شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۵ | 07 - 11 - 2026

Communist party of iran

درس‌های مبارزات زنان خاورمیانه و رسالت پیشروان!


نیما مهاجر


متن دوم: هیچ جنبش اجتماعی بدون تاریخ نیست. هر خیزش بزرگ، بر شانه‌ی ده‌ها و گاه صدها تجربه‌ی کوچک‌تر ایستاده است؛ تجربه‌هایی که گاه شکست خورده‌اند، گاه سرکوب شده‌اند و گاه سال‌ها در سکوت ادامه یافته‌اند تا سرانجام در لحظه‌ای تاریخی به نیرویی اجتماعی تبدیل شوند. جنبش زنان خاورمیانه نیز از این قاعده مستثنا نیست. آنچه امروز در خیابان‌های تهران، کابل، هرات، سنندج، سلیمانیه، خارطوم یا بیروت می‌بینیم، محصول سال‌ها مبارزه‌ای است که اغلب در شرایطی بسیار دشوار ادامه یافته است. جمع‌بندی و بهره بردن از درس‌ها و آزمون‌های مبارزات زنان خاورمیانه یکی از وظایف مهم کمونیست‌ها و رسالت‌ ضروری پیشروان جنبش زنان و پیشاهنگان طبقه‌ی کارگر انقلابی است.

یکی از مهم‌ترین درس‌های یک قرن گذشته در خاورمیانه این است که مشارکت گسترده زنان در انقلاب‌ها، جنبش‌های آزادی‌بخش و مبارزات ضد استبدادی، به خودی خود تضمین‌کننده برابری آنان پس از تغییرات سیاسی نیست. در بسیاری از موارد، زنان در صفوف نخست مبارزه حضور داشته‌اند، هزینه‌های سنگینی پرداخته‌اند و حتی به نماد مقاومت تبدیل شده‌اند؛ اما با تثبیت نظم سیاسی جدید، مطالبات آنان به حاشیه رانده شده یا به آینده‌ای نامعلوم موکول شده است. این الگو نه استثنایی، بلکه یکی از پایدارترین الگوهای تحولات سیاسی منطقه است.


مشکل اصلی را نباید صرفاً در «خیانت رهبران انقلاب» یا «غلبه نیروهای محافظه‌کار» جست‌وجو کرد، هرچند این عوامل اهمیت دارند. مسئله عمیق‌تر آن است که در اغلب این تجربه‌ها، زنان فاقد نهادهای مستقل و پایدار خود بودند؛ نهادهایی که بتوانند پس از تغییر قدرت نیز مطالبات آنان را نمایندگی، سازمان‌دهی و از آن دفاع کنند. در نتیجه، با پایان مرحله انقلابی، زنان نیز بار دیگر تابع توازن قوای میان دولت، احزاب، نیروهای نظامی یا نخبگان سیاسی شدند.

انقلاب ۱۳۵۷ ایران یکی از روشن‌ترین نمونه‌های این روند است. زنان در اعتصابات، تظاهرات، شبکه‌های پشتیبانی، مبارزات دانشجویی و فعالیت‌های سیاسی حضوری گسترده داشتند، اما پس از استقرار جمهوری اسلامی، نخستین حملات سازمان‌یافته دقیقاً متوجه حقوق آنان شد: از حجاب اجباری و محدودیت‌های حقوقی تا حذف تدریجی از بسیاری از عرصه‌های تصمیم‌گیری. اعتراض گسترده زنان در اسفند ۱۳۵۷ نشان داد که آنان خطر را به‌درستی تشخیص داده بودند، اما نبود یک سازمان سراسری و مستقل زنان، که بتواند این مقاومت را به نیرویی پایدار تبدیل کند، امکان تثبیت دستاوردها را از میان برد.


در مصر نیز زنان نقش مهمی در انقلاب ۲۰۱۱ و اعتراضات میدان التحریر ایفا کردند. با این حال، رقابت میان ارتش، نیروهای اسلام‌گرا و جریان‌های لیبرال، مسئله برابری زنان را به موضوعی فرعی تبدیل کرد. تغییر دولت‌ها، بدون تغییر ساختارهای قدرت جنسیتی، به بازتولید بسیاری از اشکال تبعیض انجامید. در تونس نیز، هرچند برخی دستاوردهای حقوقی حفظ شد، اما بحران اقتصادی، تمرکز قدرت و محدود شدن فضای سیاسی نشان داد که حتی پیشروترین تجربه‌های منطقه نیز بدون سازمان‌یابی مستقل و پایدار زنان، در برابر تغییر موازنه‌های سیاسی آسیب‌پذیرند.


افغانستان نمونه‌ای حتی گویاتر است. پس از سقوط نخست طالبان در سال ۲۰۰۱، بخش مهمی از سیاست‌های مربوط به زنان بر حمایت نهادهای بین‌المللی، پروژه‌های توسعه‌ای و سازمان‌های غیردولتی استوار شد. هرچند این اقدامات فرصت‌هایی برای آموزش، اشتغال و حضور اجتماعی زنان ایجاد کرد، اما نتوانستند یک جنبش ریشه‌دار، مستقل و متکی بر سازمان‌یابی توده‌ای زنان بسازند. برعکس، این سازمان‌های NGOای که توسط قدرت‌های امپریالیستی ایجاد شدند، هدفی جز از بین بردن استقلال سازمانی زنان و وابسته کردن جنبش‌های اجتماعی به سیاست‌های نئولیبرالی نبود. سرمایه و امپریالیسم بیش از هر چیزی از استقلال سازمان‌های توده‌ای و طبقاتی می‌ترسند و در نتیجه‌ی همین ترس به جنبش‌ها و نیروهای ارتجاعی قدرت می‌بخشند. به این ترتیب در افغانستان دیدیم که با بازگشت طالبان در سال ۲۰۲۱، بخش بزرگی از دستاوردهای زنان ظرف مدت کوتاهی از میان رفت. این تجربه نشان داد حقوق ناچیزی که عمدتاً بر حمایت دولت‌ها یا نهادهای بین‌المللی متکی باشند، بدون پشتوانه سازمان‌یافته اجتماعی، در برابر تغییرات سیاسی بسیار متزلزل‌اند.


در عراق نیز، اشغال سال ۲۰۰۳ وعده‌هایی درباره دموکراسی، بازسازی و گسترش حقوق شهروندی مطرح کرد، اما نتیجه عملی آن، فروپاشی ساختارهای اجتماعی، تشدید فرقه‌گرایی، گسترش خشونت و در نهایت ظهور داعش بود. زنان عراقی در این فرآیند، هم قربانی جنگ و آوارگی شدند و هم با محدودیت‌های تازه‌ای در عرصه عمومی روبه‌رو گشتند. تجربه عراق نشان داد که تغییر رژیم سیاسی، اگر با بازسازی دموکراتیک از پایین و مشارکت سازمان‌یافته زنان همراه نباشد، نه تنها به رهایی آنان نمی‌انجامد، بلکه می‌تواند اشکال تازه‌ای از سلطه را پدید آورد.


تحولات سودان نیز همین الگو را تأیید می‌کند. زنان از بازیگران اصلی اعتراضات علیه حکومت عمر البشیر بودند و تصاویر حضور آنان به نماد انقلاب سودان تبدیل شد. اما در مرحله انتقال قدرت، سهم آنان از ساختارهای تصمیم‌گیری بسیار محدود ماند و با آغاز جنگ داخلی، بار دیگر زنان نخستین قربانیان خشونت، آوارگی و فروپاشی خدمات عمومی شدند.

شکاف میان حضور گسترده در خیابان و حضور محدود در نهادهای قدرت، نشان می‌دهد که مشارکت انقلابی، بدون سازمان‌یابی پایدار، نمی‌تواند به تغییر موازنه قدرت به سود زنان بینجامد.

وجه مشترک همه این تجربه‌ها آن است که زنان، اگرچه در لحظات بحرانی به نیرویی تعیین‌کننده تبدیل می‌شوند، اما در دوره تثبیت نظم جدید، فاقد ابزارهای نهادی لازم برای دفاع از منافع و مطالبات خود هستند. از این رو، مسئله اصلی تنها مشارکت زنان در انقلاب نیست، بلکه تداوم سازمان‌یابی آنان پیش، حین و پس از هر تحول سیاسی است. سازمانی که فقط برای اعتراض شکل بگیرد و با پایان اعتراض از هم بپاشد، قادر به تغییر پایدار مناسبات قدرت نخواهد بود.


در اینجا، ضرورت «تشکل مستقل زنان» معنای دقیق‌تری پیدا می‌کند. استقلال تشکیلاتی به معنای جدایی از مبارزه عمومی برای آزادی، عدالت اجتماعی یا رهایی طبقاتی نیست؛ بلکه به این معناست که زنان باید نهادهایی داشته باشند که بتوانند مطالبات ویژه آنان را، حتی در درون جنبش‌های انقلابی، به شکلی مستقل پیگیری و از به‌حاشیه‌راندن آن جلوگیری کنند. تجربه تاریخی نشان داده است که هرگاه مسئله زنان به این امید که «پس از پیروزی انقلاب» حل خواهد شد به تعویق افتاده، در عمل یا به فراموشی سپرده شده یا قربانی مصالحه‌های سیاسی شده است.

اما تجربه‌های خاورمیانه یک درس دیگر نیز دارند. اگرچه هر یک از این کشورها تاریخ، ساختار سیاسی و شرایط اجتماعی متفاوتی دارند، اما الگوی حذف زنان پس از تغییر قدرت در همه آنها تکرار شده است. این تکرار نشان می‌دهد که مسئله صرفاً ملی نیست، بلکه منطقه‌ای است. همان‌گونه که جنگ‌ها، بنیادگرایی، سرمایه و مداخلات خارجی مرزهای ملی را در می‌نوردند، تجربه‌های شکست و مقاومت زنان نیز ماهیتی فراملی یافته‌اند. از همین رو، پاسخ به این چرخه نیز نمی‌تواند صرفاً در سطح هر کشور باقی بماند.

از این منظر، تأسیس یک سازمان انترناسیونالیستی زنان خاورمیانه نه جایگزینی برای تشکل‌های مستقل در سطح ملی، بلکه حلقه‌ای است که می‌تواند تجربه‌های پراکنده را به حافظه‌ای مشترک، همبستگی عملی و قدرت سازمان‌یافته منطقه‌ای تبدیل کند. چنین سازمانی می‌تواند از تکرار انزوای تاریخی جنبش‌های زنان در هر کشور جلوگیری کند، انتقال تجربه میان مبارزات مختلف را ممکن سازد و این اصل را تثبیت کند که هیچ تحول سیاسی در منطقه نباید بدون حضور سازمان‌یافته و مستقل زنان به مرحله تثبیت برسد.

اشتراک در شبکه های اجتماعی: