جنگهای خاورمیانه همچنان درباره نفت و امپراتوری است؛ اهداف واقعی حمله آمریکا به ایران چیست؟
یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
مصاحبه ژاکوبن با ژیلبرت آشکار، برگردان: الف. پویان

«کسی که خاورمیانه را کنترل کند، شیر نفت جهانی را کنترل میکند و کسی که شیر نفت جهانی را کنترل کند، میتواند اقتصاد جهانی را حداقل در کوتاهمدت کنترل کند.»
ژیلبرت آشکار در گفتگو با ژاکوبن توضیح میدهد که چگونه نفت، قدرت آمریکا و رقابتهای منطقهای، دههها جنگ در خاورمیانه را شکل دادهاند و چرا رویارویی با ایران در این الگوی طولانیمدت امپریالیستی میگنجد. چرا خاورمیانه تا این اندازه و بهطور مداوم درگیر جنگ بوده است؟ ژیلبرت آشکار، اقتصاددان سیاسی، در گفتوگویی با بشیر ابو-مانه، دبیر همکار مجله ژاکوبن، استدلال میکند که پاسخ این پرسش پیش از هر چیز در جایگاه مرکزی این منطقه در اقتصاد جهانی نفت و در راهبردهای قدرتهای بزرگ برای کنترل آن نهفته است. آشکار در این گفتوگو به منطق مداخله آمریکا، محدودیتهای ائتلاف آمریکا و اسرائیل، راهبرد ایران در درگیری کنونی و پیامدهای منطقهای دکترین امپریالیستی در حال تحول واشنگتن میپردازد.
بشیر ابو-مانه: صحبت کردن درباره خاورمیانه بدون اشاره به جنگ غیرممکن است. احتمالاً این منطقه، پس از ۱۹۴۵، بیش از هر جای دیگری در جهان توسط جنگ متلاشی شده است. فقط در یک دهه و نیم گذشته، بسیاری از قیامهای عربی به جنگهای داخلی طولانی تبدیل شدند. چه برسد به جنگ ابدی اسرائیل علیه فلسطینیها. چرا فکر میکنید جنگ در این منطقه تا این حد رایج است؟
ژیلبرت آشکار: شکی نیست که منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا (MENA) از میان تمام مناطق جهان، بیشترین تعداد درگیریهای مسلحانه را از سال ۱۹۴۵ تجربه کرده است، با تعداد قابل توجهی از جنگهای بیندولتی و مداخلات خارجی. دسته دوم، یعنی مداخلات خارجی، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به صورت تصادی افزایش یافت، زمانی که ایالات متحده احساس کرد میتواند از سال ۱۹۹۱، با جنگ علیه عراق، آزادانه در منطقه مداخله کند. روسیه تحت رهبری ولادیمیر پوتین نیز با مداخله خود برای حمایت از رژیم سوریه در سال ۲۰۱۵، همین مسیر را دنبال کرد.
علت این شیوع جنگ ساده است: چیزی که در منطقه اغلب از آن به عنوان «نفرین نفت» یاد میشود. این واقعیت که خلیج فارس و کشورهای هممرز، از آستانه جنگ جهانی دوم، دارای بزرگترین ذخایر نفت جهان هستند و این نفت به دلیل سهولت نسبی استخراج، بهطور ویژه سودآور است.
نفت یا دقیقتر هیدروکربنها، با احتساب گاز طبیعی از پایان جنگ تاکنون در مرکز سیاستهای خاورمیانه و شمال آفریقا MENA قرار داشته است. علاقه عظیم امپریالیسم آمریکا به منطقه، که توسط شرکتهای بزرگ نفتی آمریکا حمایت میشد، با توقف تاریخی فرانکلین فرانکلین دلانو روزولت در دریای سرخ در فوریه ۱۹۴۵، در راه بازگشت از کنفرانس حیاتی یالتا که متفقین درباره جهان پساجنگ بحث میکردند، به نمایش درآمد. آن دیدار بر عرشه ناو یو اس اس کوئینسی USS Quincy با شاه عبدالعزیز، بنیانگذار پادشاهی سعودی، به دنبال ساخت یک پایگاه نیروی هوایی آمریکا در ظهران بود، در قلب میادین نفتی کلیدی عربستان که توسط آرامکو تحت سلطه آمریکا در آن زمان بهرهبرداری میشد و از نظر استراتژیک برای اهداف جنگ سرد موقعیت مناسبی داشت.
من یک بار پادشاهی سعودی را «پنجاه و یکمین ایالت واقعی ایالات متحده» خواندم؛ جایگاهی عملی که حتی پیش از تولد دولت اسرائیل، داشت. پادشاهی عربستان و کل منطقه خلیج فارس در مرکز استراتژی امپریالیستی ایالات متحده در نیمکره شرقی بودهاند و همچنان باقی ماندهاند، با وجود تلاشهای فراوان برای توجیه رایج که میگویند «موضوع «مسئله نفت نیست» یا «فقط نفت نیست». درباره تهاجم به عراق در ۲۰۰۳ به رهبری آمریکا، آلن گریناسپن، رئیس پیشین فدرال رزرو، در خاطرات خود ابراز تعجب کرده بود که چرا «پذیرفتن حقیقتی که همه میدانند، از نظر سیاسی نامطلوب است: جنگ عراق عمدتاً درباره نفت است.»
البته مسئله نفت، تنها — و حتی برای واشنگتن در درجه نخست — به دسترسی آمریکا به نفت عراق یا کشورهای خلیج فارس مربوط نمیشود. مسئله در واقع کنترل حجم عظیم پول نفتی است که در اختیار دولتهای خلیج فارس قرار دارد، (صندوقهای ثروت حاکمیتی آنها بیش از ۳ تریلیون دلار دارایی دارند، نزدیک به ۴۰ درصد از کل جهان در چنین صندوقهایی) و بهرهبرداری از قدرت خرید قابل توجه آنها، به ویژه در تامین مالی مجتمع نظامی-صنعتی آمریکا. همچنین درباره کنترل دسترسی سایر کشورها به هیدروکربنهای خلیج است. همانطور که دیوید هاروی یک بار به درستی گفت: «کسی که خاورمیانه را کنترل کند، شیر نفت جهانی را کنترل میکند و کسی که شیر نفت جهانی را کنترل کند، میتواند اقتصاد جهانی را حداقل در کوتاهمدت کنترل کند.»
این امر همچنین نشان میدهد که بسیاری از کسانی که گمان میکردند افزایش تولید هیدروکربن “شیل” در ایالات متحده همراه با قدرت روزافزون چین، به معنای از دست رفتن اهمیت خاورمیانه برای واشنگتن است، تا چه حد در اشتباه بودهاند. بخش زیادی از این گونه تحلیلهای گمراهکننده، بر محور سیاست مشهور «چرخش به آسیا» در دوره اوباما ریخته شد. چیزی که این تحلیلها به طور کامل نادیده گرفتند، این است که کنترل «شیر نفت» خلیج فارس برای استراتژی آمریکا در قبال چین حیاتی است، کشوری که تقریباً نیمی از واردات نفت خود را از خلیج فارس تأمین میکند. سرمایهگذاریهای مشترک جاری بین شرکتهای بزرگ هوش مصنوعی آمریکا و کشورهای خلیج فارس که منجر به ساخت مراکز داده بسیار پرمصرف انرژی در این کشورها شده و از ثروت و انرژی ارزان آنها بهره میبرد عامل مهمی به اهمیت کلی منطقه برای ایالات متحده افزوده است.
در نهایت، در مورد خاص دولت ترامپ، منافع قابل توجه خانوادههای ترامپ، کوشنر و ویتکوف در کشورهای خلیج فارس، علاقه واشنگتن به منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا MENA بهطور عام و خلیج فارس بهطور خاص را به اوج تاریخی رسانده است، که این موضوع باعث شد دونالد ترامپ در این منطقه بیشتر از هر جای دیگری در جهان مداخله نظامی کند.
بشیر ابو-مانه: در واقع، ترامپ در خط طولانی رؤسایجمهور آمریکا قرار دارد که استفاده از نیروی نظامی در خاورمیانه را بهعنوان بخشی مرکزی از استراتژی آمریکا در نظر میگیرند. دلایل فوری و اهداف بلندمدت حمله آمریکا به ایران چیست؟ چه چیزی سیاست دولت ترامپ درباره ایران را توضیح میدهد؟
ژیلبرت آشکار: از زمان انقلاب ایران در ۱۹۷۹ که رژیم شاه، یکی از متحدان منطقهای مهم آمریکا، را سرنگون کرد، تهران به خار در چشم ایالات متحده تبدیل شد. با این حال، روابط دو کشور مراحل متفاوتی را پشت سر گذاشته است: هرچقدر عجیب به نظر برسد، پس از ۱۹۷۹، دورههایی از همکاری میان واشنگتن و تهران وجود داشته است. در دهه ۱۹۸۰، آمریکا و اسرائیل به تداوم تلاشهای جنگی ایران علیه عراق کمک کردند؛ ماجرایی که بعدها به «ایران–کنترا» معروف شد. در آن زمان به نفع آنها بود که جنگ میان دو کشور سرکش را که تهدیدی برای منافعشان محسوب میشد، طولانی کنند. سپس ایران از تهاجم آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، از طریق تبانی نیروهای نیابتی عراقی خود با واشنگتن حمایت کرد.
به طور متناقضی، ارتش ایالات متحده این نیروهای نیابتی را با خود آورد و آنها را در عراق به قدرت رساند. نتیجه این شد که ایران ذینفع اصلی این تهاجم شد و نهایتاً نفوذ بیشتری بر عراق نسبت به آمریکا پیدا کرد و این یکی از دلایلی است که عراق به عنوان یک شکست بزرگ در تاریخ امپراتوری ایالات متحده، در سطح ویتنام در نظر گرفته میشود.
توافق هستهای که دولت اوباما در ۲۰۱۵ با تهران به امضا رساند، مانع از گسترش نفوذ منطقهای ایران نشد؛ نفوذی که با دخالت تهران در سوریه از سال ۲۰۱۳ در کنار رژیم بشار اسد و با تصرف بخش شمالی یمن توسط حوثیها در ۲۰۱۴ تقویت شد. در این توسعه منطقهای، تهران از احساسات ضد اسرائیل و ضد آمریکا و همچنین وفاداریهای مذهبی شیعی بهره برد. این موضوع اصلیترین انتقادی است که ترامپ، بنیامین نتانیاهو و پادشاهیهای کلیدی خلیج فارس به اوباما وارد میکنند؛ آنها از او کینه دارند زیرا توافق هستهای را در زمانی که نفوذ منطقهای ایران در اوج بود امضا کرد، بدون اینکه محدودیتهای لازم برای این توسعه اعمال شود. برعکس، این توافق وضعیت اقتصادی ایران را بهبود بخشید و بدین ترتیب سیاست منطقهای آن را تسهیل کرد.
اگر همه دلایلی را که گفته شد در نظر بگیریم، منطق قویِ سیاست ترامپ در قبال ایران قابل درک میشود. از طریق تهاجم کنونی، او امیدوار است بر ایران سلطه یابد، که این امر سلطه آمریکا بر خلیج فارس و همچنین کل منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا MENA را تکمیل و بهطور قابل توجهی افزایش خواهد داد.
بشیر ابو-مانه: این جنگ به نظر میرسد تحقق رؤیای نتانیاهو باشد. آیا اهداف و مقاصد جنگ آمریکا همان اهداف اسرائیل است یا اختلافات مهمی وجود دارد؟ژیلبرت آشکار: قطعاً هم همگراییها و هم واگراییها وجود دارد. همگراییها واضحاند: هم ایالات متحده و هم اسرائیل — نه فقط دولت نتانیاهو، بلکه کل نخبگان قدرت صهیونیستی — میخواهند برنامه هستهای ایران را پایان دهند. اسرائیل این موضوع را تهدیدی وجودی میبیند که وضعیت فعلی آن بهعنوان تنها کشور دارای سلاح هستهای در منطقه را به خطر میاندازد. واشنگتن، دستیابی ایران به سلاحهای هستهای در آینده را که چندان هم فرضی نیست، به عنوان یک عامل بازدارنده اصلی میبیند، زیرا تهران میتواند تهدید به حمله هستهای به میدانهای نفتی عرب همسایه کند و فاجعهای را برای منافع ایالات متحده و اقتصاد جهانی ایجاد کند. هم واشنگتن و هم اسرائیل منافع آشکاری در کاهش نفوذ منطقهای ایران دارند.
با این حال، واگراییها هم وجود دارند، اگرچه به وضوح همگراییها نیستند. به طور کلی، اهداف اسرائیل و ایالات متحده به ندرت کاملاً همپوشان بوده است. برای نمونه، اولین جنگ بزرگ اسرائیل که در خدمت منافع آمریکا بود: جنگ شش روزه ژوئن ۱۹۶۷، که اسرائیل ضربه سنگینی به دو کشور عربی که در آن زمان به شدت با امپریالیسم ایالات متحده مخالف بودند – مصر تحت رهبری جمال عبدالناصر و سوریه تحت رهبری جناح چپ حزب بعث ملیگرای عرب – وارد کرد. اسرائیل از فرصت جنگ ۱۹۶۷ استفاده کرد تا تسلط خود را بر کل فلسطین تحت قیمومیت بریتانیا، از رود اردن تا دریای مدیترانه، تکمیل کند، عمدتاً به هزینه پادشاهی اردن — متحد محکم آمریکا که از سال ۱۹۴۹ کرانه باختری را اداره میکرد. این قطعاً چیزی نبود که واشنگتن بخواهد.
در حمله جاری به ایران، هر بار که نتانیاهو خواستار «تغییر رژیم» میشود و از احیای سلطنت رضا پهلوی، پسر شاه مخلوع ۱۹۷۹، حمایت میکند، این اختلاف بیشتر نمایان میشود، در حالی که ترامپ، همانطور که پس از ربودن نیکولاس مادورو، رهبر اپوزیسیون راستگرای ونزوئلا، ماریا کورینا ماچادو، را رد کرد، رضا پهلوی را نیز نادیده میگیرد. موضع نتانیاهو را با اظهار صریح ترامپ در شبکه فاکس نیوز در ششم مارس مقایسه کنید: «این کار خیلی آسان پیش خواهد رفت. مثل ونزوئلا عمل خواهد کرد. ما در آنجا یک رهبر فوقالعاده داریم. او کار فوقالعادهای انجام میدهد. و این مثل ونزوئلا پیش خواهد رفت»، که به رئیس جمهور موقت دلسی رودریگز اشاره داشت.
ترامپ همچنین گفت که از داشتن یک رهبر مذهبی در ایران استقبال میکند: «خب، ممکن است باشد، منظورم این است که بستگی دارد چه کسی باشد. من با رهبران مذهبی مشکلی ندارم. با بسیاری از رهبران مذهبی کار کردهام و آنها فوقالعادهاند.» و وقتی پرسیده شد آیا اصرار دارد که باید دولت دموکراتیک باشد، به شبکه CNN گفت: «نه، من میگویم باید رهبری باشد که منصف و عادل باشد، کار فوقالعاده انجام دهد، با ایالات متحده و اسرائیل خوب رفتار کند و با دیگر کشورهای خاورمیانه که همه شریکان ما هستند درست رفتار کند.»
نکته اساسی این است که، در حالی که نتانیاهو و کل نخبگان قدرت صهیونیستی فروپاشی دولت ایران را بسیار مطلوب میبینند، که به خوبی با پروژه طولانیمدت آنها برای تکهتکه کردن محیط منطقهایشان سازگار است، فروپاشی و تجزیه دولت ایران، که نزدیک به نصف جمعیت آن اقلیتهای قومی هستند، فاجعهای برای منافع منطقهای آمریکا خواهد بود. زیرا این امر کل منطقه، به ویژه نزدیکترین متحدان واشنگتن را به شدت ناپایدار میکند. آنها قطعاً از هدف آمریکا در حمله به ایران حمایت میکنند، اما مطمئناً از هدف اسرائیل پشتیبانی نمیکنند، چه برسد به اینکه به عنوان دولتهای استبدادی، تنها میتوانند از حمایت ریاکارانه نتانیاهو از «دموکراسی» در ایران خشمگین شوند.
برای درک آنچه من «سیاست امپریالیستی قدیم-جدید» ترامپ مینامم، باید درسهای عراق را مدنظر داشت، که ترامپ با دقت آن را مشاهده کرد. فروپاشی دولت عراق توسط واشنگتن پس از اشغال این کشور در ۲۰۰۳ باعث شد تا هرجومرجی ایجاد شود که نفوذ ایران بر اکثریت شیعه عرب این کشور و گسترش شورش ضد آمریکا در میان سنیهای عرب را تسهیل کرد، که بعدها به دولت اسلامی عراق و شام تبدیل شد. نتیجه این شد که به جای «تغییر رژیم» که مورد حمایت نئوکانها بود و در وزارت دفاع در دوره اول جرج دبلیو بوش غالب بودند و توسط دونالد رامسفلد و دیک چنی حمایت میشدند، ایالات متحده باید اراده خود را بر رژیمهای موجود، صرف نظر از ماهیت آنها، به همان شکلی که هستند، تحمیل کند.
میتوان گفت که ایالات متحده در دوره دوم ریاست جمهوری ترامپ به نسخهای مدرن از «دیپلماسی قایق توپدار» قرن نوزدهم روی آورده است، زمانی که قدرتهای بزرگ اراده خود را بر کشورهای ضعیفتر با تهدید به بمباران آنها یا بمباران واقعی آنها در صورت سرکشی تحمیل میکردند. در آن زمان هیچ نگرانی درباره ماهیت حکومتها وجود نداشت، تنها اراده آشکار برای تحمیل منافع امپریالیستی بر کشورهای ضعیف بود.
بشیر ابو‑مانه: بسیاری از مخالفان آمریکایی حمله مشترک ایالات متحده و اسرائیل به ایران، چه در چپ و چه در راست و راست افراطی، آن را غیرقابل توجیه میدانند، به ویژه از آنجا که ایران هیچ تهدید قریبالوقوعی برای آمریکا ایجاد نمیکند، و برای توضیح این موضوع میگویند آمریکا دارد از اسرائیل حمایت میکند. این جنگ بار دیگر سؤال را پیش میکشد که آیا اسرائیل و لابی آن تعیینکننده و مشوّش سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه هستند؟ دیدگاه شما درباره ائتلاف آمریکا–اسرائیل و علل زمینهای آن، هم در گذشته و هم اکنون، چیست؟
ژیلبرت آشکار: خوب، از آنچه درباره واگراییها بین واشنگتن و اسرائیل توضیح دادم، باید روشن باشد که «دم اسرائیل، سگ پیتبول آمریکا را نمیجنباند.» به عبارت دیگر این اسرائیل نیست که آمریکا را به حرکت درمیآورد. دو کشور منافع مشترکی در وارد آوردن ضربه به ایران دارند، همانطور که در حال حاضر بهصورت مشترک عمل میکنند، اما اهداف یکسانی ندارند.
اما درباره آن اظهار نظر بسیار مورد بحث مارکو روبیو که گفت:
«ما میدانستیم که اسرائیل عملی انجام خواهد داد، میدانستیم که این امر حملهای علیه نیروهای آمریکایی را تسریع میکند و میدانستیم که اگر قبل از شروع حملات، به طور پیشگیرانه آنها را تعقیب نکنیم، تلفات بیشتری متحمل خواهیم شد.»
واقعیت این است که این سخن بهطور گستردهای بد تعبیر شده است.
برای درک این اظهارنظر، باید بدانیم که یک عنصر مرکزی از «سیاست جدید ترامپ» یعنی تغییر رفتار رژیم به جای تغییر رژیم، حذف رهبران رژیمی است که مانع تغییر رفتار محسوب میشوند. چون ربودن رهبر عالی ایران، علی خامنهای، نه ممکن بود و نه مفید، تنها گزینه باقیمانده، ترور او بود، کاری که اسرائیل و موساد (نظیر سیا) در آن تخصص دارند و واشنگتن برای انجامش بر شریک کوچکترش تکیه کرد.
ما از یک تحقیق انجامشده توسط فایننشال تایمز میدانیم که اسرائیل برای این کار، زمانی بهویژه مناسب در روز شنبه شناسایی کرده بود. هنگامی که سیا و اسرائیل به این نتیجه رسیدند که خامنهای صبح شنبه در دفتر خود در نزدیکی خیابان پاستور جلسهای برگزار خواهد کرد، فرصت کشتن او همراه با شمار زیادی از اعضای ارشد رهبری جمهوری اسلامی ایران بهطور ویژه مساعد به نظر میرسید.
به گفته ژنرال دن کِین، رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا، ارتش ایالات متحده با اجرای حملات سایبری که «توانایی ایران برای دیدن، ارتباط برقرار کردن و واکنش نشان دادن را مختل، تضعیف و کور میکرد»، مسیر را برای جنگندههای اسرائیلی هموار کرد تا مجموعه محل استقرار خامنهای را بمباران کنند.
اکنون، محافظهکارانی مانند جان مرشایمر، استیون والت، و طیفی از طرفداران MAGA که توسط تاکر کارلسون نمایندگی میشوند با ادعای اینکه دم اسرائیل دم گاو نر ایالات متحده است، سعی میکنند واقعیت امپریالیسم آمریکا را پنهان کنند و شکستهای آن را به لابی اسرائیل، اگر نه به «یهودیان»، مانند مورد کارلسون، نسبت دهند.
کتاب پرفروش مشهور ۲۰۰۷ نوشته جان مرشایمر و استیون والت درباره حمله ناموفق آمریکا به عراق ادعا کرد گویا دولت جورج دبلیو بوش که بوی نفت آن در همهجا حس میشد و مملو از اعضای پروژهی قرن جدید آمریکایی بود که برای آن حمله با بیل کلینتون لابی کرده بودند، نیاز داشت لابی اسرائیل را برای سوءاستفاده از فرصت حمله به عراق پس از ۱۱ سپتامبر همراه کند. در حالی که عراق در آن زمان بهدلیل جنگ هشتساله با ایران و دوازده سال محاصره فلجکننده تحت تحریم آمریکا، کاملاً تضعیف شده بود. در واقع، اسرائیل از اینکه آمریکا عراق را به ایران نزدیک کرده و نمایندگان تهران را در بغداد به قدرت رسانده بود بهشدت ناراضی بود و ترجیح میداد آن زمان خود آمریکا مستقیم به ایران حمله کند.
ژیلبرت آشکار: «رابطه ویژه» واشنگتن با دولت صهیونیستی به این دلیل است که این کشور را بهعنوان نگهبان منافع منطقهای آمریکا میبیند، متحدی نظامی بسیار کارآمد که وقتی مداخله مستقیم آمریکا به دلایل داخلی ممکن نیست، میتواند جایگزین آن شود یا مکمل آن باشد، همانطور که اکنون در حمله مشترک به ایران و همچنین در حمله قبلی در ژوئن گذشته دیده میشود. هر آنچه واشنگتن به اسرائیل در قالب کمک نظامی میدهد، در مقایسه با بودجه عظیم نظامی آمریکا، پول خرد محسوب میشود و بدون شک سرمایهگذاری ارزشمندی است نسبت به همان مبلغ اگر صرف بودجه پنتاگون میشد. گاهی یک عامل ایدئولوژیک میتواند حمایت واشنگتن از اسرائیل را تقویت کند، همانگونه که در مورد جو بایدن دیده شد، که بدون تردید صادقترین و وفادارترین رئیسجمهور آمریکا به صهیونیسم است و به این موضوع افتخار میکند.
بشیر ابو‑مانه: در پاسخ به تجاوز مشترک آمریکا و اسرائیل، ایران همان کاری را انجام میدهد که همیشه گفته بود انجام خواهد داد: حمله به منافع آمریکا در منطقه، از جمله در کشورهای خلیج فارس. اهداف ایران در این جنگ چیست و آیا رژیم جمهوری اسلامی ایران که در داخل محبوبیت ندارد، دوام خواهد آورد؟
ژیلبرت آشکار: اهداف ایران در گسترش جنگ به کل منطقه بسیار واضح است و حتی قبل از آغاز حمله به شکل تهدیدآمیز بیان شده بود. در واقع این تنها کارت نظامی ایران در مواجهه با حمله است: علاوه بر بمباران اسرائیل و نیروهای آمریکایی در محدوده دسترسی خود، به دنبال ایجاد چنان اختلالی در کشورهای خلیج فارس و صادرات نفت آنها است که فشار مهمی بر اقتصاد جهانی و این کشورها وارد کند و آنها را به نوبه خود به فشار بر واشنگتن برای توقف هرچه سریع تر حمله سوق دهد.
در مورد بقا و دوام دولت ایران، در حال حاضر هیچ چشمانداز معتبری برای سقوط آن نمیبینم. قیام مردمی علیه حکومت ممکن است پس از پایان جنگ دوباره از سر گرفته شود، اما تصور حضور مردم در خیابانهای تهران زیر بمبها تقریباً غیرممکن است. و حتی اگر چنین اتفاقی بیفتد، هیچ نیروی سازمانیافته مخالفی در ایران وجود ندارد که بتواند جمهوری اسلامی را سرنگون کند. در مواجهه با قیامی که در پایان سال گذشته آغاز شد و بزرگترین قیام ایران پس از انقلاب ۱۹۷۹ بود، رژیم دینی نشان داده است که برای حفظ بقا، از کشتن هزاران نفر دریغ نخواهد کرد.
سناریوی جایگزین تنها میتواند شکاف در نیروهای مسلح ایران باشد، مانند جدایی بین ارتش منظم و سپاه پاسداران، ستون نظامی ویژه دولت که منجر به جنگ داخلی مشابه سوریه شود. اما این دقیقاً کابوس واشنگتن است، در حالی که رویای شیرین اسرائیل بهشمار میرود.
این توضیح میدهد که چرا ترامپ مصرانه خواهان تغییر از درون دولت است، حتی با تمایل به همکاری با «رهبران مذهبی» که با منافع آمریکا همراه باشند. در حال حاضر، به نظر میرسد رژیم ایران تصمیم گرفته است مقابله را ادامه دهد و مجتبی خامنهای، پسر علی خامنهای، را به عنوان رهبر جدید انتخاب کرده است. اینکه ترامپ در نهایت به آنچه میخواهد خواهد رسید یا رژیم جمهوری اسلامی ایران به مقاومت خود ادامه خواهد داد، فعلاً قابل پیشبینی نیست، اگرچه نشانههای اولیه به سمت مقاومت رژیم است.
بشیر ابو‑مانه: و درباره کشور خودتان، لبنان؟ اسرائیل از ۷ اکتبر بمباران آن را متوقف نکرده است و حزبالله بهشدت از نظر نظامی و سیاسی تضعیف شده و بخش زیادی از حمایت مردمی خود را که در جنگ ۲۰۰۶ علیه اسرائیل داشت، بهویژه پس از دخالت در کنار رژیم وحشی اسد از دست داده است. حزبالله به کجا میرود؟
ژیلبرت آشکار: اسرائیل حزبالله را صرفاً بهعنوان نمایندهای از تهران میبیند. اما حزبالله همچنین یک حزب با ریشه ی مردمی است که همان ترکیب ایدئولوژیک تهران ضدصهیونیسم، ضد هژمونی آمریکا، تعلقات فرقهای شیعه و بنیادگرایی اسلامی را حفظ میکند. این بدان معناست که همانطور که در حمله به نابودی حماس میبینیم، اسرائیل تلاش میکند حزبالله را با ترکیبی از حملات مستقیم، از جمله سرکوب رهبری آن در پاییز ۲۰۲۴، و استراتژی ضدشورش امتحانشدهای به نام «خالی کردن دریا» نابود کند یعنی حمله به پایگاه مردمی حامی دشمن تا آنها را از حمایت جدا و نهایتاً علیه آنها برانگیزد و به حضور حزبالله پایان دهد.
نسخه اسرائیلی این استراتژی به دکترین یا «سیاست ضاحیه» معروف است، برگرفته از حومههای جنوبی بیروت (ضاحیه در عربی به معنی حومه است) که اکثریت شیعه دارند و در تهاجم ۲۰۰۶ اسرائیل به حزبالله و دیگر مناطق لبنانی با اکثریت شیعه به شدت مورد حمله قرار گرفتند و بخش زیادی نابود شد. اکنون اسرائیل همین استراتژی را بر لبنان اعمال میکند، حتی با شدت بیشتر نسبت به سال ۲۰۰۶ یا ۲۰۲۴، با هدف مجبور کردن نیروهای دولتی لبنان برای وادار کردن حزبالله به خلع سلاح.
پیشبینی چگونگی پایان این وضعیت دشوار است، زیرا تا حد زیادی به نتیجه حمله جاری به ایران بستگی دارد. اجازه دهید یک نکته پایانی هم بیان کنم: در جنگ نسلکشی اسرائیل علیه غزه، که به عنوان حمله به حماس ارائه شد، و همچنین در حمله مرگبارش به لبنان علیه حزبالله، اسرائیل، با یکی از تلخترین طنزهای تاریخ خود، رفتاری مشابه نمونه اولیه استراتژی «خالی کردن دریا» نشان میدهد: سرکوب بسیار خشونتآمیز قیام یهودیان توسط امپراتوری روم در قرن دوم میلادی که سیمون بار کوخبا آن را رهبری می کرد.
گویی دولت صهیونیستی مشتاق است تا تمام ستمگران تاریخی یهودیان، از دوران باستان تا قرن بیستم را تقلید کند و همان رفتار را بر مردم خاورمیانه تحمیل نماید. «تقلید داروینی» صهیونیستها از دشمنان یهود، که توسط بنیانگذار صهیونیسم سیاسی، تئودور هرتزل، پیشبینی شده بود، بهطور کامل تحقق یافته است.
***
نویسندگان
ژیلبرت آشکار استاد بازنشستهٔ مدرسه مطالعات شرقی و آفریقایی (SOAS) در دانشگاه لندن است. تازهترین کتابهای او عبارتاند از: «جنگ سرد جدید: ایالات متحده، روسیه و چین از کوزوو تا اوکراین» و «فاجعهٔ غزه: نسلکشی در چشمانداز تاریخ جهانی».
بشیر ابو-مانه در دانشکدهٔ مطالعات کلاسیک، زبان انگلیسی و تاریخ در دانشگاه کِنت تدریس میکند و دبیر همکار مجلهٔ ژاکوبن است.
منبع: ژاکوبن