه اعتماد فرد به قابلیت فهم اخلاقی جهان آسیب ببیند.
مفهوم آسیب اخلاقی برای نزدیک‌شدن به این سطح از تجربه مفید است. این مفهوم در صورت‌بندی‌های اصلی خود به موقعیت‌هایی اشاره می‌کند که فرد عملی را مرتکب شده، شاهد آن بوده یا نتوانسته از وقوع آن جلوگیری کند و آن رویداد با باورهای عمیق اخلاقی او در تعارض قرار گرفته است. احساس گناه، شرم، خشم، خیانت و بی‌اعتمادی ممکن است از چنین تجربه‌ای ناشی شوند، اما اهمیت مفهوم دقیقا در این است که مشکل را فقط در ترس جُست‌وجو نمی‌کند. فرد گاه نه از این رو رنج می‌برد که زندگی‌اش تهدید شده، بلکه از این رو که دیگر نمی‌تواند به همان شیوه‌ی پیشین درباره‌ی عدالت، انسانیت یا مسئولیت بیندیشد.


کاربُرد این مفهوم در تجربه‌ی زنان، به ‌ویژه زمانی روشن می‌شود که مسئولیت مراقبت با فقدان امکان مراقبت تلاقی می‌کند. پرستاری که می‌داند بیماری با امکانات عادی قابل نجات است، اما دارویی در اختیار ندارد، فقط شاهد مرگ نیست؛ با فاصله‌ای دردناک میان آن‎چه باید ممکن باشد و آن‌چه واقعا ممکن است مواجه می‌شود. مادری که باید منابع اندک را میان چند نیاز حیاتی توزیع کند، صرفا تصمیمی دشوار نمی‌گیرد؛ در وضعیتی قرار می‌گیرد که هیچ انتخابی به طور کامل با احساس مسئولیت اخلاقی او سازگار نیست. این وضعیت‌ها نشان می‌دهند چرا بخشی از رنج جنگ را نمی‌توان به افزایش استرس تقلیل داد. مساله گاه فروپاشی امکان عمل بر اساس ارزش‌هایی است که پیش‌تر زندگی را جهت می‌داده‌اند.

احساس خیانت نیز در همین چهارچوب اهمیت دارد. خیانت الزاما از سوی دشمن تجربه نمی‌شود؛ گاه نهادهایی که قرار بوده از فرد حمایت کنند به منبع این احساس تبدیل می‌شوند. وقتی زن قربانی خشونت روایت خود را بیان می‌کند و نظام قضایی آن را بی‌اهمیت تلقی می‌کند، آسیب تازه‌ای به تجربه‌ی پیشین افزوده می‌شود؛ زیرا فرد درمی‌یابد ساختاری که قرار بود اعتبار اخلاقی رنج را تایید کند، قادر یا مایل به انجام آن نیست. هنگامی نیز که جامعه پس از پایان جنگ از بازمانده‌گان انتظار دارد هرچه سریع‌تر به وضعیت «عادی» بازگردند، بدون این که فضایی برای روایت، سوگ یا دادخواهی فراهم شده باشد، مسئولیت حل تجربه به خود افراد واگذار می‌شود و حافظه‌ی آنان به مساله‌ای خصوصی تبدیل می‌گردد.


همین‌جا روشن می‌شود که آسیب اخلاقی را نمی‌توان صرفا مساله‌ای بالینی دانست. اگر افراد متعدد در زمینه‌ی اجتماعی مشابه با احساس خیانت، شرم یا درمانده‌گی اخلاقی روبه‌رو باشند، تحلیل باید از سطح روان فرد فراتر رود و سازمان اجتماعی موقعیتی را بررسی کند که این تجربه‌ها در آن تولید شده‌اند. پرسش دیگر فقط این نیست که فرد چگونه درمان شود؛ باید دید کدام نهاد شکست خورده، کدام ساختار امکان عمل اخلاقی را محدود کرده و کدام الگوی توزیع، مسئولیت انسانی را در وضعیتی قرار داده است که ناچار شود باری بیش از توان خود حمل کند. چنین رویکردی درمان روان‌شناختی را بی‌اهمیت نمی‌کند، بلکه مانع آن می‌شود که زبان درمان به جای زبان عدالت بنشیند.

این نقطه ما را مستقیم به مساله‌ی مراقبت می‌رساند؛ زیرا بسیاری از موقعیت‌های اخلاقا فرساینده‌ی جنگ زمانی رُخ می‌دهند که نیاز به مراقبت افزایش یافته، اما منابع لازم برای انجام آن کاهش پیدا کرده است. بحران در این‌جا فقط کمبود خدمات نیست؛ مساله به نحوه‌ی توزیع مسئولیت مراقبت و ارزشی بازمی‌گردد که جامعه برای این کار قائل است.


بحران مراقبت و اقتصاد پنهان استمرار زندگی

جنگ می‌تواند بیمارستان را تعطیل کند، اما بیماری را متوقف نمی‌کند؛ می‌تواند مدرسه را ببندد، اما نیاز کودک به مراقبت و آموزش از میان نمی‌رود؛ می‌تواند شبکه‌ی خدمات عمومی را مختل کند، اما سالمند هم‌چنان به هم‌راهی نیاز دارد و خانواده هم‌چنان باید غذا، آب و امکان خواب را برای اعضای خود فراهم کند. این ناهم‌زمانی میان افزایش نیاز و کاهش ظرفیت نهادی، یکی از بُنیادی‌ترین ویژگی‌های بحران مراقبت است. جامعه درست در لحظه‌ای که بیش از همیشه به مراقبت نیاز دارد، بخشی از ابزارهای سازمان‌یافته‌ی مراقبت را از دست می‌دهد و در نتیجه کارهایی که پیش‌تر میان نهادها، بازار و خانواده توزیع شده بودند، بار دیگر به فضای خصوصی منتقل می‌شوند.

اقتصاد مراقبت از همین منظر نشان می‌دهد که بسیاری از فعالیت‌هایی که در محاسبات متعارف اقتصادی حاشیه‌ای یا نامرئی‌اند، در واقع زیرساخت بازتولید جامعه را تشکیل می‌دهند. مراقبت از کودک، بیمار و سالمند، تهیه‌ی غذا، نظافت، هم‌راهی عاطفی و مجموعه‌ی بزرگی از فعالیت‌های روزمره، امکان می‌دهند نیروی انسانی و روابط اجتماعی بازتولید شوند. این که بخش قابل توجهی از این کار بدون دست‌مزد انجام می‌شود، به معنای فاقد ارزش بودن آن نیست؛ برعکس، یکی از تناقض‌های اقتصاد معاصر آن است که فعالیت‌هایی که عمل‌کرد سایر بخش‌های اقتصاد به آن‌ها وابسته است، دقیقا به دلیل خروج از بازار کم‌تر قابل مشاهده می‌شوند.


این نامرئی‌شدن با جنسیت پیوندی تاریخی دارد. در بسیاری از جوامع، زنان سهم بیش‌تری از کار مراقبتی بدون دست‌مزد را انجام داده‌اند و همین تقسیم پیشین تعیین می‌کند که هنگام عقب‌نشینی یا فروپاشی نهادهای عمومی، چه کسی جای خالی آن‌ها را پُر کند. جنگ از این جهت نابرابری را ایجاد نمی‌کند، بلکه مکانیزمی را که پیش‌تر وجود داشته به صورتی فشرده‌تر نشان می‌دهد. وقتی مدرسه تعطیل می‌شود، مسئولیت مراقبت از کودک به خانه بازمی‌گردد و اگر در خانه از پیش فرض بر این بوده که زن مسئول اصلی کودک است، تعطیلی مدرسه به افزایش زمان کار او منجر می‌شود. وقتی مراقبت پزشکی به خانه منتقل می‌شود یا سالمندی قادر به دریافت خدمات نیست، همان منطق دوباره عمل می‌کند. به این ترتیب، آن‌چه در سطح کلان «اختلال خدمات» نامیده می‌شود، در سطح خُرد به ساعت‌های کار بدون دست‌مزد، کاهش فرصت اشتغال، محرومیت از استراحت و محدودشدن مشارکت اجتماعی تبدیل می‌شود.

در این‌جا باید میان کمبود مراقبت و بحران مراقبت تفاوت گذاشت. کمبود می‌تواند به معنای نبود دارو، تخت یا نیروی متخصص باشد، اما بحران زمانی عمیق‌تر می‌شود که ساختار اجتماعی دیگر قادر نباشد نیازهای مراقبتی را عادلانه توزیع کند و بخش بزرگی از بار را به گروهی خاص منتقل سازد. به همین دلیل، بحران مراقبت نه صرفا پیامد مستقیم جنگ، بلکه نقطه‌ای است که در آن نابرابری‌های پیش از جنگ با فشارهای تازه ترکیب می‌شوند. جامعه‌ای که پیش از بحران، مراقبت را امری خصوصی و زنانه تلقی کرده است، در زمان جنگ نیز احتمالا همان فرض را حفظ خواهد کرد، اما اکنون زنان باید این مسئولیت را با منابع کم‌تر و در شرایط ناامن‌تر انجام دهند.


بار مراقبت نیز به فعالیت فیزیکی محدود نیست. بخش بزرگی از آن عاطفی است و درست به همین دلیل، اندازه‌گیری‌اش دشوارتر می‌شود. در خانواده‌ای که با ترس، فقدان و نااطمینانی مواجه است، کسی باید اضطراب کودک را مدیریت کند، به سالمند اطمینان دهد، میان اعضای خسته‌ی خانواده میانجی‌گری کند، خبرهای دردناک را منتقل کند و گاه حتا آرامشی را نمایش دهد که خود احساس نمی‌کند. این کار عاطفی می‌تواند بسیار فرساینده باشد؛ زیرا مراقب نه تنها باید وظیفه‌ای انجام دهد، بلکه بخشی از احساسات خود را نیز موقتا معلق کند تا قادر به نگه‌داشتن دیگری باشد. رنج خاموش زنان در چنین زمینه‌ای، فقط رنجی نیست که درباره‌ی آن سخن گفته نشده است؛ رنجی است که جامعه آن را به عنوان بخشی طبیعی از انجام وظیفه می‌پذیرد و دقیقا به همین دلیل هزینه‌ی انسانی آن را کم‌تر می‌بیند.

بااین‌حال، برجسته‌کردن کار مراقبتی زنان نباید به رمانتیزه‌کردن آنان منجر شود. اگر مراقبت ویژگی طبیعی زن معرفی شود، همان ساختاری که بار نابرابر آن را بر دوش زنان قرار داده است، مشروعیت پیدا می‌کند. مراقبت نه جوهر زنانگی، بلکه نیازی انسانی و مسئولیتی اجتماعی است و پرسش سیاسی باید درباره‌ی نحوه‌ی توزیع آن باشد. وقتی جامعه از زنان انتظار دارد بدون حمایت کافی وظایف مراقبتی را انجام دهند و سپس توانایی آنان برای تحمل این بار را تحسین می‌کند، خطر آن وجود دارد که فضیلت فردی جای نقد ساختار را بگیرد. همین‌جاست که مفهوم بسیار رایج تاب‌آوری، نیازمند بررسی انتقادی می‌شود.


تاب‌آوری، مسئولیت و خطر عادی‌شدن رنج

تاب‌آوری مفهومی است که بدون آن نمی‌توان بسیاری از اشکال سازگاری انسان با بحران را توضیح داد. افراد و جوامع واقعا توانایی‌هایی برای ادامه دادن، سازگارشدن، یادگیری و بازسازی دارند و نادیده گرفتن این توان، انسان را به موجودی کاملا منفعل در برابر حادثه تبدیل می‌کند. بااین‌حال، مشکل از زمانی آغاز می‌شود که تاب‌آوری از زمینه‌ی اجتماعی رنج جدا و به ویژگی‌ای فردی بدل شود که گویی هر کس باید آن را در خود افزایش دهد. در چنین برداشتی، پرسش به تدریج از شرایط تولید بحران به ظرفیت فرد برای تحمل آن منتقل می‌شود و همین جابه‌جایی می‌تواند مسئولیت سیاسی را پنهان کند.

این مساله در مورد زنان جنگ‌زده، اهمیت ویژه‌ای دارد. توصیف زنی که در شرایط آواره‌گی خانواده را حفظ کرده، منابع اندک را مدیریت کرده و از کودکان و سالمندان مراقبت کرده است، به عنوان فردی تاب‌آور می‌تواند کاملا درست باشد، اما این توصیف تنها نیمی از واقعیت را بیان می‌کند. نیمه‌ی دیگر آن است که چرا چنین حجم عظیمی از مسئولیت اساسا بر دوش او قرار گرفته و کدام نهادها یا روابط اجتماعی باید بخشی از این بار را حمل می‌کردند. اگر بخش دوم حذف شود، ستایش تاب‌آوری می‌تواند ناخواسته به عادی‌سازی رنج منجر شود؛ یعنی به جای آن که شرایطی که فرد را مجبور به عمل‌کردی فراتر از ظرفیت معمول کرده‌اند موضوع پرسش قرار گیرند، خود توان تحمل به فضیلت اصلی تبدیل می‌شود.


در این صورت، جامعه از فرد می‌خواهد خود را با امر غیرعادلانه وفق دهد. مداخلات روان‌شناختی، آموزش مهارت‌های مقابله‌ای و تقویت شبکه‌های حمایت، همگی می‌توانند ضروری باشند، اما نباید به جای پرسش درباره‌ی مسکن، درآمد، امنیت، خدمات عمومی و توزیع مراقبت بنشینند. نمی‌توان ساختاری را که فرد را در معرض فرسودگی قرار می‌دهد، دست‌نخورده گذاشت و سپس مساله را در سطح توانایی او برای «مدیریت استرس» حل کرد. این، همان نقطه‌ای است که تمایز میان تاب‌آوری و دگرگونی اجتماعی اهمیت پیدا می‌کند. تاب‌آوری به امکان عبور از وضعیت دشوار مربوط است، در حالی که دگرگونی اجتماعی از شرایطی می‌پرسد که سبب شده‌اند بحران با چنین الگوی نابرابری تجربه شود و می‌خواهد مانع بازتولید همان شرایط پس از پایان بحران شود.

این تمایز مفهوم امید را نیز از نو صورت‌بندی می‌کند. اگر امید فقط به معنای ادامه دادن و تحمل کردن باشد، فاصله‌ی اندکی با شکل فردی‌شده‌ی تاب‌آوری خواهد داشت. امید زمانی معنای اجتماعی پیدا می‌کند که با توان تصور وضعیتی متفاوت و سازمان‌دادن کُنش برای نزدیک‌شدن به آن پیوند بخورد. برای فهم این معنا باید به یکی دیگر از آثار عمیق جنگ توجه کرد: جنگ نه فقط فضا، بلکه رابطه‌ی انسان با زمان و آینده را نیز تغییر می‌دهد.


جنگ، زمان و کوتاه‌شدن افق آینده

زندگی عادی بر مجموعه‌ای از فرض‌های زمانی استوار است که انسان به ندرت درباره‌ی آن‌ها فکر می‌کند. فرد تحصیل می‌کند، زیرا آینده‌ای را مفروض می‌گیرد که در آن آموزش امروز معنا خواهد داشت؛ خانه می‌سازد، زیرا تداوم حضور را تصور می‌کند؛ کودک را تربیت می‌کند، زیرا بزرگ‌سالی او را ممکن می‌داند؛ و برای سال‌های بعد برنامه می‌ریزد، زیرا میان امروز و آینده نوعی پیوستگی احساس می‌کند. جنگ این پیوستگی را مُختل می‌کند و افق زمانی را کوتاه می‌سازد. برنامه‌ی سال آینده ممکن است به تصمیم هفته بعد، و تصمیم هفته بعد به مساله‌ی امشب تقلیل یابد. این تغییر فقط دشواری برنامه‌ریزی نیست؛ شکل تجربه‌ی زمان را تغییر می‌دهد، زیرا فرد دیگر اکنون را به عنوان بخشی از مسیری رو به آینده زندگی نمی‌کند و ممکن است صرفا تلاش کند از آن عبور کند.

این دگرگونی برای کسانی که مسئولیت مراقبت دارند، ابعاد ویژه‌ای پیدا می‌کند؛ زیرا مراقبت ذاتا با آینده پیوند دارد. تربیت کودک، آموزش، مراقبت درمانی و حتا حفظ برخی آیین‌های خانوادگی بر این فرض استوارند که آینده‌ای وجود دارد که ارزش سرمایه‌گذاری دارد. هنگامی که معلمی در فضای موقت برای کودکان آواره کلاس برگزار می‌کند، کار او فقط انتقال دانش نیست؛ با این عمل، آینده‌ای را که جنگ نامطمئن کرده است دوباره قابل تصور می‌سازد. وقتی خانواده‌ای در اردوگاه مناسکی آشنا را حفظ می‌کند، صرفا گذشته را تکرار نمی‌کند، بلکه میان گذشته و آینده پیوندی برقرار می‌کند که بحران در پی گُسستن آن بوده است.


از همین منظر، مراقبت را می‌توان نوعی مقاومت در برابر فروپاشی زمان اجتماعی دانست. جنگ انسان را وادار می‌کند تمام توجه خود را به لحظه‌ی بقا معطوف کند، در حالی که بسیاری از اعمال مراقبتی چیزی فراتر از اکنون را در خود حمل می‌کنند. تهیه‌ی دفتر برای کودک، پیگیری آموزش، حفظ خاطرات خانوادگی یا سازمان‌دادن یک شبکه‌ی محلی حمایت، همگی بر این فرض ضمنی استوارند که زندگی قرار نیست برای همیشه در وضعیت اضطرار منجمد بماند. این کُنش‌ها آینده را تضمین نمی‌کنند، اما امکان تصور آن را حفظ می‌کنند و همین امکان یکی از شروط بازگشت عاملیت اجتماعی است.

در این نقطه، امید دیگر صرفا احساسی درونی نیست. امید در سطح اجتماعی هنگامی شکل می‌گیرد که انسان‌ها بتوانند آینده‌ای را که هنوز وجود ندارد در رفتار اکنون وارد کنند. این معنا با خوش‌بینی تفاوت دارد؛ زیرا فرد می‌تواند نسبت به دشواری آینده کاملا واقع‌بین یا حتا بدبین باشد و هم‌چنان برای ایجاد امکان‌های تازه عمل کند. امید از این منظر نه پیش‌بینی خوش‌بینانه‌ی آن‌چه رُخ خواهد داد، بلکه رابطه‌ای فعال با آن چیزی است که می‌تواند رُخ دهد.


امید اجتماعی و بازسازی امکان کُنش مشترک

اندیشه‌ی ارنست بلوخ درباره‌ی امید و تاکید پائولو فریره بر پیوند امید با عمل اجتماعی، امکان می‌دهد این مفهوم از سطح احساس فردی فراتر برده شود. آینده در چنین برداشتی صرفا زمانی نیست که بعدا خواهد آمد، بلکه افقی است که می‌تواند بر انتخاب‌های اکنون اثر بگذارد. امید زمانی نیروی اجتماعی می‌شود که گروهی از انسان‌ها بتوانند امکانی را که هنوز تحقق نیافته، تصور کنند و بر اساس آن وارد کُنش مشترک شوند. همین عنصر جمعی است که امید اجتماعی را از خوش‌بینی شخصی جدا می‌کند.


جنگ توانایی کُنش مشترک را از چند جهت تضعیف می‌کند. اعتماد کاهش می‌یابد، شبکه‌های اجتماعی پراکنده می‌شوند، بسیاری از افراد احساس می‌کنند تصمیم‌هایشان تاثیر اندکی بر آینده دارد و تجربه‌ی خیانت نهادی می‌تواند باور به امکان هم‌کاری را ضعیف سازد. بنابراین، بازسازی امید به معنای توصیه به مثبت‌اندیشی نیست؛ باید شرایطی ایجاد شود که فرد دوباره تجربه کند کُنش مشترک می‌تواند نتیجه‌ای واقعی داشته باشد. شبکه‌ای که توزیع غذا را عادلانه‌تر می‌کند، گروهی که آموزش کودکان را از سر می‌گیرد یا نهادی که روایت قربانی را جدی می‌گیرد، فقط خدماتی مشخص ارائه نمی‌کنند، بلکه تجربه‌ای از قابلیت اعتماد و اثرگذاری ایجاد می‌کنند.

از این رو، امید با حقیقت و عدالت رابطه‌ای پیچیده دارد. جامعه‌ای که می‌خواهد پس از جنگ صرفا از گذشته عبور کند و برای حفظ آرامش ظاهری امکان سخن گفتن از رنج را محدود سازد، ممکن است سکوت ایجاد کند، اما لزوما امید نمی‌سازد. امید اجتماعی هنگامی پایدارتر است که افراد بتوانند رنج را به رسمیت‌شناخته‌شده ببینند و در عین حال آینده را به گروگان همان رنج نسپارند. این توازن آسان نیست؛ زیرا حافظه می‌تواند هم شرط عدالت باشد و هم در صورت سیاسی‌شدن افراطی، به منبع ادامه‌ی دشمنی تبدیل شود. اما حذف حافظه نیز راه‌حل نیست. صلحی که قربانی برای ورود به آینده ناچار باشد گذشته‌ی خود را انکار کند، بخشی از منطق خشونت را ادامه می‌دهد.

نقش زنان در این مرحله صرفا به دلیل تجربه‌ی مراقبتی آنان اهمیت ندارد، بلکه به این دلیل نیز مهم است که بسیاری از شبکه‌های محلی بازسازی در سطحی شکل می‌گیرند که سیاست رسمی معمولا دیرتر به آن می‌رسد. بازگشایی کلاس‌های موقت، سامان‌دهی حمایت روانی، ایجاد شبکه‌های تامین غذا یا حفظ ارتباط میان خانواده‌های پراکنده ممکن است در نگاه نخست فعالیت‌هایی کوچک در مقایسه با پروژه‌های کلان بازسازی به نظر برسند، اما همین فعالیت‌ها می‌توانند زیرساخت اعتماد را دوباره شکل دهند. مشارکت زنان در فرایندهای رسمی صلح نیز از همین منظر باید فراتر از حضور نمادین فهمیده شود. به رسمیت شناختن آنان به عنوان کُنش‌گران صلح، زمانی معنای واقعی دارد که تجربه و دانشی که از خلال زندگی در بحران به دست آمده است، بتواند بر دستور کار بازسازی اثر بگذارد.


قطع‌نامه‌ی ۱۳۲۵ شورای امنیت سازمان ملل، از این جهت تحول مهمی در چهارچوب هنجاری زنان، صلح و امنیت ایجاد کرد؛ زیرا زنان را فقط به عنوان قربانیانی که باید محافظت شوند، در نظر نگرفت و بر ضرورت مشارکت آنان در پیش‌گیری از منازعه و فرایندهای صلح تاکید کرد. بااین‌حال، فاصله میان حضور و اثرگذاری هم‌چنان تعیین‌کننده است. ممکن است زنان در اتاق مذاکره حضور داشته باشند، اما موضوعاتی که تجربه‌ی روزمره‌ی آنان آشکار کرده است هم‌چنان خارج از تعریف مسائل «اصلی» باقی بمانند. اگر امنیت، بازسازی اقتصادی و ترتیبات سیاسی مهم تلقی شوند، اما مراقبت، سلامت روان، خشونت جنسیتی و بازگشت کودکان به آموزش به مراحل بعدی موکول شوند، همان سلسله‌مراتب پیشین در نظم صلح بازتولید می‌شود.

این نکته ما را به مساله‌ای اساسی در بازسازی می‌رساند. توقف خشونت نظامی شرط ضروری صلح است، اما جامعه با خاموش‌شدن سلاح‌ها به وضعیت پیشین بازنمی‌گردد. بخشی از آن‌چه جنگ تغییر داده، اساسا برگشت‌پذیر نیست و بازسازی باید نه به معنای ترمیم ساده‌ی گذشته، بلکه به عنوان ساختن ترتیباتی تازه فهمیده شود.

بازسازی جامعه و زمان کُند ترمیم رابطه


بازسازی فیزیکی و بازسازی اجتماعی از یک زمان پیروی نمی‌کنند. ساختمان تخریب‌شده را می‌توان با سرمایه، مهندسی و برنامه‌ی اجرایی دوباره ساخت، اما اعتماد شکسته‌شده به همان شکل بازنمی‌گردد. جاده ممکن است ظرف ماه‌ها آماده شود، در حالی که زنی که در همان مسیر خشونت را تجربه کرده است، سال‌ها برای احساس امنیت دوباره نیاز داشته باشد. مدرسه می‌تواند باز شود، اما کودکی که چند سال از آموزش دور بوده یا بارها جابه‌جا شده است، صرفا با بازشدن در مدرسه به وضعیت پیش از بحران بازنمی‌گردد. از همین رو، استفاده صرف از شاخص‌های زیرساختی و اقتصادی برای سنجش موفقیت بازسازی می‌تواند تصویری گُم‌راه‌کننده ایجاد کند.

جامعه زمانی واقعا در مسیر بازسازی قرار می‌گیرد که امکان رابطه‌ی دوباره شکل بگیرد. اعتماد به نهاد، امکان مشارکت، احساس کرامت، دست‌رسی عادلانه به منابع و قابلیت برنامه‌ریزی برای آینده همگی در این فرایند دخیل‌اند. صلح اگر فقط به نبود جنگ تقلیل یابد، ممکن است شکل‌های غیرنظامی خشونت را نادیده بگیرد. زنی که پس از پایان درگیری هم‌چنان با خشونت خانگی، فقر، بی‌اعتنایی قضایی یا بار مراقبتی فراتر از توان خود مواجه است، ممکن است از نظر حقوق بین‌الملل در «دوران پس از جنگ» زندگی کند، اما تجربه‌ی روزمره او هنوز با بسیاری از منطق‌های بحران شکل گرفته باشد.

از این منظر، مراقبت در قلب سیاست بازسازی قرار می‌گیرد. جامعه باید قادر باشد از بازمانده‌گان، کودکان، سالمندان، مجروحان و کسانی که بار روانی و اخلاقی جنگ را حمل می‌کنند حمایت کند، بی‌ آن که تمام این مسئولیت را دوباره به خانواده و درون خانواده به زنان واگذار کند. اگر نظم پس از جنگ همان تقسیم نابرابر پیشین را بازسازی کند، در واقع از بحران فقط برای بازگشت به همان ساختاری عبور کرده است که بخشی از آسیب‌پذیری‌ها را تولید می‌کرد. بازسازی عادلانه مستلزم آن است که خودِ الگوهای پیشین توزیع منابع و مسئولیت نیز قابل پرسش باشند.


در همین جا، تفاوت میان بازگشت و بازآفرینی اهمیت پیدا می‌کند. بازگشت به وضعیت پیش از جنگ لزوما هدف مطلوبی نیست؛ زیرا پیش از جنگ نیز ممکن است نابرابری، خشونت جنسیتی، بی‌ارزش‌بودن کار مراقبتی و حذف زنان از تصمیم‌گیری وجود داشته باشد. اگر بحران این ضعف‌ها را آشکار کرده است، سیاست پس از بحران نباید صرفا همان نظم را ترمیم کند. بازآفرینی به معنای ساختن ترتیباتی است که از تجربه‌ی فروپاشی چیزی آموخته باشند و ظرفیت جامعه را نه فقط برای مقاومت در برابر جنگ بعدی، بلکه برای زیست عادلانه‌تر در دوران صلح افزایش دهند.

این برداشت از بازسازی، بار دیگر ما را به مفهوم قدرت بازمی‌گرداند، اما اکنون امکان صورت‌بندی دقیق‌تری فراهم شده است. اگر قدرت فقط با توان کنترل و اِعمال زور فهمیده شود، بخش بزرگی از آن‌چه جامعه را پس از جنگ دوباره ممکن می‌کند، خارج از قلمرو سیاست باقی خواهد ماند.


قدرت به مثابه ظرفیت حفظ جهان مشترک

سنت سیاسی مدرن، دلایل تاریخی مهمی برای پیوند دادن قدرت با حاکمیت، قانون، فرمان و امکان اِعمال زور داشته است و نمی‌توان این ابعاد را از مفهوم قدرت حذف کرد. جامعه برای جلوگیری از خشونت به نهادهایی نیاز دارد که بتوانند قانون را اجرا کنند و دفاع در برابر تهدید واقعی را نیز نمی‌توان با زبان مراقبت جایگزین کرد. مساله نه حذف این تعریف، بلکه پایان دادن به انحصار آن است. تجربه‌ی جنگ نشان می‌دهد جامعه برای بقا به شکلی از قدرت نیاز دارد که کم‌تر نمایشی است اما فقدان آن می‌تواند به اندازه‌ی فقدان اقتدار سیاسی ویران‌گر باشد: قدرت حفظ زندگی، سازمان‌دادن هم‌کاری، ترمیم رابطه و بازگرداندن امکان اعتماد.

این تعریف تازه نه از زنان جوهری اخلاقی می‌سازد و نه مراقبت را به جنسیت خاصی نسبت می‌دهد. اتفاقا اهمیت آن در خارج کردن مراقبت از قلمرو «طبیعت زنانه» و وارد کردن آن به نظریه‌ی سیاست است. اگر حفظ زندگی شرط استمرار جامعه است، نهادی که مراقبت را سازمان می‌دهد در حال انجام کاری سیاسی است؛ اگر بازسازی اعتماد شرط صلح پایدار است، شبکه‌ای که امکان هم‌کاری میان افراد را ایجاد می‌کند، صرفا فعالیتی خیریه‌ای ندارد؛ و اگر آموزش کودک در جامعه‌ی جنگ‌زده آینده را دوباره قابل تصور می‌سازد، این فعالیت را نمی‌توان به مساله‌ای خصوصی و فرعی تقلیل داد.


این تغییر تعریف قدرت، مفهوم امنیت را نیز دگرگون می‌کند. جامعه امن فقط جامعه‌ای نیست که مرزهایش در برابر حمله محافظت شده باشند، بلکه جامعه‌ای است که اعضایش بتوانند بدون ترس مستمر از رهاشده‌گی، تحقیر و فقدان حمایت زندگی کنند. امنیت در این معنا شامل امکان رفتن کودک به مدرسه، درمان بیمار، دست‌رسی زن به عدالت، حمایت از سالمند و قابلیت برنامه‌ریزی برای آینده است. چنین برداشتی میان امنیت نظامی و امنیت اجتماعی رقابتی ساده ایجاد نمی‌کند، بلکه نشان می‌دهد دوام یکی در بلندمدت به دیگری وابسته است.
تجربه‌ی زنان در جنگ از همین رو ارزش نظری پیدا می‌کند. اهمیت این تجربه نه در این است که زنان به طور ذاتی تعریف متفاوتی از قدرت دارند، بلکه در این است که موقعیت تاریخی آنان در تقسیم کار اجتماعی، بسیاری از آنان را در تماس نزدیک‌تری با فرایندهای بازتولید زندگی قرار داده است. وقتی بحران نهادهای رسمی را مُختل می‌کند، فعالیت‌هایی که پیش از آن در پس‌زمینه بودند به سطح می‌آیند و وابستگی جامعه به آن‌ها آشکار می‌شود. از خلال همین آشکارشدن می‌توان فهمید که قدرت اجتماعی فقط در جایی نیست که فرمان صادر می‌شود؛ در جایی نیز وجود دارد که زندگی از فروپاشی حفظ می‌شود.


سخن پایانی:

رنجی که تنها زمانی شنیده می‌شود که دستگاه شنیدن تغییر کند

رنج خاموش زنان را نباید به سادگی رنجی دانست که درباره‌ی آن سخن گفته نشده است. زنان در بسیاری از جنگ‌ها سخن گفته‌اند، شهادت داده‌اند، نوشته‌اند، مراقبت کرده‌اند، مقاومت کرده‌اند و در بازسازی جوامع نقش داشته‌اند، اما داشتن صدا با شنیده‌شدن یکی نیست. خاموشی می‌تواند محصول نظمی باشد که از پیش تعیین کرده است کدام تجربه اهمیت سیاسی دارد، کدام فعالیت تاریخ می‌سازد و کدام رنج باید در قلمرو خصوصی باقی بماند. هنگامی که زنی درباره‌ی ساعت‌های فرساینده‌ی مراقبت سخن می‌گوید، اما این تجربه در سیاست اجتماعی هیچ معادلی پیدا نمی‌کند، سخن گفته شده، ولی شنیده نشده است؛ هنگامی که ناامنی روزمره او در شاخص‌های رسمی امنیت جایی ندارد، تجربه بیان شده، اما زبان سیاست قادر به ثبت آن نیست.

از همین رو، وارد کردن تجربه‌ی زنان به مطالعه‌ی جنگ فقط اقدامی برای عادلانه‌ترکردن نماینده‌گی تاریخی نیست. این کار، خودِ دستگاه شناخت جنگ را تغییر می‌دهد. از خلال تجربه‌ی آنان، زندگی روزمره از پس‌زمینه خارج می‌شود و معلوم می‌گردد جامعه پیش از فروپاشی رسمی چگونه در سطح رابطه و اعتماد فرسوده می‌شود. نظامی‌گری دیگر فقط مساله‌ی ارتش نیست؛ زیرا در تقسیم منابع و تصور جامعه از قدرت، حضور پیدا می‌کند. بدن فقط محل آسیب نیست، بلکه میدان سیاست و هم‌زمان جایگاه عاملیت است. تروما نیز تنها زبان رنج باقی نمی‌ماند؛ زیرا آسیب اخلاقی نشان می‌دهد که جنگ می‌تواند اعتماد انسان به عدالت و قابلیت فهم جهان را نیز مخدوش سازد. مراقبت از قلمرو خصوصی بیرون می‌آید و به عنوان زیرساخت استمرار جامعه ظاهر می‌شود و تاب‌آوری نیز از مقام فضیلتی بی‌چون‌وچرا پایین آورده می‌شود تا بتوان پرسید چه کسی مجبور به تاب‌آوری شده و چرا.


در نهایت، این مسیر تحلیلی مفهوم امید را نیز دگرگون می‌کند. امید اجتماعی نه توصیه به فراموش‌کردن رنج است و نه اطمینان ساده‌دلانه به این که آینده بهتر خواهد بود. امید زمانی معنا پیدا می‌کند که جامعه قادر باشد رنج را به رسمیت بشناسد، سازوکارهای تولیدکننده‌ی آن را مورد پرسش قرار دهد و در همان حال، امکان کُنش مشترک را برای ساختن ترتیباتی متفاوت حفظ کند. اگر جامعه پس از جنگ فقط ساختمان‌های خود را بازسازی کند، اما همان نابرابری‌های مراقبتی، همان سلسله‌مراتب جنسیتی و همان تعریف محدود از امنیت را دوباره برقرار سازد، از جنگ عبور کرده است بی ‌آن که الزاما از آن آموخته باشد.

در این معنا، تجربه‌ی زنان در جنگ را می‌توان نوعی دانش اجتماعی دانست؛ دانشی نه به دلیل فضیلت ذاتی زنان، بلکه به دلیل موقعیتی که آنان در آن بخشی از هزینه‌های پنهان فروپاشی را تجربه و بخشی از کار پنهان استمرار زندگی را انجام داده‌اند. این تجربه نشان می‌دهد جامعه در کجا آسیب‌پذیر می‌شود، چه چیزهایی در زمان بحران پیش از همه فرو می‌ریزند و چه فعالیت‌هایی، هرچند در آمار رسمی کم‌تر دیده شوند، امکان ادامه‌ی زندگی را حفظ می‌کنند. اگر چنین دانشی وارد حافظه‌ی جمعی، سیاست اجتماعی، تعریف امنیت و طراحی نظم پس از جنگ شود، رنج از مقام تجربه‌ای صرفا گذشته بیرون می‌آید و به منبعی برای مسئولیت آینده تبدیل می‌شود.


از این منظر، پرسش نهایی مقاله دیگر این نیست که زنان در جنگ چه اندازه رنج کشیده‌اند، زیرا پاسخ به این پرسش هرقدر مفصل باشد، هنوز می‌تواند آنان را در مقام موضوع رنج نگه دارد. مساله‌ی دشوارتر این است که جامعه با دانشی که درون آن رنج تولید شده، چه می‌کند. اگر مراقبت هم‌چنان امری زنانه و خصوصی باقی بماند، اگر سلامت روان بدون توجه به عدالت اجتماعی فهمیده شود، اگر امنیت هم‌چنان فقط با ظرفیت نظامی سنجیده شود و اگر زنان پس از پایان بحران به حاشیه‌ی تصمیم‌گیری بازگردند، شنیدن روایت‌های آنان تغییر چندانی در نظم اجتماعی ایجاد نکرده است. اما هنگامی که تجربه‌ی جنگ به بازاندیشی در تعریف قدرت، توزیع مسئولیت، ارزش مراقبت و معنای صلح منجر شود، امکان شکل دیگری از بازسازی پدید می‌آید؛ بازسازی‌ای که هدف‌اش صرفا بازگرداندن آن‌چه پیش از بحران وجود داشت نیست، بلکه می‌کوشد جامعه‌ای بسازد که کم‌تر از گذشته رنج را خصوصی کند و کم‌تر از گذشته هزینه‌ی استمرار زندگی را بر دوش کسانی بگذارد که صدایشان در تاریخ دیرتر شنیده شده است.


در چنین افقی، امید اجتماعی نه در فراموشی رنج، بلکه در توان تبدیل آن به شناخت و تبدیل شناخت به مسئولیت معنا می‌یابد. صلح نیز دیگر فقط لحظه‌ای نیست که سلاح‌ها خاموش می‌شوند، بلکه فرایندی است که طی آن انسان‌ها بار دیگر امکان اعتماد، مراقبت، مشارکت و تصور آینده‌ای مشترک را به دست می‌آورند. شاید دقیقا در همین نقطه بتوان معنای عمیق‌تری برای امنیت یافت: امنیت نه فقط حفاظت از مرز، بلکه حفاظت از امکان زیستن مشترک است؛ امکانی که جنگ آن را از درون فرسوده می‌کند و بازسازی، اگر بخواهد چیزی بیش از تعمیر ویرانه‌ها باشد، باید آن را در سطح روابط انسانی دوباره پدید آورد.

* * *

برگرفته از سایت کانون پژوهشی نگاه
منابع و مآخذ:

Adatia, L., Cattaneo, U., Esquivel, V., & Vallarino, I. (2018). Care Work and Care Jobs for the Future of Decent Work. Geneva: International Laboure Office
Alexievich, S. (2017). The Unwomanly Face of War: An Oral History of Women in World War II. Translated by Richard Pevear & Larissa Volokhonsky. New York: Random House
Bloch, E. (1986–1995). The Principle of Hope (3 vols.). Translated by Neville Plaice, Stephen Plaice & Paul Knight. Cambridge, MA: MIT Press
Charmes, J. (2019). The Unpaid Care Work and the Labour Market: An Analysis of Time Use Data Based on the Latest World Compilation of Time-use Surveys. Geneva: International Labour Organization
Enloe, C. (1993). The Morning After: Sexual Politics at the End of the Cold War. Berkeley: University of California Press
Enloe, C. (2000). Maneuvers: The International Politics of Militarizing Women’s Lives. Berkeley: University of California Press
Enloe, C. (2014). Bananas, Beaches and Bases: Making Feminist Sense of International Politics. 2nd ed. Berkeley: University of California Press
Enloe, C. (2023). Twelve Feminist Lessons of War. Oakland: University of California Press
Freire, P. (2021 [1992]). Pedagogy of Hope: Reliving Pedagogy of the Oppressed. Translated by Robert R. Barr. London/New York: Bloomsbury Academic
International Laboure Organization. (2024). Decent Work and the Care Economy. Geneva: International Laboure Organization
Litz, B. T., Stein, N., Delaney, E., Lebowitz, L., Nash, W. P., Silva, C., & Maguen, S. (2009). “Moral Injury and Moral Repair in War Veterans: A Preliminary Model and Intervention Strategy.” Clinical Psychology Review, 29(8), 695–706
Serato, R. L. (2010). “Territory, Sovereignty, and Crimes of the Second State: The Writing on the Body of Murdered Women.” In Rosa-Linda Fregoso & Cynthia Bejarano (Eds.), Terrorizing Women: Feminicide in the Americas. Durham, NC: Duke University Press
United Nations Security Council. (2000). Resolution 1325 (2000) on Women and Peace and Security. S/RES/1325 (2000)
UN Women. (2015). Preventing Conflict, Transforming Justice, Securing Peace: A Global Study on the Implementation of United Nations Security Council Resolution 1325. New York: UN Women
World Health Organization. Mental Health in Emergencies. Geneva: WHO

اشتراک در شبکه های اجتماعی: