به مناسبت ۲۸ نوامبر ۲۰۵مین سالگرد تولد انگلس
جمعه ۷ آذر ۱۴۰۴
نوشته: ولادیمیر ایلیچ لنین

دربارهی فردریش انگلس
[دریغا]، چه چشمهی جوشانی از خِرد درخشید و محو شد
[افسوس] چه قلبی از تپش باز ایستاد! (برگرفته از شعر نکراسوف با نام «به یاد دوبرولیوبف»)
فردریش انگلس به تاریخ 5 اوت 1895 در لندن از دنیا رفت. انگلس پس از دوست دیرینش کارل مارکس (که در 1883 در گذشته بود) عالیترین پژوهشگر و آموزگار پرولتاریای مدرن در کل جهان متمدّن شمرده میشد. از زمانی که دست سرنوشت کارل مارکس و فردریش انگلس را کنار هم نشاند، این دو یار همیشگی کار مادامالعمر خود را وقف هدفی مشترک کردند. و از این رو، در جهت فهم کاری که انگلس برای پرولتاریا کرده، باید تصوّر واضحی در باب اهمیت آموزهها و آثار مارکس برای انکشاف جنبش طبقه کارگر معاصر داشت. مارکس و انگلس نخستین کسانی بودند که ثابت کردند طبقهی کارگر و مطالباتش نتیجهی ضروری نظام اقتصادی حاضر هستند که همراه با بورژوازی به ناگزیر پرولتاریا را خلق میکند و سازمان می-دهد. آن دو نشان دادند این مبارزهی طبقاتی پرولتاریای سازمانیافته است که بشریت را از دست شیاطینی که اکنون منکوبش میکنند، رها خواهد کرد، نه تلاشهای صادقانهی افرادی والامنش. مارکس و انگلس در آثار علمی خود نخستین افرادی بودند که توضیح دادند سوسیالیسم زاییدهی فکرخیالبافان نیست بلکه غایت نهایی پیامد ضروری تکامل نیروهای تولید در جامعهی مدرن است. تمام تاریخ مکتوب بشر تا کنون تاریخ مبارزهی طبقاتی، تاریخ توالی حکمرانی و پیروزی طبقات اجتماعی معیّن بر سایرین بوده است. و همین وضع ادامه خواهد یافت تا زمانی که بنیانهای مبارزه و سلطهی طبقاتی- مالکیت خصوصی و هرجومرجِ تولید اجتماعی- ناپدید شوند. منافع پرولتاریا در گرو نابودی این بنیانهاست و بنابراین، مبارزهی طبقاتی آگاهانهی کارگران سازمانیافته مستقیماً باید علیه این مبانی به جریان افتد. و هر مبارزهی طبقاتی ]بیشک[ مبارزهای سیاسی است.
اکنون تمام پرولتاریایی که برای رهایی خود مبارزه میکنند، این ایدههای مارکس و انگلس را اتخاذ کردهاند. اما زمانی که در دههی 1840 این دو یار جاودان سهمی در آثار سوسیالیستی یافتند و وارد جنبشهای اجتماعی عصر خود شدند، آن دو یقیناً بدعتگذار بودند. در آن هنگام افراد بسیاری وجود داشتند، بااستعداد و بیاستعداد، صادق و ریاکار، که جذب مبارزه برای آزادی سیاسی علیه خودکامگی پادشاهان، پلیس و روحانیون شدند اما ناتوان از تشخیص تقابل میان منافع بورژوازی و پرولتاریا بودند. این افراد ایدهی کنش کارگران را به مثابهی یک نیروی اجتماعی مستقل در نظر نمیآوردند. از سوی دیگر، خیالبافان زیادی از جمله برخی نوابغ وجود داشتند که میپنداشتند تنها مجاب کردن حاکمان و طبقات حاکم در مورد سرشت نابرابر نظم اجتماعی معاصر ضرورت دارد و آنگاه برقراری صلح و رفاه کلی در جهان خاکی آسان خواهد بود. آن-ها خواب سوسیالیسمی فارغ از مبارزه را میدیدند. در نهایت، تقریباً تمام سوسیالیستهای آن زمان و دوستان طبقهی کارگر به طور کلی پرولتاریا را تنها به مثابهی یک زخم (ulcer) در نظر میگرفتند و با وحشت نظاره-گر گسترش آن همراه با گسترش صنعت بودند. بدین ترتیب، همهی آنها در پی وسایلی جهت متوقف کردن «چرخ تاریخ» میگشتند. مارکس و انگلس سهمی در ترس کلی از انکشاف پرولتاریا نداشتند؛ بالعکس، تمام دلگرمیشان رشد پیوستهی آن بود. هر چه پرولتاریای بیشتری وجود داشته باشد، قدرتشان به عنوان طبقهای انقلابی افزون میشود و سوسیالیسم امکان بیشتری مییابد و زمان تحقشش نزدیکتر میگردد. بنابراین شاید بتوان خدماتی را که مارکس و انگلس به طبقهی کارگر کردند در چند کلمه بیان کرد: آنها به طبقهی کارگر آموختند خود را بشناسد و به خودآگاهی برسد و علم را جایگزین خیالبافی کردند.
به همین دلیل است که نام و زندگی انگلس باید برای تمام کارگران شناخته شده باشد. به همین سبب است که در این مجموعه مقالات هدف اصلی همانند سایر آثار منتشرهی ما، برانگیختن آگاهی طبقاتی در کارگران روسیه است، ما باید کلیاتی از زندگی و آثار فردریش انگلس، یکی از دو آموزگار کبیر پرولتاریای مدرن را بیان داریم.
