جنگ و اپوزیسیون ایران: روایتهای رقیب از ضدامپریالیسم و دموکراسی
پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵
نادر رحیمی
در مقالهای پیشین من نوشته بودم که مخالفت با جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، به معنای حمایت از جمهوری اسلامی نیست. این تمایز همچنان از اهمیت اساسی برخوردار است، زیرا در روایتهای رایج، این جنگ بیش از پیش به گونهای تصویر میشود که گویی تنها دو انتخاب وجود دارد: یا حمایت از مداخلهٔ نظامی خارجی، یا دفاع از حکومت جمهوری اسلامی. چنین دوگانه تصور کردن واقعیتی بنیادیتر را پنهان میکند؛ اینکه میتوان همزمان با تجاوز نظامی خارجی مخالفت کرد و استبداد جمهوری اسلامی را نیز رد نمود.
ادامهٔ جنگ در خاورمیانه نه تنها به تشدید بیثباتی منطقهای انجامیده، بلکه شکافهای عمیق ایدئولوژیک در درون اپوزیسیون ایران را نیز آشکار کرده است. اگرچه این جریانها سالهاست در مخالفت با جمهوری اسلامی اشتراک نظر دارند، اما جنگ اختلافات بنیادینی را دربارهٔ علل شکلگیری آن، مسئولیت بازیگران مختلف، و پیامدهای سیاسی احتمالی آن آشکار ساخته است. بحثهایی که زمانی عمدتاً بر آیندهٔ سیاسی ایران متمرکز بود، اکنون بیش از پیش به تفسیرهای متفاوت از خودِ جنگ معطوف شده است.
در کانون این اختلافها چند پرسش اساسی قرار دارد. آیا باید این جنگ را عمدتاً نتیجهٔ تجاوز نظامی ایالات متحده و اسرائیل و تلاش آنها برای تثبیت برتری راهبردی خود در منطقه دانست؟ یا مسئولیت اصلی متوجه حکومت ایران است که مداخلات منطقهای، حمایت از گروههای نیابتی مسلح، و پیگیری برنامهٔ هستهای پیشرفتهٔ آن به تشدید تنشها دامن زده است؟ دیدگاه سومی نیز این دوگانه را بهطور کلی رد میکند و معتقد است که خودِ جنگ باید محکوم شود، زیرا سیاستهای هر دو طرف رنج و ویرانی گستردهای بر مردم تحمیل کرده، بیآنکه در خدمت منافع مردم عادی ایران یا حتی مردم آمریکا باشد.
جنگ کنونی اپوزیسیون ایران را با پرسشی روبهرو کرده است که پیش از این اغلب بهصورت ضمنی وجود داشت: هنگامی که مداخلهٔ نظامی خارجی با استبداد داخلی همزمان میشود، کدامیک باید در اولویت قرار گیرد؟ پیش از آغاز جنگ، گروههای مختلف اپوزیسیون عمدتاً حول محور انتقاد از جمهوری اسلامی همنظر بودند. اما آغاز درگیری نظامی این اجماع نسبی را به راهبردهای سیاسی متفاوت و گاه متعارض تبدیل کرد. برخی، سرنگونی حکومت را—حتی اگر مستلزم اتکا به حمایت نظامی خارجی باشد—در اولویت قرار دادند. در مقابل، گروهی دیگر بر این باورند که مخالفت با مداخلهٔ نظامی خارجی و مبارزه با استبداد داخلی دو تعهد سیاسی جداییناپذیرند. بنابراین، جنگ بیش از آنکه این شکافهای ایدئولوژیک را ایجاد کرده باشد، اختلافاتی را که سالها در زیر سطح وجود داشت، آشکارتر و عمیقتر کرده است.
این برداشتهای متفاوت در میان طیفهای گوناگون اپوزیسیون ایران نیز بازتاب یافته است. حامیان جریان پهلوی از همان آغاز درگیری، بهطور کلی از اقدام نظامی علیه جمهوری اسلامی حمایت کردند. بسیاری از آنان فشار نظامی ــ از جمله حملات هدفمند به رهبران حکومت ــ را ابزاری برای تضعیف یا حتی سرنگونی نظام میدانستند و بر این باور بودند که چنین فشاری میتواند زمینه را برای گذار سیاسی فراهم سازد. در پس این دیدگاه، این فرض نهفته است که فشار نظامی خارجی، با تضعیف دستگاه سرکوب حکومت، میتواند روند تغییر رژیم را تسریع کرده و فضای لازم را برای ظهور نیروهای دموکراتیک ایجاد کند. منتقدان اما معتقدند که این انتظار بر برداشتی بیش از حد خوشبینانه از تغییر رژیم از طریق مداخلهٔ خارجی استوار است؛ حال آنکه تجربههای تاریخی نشان میدهد مداخلهٔ نظامی به ندرت به استقرار دموکراسی پایدار انجامیده است.
در مقابل، واکنش چپ ایران به این جنگ بهمراتب ناهمگونتر بوده است. بخشی از نیروها و فعالان چپ، تمرکز اصلی خود را بر محکوم کردن ایالات متحده و اسرائیل بهعنوان آغازگران جنگ قرار داده و ایران را عمدتاً قربانی تجاوز امپریالیستی معرفی کردهاند. در مقابل، گروهی دیگر، ضمن مخالفت با مداخلهٔ نظامی خارجی، استدلال میکنند که سرکوب داخلی، سیاستهای منطقهای و برنامهٔ هستهای جمهوری اسلامی نیز نقش مهمی در شکلگیری شرایطی داشته که وقوع جنگ را محتملتر ساخته است. از این منظر، جمهوری اسلامی نیز سهم قابل توجهی در ویرانیها و رنج انسانی ناشی از این جنگ بر عهده دارد.
این اختلافها بازتاب شکافهای عمیقتری دربارهٔ معنای خودِ ضدامپریالیسم است. یکی از گرایشهای موجود در میان بخشی از نیروهای چپ، از آنچه منتقدان «جهانبینی کمپیستی» مینامند، پیروی میکند. در این چارچوب، سیاست جهانی عمدتاً از دریچهٔ رقابت ژئوپلیتیکی میان ایالات متحده و دولتهایی که در برابر سلطهٔ غرب ایستادهاند تفسیر میشود. بر این اساس، جمهوری اسلامی غالباً پیش از آنکه بهعنوان یک حکومت اقتدارگرا و سرکوبگر دیده شود، بهمثابه نیرویی ضدامپریالیست و مقاوم در برابر هژمونی آمریکا تلقی میشود. در نتیجه، برخی از طرفداران این رویکرد، بخش قابل توجهی از اپوزیسیون ایران را متأثر از حمایت یا نفوذ دولتهای غربی میدانند و در عین حال، توجه کمتری به نقش مستقل جنبشهای دموکراتیک ایران و سرکوب سازمانیافتهٔ مخالفان سیاسی توسط جمهوری اسلامی نشان میدهند.
در برابر این رویکرد، گروه دیگری از نیروهای چپ، چارچوب کمپیستی را رد میکنند. آنان در عین مخالفت قاطع با مداخلهٔ نظامی آمریکا و عملیات نظامی اسرائیل، معتقدند که ضدامپریالیسم را نمیتوان صرفاً به مخالفت با سیاست خارجی ایالات متحده تقلیل داد. از نگاه آنان، مبارزه با امپریالیسم تنها زمانی معنا دارد که با مخالفتی اصولی و یکسان با هر شکل از اقتدارگرایی همراه باشد؛ خواه این اقتدارگرایی از سوی قدرتهای غربی اعمال شود و خواه از سوی حکومتهایی که خود را مخالف غرب معرفی میکنند. بر همین اساس، جمهوری اسلامی میتواند همزمان حکومتی اقتدارگرا باشد که شهروندان خود را سرکوب میکند و در عین حال هدف فشار و مداخلهٔ نظامی قدرتهای غربی قرار گیرد. بنابراین، همبستگی واقعی مستلزم مقاومت همزمان در برابر هر دو شکل سلطه است، نه آنکه مبارزه با یکی به بهای نادیده گرفتن دیگری تمام شود.
این تمایز در واقع بیانگر دو برداشت متفاوت از مفهوم ضدامپریالیسم است. برداشت نخست، ضدامپریالیسم را عمدتاً به معنای مخالفت ژئوپلیتیکی با ایالات متحده و متحدانش تعریف میکند. برداشت دوم، آن را اصلی جهانشمول و دموکراتیک میداند که با تجاوز نظامی، حکومتهای اقتدارگرا و نقض حقوق بشر، فارغ از هویت عامل آن، مخالفت میکند. اختلاف میان این دو دیدگاه محدود به جنگ کنونی نیست، بلکه بخشی از مناقشهای گستردهتر است که از پایان جنگ سرد تاکنون بر اندیشه و سیاست چپ در سطح بینالمللی سایه افکنده است.
یکی از محورهای اصلی این اختلافها، به منشأ تغییرات دموکراتیک بازمیگردد. طرفداران مداخلهٔ نظامی بر این باورند که فشار خارجی میتواند با تضعیف یا برکناری حکومتهای اقتدارگرا، شرایط لازم برای گذار به دموکراسی را فراهم آورد. در مقابل، منتقدان استدلال میکنند که نهادهای دموکراتیک پایدار را نمیتوان از طریق مداخلهٔ نظامی خارجی ایجاد کرد؛ بلکه این نهادها باید از دل مبارزات سیاسی و اجتماعی درون جامعه شکل بگیرند. آنان به دههها فعالیت جنبش کارگری، جنبش دانشجویی، مبارزات زنان و موجهای پیدرپی اعتراضات مردمی در ایران اشاره میکنند و معتقدند که تحول سیاسی پایدار در نهایت به عاملیت و کنشگری خود جامعهٔ ایران وابسته است، نه به مداخلات ژئوپلیتیکی قدرتهای خارجی. از این منظر، اقدام نظامی خارجی ممکن است دقیقاً همان نیروهای اجتماعی را که توانایی ایجاد تغییرات دموکراتیک پایدار را دارند، تضعیف کند؛ زیرا چنین شرایطی معمولاً به تقویت احساسات ملیگرایانه، گسترش سرکوب حکومتی و محدودتر شدن فضای فعالیت جامعهٔ مدنی مستقل میانجامد.
این تردید نسبت به مداخلهٔ نظامی، با تجربههای تاریخی نیز تقویت میشود. از نگاه بسیاری از مخالفان جنگ، تجربهٔ کشورهایی چون عراق، لیبی، افغانستان و تا حدودی سوریه نشان میدهد که مداخلات نظامی خارجی اغلب به بیثباتی طولانیمدت، تقویت حکومتهای اقتدارگرا یا گروههای مسلح، و تضعیف جنبشهای دموکراتیک بومی انجامیده است، نه به استقرار دموکراسی پایدار. البته هیچیک از این کشورها از نظر تاریخی، اجتماعی و سیاسی کاملاً با ایران قابل مقایسه نیستند، اما این تجربهها نسبت به این فرض که مداخلهٔ نظامی راهی مطمئن برای دستیابی به دموکراسی و ثبات سیاسی است، تردیدهای جدی ایجاد میکنند.
اختلاف نظرها همچنین ناشی از برداشتهای متفاوت دربارهٔ اهداف قدرتهای خارجی است. منتقدان جنگ بر این باورند که اولویتهای راهبردی ایالات متحده و اسرائیل ــ از جمله مهار نفوذ منطقهای ایران، محدود کردن توان موشکی آن و کنترل یا توقف برنامهٔ هستهای جمهوری اسلامی ــ با خواستههای بخش بزرگی از مردم ایران برای دستیابی به دموکراسی، آزادیهای سیاسی، عدالت اجتماعی و حکمرانی پاسخگو یکسان نیست. هرچند ممکن است این اهداف در مقاطعی با یکدیگر همپوشانی پیدا کنند، اما نه یکساناند و نه الزاماً یکدیگر را تقویت میکنند. درهمآمیختن اهداف ژئوپلیتیکی قدرتهای خارجی با آرمانهای دموکراتیک مردم ایران، به سوءبرداشت از هر دو میانجامد.
با وجود این اختلافهای درونی، بخش قابل توجهی از چپ ایران همچنان در یک چارچوب تحلیلی گستردهتر با یکدیگر اشتراک نظر دارند؛ چارچوبی که آنان را از دیگر جریانهای اپوزیسیون متمایز میکند. بسیاری از آنان این جنگ را جنگی امپریالیستی میدانند و در عین حال، ماهیت اقتدارگرای جمهوری اسلامی را نیز به رسمیت میشناسند. آنان به جای همسو شدن با یکی از دولتهای درگیر، هر دو را نقد و رد میکنند. از یک سو با مداخلهٔ نظامی خارجی مخالفاند و از سوی دیگر، سرکوب داخلی و سیاستهای منطقهای جمهوری اسلامی را نیز محکوم میکنند. از نگاه آنان، هیچیک از این دو پروژه در خدمت منافع مردم عادی ایران، مردم آمریکا یا ملتهای خاورمیانه نیست. این رویکرد، ریشه در سنت دیرینهٔ ضدجنگ و سوسیالیسم دموکراتیکی دارد که بر استقلال سیاسی از قدرتهای خارجی و نیز از حکومتهای اقتدارگرا تأکید میکند.
در نهایت، اختلافهای موجود در میان اپوزیسیون ایران صرفاً بر سر این نیست که کدام بازیگر مسئولیت بیشتری در قبال جنگ کنونی بر عهده دارد. این اختلافها بازتاب درکهای متفاوت از سیاست بینالملل، شیوههای گذار به دموکراسی و نسبت میان ضدامپریالیسم و اقتدارگرایی است. آنچه امروز محل مناقشه است، تنها تفسیر یک جنگ مشخص نیست، بلکه اصول سیاسیای است که باید راهنمای مبارزه با سلطهٔ خارجی و استبداد داخلی باشد. از این رو، جنگ کنونی به کانون یک مناظرهٔ ایدئولوژیک گستردهتر تبدیل شده است: آیا صرف مخالفت با قدرت ایالات متحده برای تعریف یک سیاست ضدامپریالیستی کافی است، یا آنکه یک سیاست رهاییبخش واقعی باید با هر شکل از سلطه و استبداد، صرفنظر از منشأ آن، مخالفت کند؟ پاسخ به این پرسش نه تنها برداشتهای متفاوت از جنگ کنونی، بلکه آینده، مشروعیت و انسجام فکری اپوزیسیون ایران را نیز رقم خواهد زد.
ژوئیه ٢٠٢٦
