اهمیت کنفرانس استکهلم در شرایط کنونی و ضرورت تقویت آلترناتیو سوسیالیستی
شنبه ۲۲ آذر ۱۴۰۴
ناصر زمانی

اگر به تاریخ جنبش کارگری و چپ در ایران و جهان نگاه کنیم، یک الگوی تکرارشونده را میبینیم؛ لحظاتی که اعتراضات گسترده، اعتصابات و نارضایتی تودهای روزانه وجود داشته، اما عدم سازمانیابی سیاسی و افق مشترک، این انرژی عظیم را یا مستهلک کرده یا به نفع نیروهای غیرطبقاتی مصادره کرده است. انقلاب ۵۷ نمونه عینی این وضعیت است؛ جایی که اعتصابات سراسری کارگران نفت، حمل و نقل و بخشهای کلیدی اقتصاد، رژیم شاه را عملن فلج کرد، با نبود یک بلوک سوسیالیستی منسجم و مداخلهگربرای به دست گرفتن قدرت سیاسی، میدان را به نیروهای بورژوا-اسلامی واگذار کرد و شوراهای کارگری نوپا را به حاشیه راند. این تجربه نشان میدهد که خودِ اعتراض و اعتصاب، حتی در بالاترین سطح، بدون سازمانیابی سیاسی آگاهانه، الزامن به رهایی منجر نمیشود و میتواند به بازتولید شکلی دیگر از سلطه ختم شود. وضعیت امروز ایران از جهات مهمی یادآور همان لحظات بحرانی است، با این تفاوت که بحران معیشتی عمیقتر، فرسایش اجتماعی گستردهتر و شکاف حاکمیت و جامعه ساختاری تر شده است. اعتصابات کارگری در صنایع مختلف، تجمعات پیوسته بازنشستگان، اعتراضات معلمان و پرستاران و حضور فعال زنان و دانشجویان، نشان میدهد که نارضایتی دیگر محدود به یک بخش یا یک مطالبه خاص نیست و به یک اعتراض اجتماعیِ چندلایه تبدیل شده است. اما همانطور که پس از انقلاب ۵۷ نیز دیده شد، اگر این اعتراضات در سطح محدود و یا پراکنده و دفاعی باقی بمانند، یا اگر هر بخش صرفن در محدوده مطالبات فوری خود متوقف شود، امکان تبدیل شدن آنها به یک هژمونی طبقاتی با نیروی سراسری و سیاسی از دست خواهد رفت و ابتکار عمل به دست نیروهایی میافتد که برنامه آنها چیزی جز بازسازی نظم سرمایهداری نیست. در تاریخ جنبش کارگری جهانی نیز نمونههای روشنی وجود دارد که اهمیت چنین لحظاتی را برجسته میکند. انقلاب روسیه ۱۹۱۷ فقط نتیجه نارضایتی کارگران و سربازان نبود، بلکه حاصل وجود یک نیروی سیاسی بود که توانست شوراها، اعتصابات و اعتراضات پراکنده را در یک افق مشخص قدرت گیری طبقاتی جمعبندی کند و برای لحظه تعیین کننده آماده باشد. در مقابل، تجربه آلمان پس از جنگ جهانی اول نشان داد که حتی با وجود شوراهای کارگری و اعتراضات گسترده، نبود انسجام و تردید نیروهای چپ و کمونیست و غلبه رفرمیست ها میتواند به شکست انقلاب و صعود ارتجاع منجر شود.
در شرایطی که بحران جمهوری اسلامی عمیقتر شده و نارضایتی اجتماعی بطور مستمر در قالب اعتراضات و اعتصابات روزانه بروز میکند، خلأ یک آلترناتیو روشن و طبقاتی بیش از هر زمان دیگری خود را نشان میدهد و دقیقن همین خلأ است که جریانات لیبرال و نیروهای بلوک راست تلاش میکنند آن را با نسخههای بازسازی شده از نظم سرمایهداری پُر کنند و خود را بهعنوان «گزینه واقع بینانه» جا بزنند و این تلاش نه از سر قدرت اجتماعی واقعی، بلکه از دل ضعف سازمانیابی طبقه کارگر و احزاب و سازمانهای چپ و کمونیست تغذیه میکند و تجربه تاریخی نشان داده است که هر جا آلترناتیو سوسیالیستی ضعیف یا در حاشیه بوده و توان مطرح کردن خود در جایگاه یک آلترناتیو نداشته است، بورژوازی توانسته نارضایتی تودهای را به پروژه های کنترل شده و بی خطر برای مناسبات مالکیت منحرف کند، به بیان دیگر امروز نیز اگر نیروی سوسیالیستی (چپ متحزب و چپ اجتماعی) نتواند با برنامه، سازمانیابی و حضور فعال در جنبشهای واقعی جامعه وارد صحنه شود، میدان سیاست به سادگی به کسانی واگذار میشود که آزادی را به رقابت بازار و شکافهای طبقاتی و بحران ساختاری نظام سرمایه داری را به مدیریت بحران تقلیل میدهند و به همین دلیل تقویت آلترناتیو سوسیالیستی نه یک انتخاب نظری، بلکه یک ضرورت عینی برای جلوگیری از مصادره مبارزات طبقه کارگر و تودههای زحمتکش و برای باز کردن افق رهایی واقعی در راستای تقویت آلترناتیو سوسیالیستی است. در چنین شرایطی، اهمیت برگزاری کنفرانس استکهلم در بیستم دی ماه ۱۴۰۴ برابر با دهم ژانویه ۲۰۲۶، نه صرفن در نفس برگزاری آن، بلکه در نقشی است که میتواند ایفا کند. ضرورت این کنفرانس از آنجا ناشی میشود که جنبشهای اعتراضی کنونی به یک سطحی از تداوم و گستردگی رسیدهاند که دیگر با واکنشهای پراکنده و موضع گیریهای فردی نمیتوان به آنها پاسخ داد. این وضعیت نیازمند جمعبندی سیاسی مشترک، هماهنگی عملی در کمک به سازمانیابی طبقه کارگر و شکل دادن به یک آلترناتیو سوسیالیستی است که بتواند به اعتراضات جاری جهت بدهد و آنها را از سطح واکنشهای دفاعی به سطح تعرض سیاسی ارتقا دهد. بدون چنین تلاشی، هر اعتصاب و هر تجمع، حتی اگر رادیکال باشد، در نهایت در برابر ماشین سرکوب و فرسایش، تنها میماند و عقب مینشیند.
واقعیت اینست در این معادله کلی، جنبش انقلابی کردستان جایگاهی حاشیه ای یا صرفن منطقه ای ندارد، بلکه یکی از پیشروترین میدانهای پیوند مبارزه طبقاتی با ستم ملی و اجتماعی بوده است و دقیقن به همین دلیل همواره آماج تلاش احزاب بورژوا-ناسیونالیستی قرار گرفته، که تلاش میکنند این جنبش را از محتوای طبقاتی اش تهی کنند و آن را به ابزار چانه زنی سیاسی در چارچوب نظم سرمایهداری تبدیل کنند. تجربه سالهای گذشته نشان داده است که هر جا دست بالا به این جریانات داده شده، نتیجه چیزی جز قرارگرفتن در میز مذاکره با رژیم جمهوری اسلامی، مهار رادیکالیسم اجتماعی و محدود کردن نقش کارگران و زنان و تضعیف خود سازمانیابی تودهای در به دست گرفتن قدرت سیاسی و تصاحب این جنبش نبوده است. در مقابل، تقویت شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست کردستان، نه فقط به عنوان یک ضرورت محلی بلکه به عنوان بخشی از مبارزه سراسری طبقه کارگر، اهمیت تعیین کننده دارد و این شورا تنها زمانی میتوانند نقش واقعی خود را ایفا کنند که در پیوند ارگانیک و سیاسی با شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست در سطح سراسری عمل کنند و تجربه سازمانیابی و افق انقلابی را میان مبارزات کردستان و کل جامعه ایران به گردش درآورند و مانع از آن شوند که جنبش انقلابی کردستان، یا در ناسیونالیسم بورژوایی حل شود یا از مبارزه طبقاتی سراسری جدا بماند. از همینجا ضرورت مشارکت گستردهتر معنا پیدا میکند. کنفرانسی که تنها به جمع محدودی از فعالان حرفهای یا چهرههای شناخته شده محدود بماند، نمیتواند پاسخگوی این لحظه تاریخی باشد. تجربههای گذشته نشان دادهاند که هر جا پیوند ارگانیک میان نیروهای سیاسی چپ و بدنه واقعی جنبش کارگری و اجتماعی برقرار نشده، نتیجه چیزی جز بازتولید فاصله میان «گفتار رادیکال» و «عمل اجتماعی» نبوده است. مشارکت گستردهتر، بخصوص از سوی رهبران میدانی و فعالانی که بطور مستقیم در اعتصابات، اعتراضات معیشتی، جنبش زنان و مبارزات دانشجویی درگیرند، شرط تبدیل چنین کنفرانسی به یک ابزار مداخلهگر، در پیوند ارگانیک میان چپ متحزب و چپ اجتماعی ضرورت دو چندانی پیدا میکند.
در نهایت، ضرورت کنفرانس استکهلم را باید در نسبت آن با آینده مبارزه طبقاتی و مسئله قدرت سیاسی سنجید. بحران ساختاری جمهوری اسلامی، خواه در قالب تشدید سرکوب و انسداد سیاسی، خواه بصورت فرسایش تدریجی و خواه در شکل تغییرات ناگهانی در بحران ساختارهای سیاسی و اجتماعی، بیتردید دورهای از بی ثباتی عمیق را رقم خواهد زد. تجربه تاریخی نشان داده است که در چنین بزنگاه هایی، اگر طبقه کارگر به مثابه یک طبقه متشکل، آگاه و متحزب وارد صحنه نشود، میدان بطور کامل به نیروهای بورژوایی، لیبرال، ناسیونالیست و اشکال مختلف آلترناتیوهای ارتجاعی واگذار خواهد شد؛ نیروهایی که نه تنها پاسخی به ستم و استثمار ندارند، بلکه بازتولید نظم سرمایهداری را در اشکال جدید تضمین میکنند. از اینرو، مسئله اصلی نه صرفن «حضور چپ» در تحولات آینده، بلکه آمادگی سازمانیافته طبقه کارگر از طریق تحزب یابی سیاسی و ایجاد ابزارهای پایدار مداخله طبقاتی است. کنفرانس استکهلم، دقیقن از این منظر اهمیت مییابد؛ به مثابه تلاشی آگاهانه برای غلبه بر پراکندگی، فرقهگرایی و ضعف احزاب و سازمانهای چپ و کمونیست، در تقابل با سکتاریسم حزبی، گامی در جهت اهمیت و ضرورت تحزب یابی کمونیستی و کمک به سازمانیابی طبقاتی در شرایط مشخص امروز ایران است. به بیان دیگر اهمیت این کنفرانس تنها زمانی میتواند معنا و کارکرد واقعی داشته باشد که نه به عنوان یک رویداد تشریفاتی یا صرفن تبادل نظر نظری، بلکه به مثابه بخشی از یک پروژهی سیاسی برای سازمانیابی آینده درک شود؛ پروژهای که هدف آن تقویت پیوند میان مبارزات جاری طبقه کارگر، در تدوین یک منشور سیاسی و راهکار در راستای چشمانداز قدرت سیاسی و فراهم کردن زمینههای عینی و ذهنی برای مداخله مستقل و متشکل طبقه کارگر و حاکمیت شورایی باشد.
۱۳ دسامبر ۲۰۲۵
