به مناسبت ۲۱ فوریه (۲اسفند) روز جهانی زبان مادری
یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴
آرام فرج الهی

مسأله آموزش به زبان مادری را باید از سطح یک مطالبه صرفاً فرهنگی فراتر برد و در متن مناسبات قدرت، ساختار دولت و بازتولید سلطه طبقاتی بررسی کرد. زبان نه پدیدهای خنثی، بلکه یکی از ابزارهای سازماندهی اجتماعی و تثبیت هژمونی است. هر جا که یک زبان بهمثابه معیار یگانه آموزش، مدیریت و ارتقای اجتماعی تحمیل میشود، باید پرسید این تحمیل در خدمت کدام نیروهای اجتماعی و کدام منافع طبقاتی قرار دارد.
در جوامعی با حاکمیت بسته و ساختار سرمایهداری، یکسانسازی زبانی اغلب به نام «وحدت ملی» صورت میگیرد. اما در عمل، این سیاست به معنای تثبیت برتری تاریخی یک بلوک حاکم و به حاشیه راندن ملیتها و طبقات فرودست است. کودک که ناچار است تحصیل را با زبانی غیر از زبان خانه و زیست روزمره خود آغاز کند، از همان گام نخست با نابرابری ساختاری مواجه میشود. این شکاف صرفاً آموزشی نیست؛ شکافی اجتماعی، روانی و سیاسی است که اعتماد به نفس، مشارکت و امکان پیشرفت را تحت تأثیر قرار میدهد.
نظام آموزشی سرمایهداری مدعی بیطرفی است، اما در واقع زبان طبقه و ملیت مسلط را به معیار موفقیت تبدیل میکند. آنچه «شایستگی» نامیده میشود، اغلب با میزان نزدیکی به فرهنگ و زبان رسمی سنجیده میشود. در نتیجه، حذف یا تضعیف زبان مادری، بخشی از سازوکار بازتولید نابرابری است؛ سازوکاری که همزمان ستم طبقاتی و ستم ملی را بازتولید میکند.
جریانهای راست، چه در قالب ناسیونالیسم و چه در شکل لیبرالیسم محافظهکار، با امنیتیسازی مسأله زبان میکوشند هر مطالبه برابریطلبانه را به تهدیدی علیه «تمامیت» کشور بدل کنند. این رویکرد، بهجای پاسخگویی به خواستهای عادلانه، بر طرد و انگزنی تکیه دارد. پشت واژگان پرطمطراقی چون «وحدت» و «یکپارچگی»، دفاع از امتیازات تاریخی یک زبان و یک مرکز سیاسی پنهان شده است. وحدتی که بر پایه حذف و انکار بنا شود، نه پایدار است و نه دموکراتیک؛ بلکه شکافها را عمیقتر میکند.
در مقابل، بخشی از جریانهای ناسیونالیست در میان ملل تحت ستم، گرچه بر حقی عادلانه انگشت میگذارند، اما گاه افق مبارزه را به مطالبه زبانی تقلیل میدهند. آموزش به زبان مادری ضرورتی انکارناپذیر است، اما اگر از مبارزه علیه استثمار سرمایهداری و نابرابری طبقاتی جدا شود، میتواند به پروژهای صرفاً بورژوایی بدل گردد. بورژوازی ملی نیز قادر است پس از کسب قدرت، همان مناسبات نابرابر را بازتولید کند؛ با این تفاوت که زبان اداری تغییر یافته است. رهایی واقعی زمانی معنا مییابد که آزادی زبانی با عدالت اجتماعی و برابری اقتصادی گره بخورد.
تجربه تاریخی انقلاب ۱۹۱۷ روسیه نمونهای آموزنده در این زمینه است. بلشویکها در نخستین سالهای پس از سرنگونی تزاریسم، با بهرسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت و گسترش آموزش به زبانهای گوناگون، کوشیدند سیاست روسیسازی پیشین را درهم بشکنند. توسعه آموزش محلی، تربیت معلمان و انتشار منابع درسی به زبانهای مختلف، نشان داد که وحدت سیاسی میتواند بر پایه برابری داوطلبانه شکل گیرد، نه تحمیل فرهنگی.
دفاع از آموزش به زبان مادری بخشی جداییناپذیر از مبارزه برای آموزش رایگان، همگانی و سکولار است؛ آموزشی که ابزار اطاعت نباشد، بلکه زمینهساز آگاهی انتقادی و توانمندسازی اجتماعی شود. جامعهای که در آن کودکان به سبب زبان مادری احساس فرودستی کنند، هرگز به برابری واقعی دست نخواهد یافت. به همان اندازه، جامعهای که ستم ملی را نادیده بگیرد و همهچیز را به «همبستگی طبقاتی» انتزاعی تقلیل دهد، قادر به ایجاد اتحاد پایدار در میان کارگران نخواهد بود.
راهحل نه در همسانسازی اجباری است و نه در فروکاستن مبارزه به مطالبات صرفاً ملی. آنچه ضرورت دارد، پیوند ارگانیک مبارزه علیه ستم ملی با مبارزه علیه استثمار سرمایهداری است. برابری زبانی باید در چارچوب برنامهای رادیکال تعریف شود که هدف آن الغای هرگونه امتیاز مبتنی بر زبان، ملیت یا طبقه است.
آیندهای عادلانه زمانی شکل میگیرد که هیچ زبان و فرهنگی به «دیگری» بدل نشود و هیچ طبقهای نتواند از ابزار دولت برای تحمیل برتری خود بهره گیرد. چنین افقی تنها از مسیر سازمانیابی آگاهانه و با تکیه بر همبستگی و طبقاتی قابل دستیابی است. دفاع از زبان مادری، در این چارچوب، جزئی از پروژهای رهاییبخش برای ساختن جامعهای آزاد، برابر و انسانی است.
۲۱ فوریه ۲۰۲۶