جنگ، بحران و آلترناتیوها، کردستان در میدان بازتنظیم امپریالیستی و نبرد طبقاتی
یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
ناصر زمانی

تحولات جاری در مقیاس جهانی نشان میدهد نظام سرمایهداری وارد مرحلهای از بازتنظیم خشونتبار و پُر شتاب توازن قوا شده است؛ مرحلهای که در آن، جنگ، بُحرانهای ژئوپولیتیکی و رقابتهای نظامی نه پدیدههایی استثنایی یا بیرونی، بلکه ماهیتن مکانیسمهای درونی و ضروری بازتولید نظم سرمایهداری جهانی را دنبال میکند. برخلاف روایتهای لیبرالی، که جنگ را یک انحراف از نظم یا نتیجهی اشتباههای سیاسی میدانند، واقعیت مادی چیز دیگری میگوید. جنگ در سطح ساختاری به ابزاری برای مُدیریت بُحرانهای سرمایهداری، بازتقسیم مناطق نفوذ، و کُنترل مسیرهای انرژی، تجارت و فنآوری است. جنگ، همچنین، نقش مُهمی در بُحرانهای اقتصادی، تنشهای سیاسی، و بازتوزیع مُداوم قُدرت میان کشورهای امپریالیستی در سطح جهانی دارد. بُحرانهای اقتصادی و تنشهای سیاسیای، که در واقع بازتاب مستقیم تضادهای انباشته در منطق گُسترش سرمایه در مقیاس جهانی را نشان میدهند.
در این چهارچوب، رقابت هژمونیک میان ایالات متحده و چین به محور اصلی تشدید رقابت برای تقسیم مُجدد جهان تبدیل شده و روند کُلی تحولات بینالمللی را تعیین کرده است. ایالات متحده برای حفظ موقعیت هژمونیک خود به ترکیبی از ابزارهای اقتصادی، نظامی، فنآورانه و امنیتی متوسل شده و چین نیز با گُسترش ظرفیتهای تکنولوژیکی، تولیدی و مالی خود این نظم را به چالش کشیده و در جهت بازتعریف قواعد جهانی انباشت حرکت کرده است. در این میان، روسیه هم با مُداخله در شکافهای این نظم در حال گذار، به تشدید بیثُباتی و سیالیت ساختار قُدرت جهانی کمک کرده و روند شکلگیری یک وضعیت چند قُطبی ناپایدار را تسریع کرده است، که در آن توازن قوا دائمن در حال بازتعریف قرار دارد.
در چنین وضعیتی، قُدرتهای منطقهای، در خاورمیانه، مانند ایران، ترکیه، اسرائیل، عربستان و دیگر کشورهای عربی نه در حاشیه، بلکه به عنوان اجزای فعال این بازتنظیم جهانی عمل کردهاند. این دولتها تلاش داشتهاند با بهرهگیری از شکافهای نظم جهانی، موقعیت خود را زنجیرهی جدید قُدرت تثبیت کرده و دامنهی نفوذ خود را گُسترش دهند. به این ترتیب، در سطح منطقهای نیز رقابت به امتداد مُستقیم منطق رقابت امپریالیستی جهانی تبدیل شده و در درون آن بازتولید گشته است.
منطقهی خاورمیانه، به اعتبار موقعیت ژئواستراتژیکی و ژئوپولیتیکی خود، به یکی از کانونهای اصلی بازچینی توازن قوای جهانی تبدیل شده است؛ منطقهای که در آن پروژههای امپریالیستی، از جمله طرح موسوم به «خاورمیانه جدید»، پس از شکست اشغال مُستقیم عراق و افغانستان و ناتوانی در تثبیت نظم پایدار از طریق مُداخلهی نظامی کلاسیک، به اشکال پیچیدهتر و غیرمُستقیمتر بازتولید شدهاند. ایالات متحده در این مرحله، استراتژی خود را بر جنگهای نیابتی، تحریمهای گُستردهی اقتصادی، مُداخلات محدود نظامی، عملیات امنیتی هدفمند و مهندسی ائتلافهای منطقهای، استوار کرده و از اشغال مُستقیم به کُنترل شبکهای نظم منطقهای گُذار کرده است.
در این چارچوب، جنگ و ویرانی و نسلکشی مردم فلسطین در غزه توسُط ارتش اسرائیل، به عُنوان نمونهای عینی از این استراتژی عمل کرده است؛ جنگی که در واقع بخشی از پروژهی کلان بازتقسیم نظم منطقهای بوده است و بدون حمایت همه جانبهی نظامی، سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیکی ایالات متحده، و دولتهای اتحادیهی اروپا، نمیتوانست تداوم یابد. ایالات متحده در این روند نه تنها تامین کنندهی اصلی تسلیحات نظامی و حمایت سیاسی و اقتصادی و دیپلماتیکی این جنگ بوده، بلکه مسیر کُلی جنگ را در جهت اهداف ژئوپولیتیکی خود هدایت کرده است. در همین راستا، حملهی نظامی به یمن، فشار بر حزبالله لبنان، و تشدید تقابُل با ایران به عُنوان حلقههای مُکمل یک استراتژی واحد عمل کردهاند، که هدف آن حفظ هژمونی سرمایهداری جهانیایالات متحده، تضمین برتری نظامی اسرائیل، کُنترل مسیرهای انرژی، و همچنین مهار نیروهای ضدامپریالیستی در منطقه را دنبال کرده است. در همین چهارچوب، توافقات منطقهای مانند روند «صلح ابراهیم» نیز به عُنوان بخشی از بازسازی نظم امنیتی خاورمیانه عمل کردهاند؛ نظمی که در آن ادغام دولتهای منطقه در یک ساختار امنیتی تحت هدایت ایالات متحده دنبال شده است.
ادامه مطلب در لینک زیر:
لینک نشریه کانون پژوهشی نگاه- دفتر چهل و سوم
https://negah1.com/%d8%ac%d9%86%da%af%d8%8c-%d8%a8%d8%ad…
