بیگانگی در نظام سرمایهداری
پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
گوران کوربیلو – مترجم: مژده ارسی

تناقضات دنیای سرمایهداری
بررسی پدیدهی ازخودبیگانگی توسط کارل مارکس، به مثابه یکی از مهمترین مولفههای تجزیهوتحلیل او از نظام سرمایهداری و نقد آن شکل گرفت و گسترش یافت. منظور کارل مارکس از «بیگانگی» چه بود؟ پیش از پرداختن به یک تجزیهوتحلیل مارکسیستی از مسالهی ازخودبیگانگی، بهتر است ابتدا نگاهی به این موضوع بیندازیم که مارکس جهان را چگونه میدید و دنیایی را که خود در آن زندگی میکرد، چگونه درک میکرد. مارکس در سخنرانی خود به مناسبت چهارمین سالروز تاسیس روزنامهی «نامهی مردم»(۱)، روزنامهی چپگرای انگلیسی، در ۱۸ آوریل ۱۸۵۶ در اینباره چنین میگوید:
«… واقعیتی بزرگ وجود دارد که مشخصهی قرن نوزدهم ماست؛ واقعیتی که هیچ حزبی جرئت انکار آن را ندارد. از یکسو، نیروهای صنعتی و علمی جان گرفتهاند؛ نیروهایی که در هیچیک از دورههای پیشین تاریخ بشری حتا تصورشان نیز ممکن نبود. از سوی دیگر، علائم و نشانههایی از انحطاط دیده میشوند که به مراتب خوف و وحشت گزارششده از روزهای پایانی امپراتوری روم را پشت سر گذاشتهاند. در روزگار ما به نظر میرسد هر چیزی آبستنِ متضادِ خود است: با آنک ه شاهدیم ماشینآلات با قدرت شگفتانگیز خود از میزان کار انسانی میکاهند و با شدتی چشمگیر بر باروری و بازدهی نیروی کار میافزایند، در عین حال شاهد رنج، فرسودگی و ازپاافتادهگی هرچه بیشتر نیروی انسانی نیز هستیم. منابع جدید ثروت، گویی با طلسمی عجیبوغریب، به منابع فقر و نیاز دگردیسی مییابند. به نظر میرسد دستاوردهای علمی و فنی به از دست رفتن شخصیت انسانی انجامیدهاند. به نظر میرسد با همان گامهای بلند و همان سرعتی که نوع بشر بر طبیعت چیرگی مییابد، انسان نیز به دست انسانی دیگر به بردهگی و انقیاد درمیآید. حتا چنین به نظر میرسد که نور خالص علم و دانش تنها میتواند بر زمینهی تاریک جهل بتابد. گویی تمام اختراعات و تمامی پیشرفتهای ما سبب میشوند که در کالبد نیروهای مادی، جانی هوشمند دمیده شود و در مقابل، ارزش زندگی انسانی تا حد یک نیروی مادی فروکاسته شود. این تضاد آشتیناپذیر میان صنعت مدرن و علم از یک سو، و فلاکت و زوال مدرن از سوی دیگر؛ این تضاد آشتیناپذیر میان نیروهای مولده و مناسبات اجتماعی دوران ما، واقعیتی ملموس، آشکار، کوبنده و انکارناپذیر است.»(۲)
در این سخنرانی، دو نکته به وضوح توجه ما را به خود جلب میکند:
الف) ویژگیهای دنیای مدرن زمان مارکس، که او آنها را در مرکز توجه قرار میدهد: تضاد میان امکانات موجود برای سازماندهی مناسب کار و زندگی از یک سو، و واقعیتهای زوال و فروپاشی، فقر و بردهگی از سوی دیگر؛ آن هم درست همزمان با همان دستاوردهای مادی و تکنولوژیکی که این امکانات را به ارمغان آوردهاند.
ب) توصیفی که مارکس از جهان دوران خود ارائه میدهد، امروزه نیز میتواند به همان اندازه برای توصیف دنیای ما صادق باشد؛ با این تفاوت که امروز حتا میتوان مدعی شد تضادهایی که مارکس در سخنرانی خود از آنها نام میبرد، در جهان کنونی به مراتب تشدید شدهاند.
۲- وجوه چهارگانهی ازخودبیگانگی نزد مارکس
۱- بیگانگی از محصول کار: نخستین شکل ازخودبیگانگی نزد مارکس عبارت است از تضاد میان میزان ثروت مادی تولیدشده و میزان فقر تعمیمیافته؛ یعنی ازخودبیگانگی به مثابه سلب مالکیت. در نظام سرمایهداری، کارگر مزدبگیر حق و اختیاری بر محصولات کار خود ندارد.
۲- بیگانگی در روند کار: دومین شکل ازخودبیگانگی، خود را در قالب فقدان کنترل تولیدکنندگان بر فرایند تولید آشکار میسازد؛ یعنی ازخودبیگانگی در روند کار. در نظام سرمایهداری، تولیدکنندگان در سازماندهی و شکلدهی به شرایط فرایند تولید یا اصولا نقشی ندارند، یا مشارکتشان در بهترین حالت جزئی و کاملا محدود است. حتا همین میزان محدود از مشارکت نیز دستاورد مبارزات طبقاتی گذشته است.
این امر صرفا به کشورهای غیرپیشرفته محدود نمیشود. حتا در کشورهای ثروتمند غربی، نظیر آلمان، نیز اغلب کمترین میزان کنترل یا مشارکت کارگران بر روند تولید وجود ندارد. نمونههای بارز آن را میتوان در مراکز تلفن، مراکز تولید صنعتی مانند خطوط مونتاژ، فروشگاههای زنجیرهای و سوپرمارکتها و موارد مشابه مشاهده کرد.
بیماریهای ناشی از شرایط کار، در واقع از پیامدهای ازخودبیگانگی در روند کار هستند: افسردهگی، نابسامانیهای روانی، فرسودهگی شغلی و غیره. برای نمونه، در آلمان طی پانزده سال اخیر، چنین شرایطی موجب افزایش گستردهی مصرف موادمخدر و استفادهی روزافزون از داروهای رواندرمانی شده است.
نکتهی مهم این است که در نتیجهی نبود کنترل بر روند کار و شرایط نامناسب و آسیبزای ناشی از آن، تلقی خاصی از کار شکل میگیرد که بر اساس آن، کار به مثابه امری کاملا بیرون از زندگی واقعی انسان، چیزی بیگانه و حتا دشمن، در برابر انسان ظاهر میشود. به همین دلیل است که، برای مثال، تعطیلات آخر هفته به عنوان زندگی «واقعی» تلقی میشوند. مارکس در همین رابطه مینویسد:
«این بیگانگی از کار، یا برونیشدنِ کار، چیست؟ اولا، کار نسبت به کارگر عنصری بیگانه است؛ بدین معنا که کار به سرشت وجودی او تعلق ندارد. در نتیجه، کارگر نه تنها در کار خود، خود را متحقق نمیسازد، بلکه حتا خود را نفی میکند؛ نه تنها احساس خرسندی نمیکند، بلکه خود را ناخشنود مییابد؛ نه تنها قابلیتهای جسمی و ذهنی خود را آزادانه ارتقا نمیدهد، بلکه جسم خود را میرنجاند و روانش را ویران میسازد. از این رو، کارگر تنها در خارج از محیط کار است که خود را حس میکند، و در محیط کار، خارج از خویشتن خود قرار دارد. بدین ترتیب، کار کارگر داوطلبانه نیست، بلکه تحمیلی است؛ این کار، کاری اجباری است.»(۳)
۳- بیگانگی از سرشت نوعی انسان: سومین نوع ازخودبیگانگی که با نوع پیشین، یعنی ازخودبیگانگی در روند کار، ارتباط مستقیم دارد، شکلی از بیگانگی است که مارکس آن را «بیگانگی از سرشت نوعی» یا سرشت وابسته به نوع بشر مینامد. مارکس نوع سوم بیگانگی را بیگانهشدن انسان از سرشت انسانی خود میداند. اما مارکس سرشت انسانی را چگونه میفهمد و منظور او از این مفهوم چیست؟
الف) آنچه در تمامی اشکال تاریخی جوامع انسانی مشترک است، نیاز انسان به دگرگونساختن محیط طبیعی خود است. انسانها همواره طبیعت و محیط پیرامونشان را تغییر میدهند و از این طریق، زندگی مادی خود را تولید میکنند. در مفهومی کُلی، همین تصرف و دگرگونسازی طبیعت را میتوان «کار» نامید.
ب) برخلاف حیوانات، رفتار انسان در تعامل با طبیعت، خصلتی جهانشمول دارد. این بدان معناست که در شیوهی برخورد انسان با طبیعت و در تمامی اشکال ممکن آن، حدومرز ثابتی وجود ندارد. انسان نه تنها در دگرگونسازی طبیعت همواره انواع و اشکال تازهای ابداع میکند، بلکه اهداف جدیدی نیز برای خود تعیین میکند و برای دستیابی به آنها طبیعت را تغییر میدهد.
یکی از مهمترین پیامدهای این ویژگی آن است که انسان برای تحقق اهداف خود، به طور فزایندهای دست به تولید میزند؛ اهدافی که دیگر الزاما ارتباط مستقیمی با ارضای نیازهای فوری او برای بقای فیزیکی ندارند. برای نمونه، بریدن درختان و تبدیل آنها به چوب، دیگر تنها در جهت تامین نیازهای اولیهی انسان، مانند حفاظت در برابر پدیدههای طبیعی نظیر باران و سرما یا ساخت سرپناه نیست؛ بلکه در خدمت ارضای نیازهای دیگری نیز قرار میگیرد که در جریان تاریخ شکل گرفتهاند و ارتباط مستقیمی با نیازهای اولیهی بقای فیزیکی ندارند؛ مانند استفاده از چوب برای ساخت مجسمه، آلات موسیقی، اسباببازی و بسیاری چیزهای دیگر.
این همان سرشت انسانی است که انسان را برمیانگیزد تا برای اهدافی فراتر و گستردهتر از اهدافی که صرفا در خدمت حفظ بقای فیزیکی او هستند، تولید کند. این سرشت انسانی درست برخلاف سرشت حیوانی است، چرا که تولید حیوانی همواره، یا عمدتا، در خدمت حفظ بقا و تامین نیازهای اولیه قرار دارد. مارکس مینویسد:
«درست است که حیوان نیز تولید میکند؛ برای مثال زنبور عسل، سگ آبی، مورچگان و غیره برای خود لانه و آشیانه میسازند. اما یک حیوان تنها چیزهایی را تولید میکند که خود یا بچههایش به آنها نیاز بلاواسطه دارند. حیوان یکجانبه تولید میکند، در حالی که انسان تولیدی همهجانبه دارد. حیوان تنها تحت سُلطهی نیاز جسمانی بلاواسطه تولید میکند، در حالی که انسان حتا آنگاه که از نیاز جسمانی فارغ است نیز دست به تولید میزند و تازه هنگامی به طور واقعی تولید میکند که از چنین نیازهایی رها باشد… حیوان تنها به اندازه و بر مبنای نیاز نوع خود محصولش را شکل میدهد، در حالی که انسان قادر است بر اساس معیارهای انواع گوناگون موجودات زنده تولید کند و میداند چگونه در هر جا معیار مناسب هر چیز را به کار گیرد. از این رو، انسان چیزها را بر حسب قوانین زیبایی نیز شکل میدهد.»(۴)
پ) انسان با تولید زندگی مادی خود، زندگی اجتماعیاش را نیز تولید میکند و همزمان خود را نیز متحول میسازد. او دانشها و مهارتهای تازهای میآفریند و از این طریق نیازهای جدیدی را نیز ایجاد کرده و گسترش میدهد. اما هرگاه توسعه و گسترش تولید انسانی، به جای آن که به مثابه فعالیتی تولیدی، معنادار و فراتر از بقای اولیه تحقق یابد، در چهارچوب فرایندی صورت گیرد که انسان هیچگونه کنترلی بر آن و هیچ قدرت تصمیمگیریای در آن نداشته باشد، آن فرایند با انسان بیگانه میشود. بدین معنا، تولیدکردن – یعنی کار در مفهوم کُلی آن- برای انسان خصلتی بیگانه و حتا خصمانه پیدا میکند و همچون نیرویی در برابر او قرار میگیرد.
سرمایهداری موفق شده است آنچه را که، از نظر مارکس، «سرشت نوعی انسان» نامیده میشود – یعنی توانایی تولید همهجانبه، آزاد و خلاق- دقیقا به ضد خود تبدیل کند؛ یعنی فعالیتی که باید در جهت خودشکوفایی و رهایی انسان باشد، به فعالیتی در جهت به بردهگی کشاندن و سلب قدرت از خودِ انسان بدل شده است. این بدان معناست که در نظام سرمایهداری، انسان در جریان تولید و در روند کار، هنگام به کارگیری قابلیتهای انسانی خود، به جای آن که خود را متحقق سازد، ناگزیر از قابلیتهای انسانی خویش بیگانه میشود و حتا به این تواناییها آسیب میرساند. این همان معنای «بیگانگی از سرشت نوعی خود» است.
۴- بیگانگی انسان از انسانهای دیگر: چهارمین وجه بیگانگی عبارت است از بیگانگی یک انسان از انسانهای دیگر؛ یعنی بیگانگی در روابط بینانسانی.
۴ـ۱- بیگانگی بینطبقاتی: بیگانگی بینانسانی در این سطح، مشروط به تصاحب و غصب بخشی از حاصل کار یک بخش از جامعه توسط بخش دیگر است. به بیان دیگر، این نوع بیگانگی وابسته به وجود طبقات در جامعه است. در چنین جامعهای، انسانها خود را در موقعیتی مییابند که میان طبقات مختلف تضاد منافع وجود دارد.
افراد در وهلهی نخست تمایل ندارند اعضای طبقهی مقابل را صرفا به مثابه انسانهایی مستقل از موقعیت طبقاتیشان ببینند. آنان دیگری را پیش از هر چیز به عنوان عضوی از طبقهی مقابل، مخالف یا حتا دشمن تلقی میکنند. برای غلبه بر این وضعیت، به بیان دیگر برای آن که انسانها بتوانند در نگاه یکدیگر پیش از هر چیز «انسان» باشند، لازم است چنین نگرش و برداشتی کنار گذاشته شود؛ یعنی افراد طبقهی مقابل نیز پیش از هر چیز به عنوان انسان به رسمیت شناخته شوند. تحقق کامل این امر تنها از طریق گذار از جامعهی طبقاتی و رفع طبقات امکانپذیر است.
۴ـ۲- بیگانگی درونطبقاتی: نوع دیگری از بیگانگی، بیگانگی موجود در روابط میان انسانها در درون یک طبقه است. این بیگانگی، که پیامد آسیبهای ناشی از بیگانگی در روند کار، بیگانگی از محصول کار و همچنین بیگانگی از سرشت نوعی انسان است، خود را در حوزهی زندگی خصوصی نیز آشکار میسازد. انسانها نارضایتیهای ناشی از شرایط کار، افسردهگیها، سرخوردهگیها و دیگر فشارهای ناشی از زندگی کاری را ناگزیر به حوزهی روابط خصوصی و شخصی خود نیز منتقل میکنند. این موضوع، یعنی ازخودبیگانگی درونطبقاتی در روابط انسانی، تنها دربارهی طبقهی کارگر یا مزدبگیران صدق نمیکند، بلکه طبقهی حاکم را نیز دربرمیگیرد.
طبقهی حاکم، ثروت مادی جامعه را در شرایطی تصاحب میکند که این مناسبات به آسیبهای شدید انسانی در جامعه میانجامند. در جنگل رقابت سرمایهدارانه، سرمایهداران برای غلبه بر رقبا و موفقیت در فعالیتهای اقتصادی خود، در روابطشان چه با انسانها و چه با اشیا، ناگزیر به اتخاذ رویکردهایی کوتاهبینانه، هدفمحور و فرصتطلبانه میشوند.
۳- ملزومات گذار از ازخودبیگانگی: برای غلبه بر وجوه مختلف ازخودبیگانگی، میتوان الزامات زیر را برشمرد:
– در رابطه با ازخودبیگانگی بهمثابه سلب مالکیت: استقرار مجدد حق اختیار تولیدکنندگان بر محصول کار خود، یعنی الغای سلب مالکیت مادی طبقهی کارگر.
– در رابطه با ازخودبیگانگی در روند کار: برقراری کنترل تولیدکنندگان بر فرایند تولید و تابعکردن فرایند تولید از نیازهای انسانی، به جای تابعکردن نیازهای انسانی از فرایند تولید.
– در رابطه با ازخودبیگانگی از سرشت نوعی: این وجه به طور مستقیم با دو وجه نخست، یعنی بیگانگی از محصول کار و بیگانگی در روند کار، و همچنین با بیگانگی در روابط بینانسانی ارتباط دارد. رفع این نوع بیگانگی در گرو دگرگونی بنیادی شرایطی است که انسان را از فعالیت آزاد، خلاق و آگاهانهی خود محروم میکنند.
– در رابطه با نخستین وجه ازخودبیگانگی در روابط بینانسانی، یعنی بیگانگی طبقاتی: رفع طبقات و گذار از جامعهی طبقاتی به جامعهای بدون طبقات. این امر نیز به دو وجه نخست وابسته است؛ به این معنا که رفع سلب مالکیت مادی از طبقهی کارگر و پایاندادن به انقیاد نیازهای انسانی در برابر فرایند تولید، بدون گذار از جامعهی طبقاتی ممکن نیست.
* * *
برگرفته از: نشريهی «بررسی مارکسيستی در دفاع از مارکسيزم»، شمارهی ۴ – ارديبهشت ماه ۱۳۹۸
زیرنویسها:
۱- نشریهی «جناح انقلابی چارتیستها»، People’s Paper
۲- سخنرانی کارل مارکس، آوریل ۱۸۵۶.
۳- Karl Marx, Ökonomisch-philosophische Manuskripte.
۴- Karl Marx, Ökonomisch-philosophische Manuskripte.
«کتابخانهی گرایش مارکسی»
برگرفته از سایت کانون پژوهشی نگاه
