جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ | 24 - 07 - 2026

Communist party of iran

جنگ و موضع طبقاتی


جواد طیب


جنگ در بُنیاد خود چیزی جز تداوم سیاست با ابزارهای نظامی و قهری نیست. در جامع‌ه‌ی سرمایه‌داری، سیاست اساسا در خدمت و معطوف به منافع طبقاتی، رقابت بر سر منابع، بازارها، مسیرهای تجاری، نیروی کار و حوزه‌های نفوذ است. از این رو، رویارویی میان جمهوری اسلامی و آمریکا را نه می‌توان صرفا یک منازعه‌ی نظامی میان دو دولت تلقی کرد، و نه صرفا یک رقابت ژئوپلیتیک میان دو قدرت.


بسیاری از نیروها و جناح‌ها (حتا آن‌هایی که مدعی‌اند، منفعت و نقشی در این منازعه ندارند) در شناخت و تحلیل این جنگ دچار خطای بُنیادین می‌شوند؛ خواسته یا ناخواسته، در عمل به مؤتلف و متحد یکی از دو طرف جنگ تبدیل می‌گردند. این نیروها، فارغ از معیارهای مرسوم‌شان برای موضع‌گیری سیاسی، در فضای تبلیغات جنگی حاکم طرفین جنگ، با طرح یک پرسش ناموجه و اشتباه «حق با کدام طرف است؟» وارد میدان معرکه و جدال می‌شوند. حال آن‌که پرسش نخستین و اساسی باید این باشد، که جنگ در خدمت منافع کدام نیروهای اجتماعی و طبقاتی است و هزینه‌های سهمگین آن بر دوش چه کسانی است و خواهد بود؟


اگر جنگ را با این پرسش به‌ تحلیل بگیرم و پیشاپیش به رکاب یکی از طرف‌های منازعه آویزان نشویم و در اردوگاه یکی از طرفین جا خوش نکنیم، آن‌گاه پاسخ به پرسش می‌تواند خیلی سرراست و روشن باشد. نه مردم ایران، نه فرودستان آمریکایی – نه هم توده‌های عرب و فلسطینی و اسرائیلی‌ – هیچ‌کدام در تعیین اهداف این جنگ نقشی نداشته و ندارند؛ اما همگی هزینه‌های اقتصادی، انسانی و سیاسی آن را پرداخته و خواهند پرداخت. در مناسبات حاکم بر جهان، و به لحاظ تاریخی، دولت‌ها آغازگر جنگ‌اند؛ اما بهای آن را جامعه می‌پردازد. دولت‌ها، بر خلاف تصور عام و رایج، نهادها و موجودیت‌های مستقل از مناسبات طبقاتی نیستند؛ دولت در نهایت «سازمان سیاسی قدرت طبق‌ی حاکم» است، هرچند در شرایط بسیار خاص ممکن است میان بخش‌های مختلف سرمایه‌داران داوری کند و حتا برای حفظ نظم موجود، موقتا بر ضد منافع بخشی از آنان گام بردارد.


آمریکا، به‌ عنوان مرکز اصلی سرمایه‌داری جهانی، از طریق دولت، ارتش، شبکه‌های مالی، شرکت‌های فراملی، ائتلاف‌های نظامی و اعمال تحریم‌ها، از نظمی دفاع می‌کند که بر سُلطه‌ی سرمایه، کنترل مسیرهای استراتژیک و حفظ و تداوم برتری سیاسی و اقتصادی آن استوار است. جمهوری اسلامی نیز، با همه‌ی تضادها و تفاوت‌هایش با سرمایه‌ی غربی، بیرون از مناسبات سرمایه قرار ندارد. اقتصاد ایران، اقتصادی سرمایه‌داری است؛ با مالکیت خصوصی، استثمار نیروی کار، انباشت سرمایه، بازار، دست‌مزد و کار مزدی. تفاوت در این است، که بخش بزرگی از سرمایه و قدرت اقتصادی در ایران در شبکه‌ای درهم‌تنیده از دولت، نهادهای نظامی، بُنیادها و الیگارشی‌های اقتصادی سرمایه‌داران وابسته به حکومت متمرکز شده است.

از این منظر، جنگ آمریکا و جمهوری اسلامی، ستیز «سرمایه‌داری» و «ضدسرمایه‌داری» نیست؛ بلکه رقابتی است میان دو ساختار قدرت و دو بلوک سیاسی متفاوت در درون نظم جهانی سرمایه؛ رقابتی بر سر قدرت منطقه‌ای، منابع، مسیرهای انرژی، امنیت سرمایه، بازارها و جایگاه سیاسی در خاورمیانه.

در چنین شرایطی، شعارهای رسمی و غیررسمی هر دو طرف، در هر شکل و قالبی، اساسا ابزار بسیج سیاسی و ایدئولوژیک جامعه‌اند؛ و پشت این شعارها، منافع واقعی دولت‌ها و طبقات حاکم جای دارد.


نکته‌ی بسیار مهم دیگر در جنگ‌های درون‌خانوادگیِ سرمایه، نگاه به اقتصاد جنگ و نابودی ارزش‌ها برای بازتولید قدرت است. جنگ در معنای اقتصادی خود، در نظم سرمایه، نوعی انتقال عظیم منابع اجتماعی از مصرف عمومی به ماشین نظامی است. در شرایط جنگی، بودجه‌ها و امکاناتی که می‌توانست صرف آموزش، مسکن، بهداشت، رفاه، دست‌مزد و توسعه‌ی اجتماعی شود، به خرید تسلیحات، تولید راکت و موشک، گسترش ارتش و بازسازی ماشین سرکوب اختصاص می‌یابد. جنگ از این دید، یکی از خشن‌ترین اشکال انتقال ثروت از جامعه به دولت و از توده‌های مردم به مجتمع‌های نظامی-صنعتی است.

به همین سبب، برای سرمایه‌داری جهانی، جنگ می‌تواند به معنای گشایش بازارهای جدید، سفارش‌های نظامی، فروش تسلیحات، بازسازی شهرهای ویران‌شده، قراردادهای نفت و انرژی، خصوصی‌سازی زیرساخت‌های تخریب‌شده، و ورود سرمایه به مناطقی باشد که پس از جنگ از نظر سیاسی و اقتصادی بازآرایی شده‌اند. اما برای توده‌های مردم، به‌ ویژه فرودستان، جنگ جز تورم، بی‌کاری، کمبود کالا، نابودی محل کار، مهاجرت اجباری، مالیات‌های فزاینده و سرکوب شدید و خونین معنایی ندارد. خلاصه آن‌ که جنگ، به‌ ویژه در شرایط بحران سرمایه‌داری، ابزاری است برای اجتماعی کردن هزینه‌ها و خصوصی کردن منافع؛ سود جنگ، خصوصی است، اما ویرانی و فلاکت آن همگانی و عمومی.


جمهوری اسلامی، با همه‌ی مظلوم‌نمایی‌اش در ادعای «تحمیل جنگ»، از این مُنازعه سود می‌برد. جنگ به جمهوری اسلامی امکان بازسازی سیاسی موقت می‌دهد؛ اما این بدان معنا نیست، که تنها یک طرف مسؤول راه افتادن این جنگ است. جنبش‌های برابری‌طلب، به‌ ویژه جنبش «زن، زندگی، آزادی»، یکی از عمیق‌ترین بحران‌های سیاسی و اجتماعی تاریخ جمهوری اسلامی را پدید آوردند. این جنبش‌ها صرفا اعتراضی علیه یک قانون یا یک نهاد نبودند؛ بلکه در عمق خود، انفجار تناقض‌های گسترده‌ی جامعه بودند. تناقض میان نسل جدید و دولت مذهبی، میان زنان و نظام پدرسالار، میان نیروی کار و سرمایه، میان جامعه و دستگاه سرکوب و میان خواست رهایی و آزادی با ساختاری به شدت بسته‌ی سیاسی.

جنگ «خارجی» به بیان سردم‌داران جمهوری اسلامی سرمایه، بحران‌های سیاسی-اجتماعی را موقتا جابه‌جا می‌کند. حکومت شدیدا می‌کوشد جامعه را از میدان «رژیم در برابر مردم» به میدان «ملت در برابر دشمن خارجی» منتقل کند. این جابه‌جایی برای هر حکومت اقتدارگرا بسیار حیاتی است؛ زیرا در شرایط عادی، مردم ناگزیر می‌پرسند: چرا فقر گسترش یافته؟ چرا زنان از ابتدایی‌ترین حقوق خود محروم‌اند؟ چرا فساد ساختاری شده است؟ چرا دست‌مزدها کفاف زندگی‌ِ حداقلی را نمی‌دهد؟ چرا اعتراض‌ها به خون کشیده می‌شود؟ اما در شرایط جنگی، حکومت می‌کوشد همه‌ی این پرسش‌ها را زیر شعار «امنیت ملی» و «تمامیت ارضی» دفن کند؛ مخالف سیاسی را «هم‌کار دشمن» می‌نامد، اعتراض کارگران و فرودستان را «تضعیف جبهه داخلی» تعبیر می‌کند، و خواست آزادی و رهایی را به «توطئه‌ی خارجی» نسبت می‌دهند.

این همان نقطه‌ای است که جنگ می‌تواند به بازتولید استبداد داخلی یاری رساند. اما جمهوری اسلامی نباید فراموش کند، که این تنها یک روی سکه است؛ در کوتاه‌مدت چنین می‌نماید، اما در بلندمدت، جنگ بحران‌های اقتصادی و اجتماعی را عمیق‌تر می‌سازد. افزون بر این، هزینه‌های جنگ از طریق تورم، مالیات، کاهش خدمات عمومی، کاهش قدرت خرید و فشار بر نیروی کار، از جامعه گرفته می‌شود و این خود به بحران‌های تازه‌ای دامن می‌زند.


آمریکا یک قدرت امپریالیستی و جنگ‌طلب است؛ قدرت نظامی آن را نمی‌توان از موقعیت اقتصادی و مالی‌اش در نظام سرمایه‌داری جدا کرد. ارتش آمریکا نه فقط نیروی نظامی، بلکه بخشی از ساختار حفظ نظم جهانی سرمایه است. اما نقد امپریالیسم آمریکا به هیچ روی نباید به حمایت سیاسی از جمهوری اسلامی بینجامد؛ زیرا یکی دولت جنگ‌طلب با سیاست‌های امپریالیستی و ضدانسانی است و دیگری دولتی سرمایه‌داری به شدت استبدادی و سرکوب‌گر. هر کدام مسؤول جنایت‌های خود هستند. هر جریانی که یکی از این دو واقعیت را نادیده بگیرد، به تحلیلی یک‌سویه خواهد رسید. ضد امریکایی بودن به خودی خود مترادف آزادی‌خواهی و برابری‌طلبی نیست، همان‌گونه که مخالفت با جمهوری اسلامی نیز به خودی خود به معنای آزادی‌خواهی نیست.

جنبش‌های برابری‌طلب و رهایی‌بخش باید هم‌زمان علیه سُلطه و دخالت امپریالیستی، و نیز علیه سُلطه، سرکوب و استبداد داخلی بایستند. این دو گزاره، هم‌زمان درست است؛ مردم و جنبش‌های مردمی نباید به هیچ‌یک از طرفین جنگ توهم داشته باشند. نه حملات و بمباران‌های آمریکا برای مردم ایران آزادی می‌آورد، و نه حملات جمهوری اسلامی به مردم کشورهای منطقه، رهایی‌بخش است. موشک، بمب و ارتش، ابزارهای رهایی انسان‌ها نیستند؛ این ابزارها در اختیار دولت‌های سرمایه‌داری، فقط در خدمت حفظ قدرت و منافع طبقاتی‌شان عمل می‌کنند.


یکی از مهم‌ترین دستاوردهای این جنگ‌ها برای طبقات حاکم در هر دو طرف، ملی‌گرایی جنگی و درشت‌نمایی دشمنی میان توده‌های فرودستِ کشورهای درگیر است. در حالی که سرمایه‌دار و کارگر ایرانی در چهارچوب یک «ملت» زندگی می‌کنند، اما منافع طبقاتی مشترکی ندارند؛ همان‌گونه که فرودست آمریکایی و سرمایه‌دار آمریکایی، با وجود تعلق به یک کشور، در یک موقعیت اجتماعی قرار ندارند. ملی‌گرایی در شرایط جنگی می‌کوشد این تضادها را پنهان کند و از فرودستان و کارگران بخواهد که کار، خانه، زندگی و فرزندان خود را برای «ملت» فدا کنند تا ثروت و قدرت طبقه حاکم دست‌نخورده باقی بماند.

فرودست ایرانی نباید خود را دشمن کارگر آمریکایی بداند، و کارگر آمریکایی نیز نباید فرودست ایرانی را دشمن خود پندارد. دشمن مشترک آنان، نظمی است که انسان را برای سود و قدرت به ابزار تبدیل می‌کند؛ خواه در تهران، خواه واشنگتن، یا تل‌آویو. بر این اساس مرز واقعی در جهان، مرز میان «ملت‌ها» نیست، مرز میان طبقات است.


جنبش‌های رهایی‌بخش و مردمی از هر دو سوی این معادله تهدید می‌شوند: هم از حمله‌ی بیرونی و هم از سرکوب خونین داخلی. جنبشی که برای آزادی زنان و رهایی جامعه از استبداد و نابرابری شکل گرفته است، نباید به پیاده‌ی نظام هیچ دولتی تبدیل شود. مردم برابری‌طلب باید از هر دو قطب ارتجاعی مستقل بمانند و شعاری جز این نداشته باشند: نه به جمهوری اسلامی؛ نه به دولت‌های امپریالیستی؛ نه به جنگ؛ آری به آزادی، برابری و رهایی اجتماعی.

داشتن موضع مستقل و روشن، بسیار تعیین‌کننده و حیاتی است؛ نه به جنگ دولت‌ها؛ نه به بمباران مردم؛ نه به نابودی زیرساخت‌های حیاتی؛ نه به ملی‌گرایی و نفرت‌پراکنی؛ نه به تحریم‌های که هزینه‌ی‌شان را مردم می‌پردازند؛ نه به جمهوری اسلامی و سرکوب آن؛ نه به امپریالیسم و مداخله‌ی نظامی؛ نه به تبدیل جامعه به میدان جنگ قدرت‌ها. این شعارها و این موضع، مستقل و بُنیادین است، اما نباید صرفا به یک موضع اخلاقی خلاصه شود؛ بلکه باید و شاید به برنامه‌ی سیاسی و اجتماعی بدل گردد. مبارزه علیه جنگ باید به مبارزه علیه سرمایه‌داری، استبداد و سیاست‌های امپریالیستی و خون‌آشام این دولت‌ها پیوند بخورد.


فرودستان نمی‌توانند فقط تماشاگران جنگ و بربادده هستی و زندگی اجتماعی‌شان باشند؛ سازمان‌یابی مستقل، اعتصاب، هم‌بستگی بین‌المللی، مخالفت با تبلیغات جنگی، و دفاع از جنبش‌های برابری‌طلب، ابزارهای واقعی مقابله با جنگ‌اند. هیچ‌یک از دولت‌های متخاصم، نماینده‌ی رهایی مردم نیست؛ رهایی مردم تنها با دستان خود آنان و از مسیر مبارزه‌ی سازمان‌یافته‌ی‌شان به دست می‌آید و متاسفانه هیچ راه کوتاه و میان‌بُری وجود ندارد.


برگرفته از سایت کانون پژوهشی نگاه

اشتراک در شبکه های اجتماعی: