تشکل سراسری؛ برآمده از مبارزه طبقاتی، نه فرمان و اعلامیه
دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
ناصر زمانی

یکی از بنیادیترین چالش های جنبش کارگری ایران این است که علیرغم اینکه طبقه کارگر از نظر اجتماعی و اقتصادی عظیم و تعیین کننده است، اما این وزن مادی هنوز به همان اندازه به قدرت سازمانیافته سیاسی تبدیل نشده است. میلیونها کارگر در صنایع نفت، حمل ونقل، آموزش، درمان، معدن، ساختمان، خدمات و تولید پراکندهاند، سرمایهداری دقیقن از همین پراکندگی برای حفظ سلطه خود استفاده میکند. هر بخش جداگانه تحت فشار قرار میگیرد، فرسوده میشود و دوباره به چرخه استثمار بازگردانده میشود. مسئله اصلی فقط نبود تشکل نیست؛ مسئله این است که سرمایهداری آگاهانه شرایطی تولید میکند که کارگران نتوانند تجربه مشترک خود را به آگاهی و سازمانیابی مشترک تبدیل کنند.
سرمایهداری ایران در دهههای اخیر با ترکیب خصوصی سازی، پیمانکاری، قراردادهای موقت و سرکوب امنیتی، عملن ساختار طبقه کارگر را اتمیزه کرده است. کارگر پروژهای نفت، معلم حقالتدریسی، راننده کامیون، پرستار قراردادی و کارگر کارخانه، کارخانگی زنان هرکدام تحت شرایط متفاوتی کار میکنند، اما در بنیان، همگی قربانی یک منطق واحدند؛ کاهش هزینه نیروی کار و انتقال بحران اقتصادی به دوش جامعه کارگری، این همان چیزی است که مارکس از آن بهعنوان گرایش ذاتی سرمایه برای تشدید استثمار یاد میکند. سرمایه نه تنها ارزش اضافی تولید میکند، بلکه دائمن تلاش میکند هرگونه پیوند جمعی میان کارگران را تخریب کند، زیرا اتحاد کارگران مستقیمن سودآوری سرمایه را تهدید میکند. تضاد اصلی دقیقن همینجا است؛ همان روندی که کارگران را پراکنده میکند، همزمان شرایط اتحاد آنان را نیز فراهم میسازد. هر بحران اقتصادی، هر موج گرانی، هر تعویق دستمزد و هر تعرض به معیشت، تجربهای مشترک میان بخشهای مختلف طبقه کارگر ایجاد میکند. به همین دلیل مبارزات کارگری در ایران، با وجود همه محدودیتها، بطور مداوم گرایش به هماهنگی و همبستگی پیدا میکنند. این روند صرفن محصول اراده فعالین نیست؛ ریشه در شرایط مادی زندگی طبقه کارگر دارد.
تلاش برای ایجاد تشکل سراسری نیز دقیقن از همین بستر شکل میگیرد. سازمانیابی واقعی زمانی آغاز میشود که کارگران در جریان مبارزه درمییابند مشکلات شان منفرد و محلی نیست، بلکه بخشی از یک ساختار سراسری استثمار است. کارگری که ابتدا فقط برای دستمزد عقب افتاده اعتراض و اعتصاب میکند، در روند مبارزه متوجه میشود که مسئله او به ساختار مالکیت، دولت، قوانین کار و کل نظم اقتصادی گره خورده است. این همان روندی است که لنین از آن بعنوان گذار از مبارزه اقتصادی صرف به مبارزه طبقاتی آگاهانه یاد میکرد. در نتیجه، تشکل سراسری را نمیتوان بصورت مکانیکی و دستوری ایجاد کرد. هر تلاش اراده گرایانهای که بخواهد بدون اتکا به شبکههای محیط کار واقعی مبارزه، یک «مرکز سراسری» بسازد، در نهایت به محفلی جدا از طبقه تبدیل میشود. سازمان سراسری نه محصول اعلام موجودیت، بلکه محصول انباشت تجربه مبارزه، اعتماد متقابل و شکلگیری رهبران عملی در دل نبردهای روزمره است. طبقه کارگر در حین مبارزه یاد میگیرد چگونه سازمان پیدا کند. این مسئله شاید بدیهی به نظر برسد، اما بخش بزرگی از شکست پروژههای سیاسی دقیقن از نادیده گرفتن همین واقعیت ناشی میشود. بعضی نیروها هنوز خیال میکنند تشکل کارگری چیزی شبیه افتتاح دفتر شرکت است؛ چند اسم، چند بیانیه و بعد هم انتظار دارند طبقه کارگر مثل مشترک اینترنت به شبکه متصل شود. تاریخ معمولن با چنین سادهلوحیهایی رفتار خشنی دارد.
تجربه تاریخی جنبش کارگری جهانی نیز این واقعیت را تأیید میکند. در روسیه پیش از انقلاب ۱۹۱۷، شوراهای کارگری نه از بالا طراحی شدند و نه در بدو شکگیری با هدف تسخیر قدرت سیاسی پدید آمدند. آنها به مثابه ابزارهایی برای هماهنگی اعتصابها، سازماندهی مقاومت جمعی و دفاع از منافع فوری کارگران شکل گرفتند. با این حال، همین نهادهای برخاسته از نیازهای روزمره و تدافعی طبقه کارگر، در روند تشدید بحران سیاسی و گسترش مبارزه طبقاتی، به ارگانهای اعمال قدرت کارگری تبدیل شدند. این تجربه نشان میدهد که اشکال سازمانیابی کارگری در متن مبارزه واقعی و در پاسخ به ضرورتهای عینی آن زاده میشوند. اهمیت این مسئله در آن است که تشکل های کارگری تنها زمانی میتوانند پایدار، ریشهدار و مؤثر عمل کنند که از دل نیازها و الزامات واقعی مبارزه طبقاتی سر برآورند، نه آنکه تنها بر پایه طرحها و برنامههای ازپیش تدوین شده روشنفکرانه بنا شوند.
در ایران نیز هر زمان که مبارزات کارگری توانستهاند از سطح محلی فراتر بروند، این امر متکی به شبکههای زنده و غیررسمی ارتباط میان کارگران بوده است. در بسیاری از اعتراضات و اعتصابها، پیش از آنکه ساختار رسمی وجود داشته باشد، نوعی هماهنگی عملی میان مراکز مختلف شکل گرفته است. این هماهنگیها اغلب بر پایه اعتماد، تجربه مشترک سرکوب و شناخت متقابل رهبران عملی بنا شدهاند. همین رهبران عملی اهمیت ویژهای دارند. رهبر واقعی جنبش کارگری کسی نیست که تنها ادبیات رادیکالتری داشته باشد؛ بلکه کسی است که در لحظه خطر، کارگران حاضرند پشت او بایستند و تصمیم جمعی را از طریق او پیش ببرند. سرمایهداری نیز به خوبی این خطر را میشناسد. به همین دلیل دولتها معمولن بیش از هرچیز از شکلگیری شبکههای ارتباطی میان کارگران واهمه دارند. سرکوب فعالین کارگری فقط برای خاموش کردن یک فرد نیست؛ هدف اصلی جلوگیری از انتقال تجربه، اعتماد و سازمانیافتگی است. دولت میداند اعتصاب پراکنده قابل کنترل است، اما اعتصابی که بتواند بخشهای مختلف تولید و خدمات را به هم متصل کند، مستقیمن نظم اقتصادی را تهدید میکند. در این میان، برخی بخشهای طبقه کارگر به دلایل عینی ظرفیت بیشتری برای پیشروی دارند. کارگرانی که در مراکز بزرگ تولیدی یا در شریانهای حیاتی اقتصاد متمرکزند، قدرت اجتماعی بیشتری برای فلج کردن چرخه سرمایه دارند. اهمیت کارگران نفت در تاریخ ایران دقیقن از همین موقعیت ناشی میشود. اعتصاب نفت در سال ۱۳۵۷ صرفن یک اعتراض صنفی نبود؛ قطع شریان اقتصادی حکومت بود. یا در تجربه لهستان دهه ۱۹۸۰، جنبش «همبستگی» زمانی به نیرویی ملی تبدیل شد که توانست کارگران صنایع کلیدی را بطور هماهنگ وارد مبارزه کند. این تجربهها نشان میدهند که وزن سیاسی طبقه کارگر مستقیمن به جایگاهش در فرآیند تولید اجتماعی وابسته است
با این حال، تشکل سراسری فقط به بخشهای بزرگ صنعتی محدود نمیشود. اگر طبقه کارگر بخواهد به نیروی هژمونیک اجتماعی تبدیل شود، باید بتواند میان بخشهای مختلف جامعه کارگری پیوند ایجاد کند. معلمان، پرستاران، بازنشستگان، کارگران خدماتی و بیکاران و جنبش رهایی زن از هر نوع ستمی، همگی بخشی از همین میدان نبرد طبقاتیاند. سرمایهداری امروز فقط در کارخانه خلاصه نمیشود؛ کل جامعه را به عرصه استثمار تبدیل کرده است. بنابراین سازمانیابی کارگری نیز باید افقی گستردهتر از محیط سنتی کارخانه پیدا کند. در چنین شرایطی، ایجاد شوراها و شبکههای هماهنگی میان فعالین بخشهای مختلف میتواند نقشی حیاتی ایفا کند. این نهادها اگر بطور واقعی به مبارزات جاری متصل باشند، میتوانند زمینه انتقال تجربه، هماهنگی اعتصابها و گسترش همبستگی طبقاتی را فراهم کنند. اهمیت آنها نه در نام و شکل حقوقی، بلکه در میزان ریشه داشتن آنها در مبارزه واقعی است.
مسئله نهایی این است که طبقه کارگر بدون سازمانیابی سراسری نمیتواند از موقعیت «نیروی کار معترض» به موقعیت «نیروی سیاسی تعیین کننده» گذار کند. اعتراضات پراکنده میتوانند امتیازاتی بگیرند، اما توازن قدرت را تغییر نمیدهند. تغییر واقعی زمانی آغاز میشود که طبقه کارگر بتواند قدرت اجتماعی خود را به قدرت سازمانیافته تبدیل کند؛ یعنی زمانی که کارگران نه فقط علیه شرایط موجود اعتراض کنند، بلکه بتوانند اراده جمعی خود را در مقیاس سراسری اعمال نمایند.
این همان نقطهای است که مبارزه اقتصادی به مسئله قدرت سیاسی گره میخورد. طبقه کارگر زمانی به نیروی تاریخی تبدیل میشود که بتواند نه فقط تولید، بلکه سازمان اجتماعی جامعه را نیز تحت تأثیر قرار دهد. و این امر بدون سازمانیابی و ایجاد تشکل سراسری ممکن نیست. سرمایهداری ایران شاید هنوز بتواند اعتصابهای پراکنده را سرکوب یا فرسوده کند، اما هر بار که بخشی از کارگران تجربه هماهنگی، اعتماد و مبارزه مشترک را از سر میگذرانند، در واقع بخشی از زیرساخت سازمان آینده طبقه کارگر ساخته میشود. چیزی که دولتها معمولن دیر میفهمند این است که سازمانیابی واقعی اغلب پیش از آنکه در دفاتر ثبت شود، در حافظه مشترک مبارزه شکل گرفته است.
۷ ژوئن ۲۰۲۶
