تبعات جنگ! ایران به کدام سو می رود؟
چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵
هلمت احمدیان

تبعات جنگ ارتجاعی بین آمریکا واسرائیل و ایران و شرایط “نه جنگ نه صلح” کماکان بر زندگی و معیشت مردمی که هیچ نقش و منفعتی در این جنگ ندارند، سنگینی میکند. جنگ ارتجاعی 12 و 39 روزه، نه تنها پروسه سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی را به عقب انداخت، بلکه جنبشهای اجتماعی را برای دورهای به حاشیه راند، هزاران کشته و دهها هزار زخمی از مردم بیدفاع گرفت، دهها هزار خانه مسکونی، مدرسه و بیمارستان را بر سر ساکنینش ویران کرد. زیرساختها و مراکز کارگری را ویران و جان صدها کارگر این مراکز را گرفت. تعطیلی کارخانهها و موج گسترده بیکارسازی کارگران، جامعه ایران را وارد مرحلهای تازه از بحران اقتصادی و اجتماعی کرد. کارگران و اکثریت مردم ایران را با گسترش بیکاری و فقر و گرانی بی سابقه روبرو کرد. تورم سه رقمی، گرانی و سقوط مداوم ارزش ریال، بسیاری از مواد خوراکی را نیز از سفره کارگران و دیگر اقشار تهیدست حذف کرد.
اما آنچه امروز در ایران جریان دارد صرفاً یک رکود موقت یا پیامد محدود جنگ نیست، بلکه تجلی بحران ساختاری سرمایهداری، رانتخواری، تحریمهای بینالمللی و فساد نهادینه شده در ساختار سیاسی حکومت اسلامی است. اقتصاد ایران پیش از جنگ نیز درگیر رکود تورمی، یعنی کاهش رشد اقتصادی همزمان با گسترش بیکاری و افزایش نرخ تورم بود. اما حملات نظامی و اختلال در مسیرهای تجاری، روند فروپاشی اقتصادی را سرعت بخشید. حکومت اسلامی و سپاه پاسداران که فساد و دزدی و رانتخواری در ساختار آن نهادینه شده است، با توجیه مدیریت جنگ با دشمن خارجی، همه امکانات مالی و خدماتی را برای تدارکات جنگی و خرید تسلیحات قبضه کرده و در اختیار خود گرفت و در چنین شرایطی ادامه اعدام زندانیان سیاسی به بهانه جاسوسی برای آمریکا و اسرائیل، تشدید فضای سرکوب و تهدیدات علنی دم و دستگاههای سرکوب برای خفه کردن هر صدای اعتراضی به ادامه جنگ و فقر و گرسنگی، اوج وحشت و نگرانی رژیم اسلامی از احتمال انفجار اجتماعی را بازتاب می دهد.
اکنون که “آتش بسی” غیر زمان بندی شده و شکننده در جریان است، هر دو سوی این جنگ، از یک طرف با تهدید به ادامه جنگ و از طرف دیگر با مذاکره و طرح مطالبات حداکثری در پی ایجاد توازن قوایی هستند که بر بطن آن عقبنشینیشان را در این جنگ “پیروزی” قلمداد کنند، چون طرفین با توجه به چالشهایی که با آن روبرو هستند، توان و نفعی در فرسایشی و طولانی کردن این جنگ ندارند و جنگ را اکنون بیشتر به حوزه اقتصادی کشاندهاند. اگر قبلا مناقشات طرفین جنگ در راستای اهمیت ایران از منظر رقابت آمریکا با چین، بیشتر حول پروژه هستهای، موشکی و نیابتی جمهوری اسلامی دور میزد، اکنون بستن “تنگه هرمز” که موجب تشدید بحران نفت و انرژی در سطح جهان و سقوط بازار بورس گردیده، به شرط اصلی آمریکا در روند مذاکرات تبدیل شده است. به عبارت دیگر بستن “تنگه هرمز” برای جمهوری اسلامی به یک “استراتژی جدید بازدارندگی” تبدیل شده است و در مقابل آمریکا تلاش کرده با محاصره دریایی ایران و جلوگیری از صادرات نفت و بارگیری کشتیها، فشار اقتصادی بر رژیم جمهوری اسلامی را تشدید و آن را مجبور به بازگشایی تنگه هرمز نماید.
اینکه روند این تخاصمات و جنگ به کجا میانجامد، به مجموعهای از فاکتورهای جهانی و رقابتهای امپریالیستی و ژئوپولتیک خاورمیانه و معضلاتی که طرفین جنگ با آن روبرو هستند، بستگی دارد.
آمریکا و چالش های فرارو
آمریکا که در جهان چند قطبی اولویتش رقابت با بلوک چین و روسیه و “برکیس” است، عملا درگیر جنگی با رژیم ایران شده که نمیداند چگونه آن را به نتیجه دلخواهش برساند. اگر چه استراتژی آمریکا در این جنگ از آغاز “رژیم چنج” نبود، اما ترامپ بر این تصور بود که بر اساس مدل ونزوئلایی “لیدر چنج” و حذف خامنهای و بخشی از رهبران رژیم ایران و بمباران و موشک باران مراکز نظامی و صنعتی میتواند در مدت کوتاهی به اهدافش برسدٍ، که نه تنها این سناریو به وقوع نپیوست، بلکه تنگناهای بیشتری برایش بوجود آمد.
ترامپ در این جنگ، بر خلاف جنگ ایران و عراق نتوانست کشورهای اروپایی بویژه سه کشور فرانسه، انگلیس و آلمان را با خود همراه کند و این بحرانی را در “پیمان ناتو” بوجود آورد. کشورهای عربی منطقه و ترکیه هم با انگیزه های متفاوت به نفعشان نیست و نمیخواهند این جنگ ادامه پیدا کند.
چین هم اگرچه روابط اقتصادی نزدیک و “قرارداد 25 ساله” با جمهوری اسلامی دارد، ولی منافع درازمدت، استراتژیک و اقتصادیاش در سطح جهانی، بر نفت ارزانی که از ایران می خرد، ارجح تر است و در دیدار اخیر “شی جی پینگ” با “ترامپ”، بهره گیری از “کارت ایران” در مقابل “کارت تایوان”، برای تنظیم رقابتش با آمریکا موضوعیت داشت. چین که امنیت و ثبات سرمایه گذاری برایش اولویت دارد نمی خواهد منافع کلان جهانی اش را به ایران گره بزند و اگر چه رسما اعلام نمیکند، ولی جمهوری اسلامی را تشویق می کند که پای سازش با آمریکا برود. اما این مسئله برای روسیه که در این جنگ ذینفع است فرق می کند. از رهگذر این جنگ افرایش صادرات 35 درصدی نفت را داشتهٍ، تمرکز آمریکا و اروپا را در جنگ اوکراین برایش کمتر کرده، لذا کمکهای نظامی و اقتصادیش را از طریق دریای خزر به جمهوری اسلامی میرساند و این نیز چالشی دیگر برای آمریکا است. ترامپ همچنین با افزایش نارضایتی داخلی در آمریکا در رابطه با این جنگ روبرو است و نگران از افزایش هزینههای ادامه جنگ و بهره گیری رقبایش بویژه در آستانه انتخابات میان دوره ای مجلس سنا و عوام در ماه نوامبر امسال است.
با توجه به این پارامترها، و از آنجا که ترامپ بدیل مناسبی برای مهار جامعه ایران از تلاطمات سیاسی و رشد رادیکالیسم در جنبش های اجتماعی که به ضرر نظم سرمایه، نه فقط در ایران، بلکه کل منطقه است ندارد، در تلاش است به شکلی از اشکال و توافق روی مفادی از جمله باز کردن “تنگه هرمز” و نسخههای ملایمتر از شرطهایش در رابطه با پروژههای “اتمی، موشکی، نیابتی” با رژیمی “معتدل” در ساختار کنونی جمهوری اسلامی کنار بیاید. اگر چه ترامپ نمیخواهد جنگ را به شیوه تاکنونی ادامه دهد، اما اگر نتواند دیگر اعضای ناتو را وارد این جنگ کند، تلاش خواهد کرد با ادامه محاصره دریایی ایران و جلوگیری از صادرات نفت و بارگیری کشتیها، فشار اقتصادی بر رژیم جمهوری اسلامی را تشدید و ایران را مجبور به بازگشایی تنگه هرمز نماید. با اینحال و اگر چه بار دیگر آتش بس را به مدت 60 روز تمدید کرده اما هنوز از سرگیری و گسترش جنگ نیز در ابعادی محدود نامتحمل نیست.
سرنوشت جمهوری اسلامی، تقابل یا تعامل؟
جمهوری اسلامی که در دهه گذشته تنها با توسل بر سرکوب و کشتار توانسته خیزشهای مردمی 96و 98 و 1401 و دیماه 1404 را به عقب براند، هراس اصلیاش کماکان فوران دوباره خیزشهای انقلابی و اعتراضات و اعتصابات کارگری است، با این حال این جنگ علیرغم ضربات سختی که خورد، برایش ” نعمت” و بهانه ای بود که هر اعتراضی را به بهانه جاسوسی برای آمریکا و اسرائیل شدیدتر از سابق سرکوب کند. جنگ بر خلاف ادعای اپوزیسیون راست و پروغرب، نه تنها خلاصی از رژیم و آزادی را به همراه نیاورد، بلکه بحران های چند لایه درون جامعه را تشدید کرد.
اختلافات درونی حاکمیت هم در دور اخیر شدت بیشتری پیدا کرده است. جناح پایداری و سپاه که حرف اول را بعد از حذف “خامنه ای پدر” میزند، بر ادامه تقابل با آمریکا و گرفتن امتیاز پای میفشارد و در پی موقعیت بهتری برای سازش است، جناح دیگر مذاکره و تعامل را که در واقع رویه اصلاح طلبان است تعقیب می کند. اما هر دو جناح، با توجه به ضرباتی که خورده اند، همینکه رژیم شان سرنگون نشده خود را “پیروز” می دانند و در کل موافقند یا نهایتا توافق خواهند کرد که درتوازن قوایی مقبول “جام زهررا بنوشند” و با آمریکا کنار بیایند.
موقعیت اپوزیسیون راست رژیم در اوضاع کنونی
جنگ میان آمریکا، اسرائیل و جمهوری اسلامی، نه تنها کل منطقه را وارد فاز جدیدی از بیثباتی کرد، بلکه آرایش نیروهای سیاسی اپوزیسیون را نیز تحت تأثیر قرار داد. در چنین شرایطی، جنگ ارتجاعی عملا میدان تلاش و رقابت نیروهای مختلف بورژایی برای رسیدن به قدرت از بالای سر مردم تبدیل شد. در شرایطی که تودههای مردم و طبقه کارگر عاملیتی در شرایط جنگی ندارند، نیروهای لیبرال، جمهوریخواه، مشروطه خواه و ناسیونالیست تلاش کردند از فرصت بهره بگیرند تا آلترناتیو سازی کنند و بتوانند سهمی از قدرت در دوران پساجنگ را تصاحب کنند.
در این فرایند ، دو دسته بندی کلی موافقین و مخالفین جنگ هم دچار تغییراتی شد. سلطنت طلبان که در خلا نیروهای مترقی و چپ و طبقه کارگر سازمانیافته بعد از خیزش 1401 به کمک ابررسانههایشان رشدی بادکنکی کرده بودند، با شکست استراتژی ” گذار از جمهوری اسلامی” به کمک اسرائیل با ریزش نیرو روبرو شده اند و اکنون با رویکردی فاشیستی در کنار نیروهای راسیستی در کشورهای اروپایی با حمل پرچم اسرائیل و ساواک و ارائه الگوهای فاشیستی و تکرار شعار نازیستی “یک پرچم، یک ملت، یک رهبر” و حمله به تجمع نیروهای چپ اظهار وجود می کنند. سلطنت طلبان از بازندگان اصلی این دوره بوده اند.
بخشی از نیروهای جمهوریخواه و لیبرال هم از سر ملیگرایی و دفاع از “مام میهن” عملا همسو و یا در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفتند. چپ محور مقاومتی هم که ضدیت با امپریالیسم غرب و تقابل با آمریکا و اسرائیل را در محور سیاست و فعالیت خود قرار دادهاند عملاً به دنبالهرو سیاست خارجی جمهوری اسلامی و گروههای ارتجاع اسلامی متحد وی در منطقهی خاورمیانه تبدیل شده است و با این رویکرد در واقع پیوند عمیق خود را با شوونیسم و ناسیونالیسم عظمتطلب ایرانی و در همانحال ضدیت خود را با منافع کارگران و زحمتکشان و جنبش آزادیخواهی در ایران نشان داده اند.
بخش های دیگر اپوزیسیون لیبرال و جمهوری خواه نیز اگر چه در تلاش هستند صفوف خود را سامان دهند اما عملا به رویههای شکست خورده “اصلاح طلبی” رویکرد دارند، و نه راهکاری برای حل بحران های بنیادی جامعه دارند و نه گزینه مناسبی برای آمریکا در این شرایط هستند.
شش نیروی کردستان هم که اساسا به کمک آمریکا دل بسته و ائتلافی تشکیل دادند، در آغاز جنگ آمادگی شان را برای همراهی با آمریکا و اسرائیل در جنگ با جمهوری اسلامی اعلام کردند، اما بعد از اعتراض ترکیه و انصراف ترامپ از بکارگیری نیروهای کردستانی، سخنگویان این ائتلاف روایت خود را تغییر دادند. اما با این حال این نوع سیاست ورزی این نیروها را نمیتوان صرفا به عنوان یک اقدام تاکتیکی و یا یک انحراف مقطعی توضیح داد، بلکه یک جهت گیری استراتژیک در امتداد منطقی جهتگیری سیاسی آنان است. برای احزاب ناسیونالیست، دخالت قدرتهای امپریالیستی در امور ایران میتوانست فرصتی باشد که میتواند توازن قوا را به نفع آنها تغییر دهد و زمینههای مشارکت آنها را در قدرت محلی و سراسری فراهم نماید. آنچه که آنها در پوشش حل مسئله کرد دنبالش هستند، داشتن سهمی از حاکمیت محلی در جوار دولت مرکزی است و تصور می کنند که این کار از طریق سازشها و اتفاقاتی که از بالای سر مردم و در سطح حکومتها روی میدهد و از طریق تقلیل خواستهای مردم کردستان و یا دخالت قدرتهای بزرگ امکانپذیر است. آنها بدون اینکه از طرف مقابلشان هیچ قول و تضمینی گرفته باشند، به این مطالبات چوب حراج میزنند. برخی از آنها دورهای روی نقش احتمالی رضا پهلوی و سلطنتطلبان حساب باز کردند و برخی دیگر روی نقش اپوزیسیون بورژوا نئولیبرال طرفدار غرب در تحولات سیاسی بعد از جمهوری اسلامی و پشتیبانی قدرتهای غربی از آنها، حساب باز کردند. اما هر بار از طرف این جریانات دست رد خوردند و ناتوانی و بی افقی شان را به نمایش گذاشتند.
جنگ و سوسیالیستها
در این جنگ ارتجاعی و در حالیکه آوار آن بر سر کارگران و مردم محروم ایران و منطقه فرو ریخته و نیروهای بورژوایی برای یکی از دو طرف این جنگ ارتجاعی هورا می کشند، نیروهای چپ و کمونیست با مواضع شفاف و عملکردی فعالانه و مرزبندی با این دو گرایش در جبهه ضد جنگ و ضرورت عاملیت اجتماعی و جنبش های اجتماعی ایستادند. اما این برای سوسیالیستها تنها یک موضع گیری ایدئولوژیک نیست، بلکه یک رویکرد دخالتگرانه و آگاهگرانه است.
بر این اساس در این دوره دو محوری که اهمیت مبرم پیدا میکند. به شکست کشاندن سیاست سرکوب رژیم و کنشگری حول مسایل اقتصادی و معیشتی، بیکاری و مصائب جنگ ویرانگر است. اما مدافع پیگیر جنبشهای مطالباتی و با اولویتهای دیگر دورهای لازم است مبتنی بر یک استراتژی سوسیالیستی و پراتیک نیروهای چپ و کمونیست باشد. نیروهای موجود در جنبش کمونیستی ایران که تاثیرات سیاسی و معنوی آنها بر فضای سیاسی و مبارزاتی در داخل ایران غیر قابل انکار است و بازتاب فعالیت آنها را می توان در تحول آگاهی و شفاف شدن مطالبات جنبشهای اجتماعی و نیروی چپ اجتماعی در جامعه مشاهده کرد، فقط با پرداختن به این امر مهم یعنی متحد کردن فعالین سوسیالیست جنبش کارگری و دیگر جنبشهای اجتماعی حول ارکان یک استراتژی سوسیالیستی است که می توانند به وظایف تاریخی خود عمل کنند و از این مسیر است که می توانند پیوندهای سیاسی و معنوی خود با جنبش کارگری و چپ اجتماعی را به رابطه ای زنده و ارگانیک ارتقا دهند.
در خاتمه بجاست که به تلاشهایی پوپولیستی بعضی از نیروهای چپ هم در این اوضاع اشاره کرد. پاسخ به ضرورت تقویت قطب چپ جامعه بویژه بعد از خیزش ژینا؛ و در اثر ضعف طبقه کارگر سازمانیافته و یک رهبری سراسری و در شرایطی که فضا برای بدیل سازیهای ابررسانهها در جریان است، در بین بخشی از نیروهای چپ هم به بهانه تقویت عاملیت اجتماعی، دوباره تلاشهایی برای جبهه سازیهایی “همهباهمی و فراگیر” گل کرده، اما این پروژهها قبل از اینکه به ساختاری موثر تبدیل شوند از هم پاشیده اند. دلیلش هم اساسا این است که در شرایطی که پلاریزاسیون و تشدید شکاف طبقاتی بیش از هر زمانی است، راهکارهای بیابینی جواب نمی دهد. همانگونه که حتی در کشورهای اروپایی هم نسخههای سوسیال دمکراسی روزبروز کم رنگ تر شده اند و جریانات دست راستی و نئوفاشیستی رشد کرده اند، تنها یک بدیل و یک استراتژی سوسیالیستی میتواند پاسخگو باشد. در پلاتفرم این نوع حرکتهای فراگیر، نقطه عزیمت مبارزه طبقاتی، مارکسیسم، و سوژگی طبقه کارگر، نیست و در عوض واژه “چپ” قالبی برای فعالیتهای دموکراتیک از چپ سوسیال رفرمیست، نیروهای دمکرات، جمهوری خواه و بزعم آنها سوسیالیست هاست. و این در حالی است که استراتژی این نیروهای ناهمگون همگون نیست. در این نوع جبهه ها و چترها که غالبا ابتکارش در دست رفرمیستهاست، چپ سوسیالیست و کمونیست عملا به حاشیه می رود.
در جهان وارونه کنونی که سرمایه داری در وقیحانهترین و فاشیستی ترین شکل ممکن بربریتی را بر بشریت تحمیل کرده، در شرایطی که جنگها و میلیتاریستی کردن منطقه و جهان انسانها را به مرگ میگرد، در شرایطی که دیگر دمکراسی، حقوق بشر و حرمت و کرامت انسانی جایش را به ربودن نفت و منابع زیرزمینی کشورها و تحمیل ریاضت اقتصادی بر نان و سفره مردم سپرده، مبارزات اصلاح گرایانه اگر چه لازم است اما کافی نیست.
در شرایطی که چپ ستیزی غوغا میکند، تحزب گریزی مد شده و مستقل و منفرد بودن فضیلت، باید خیلی بیشتر از گذشته برای گفتمان سازی و اهداف استراتژیک و تحزب یابی کارگری کار کرد. کارگر آگاه و حتی متشکل بدون حزب طبقاتی و کمونیستی اش نمیتواند دستاوردهایش را حفظ کند. این را تجربه جنبشهای این دهه به ما نشان داد که خیزشهای خودجوش به کسب قدرت سیاسی و سرنگونی رژیم منجر نمی شود. اگر خیزشهای خیاباتی با اعتصابات سراسری و عاملیت طبقه کارگر آگاه و متشکل همراه نباشد، اگر شبکههای و تشکلهای موجود سراسری و داری رهبری بهم پیوسته نباشد، در بر همان پاشنه می چرخد.
