در میانه پادگان و فاشیسم: سازماندهی انقلابی و راه سوم
یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
صدیق اسماعیلی
مقدمه:
فراتر از شوکِ سرکوب؛
جامعهی ایران در پی خشونتهای سازمانیافتهی اخیر، در وضعیتی از ترومای جمعی و شوک ساختاری بهسر میبرد. در این میان، نقش مخرب جریانات منجیمحور سلطنتطلب در سوق دادن تودههای فاقد سازماندهی به کانون منازعه، بیش از پیش عیان گشته است؛ جریانی که با تکیه بر پروپاگاندای پوپولیستی، فاعلیت آگاهانه معترض را سلب و او را به ابزاری برای قربانی شدن در برابر الیگارشی مسلح تبدیل کرد تا از خونِ معترضان به عنوان سرمایهی نمادین در لابیگریهای بینالمللی بهرهبرداری کند.
این بحران داخلی، اکنون با متغیری ویرانگرتر گره خورده است: سایهی شومِ جنگ. در حالی که هر آن احتمال حملهی نظامی آمریکا به ایران میرود، جامعه میان دو لبهی قیچی گرفتار شده است؛ از یک سو حاکمیت با سوءاستفاده از وضعیت اضطراری، فضا را بیش از پیش پادگانی کرده و هر فریاد حقطلبانهای را زیر چکمهی امنیت ملی خفه میکند، و از سوی دیگر، فاشیسم برخواسته از راست افراطی با استقبال از ویرانیِ ایران، حمله نظامی را تنها میانبر برای صعود به قدرت از روی ویرانهها تصویر میکند.
این نوشتار با کالبدشکافیِ وضعیت موجود، نشان میدهد که در تضاد میان سرکوب عریان حاکمیت و پروژهی رژیمچنجِ راستگرا، راه سومی گشوده است.
آنچه امروز مشاهده میکنیم، رسیدنِ همزمانِ قدرتِ مسلط و اپوزیسیونِ راست به یک بنبستِ ساختاری است؛ وضعیتی که در آن حاکمیت دیگر توانِ تولید رضایت و انجام اصلاحات را ندارد و جریانهای جایگزینِ کلاسیک نیز فاقد ریشهی اجتماعی برای تغییرِ واقعی هستند. این انسدادِ چندجانبه، دقیقاً همان بحران ارگانیک و فروپاشیِ هژمونیِ فکری سیستم است که در ادامه به تبیین ابعاد آن میپردازیم.
١. بحران ارگانیک و از دست دادن اعتبار فکری و اخلاقی
.جمهوری اسلامی در برهه کنونی با یک بحران ارگانیک (Organic Crisis) به تعبیر آنتونیو گرامشی دست به گریبان است؛ بحران ریشهای و عمیق، وضعیتی که در آن گسست میان زیربنای اقتصادی و روبنای سیاسی به اوج رسیده و رژیم توانایی تولید رضایت (Consensus) را حتی در لایههای سنتی خود از دست داده است. این بحران زمانی رخ میدهد که طبقه حاکم در رهبری اخلاقی و فکری جامعه شکست خورده و تنها با تکیه بر سلطه عریان و ابزارهای قهرآمیز به حیات خود ادامه میدهد. در این فضا، ساختار در یک تعادل ناتوان گرفتار شده است؛ جایی که نه توان بازگشت به ثبات پیشین را دارد و نه به دلیل تضاد با منافع هسته سخت قدرت، قادر به انجام اصلاحات ساختاری است.
۲. اقتصاد پلیسی و فقر فراگیر
از منظر اقتصاد سیاسی، این انسداد ریشه در استقرار مدلی غارتی از اقتصاد پلیسی دارد. در این الگو، ثروت ملی از طریق دکترین انباشت از طریق سلب مالکیت به یک الیگارشی نظامی-امنیتی منتقل شده است. به عبارتی دیگر ثروتهای ملی از طریق تصاحب اموال عمومی، به جیب گروه اندکی که قدرت نظامی و امنیتی را در دست دارند سرازیر شده است. پیامد مستقیم این فرآیند، سقوط گریزناپذیر طبقه متوسط و فرودست سازی ساختاری آن است؛ طبقهای که اکنون با از دست دادن سرمایههای خود، به لحاظ معیشتی به طبقه کارگر پیوسته است. همزمان، طبقه کارگر نیز به دلیل نابودی زیرساختهای حمایتی، به ورطه فقر مطلق رانده شده است. این همسرنوشتی معیشتی، منجر به شکلگیری یک بلوک اعتراضی فراطبقاتی شده که مطالبهاش از اصلاحات سیاسی به حق بر زندگی تغییر ماهیت داده است.
۳. سختجانی قدرت و خطر انفجار خشم فقرا
در سطح بینالمللی، رژیم در تله فرسایش در انزوا گرفتار شده و برای بقای الیگارشی خود، به قیمت تضعیف حاکمیت ملی، به فضای خاکستری و قراردادهای نامتوازن قراردادهای یکطرفه و فعالیتهای پنهانی روی آورده است. این فشار خارجی در کنار فقر فزاینده داخلی، به یک تصلب ساختاری انجامیده که در آن هرگونه عقبنشینی، مترادف با فروپاشی تلقی میشود. از منظر امنیتی، نابودی طبقه متوسط به معنای حذف لایه میانجی و برخورد مستقیم و خشن خیابان با قدرت است. این وضعیت، الگوی اعتراضات را از مطالبهمحوری به شورشهای معیشتی برای نان تغییر داده و با درگیر کردن بدنه پایینرتبه نیروهای سرکوب در بحران معیشتی، ریسک تمرد درونی را به شدت افزایش داده است. به این اعتبار، چون بدنه نیروهای نظامی هم دچار فقر شدهاند، احتمال سرپیچی آنها بالا رفته است. در این شرایط، سیستم با اینکه در ظاهر قدرتمند به نظر میرسد، اما در برابر تکانهای ناگهانی بسیار ترد و شکننده است.
٤. سیاست قدرتهای بزرگ: امتناعِ ژئوپولیتیک و فرسایش داراییهای ملی
برخلاف تصورات سطحی، منطق قدرت نشان میدهد که مداخلات نظامی احتمالی یا پروژههای “رژیمچنج”، نه برای نجات مردم از وضعیت موجود، که نقشهای برای ضعیف نگهداشتن رقیب و مهار کردن تدریجی اوست. مداخله خارجی در جوامعی با ساختار الیگارشی پادگانی که گروه نظامی-امنیتی بر همه چیز مسلط است، به جای دموکراسی، منجر به فرسایش نهادی و نابودی زیرساختهای تمدنی میشود که متعلق به نسلهای آینده است. این حملات نه تنها رژیم را سرنگون نمیکند، بلکه با ایجاد وضعیت اضطراری، دست الیگارشی را برای سرکوب داخلی تحت لوای “اقتصاد جنگی” بازتر میکند. لذا، مخالفت با مداخله بیگانه، دفاع از بقای جامعه در برابر سناریوی ویرانی کامل است.
از منظر قدرتهای جهانی، یک ایرانِ دموکراتیک، مقتدر و ملی که محصول سازمانیابی درونی تودهها باشد، بازیگری پیشبینیناپذیر است که میتواند توازن قوا را در خاورمیانه برهم بزند. لذا، سیاست ترجیحی آنها نگه داشتن کشور در وضعیت نه جنگ و نه صلح است؛ وضعیتی که در آن با استفاده از ابزار تحریمهای هوشمند و تهدیدات نظامی محدود، پتانسیلهای تمدنی ایران فرسوده شود تا کشور همواره درگیر تأمین معیشت اولیه باشد و توان تبدیل شدن به یک قدرت منطقهای مستقل را از دست بدهد.
نیازی به گفتن نیست که باید مرزی قاطع و جدی میان نقد ساختار قدرت و صیانت از سرمایههای ملی ترسیم کرد. زیرساختهای استراتژیک کشور شامل پالایشگاهها، بنادر، نیروگاهها و صنایع مادر، متعلق به دولت یا الیگارشی حاکم نیستند، بلکه متعلق به مردم و تنها بستر مادی برای بازسازی جامعه پسا رژیم اسلامی محسوب میشوند. مداخله نظامی یا حملات هدفمند به این زیرساختها، در واقع حق بر توسعه نسلهای آینده را سلب کرده و منجر به نوعی فرسایش نهادی میشود. تجربه تاریخی در جوامعی با ساختار الیگارشی پادگانی نشان داده است که تخریب این بنیانهای مادی، به دموکراسی ختم نمیشود، بلکه کشور را به سمت فروپاشی تمدنی سوق میدهد که بازگشت از آن دههها به طول میانجامد.
از منظر داخلی، مداخله خارجی یا حتی سایهی تهدید آن، بهترین هدیه برای حاکمان نظامی است تا فرآیند انباشت از طریق سلب مالکیت را مشروعیت ببخشد. در وضعیت اضطراری، حاکمیت با استقرار یک اقتصاد جنگی، هرگونه مطالبهی صنفی و معیشتیِ معلمان، کارگران و طبقات سلب مالکیت شده را به عنوان “اقدام علیه امنیت ملی” ، “تجزیه طلب” یا “اغتشاشگر وابسته به آمریکا و اسرائیل” برچسب زده و با خشونتی مضاعف سرکوب میکند. در این فضا، منابع باقیمانده ملی که باید صرف رفاه عمومی شود، بدون هیچگونه نظارتی و به بهانه دفاع، به شریانهای مالی نهادهای نظامی-امنیتی سرازیر میگردد. در واقع، تهدید خارجی نه تنها رژیم را تضعیف نمیکند، بلکه با ایجاد یک همبستگی اجباری از روی ترس، عمرِ استبداد را طولانیتر میسازد.
به این اعتبار، مخالفت با مداخله نظامی بیگانه ، نه تنها حمایت از ساختار قدرت در ایران نیست؛ بلکه دفاع از بقای جامعه در برابر سناریوی ویرانی کامل است. اگر جغرافیای ایران و زیرساختهای آن در جنگ ویران شود، دیگر بستری برای رسیدن به آزادی و عدالت باقی نمیماند. راهِ رهایی از این بنبست، لزوماً از مسیر سازمانیابیِ درونی و ایجاد تشکلهای مستقل تودهای میگذرد. هرگونه نقشه و یا پروژهای که نجات مردم از وضعیت فعلی را به اراده قدرتهای بزرگ گره بزند، توده مردم را از نیروی تعیین کننده تغییر به مهره معامله تبدیل کرده و کشور را در تلهی وابستگی و فقری عمیقتر از پیش گرفتار خواهد کرد.
٥ .فاشیسم سلطنتطلب و حافظه تاریخیِ وابستگی استراتژیک
جریانات راست، بهویژه فاشیسم سلطنتطلب، با گره زدنِ سرنوشتِ تغییر به حمایت قدرتهای بیگانه، ارادهی درونزای جامعه را به حاشیه میرانند. این جریان با بازسازیِ رمانتیکِ استبدادِ گذشته، سعی دارد خود را تنها بدیلِ موجود معرفی کند؛ در حالی که هدف غایی آن، تبدیل جامعه از یک نیروی تعیینکننده به تودهای منفعل و منتظرِ معجزه از بالا است. این پدیده که در تلاقیِ استیصال توده و تصلبِ رژیم شکل گرفته، در چهار محور زیر قابل واکاوی است:
۱. اقتدارگرایی در وضعیتِ تعادلِ ناتوان:
طبق تحلیل گرامشی، این الگوی حکمرانی زمانی ظهور میکند که قدرتِ حاکم دیگر توان بازتولیدِ رضایت را ندارد و جامعه نیز هنوز به سازمانیابیِ جایگزین نرسیده است. در این دورانِ گذار، جریانات راست با چهرهای “فراجناحی” وارد شده و با تکیه بر مفهومِ انتزاعیِ “ملت”، آگاهیِ طبقاتی و هویتِ ملل متنوع را سرکوب کرده و ارادهی جمعی را به پیروی از یک منجی مقتدر تقلیل میدهند.
۲. نوستالژی به مثابه ابزارِ سلبِ اراده:
این جریان با تزریق حافظه تاریخی تحریفشده، سعادت را نه محصولِ مبارزهی دموکراتیکِ امروز، بلکه هدیهای متعلق به گذشته معرفی میکند که تنها با بازگشتِ نهاد سلطنت اعطا خواهد شد. این مکانیسم، جامعه را از یک فاعلِ سیاسی به ابزاری منتظر تبدیل میکند که به جای سازماندهی، چشم به راهِ معجزهای از سمتِ نخبگان است.
۳. پیوندِ منجیگرایی با پروژهی تغییر قدرتِ نیابتی:
بزرگترین تضاد این جریان با منافع ملل، گره زدنِ تغییر به ارادهی قدرتهای بزرگ است. آنها با لابیگری برای تشدید تحریمها، عملاً در مسیر استراتژی مهارِ فرساینده گام برمیدارند. برای این جریان، تخریب زیرساختهای ایران هزینهای است که باید برای جابجایی صندلی قدرت پرداخت شود؛ امری که با اهداف بیگانگان در تضعیف بنیادهای تمدنی کشور کاملاً همسوست.
۴. فریبِ عظمتطلبی و انحرافِ خشم:
این جریان با تکیه بر ناسیونالیسم افراطی و شکوهِ موهومِ گذشته، سعی دارد خشمِ طبقاتی و مطالباتِ برحقِ ملل را منحرف کند. آنها در پی آنند که شهروندِ تحت ستم، هویت خود را در اقتدارِ نمادینِ حاکم بجوید، نه در حقِ اعتصاب و حقِ تعیین سرنوشت. این هژمونیِ کاذب، برای جلوگیری از اتحادِ طبقات فرودست و ملل تحت ستم حولِ منافع واقعیشان طراحی شده است تا تضادهای بنیادینِ ساختار قدرت پنهان بماند.
۶. نقش تشکلهای مستقل و سازماندهی مخفی در نبردِ زمان
در پاسخ به انسدادِ ساختاری موجود، تشکلهای مستقل و هستههای مخفی نقشی حیاتی ایفا میکنند. در فضای نئولیبرالیسم پادگانی که هرگونه تجمع رسمی سرکوب میشود، این هستهها با اتخاذ استراتژیهای زیر عمل میکنند:
- سازماندهی شبکهای در غیاب سندیکاهای رسمی: هستههای مستقل به جای ساختارهای هرمی و آسیبپذیر، به سمت سازماندهی افقی و سلولی در بطن محیطهای کار و زیست (مانند پالایشگاهها و مدارس) کوچ کردهاند. وظیفهی اصلی این شبکههای مویرگی، جلوگیری از اتمیزه شدن جامعه است؛ آنها با پیوند دادن دردهای معیشتی به ریشههای ساختاریِ غارت، خشم پراکنده را به آگاهی طبقاتیِ کنشگر تبدیل میکنند.
- اعتصاب استراتژیک؛ قطع شریان حیاتی الیگارشی: ابزار نهایی این تشکلها، نه تظاهرات خیابانیِ محض، بلکه اعتصاب سازمانیافته در گرهگاههای اقتصادی (نفت، گاز و لجستیک) است. از آنجا که بقای الیگارشی پادگانی به استمرار نقدینگی وابسته است، اعتصاب در این بخشها مستقیماً توانِ بازتولیدِ سرکوب را هدف میگیرد. با قطع دلار نفتی، وفاداریِ بدنه مزدبگیرِ سرکوب سست شده و قدرتِ جمعیِ طبقات فرودست، اقلیت غارتگر را به عقبنشینی وادار میکند.
- رقابتِ سرعتها: آگاهی در برابر غارت: پیروزی در این مرحله، تابعی از رقابت میان دو سرعت است: سرعتِ الیگارشی در بلعیدن منابع و تبدیل انسان به موجودی صرفاً در پی بقای بیولوژیک، در مقابل سرعتِ تشکلهای مخفی در ایجاد شبکههای همبستگی. اگر سازمانیابی سریعتر از ماشینِ تخریب عمل کند، ساختارِ صلب در برابر اولین شوکِ جدی درهم میشکند.
۷. استراتژیِ تکوینِ مولکولی و بلوکِ تاریخیِ نجات
تشکلهای مستقل تنها سد دفاعی جامعه در برابر سقوط به دام اقتدارگراییِ منجیمحور یا فروپاشی لومپنوار هستند. استراتژی عملیاتی این تشکلها در سطوح زیر تبیین میشود:
- تکوینِ مولکولی و هستههای اعتماد: در فضای خفقان، تشکلیابی از پایینترین سطح سلولی و محافل زیستروزمره آغاز میشود. هدف این مرحله، بازتولید وفاداری افقی و ایجاد پوششی ایمن در برابر رصد امنیتی است تا سیاست به درون صمیمیترین پیوندهای انسانی نفوذ کند و از گزند نفوذ و سرزنی در امان بماند.
- زیرساختِ مادیِ همبستگی: پایداری تشکل در دل استبداد، مستلزم جایگزینیِ بخشی از کارکردهای دولت غارتگر است. ایجاد صندوقهای همیاری و معیشت مستقل، وابستگیِ مادیِ فرد به سیستم را قطع و به تشکل منتقل میکند. این فرآیند، استقلال ارگانیک جامعه از الیگارشی پادگانی را رقم میزند.
- استراتژی دوگانه آشکار و پنهان: تشکلیابی مستلزم تفکیک میان سطح آشکار مطالبهگری صنفی به عنوان ضربهگیر، و سطح پنهان شبکهی عملیاتی برای طراحی استراتژیهای اعتصاب است تا با سرکوبِ چهرههای علنی، هستهی سخت تشکل آسیب نبیند.
- گذار به بلوکِ تاریخیِ ملی: زمانی که فقر ناشی از نئولیبرالیسم پادگانی، اصناف مختلف را همسفره میکند، تشکلها باید این همسرنوشتی را به یک برنامه نجات ملی تبدیل کنند. در این نقطه، تشکل به بخشی از یک بلوک تاریخی تبدیل میشود که هم در برابر استبداد داخلی و هم در برابر فریبِ جریاناتِ وابسته به قدرتهای بزرگ میایستد.
۸. اخلاقِ مقاومت در برابر تجارتِ رسانهای و نتیجهگیری
در تقابل با جریاناتِ راست که با کالاییسازیِ رنج، تروماهای اجتماعی را به سرمایهی لابیگری تبدیل میکنند، تشکلهای مستقل باید اخلاقِ مقاومت را جایگزینِ منطقِ نمایش کنند:
- شکستن انحصار روایت: رسانههای وابسته با تقلیل مبارزه به صحنههای تماشایی، فاعلیتِ سازمانیافتهی تودهها را سانسور میکنند. وظیفهی هستههای مخفی، تولیدِ رسانههای ضدِ هژمونیک است که به جای ستایشِ مرگِ انتحاری، بر زندگیِ سازمانیافته و پیروزیهایِ تدریجیِ طبقاتی تمرکز کنند.
- عقلانیتِ مبارزاتی: هدف رسانهی مستقل، تبدیل تروما به سازماندهی است. خونِ ریختهشده سندی بر انسدادِ ارگانیکِ رژیم و ضرورتی برای پیوستن به تشکلهای پایدار است.
در نتیجه، کشمکش میان قدرتهای جهانی و رژیم اسلامی، در نهایت نه به رهایی، که به بازتولیدِ نظمِ موجود در شکلی جدید منجر خواهد شد. این بحران، همزمان باعث تصفیهی فضای سیاسی میشود؛ توهمِ اثرگذاریِ جریاناتِ وابسته به لابیگری و مشخصا فاشیستهای سلطنت طلب را باطل کرده و بنبستِ اصلاحطلبیِ دولتی را عیان میسازد. واقعیتِ عریان نشان میدهد که رهایی از این انسدادِ ارگانیک، نه در گروِ معاملاتِ بینالمللی، که تنها در گرو انقلابِ سازمانیافتهی طبقاتِ فرودست و حاکمیتِ ارگانیکِ مردم بر سرنوشتِ خویش است. این مسیر هر چند دشوار اما افقِ گریزناپذیرِ آزادی است.