جدال بر سر خاورمیانه! جنگ، تغییر موازنه قدرت و نظم جدید جهانی
جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵
نصرت تیمورزاده

آنچه که در لحظه کنونی در خاورمیانه میگذرد بازتاب تغییرات عظیم در پهنه جهانی، دستکم از سالهای اولیه ورود به قرن حاضر میباشد.مهمترین عنصر این تغییرات افول هژمونی آمریکا و نتایج بلاواسطه آن بر جهان غرب و ظهور قطبهای جدید نظیر روسیه و چین و پیمان هایی نظیرشانگهای، بریکس و اتحادیه کشورهای آفریقائی است. تهاجم امپریالیسم آمریکا به عراق و افغانستان پاسخی از جانب آمریکا و متحدین اروپاییش برای بازسازی هژمونی بود. اما دیدیم که در هر دو مورد با وجود اختصاص نیروی عظیم نظامی ناتو و هزاران میلیارد بودجه نظامی، نه تنها این بازسازی را ممکن نساخت، بلکه ضربه دیگری بر این هژمونی وارد کرد.
همزمان، بحرانهای ساختاری در کشورهای غربی و تلاش دولتهای مختلف برای عبور از این بحرانها، شکافهای عمیقتری را در نظم اقتصادی لیبرال جهانی ایجاد کرد. جنگهای تجاری، رقابت بر سر فناوری و منابع، تحریمهای اقتصادی و بازگشت سیاستهای حمایتگرایانه، بنیانهای نظم تجاریای را که در دهههای گذشته شکل گرفته بود، تحت فشار قرار دادهاند. در این میان بهویژه جنگ تجاری آمریکا با متحدین و رقبایش پایه های تجارت آزاد و سازمان تجارت جهانی را فرو ریخت. آمریکا که دههها این سازمان را به عنوان اهرمی برای پیشبرد منافع اقتصادی خود میدید، اکنون دیگر ارزش چندانی برای آن قائل نبوده و به سمت حمایتگرایی پیش رفته است. شعار “اول آمریکا”، مشخصترین نماد این تغییر است. این سیاست اما نه جوابی به چالشهای افول هژمونی امپریالیسم آمریکا و نه جوابی به شکست هژمونی نئولیبرالیسم در بُعد جهانی دارد. سیاستهای او بدون شک سبب تشدید تشنجات، افزایش رقابت کشورهای سرمایه داری و افزایش تضادهای ژئو-استراتژیک و ژئوپولیتیک و یک موج جدید از نظامیگری را به وجود آورده است. میتوان گفت، که حتی هیچگونه ضمانتی وجود ندارد که با عمیق تر شدن شکاف بین آمریکا و اروپا، کشورهای اروپایی را در مقابل انتخابهای متفاوت چه در حوزه نظامی و چه اقتصادی قرار بدهد. ناشی از این وضعیت، همه مؤلفه های نظامی، مالی، سیاسی و حقوقی که برای دهها سال سیمای نظم جهانی را رقم میزدند، به مثابه چالشهای مهمی به جلوی صحنه رانده شده اند. اینکه ترامپ خود را مالک گرینلند و یا کانال پاناما میداند، اینکه میخواهد کانادا ایالت پنجاه و یکم آمریکا باشد، اینکه دولتهای اروپایی در فکر چتر حمایتی دیگری هستند، اینکه آمریکا و روسیه با توجه به منابع زیرزمینی موجود در قطب جنوب در آن منطقه فعال شدهاند، اینکه اروپا و کانادا در مورد عضویت وابسته کانادا به اتحادیه اروپا در حال مذاکره هستند، و ترامپ هر دوی اینها را تهدید به تعرفه های گمرگی جدید میکند، بیان آشکار منطق زور به جای مناسبات برابر در میان متحدین است. این منطق اما در مواجهه با رقیبان، زمینه را برای جنگهای نیابتی و تغییر ژئوپولیتیک جهانی مهیا میسازد. آنچه که اکنون در اوکراین، در خاورمیانه، در سودان و … دیده میشوند، بیان آشکار جنگ و جدالها برای تسلط بر مناطقی است که منابع عظیم و در عین حال نیروی کار ارزان برای سودآوری انحصارات قدرتهای جهانی را دارا میباشند بدون تردید همه اینها بخشی از کشمکشهای گسترده تری بر سر منابع، بازارها، مسیرهای تجاری و موقعیت های ژئواستراتژیک است
خاورمیانه، میدان دیر پای رقابت قدرتهای بزرگ
اگرچه خاورمیانه در طول بیش از یک قرن گذشته همواره میدان جدال و کشمکش قدرتهای برتر جهان بوده است، اما کشف و بهره برداری از ذخایر عظیم نفت وگاز که نقش تعیینکنندهای در اقتصاد جهان سرمایه داری دارند، این جدال و کشمکشها را در ابعاد بسیار گستردهتری به صحنه آورده و کنترل منابع انرژی، گذرگاههای انتقال نفت و گاز، خاورمیانه را به یکی از حساسترین مناطق جهان تبدیل کرده است.
افول هژمونی آمریکا نیز شرایط را برای ورود قدرتهای رقیب یعنی چین و روسیه به منازعات خاورمیانه را فراهم کرد. این دو دیگر ناظران “بیطرف” مناقشات خاورمیانه نبوده و کوششی همهجانبه را برای ایجاد ائتلافهای جدید در حوزه های سیاسی، اقتصادی و امنیتی به وجود آوردند.
در این میان تحول مناسبات ایران و اسرائیل جایگاه مرکزی دارد. اگر در دوره پهلوی اسرائیل و ایران به عنوان متحدان غرب در منطقه عمل میکردند، با به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی زنجیر اتصال این اتحاد متلاشی شده و دو کشور به دشمنان و رقبای همدیگر در منطقه تبدیل گردیدند. جمهوری اسلامی برای صدور انقلابش شعار راه قدس از طریق کربلا را به میان کشید و برای مقابله با غرب و اسرائیل از یکسو نیروهای نیابتیش را در عراق، سوریه، لبنان و یمن سازمان داد و از جانب دیگر با قرار دادهای درازمدت با روسیه، چین نوعی چتر حمایتی برای خود به وجود آورد.
حمله حماس به مناطق مرزی اسرائیل در اکتبر ۲۰۲۳ نقطه عطفی در تحولات خاورمیانه بود. این حمله فرصتی را برای دولت اشغالگر مهیا ساخت که یک نسل کشی آشکار در غزه و حتی در ساحل غربی را سازمان دهد. هرچند که از همان سال ۱۹۴۸ یعنی تأسیس کشور اسرائیل خاورمیانه به میدان جدالها، جنگها و مناقشات میان این پروژه نئوکلونیالیستی و کشورهای خاورمیانه تبدیل گشت، ولی آنچه بعد از هفت اکتبر جریان پیدا کرد بیگمان جنبه هایی از اوج این درگیریهاست. میدانیم که پاکسازی قومی فلسطینیها هیچوقت محدود به ساکنان سرزمینهای تاریخی فلسطینیها نبود.
از آنجا که بعد از تشکیل دولت اسرائیل، لبنان به میزبان اصلی آوارگان فلسطینی تبدیل شده بود، به این خاطر هم همیشه یکی از اهداف تجاوزکارانه ی دولت اسرائیل بود. بارها و بارها دولت اسرائیل نیروهای نظامی خود را به داخل لبنان گسیل داشته و حتی برای دوره های طولانی مناطقی از لبنان را اشغال کرد و دیدیم که فقط یک روز بعد از حمله حماس در هفت اکتبر درگیریهای نظامی بین دولت اسرائیل و حزب الله لبنان آغاز شد و یک سال بعد از این درگیریهای پراکنده، ارتش اسرائیل وارد خاک لبنان گردید. در جریان این جنگ حسن نصرالله و بسیاری از فرماندهان حزب الله و بیش از ۳,۸۰۰ نفر از اهالی لبنان کشته شده و هزاران نفر مجروح گردیده و بیش از یک میلیون نفر آواره شدند. حزب الله با توجه به ضرباتی که خورده بود راهی جز پذیرفتن آتش بست نداشت. فقط یک روز بعد از اعلام این آتش بست جریان تروریستی “هیئت تحریر شام ” پیشروی خود را از استان ادلب آغاز کرده و در فاصله ی یازده روز خود را به دمشق رساند.
با سقوط بشار اسد پنجاه سال دیکتاتوری خاندان اسد تمام شد. اگرچه در سال ۲۰۱۶ جمهوری اسلامی، حماس و روسیه با فرستادن نیرو توانستند بشار اسد را حفظ کنند ولی این بار هیچکدام در شرایطی نبودند که به یاریش بشتابند. همه فاکتورها نشان میدادند که طرح عملیات “هیئت تحریر شام” از مدتها قبل بین آمریکا و ترکیه و در همآهنگی با دولت اسرائیل برنامه ریزی شده بود. اگر ترکیه یکی از برندگان اصلی سقوط بشار اسد بود و با گامهای بزرگ به سوی مادیت بخشیدن به استراتژی خود حرکت کرد، در مقابل جمهوری اسلامی بازنده ی اصلی این سقوط بود. میلیاردها دلار که جمهوری اسلامی برای نگهداشتن محور مقاومت و سیاست بازدارندگیش هزینه کرده بود تا حد تلاشی به پیش رفت.
مجموعه این تحولات شرایط را برای ورود آمریکا و اسرائیل به جنگ با جمهوری اسلامی مهیا ساختند. سیاست دولت اسرائیل از سالهای اولیه دهه دوم این قرن همواره کشاندن آمریکا به جنگ با ایران بود. دولت اسرائیل همواره کوشش داشت که به سران آمریکا بقبولاند که سقوط جمهوری اسلامی بهترین فرصت برای آمریکا جهت تسلط کامل بر منطقه بوده و مهمترین فرصت برای تضعیف قدرت رقابتی چین است.
خروج آمریکا از برجام و در عین حال “پیمان ابراهیم” نتوانسته بودند که مجموعه ای از کشورهای عربی را با اسرائیل متحد سازند. حمله دوازده روزه اسرائیل به پایگاههای موشکی و هسته ای ایران کوششی از جانب دولت اسرائیل برای کشاندن آمریکا به جنگ بود.
جنگ چهل روزه و نتایج آن برای هر دو طرف جنگ، بسیار عمیق بود. آمریکا و اسرائیل به اهداف اعلام شده ی خود نرسیدند و جمهوری اسلامی که با مسئله مرگ و زندگی روبرو گشته بود استراتژی جنگ نامتقارن را در پیش گرفته و پایگاههای آمریکا در کشورهای حاشیه خلیج و همزمان پالایشگاهها و زیرساختهای انرژی این کشورها را مورد حمله قرار داده و با بستن تنگه هرمز تبعات جهانی مهمی را هم در کشورهای متروپول سرمایه داری و هم در کشورهای “جنوب جهان “رابه بار آورد.
کشورهای حوزه خلیج فارس از همان ابتدا نگران آن بودند که جنگ با ایران از کنترل خارج شود و هزینه ی آن بدون مشارکت مستقیم آنها در این جنگ بر دوش اقتصاد و امنیت آنها بیفتد. بسته شدن تنگه هرمز نشان داد که قرار گرفتن در مسیر این آبراه مهم همچنان نقطه ضعف بزرگ مدل اقتصادی این کشورهاست. دولتهای عربی حاشیه خلیج فارس با هزینه ی ۲۰۱۰ میلیارد دلار در حوزه نظامی در طول دو دهه ی گذشته کوشش کرده بودند که خود را به عنوان مراکز امن مالی، لجستیکی، گردشگری، فنآوری و حتی هوش مصنوعی معرفی کنند. اما جنگ نشان داد که این تصویر از ثبات تا چه حد شکننده بوده و قبل از همه به ثبات ژئو پلیتیکی منطقه وابسته است. همزمان اعتماد این کشورها به چتر امنیتی آمریکا نیز آسیب دید. جنگ نشان داد که با وجود اینکه آمریکا قدرتمندترین بازیگر موجود است، اما دیگر نمیتواند اراده ی خود را بدون هزینه ی سنگین و بدون مقاومت بر کل جهان تحمیل کند. آمریکا میتواند جمهوری اسلامی را مجازات کند، اما نمیتواند اقتصاد و زیرساختهای متحدانش را از پیامدهای جنگ حفظ کند. این کشورها اکنون مجبور گشتهاند که هم در مسیر تنوع بخشی اقتصادی شتاب بگیرند و هم منابع بیشتری را صرف دفاع هوایی، امنیت انرژی و حفاظت از زیرساختهای حیاتی بکنند و حتی راههای جدیدی برای انتقال انرژی بدون عبور از تنگه هرمز پیدا کنند. و درست در پاسخ به این چالشهاست که عربستان سعودی طرح ایجاد، “ائتلاف حفاظت از آزادی کشتیرانی” را به میان آورد. این ائتلاف با فرماندهی عربستان و معاونت پاکستان بر دریای سرخ، بابالمندب و خلیج عدن متمرکز خواهد بود. عربستان اعلام کرد که سیزده کشور شامل عربستان سعودی، کویت، بحرین، پاکستان، ترکیه، مصر، اردن، بنگلادش، نیجریه، سودان، جیبوتی، سومالی و عمان عضویت این ائتلاف را پذیرفتهاند. در سومین نشست برنامه ریزی ائتلاف سه کشور که در مقر فرماندهی ناوگان غربی عربستان در شهر جده برگزار شد، سی و نه کشورشرکت کرده بودند. هرچند عربستان سعودی اعلام کرده است که ماموریت عربستان حفاظت از آزادی کشتیرانی در دریای سرخ، باب المندب و خلیج عدن است و کشور و یا ائتلاف مشخصی را هدف قرار نمیدهد، ولی روشن است که ائتلاف جدیدی برای دور زدن جمهوری اسلامی میباشد.
” پیمان مکه” کوشش دیگری از جانب عربستان، ترکیه و پاکستان برای شکل دهی به ترتیبات امنیتی در پاسخگویی به شرایط متغیر منطقه است. امضای این پیمان در شرایطی صورت گرفت که غرب آسیا یکی از حساسترین دورههای امنیتی خود را تجربه میکند. یک روز بعد از اعلام رسمی پیمان در سی و یک ماه اوت، برابر با نهم شهریور وزیر خارجه ترکیه اعلام کرد که کوشش برای نهایی کردن این پیمان از دو سال و هشت ماه پیش، یعنی با شروع نسلکشی در غزه آغاز شده است. مهمترین نکته این پیمان همان چیزی است که تحت عنوان بند پنج پیمان ناتو از آن صحبت میشود، که حمله به هر یک از سه کشور، حمایت دو کشور دیگر را تضمین میکند. از این رو، اینجا و آنجا از آن به نام “ناتوی جدید غرب آسیا” نام برده میشود. با وجود اینکه این سه کشور روابط سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی مهمی با یکدیگر دارند، ولی منافع راهبردی آنها کاملاً بر هم منطبق نیست. و از اینروهر کدام از این کشورها دلایل خود را برای پیوستن به این پیمان دارند.
برای عربستان، کوششی است جهت تشکیل یک ائتلاف نظامی در دریای سرخ و هم در شرایطی که امنیت خلیج فارس با فشارهای زیادی رو به روست. سالها عربستان به همکاری و حمایت نظامی آمریکا وابسته بود. توافق جدید تلاشی برای گزینههای امنیتی و کاهش وابستگی انحصاری به واشنگتن است.
پاکستان در حالیکه یک رابطه نظامی و امنیتی گسترده با آمریکا دارد، همزمان خود را به مثابه یک بازیگر در منطقه “اورآسیا” میداند. گفته میشود پاکستان با داشتن سلاح هسته ای تنها کشوری است که میتواند چتر حمایتی از کشورهای شورای همکاری خلیج را در غیاب آمریکا پر کند. در عین حال نباید فراموش کرد که پاکستان از زمان به قدرت رسیدن رژیم اسلامی در ایران و استراتژی صدور انقلاب، آن را به عنوان یک خطر میبیند. اما با وجود این خطر اسرائیل مهمتر از خطر جمهوری اسلامی است . چرا که پاکستان یکی از معدود کشورهایی است که رژیم اشغالگر را به رسمیت نشناخته است.
ترکیه و ایران سالهاست که رقابت برای اعمال هژمونی در منطقه دارند، ولی مؤلفههای زیادی نشان میدهند که ترکیه خود را بیشتر از جانب اسرائیل در خطر میبیند تا جمهوری اسلامی. به ویژه بعد از سقوط بشار اسد در سوریه، تنش مابین اسرائیل و ترکیه افزایش یافته است. حملات هوایی اخیر اسرائیل به فرودگاه نظامی در ادلب که هدف اعلام شده آن جلوگیری از استقرار نیروهای ترکیه در این فرودگاه بود، نمونه ای از تشدید تنش میان این دو کشور است. بدون تردید ترکیه بغرنجترین عنصر این پیمان است. از سال 1952 عضو پیمان نظامی ناتوست و بنابراین همزمان در دو ائتلاف نظامی شرکت میکند و با غرب روابط راهبردی دارد. و بنابراین یک سدوال مهم این است که اگر دو پیمان در تناقض با یکدیگر قرار بگیرند، ترکیه چه خواهد کرد .
واقعیت این است که اگر حتی سه عضو پیمان تأکید کنند که این توافق علیه ایران نیست، ولی همسایگی جغرافیایی ترکیه و پاکستان با ایران، موقعیت راهبردی عربستان در خلیج فارس و شرایط کلی منطقه، جمهوری اسلامی را باید به عنوان بخشی از محاسبات راهبردی این پیمان در نظر گرفت. با وجود این که سخنگوی وزارت خارجه جمهوری اسلامی بیان داشت، ایران دلیلی برای نگرانی از این توافق ندارد، ولی همزمان تأکید کرد که افزایش همکاری میان کشورهای منطقه در صورتی که فراگیر باشد و واقعیتهای تاریخی و ژئوپولیتیک منطقه را در نظر بگیرد، میتواند به شکلگیری معماری امنیتی مستقل تر از قدرت های خارجی کمک کند.
در این میان این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که یکی از ویژگیهای خاورمیانه افزایش نقش بازیگران غیر دولتی است. حزب الله، حماس، حوثی ها، گروه های مسئله در سوریه وعراق و حتی شرکت های نظامی خصوصی و بازیگران سایبری غیر دولتی ، بخشی از مؤلفههای حاظر در صحنه هستند. آنان در عین حال که ابزار قدرت دولتها هستند، ولی همزمان میتوانند روند تحولات را از کنترل کامل دولتها خارج کنند. از اینرو هرگونه توافقی میان دولتها چنانچه این بازیگران را در نظر نگیرند، میتوانند در معرض شکنندگی قرار گیرند.
به نظر میرسد سرنوشت جنگ آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی به همان اندازه که چهره جدیدی به وضعیت سیاسی وامنیتی خاورمیانه بخشیده است ، به همان اندازه توازن قوا و چگونگی شکلگیری سیمای خاورمیانه در دوران پساجنگ را در هاله ای از ابهام فرو برده است.
آنچه روشن است که نظم گذشته قابل بازسازی نیست. رقابت بر سر انرژی، مسیرهای دریایی، بازارها، فن آوری، امنیت، منابع طبیعی و موقعیت های ژئوپلیتیک هر یک از کشورهای منطقه در بعد جهانی به هم پیوند خورده اندو از اینرو پایان جدالها و کشمکشها در منطقه تنها از طریق دست یابی به یک توافق میان چند دولت قابل تصور نیست.
پایان دادن به این جدال، کشمکشها تنها میتواند با اوج گیری یک جریان رادیکال انقلابی در منطقه پاسخ خود را دریافت دارد. جریانی که نه تنها ساختار قدرت، بلکه فراتر از آن تمام بنیانهای سیاسی و اقتصادی حاکم در منطقه را نیز به چالش بکشد.
اول مهرماه 1405
بیست وسوم سپتامبر 2026
