جمعه ۱۴ فروردین ۱۴۰۵ | 03 - 04 - 2026

Communist party of iran

امپریالیزم و ضرورت آلترناتیو انقلابی (بخش دوم)


آرام فرج الهی


سودان: انقلاب ناتمام

سودان بیش از سه دهه تحت حکومت دیکتاتوری عمرالبشیر بود. ترکیبی از فساد، سرکوب و فقر ساختاری، این کشور را در بحران دائمی نگاه می‌داشت. در دسامبر ۲۰۱۸، افزایش قیمت نان و سوخت جرقه اعتراضات عظیمی شد که به سرعت به قیامی سراسری علیه کل نظام تبدیل گردید.در آوریل ۲۰۱۹، تحت فشار توده‌ها و اعتصاب‌های سراسری، بشیر سرنگون شد. اما ارتش با تشکیل «شورای انتقالی نظامی» مانع از انتقال واقعی قدرت شد. در ماه‌های بعد، تظاهرات ادامه یافت اما در نهایت ارتش با سرکوب خونین اعتراضات و توافق‌های صوری با نیروهای لیبرال، قدرت را حفظ کرد.قدرت‌های امپریالیستی (به‌ویژه آمریکا و اتحادیه اروپا) در ظاهر از «گذار دموکراتیک» حمایت می‌کردند، اما در عمل با ارتش و نیروهای بورژوایی همکاری داشتند. کشورهای عربی مانند عربستان و امارات نیز با کمک‌های مالی از نظامیان پشتیبانی کردند تا مانع گسترش جنبش انقلابی شوند.به این ترتیب، انقلاب سودان ناتمام ماند. همان نیروهایی که دهه‌ها کشور را غارت کرده بودند، بار دیگر با پوشش جدید در قدرت باقی ماندند.


بهار عربی: سرنگونی دولت‌ها، بقای نظام سرمایه‌داری

جنبش بهار عربی از تونس آغاز شد، با خودسوزی محمد بوعزیزی در سال ۲۰۱۰. این حادثه جرقه‌ای بود برای انفجار خشم اجتماعی ناشی از بیکاری، فساد و فقر. در ژانویه ۲۰۱۱، زین‌العابدین بن‌علی پس از ۲۳ سال حکومت سرنگون شد. اما طبقه کارگر تونس فاقد سازمان مستقل و حزب انقلابی بود. اتحادیه‌های کارگری بزرگ (مانند UGTT) به سرعت با نیروهای بورژوایی ائتلاف کردند و دولت‌های نئولیبرال جدید تشکیل شد. سیاست‌های اقتصادی همان باقی ماند و فقر تعمیق یافت.


مصر: از میدان التحریر تا بازگشت ارتش

در مصر نیز میلیون‌ها نفر در ژانویه ۲۰۱۱ به خیابان‌ها آمدند و مبارک را سرنگون کردند. اما در غیاب رهبری انقلابی، قدرت به اخوان‌المسلمین منتقل شد که در نهایت با کودتای عبدالفتاح السیسی سرنگون گردید. ارتش دوباره به قدرت بازگشت و سرکوب شدیدتری را اعمال کرد.امروز مصر با بدهی‌های خارجی عظیم، فقر گسترده و سرکوب همه‌جانبه روبه‌رو است. آنچه «انقلاب» نامیده شد، در واقع بازسازی همان نظام سرمایه‌داری وابسته بود.


لیبی و سوریه: دخالت خارجی و تخریب کامل

در لیبی و سوریه، خیزش‌های مردمی با دخالت نظامی قدرت‌های امپریالیستی و ارتجاع منطقه‌ای به جنگ داخلی کشیده شد. نتیجه، نابودی زیرساخت‌ها، تکه‌تکه شدن کشورها و مرگ صدها هزار نفر بود. امپریالیسم غرب، با شعار «حقوق بشر»، عملاً زمینه نابودی ساختارهای اجتماعی را فراهم کرد تا راه را برای غارت منابع باز نگه دارد. با در نظر گرفتن آنچه گفته شد این سوال پیش می آید که چرا تاریخ تکرار می‌شود؟در همه این کشورها، توده‌ها خشمگین و آماده فداکاری بودند، اما فاقد سازمان سیاسی‌ای بودند که بتواند مسیر مبارزه را از سرنگونی دیکتاتور به تصرف قدرت طبقاتی هدایت کند. در غیاب چنین حزبی، نیروهای بورژوازی و نظامی خلأ قدرت را پر کردند.قدرت‌های جهانی همواره از سرنگونی دیکتاتورهای «سوخته» استقبال می‌کنند تا نظم جدیدی بر پایه همان مناسبات قدیم بسازند. صندوق بین‌المللی پول، بانک جهانی و ارتش‌های محلی ابزارهای این مهندسی سیاسی‌اند.


بورژوازی ملی در این کشورها وابسته و ضعیف است؛ از سرمایه جهانی تغذیه می‌کند و از طبقه کارگر می‌ترسد. بنابراین هرگز نمی‌تواند نیرویی انقلابی باشد. در عین حال، طبقه کارگر نیز به دلیل فقر، پراکندگی و سرکوب، به‌سختی می‌تواند آگاهی و سازمان لازم را به‌تنهایی بسازد. اینجاست که ضرورت حزب پیشاهنگ مارکسیستی خود را نشان می‌دهد.در نبود آلترناتیو سوسیالیستی، ایدئولوژی‌های ناسیونالیستی، مذهبی یا لیبرالی خلأ سیاسی را پر کرده‌اند. این ایدئولوژی‌ها خشم توده‌ها را از مسیر طبقاتی منحرف و به آشتی با سرمایه‌داری می‌کشانند.از اندونزی تا تونس، از سریلانکا تا سودان، یک خط تاریخی واحد دیده می‌شود: خیزش، سرنگونی، بازسازی نظم قدیم.این چرخه تنها زمانی می‌شکند که آگاهی انقلابی با سازمان‌یافتگی طبقاتی پیوند بخورد. هیچ اصلاح‌طلبی، هیچ انتخابات آزادی، و هیچ دولت انتقالی بورژوایی نمی‌تواند ساختار سرمایه‌داری را در جنوب جهانی از میان ببرد. برای نخستین‌بار پس از دهه‌ها، دوباره ضرورت انترناسیونالیسم انقلابی و بازسازی حزب مارکسیست–لنینیست به عنوان نیروی رهایی‌بخش جهانی بر سر زبان‌ها افتاده است.

بحران در قلب سرمایه‌داری – اروپا و آمریکای شمالی در آستانه‌ی فروپاشی اخلاقی و سیاسی بحران جهانی سرمایه‌داری، صرفاً پدیده‌ای مختص کشورهای جنوب جهانی نیست. اتفاقاً در خودِ مراکز اصلی انباشت سرمایه — در اروپا و آمریکای شمالی — نشانه‌های عمیقی از فروپاشی سیاسی، اقتصادی و اخلاقی نمایان شده است. اگر در دهه‌های گذشته، غرب خود را الگوی «دموکراسی، آزادی و رفاه» می‌دانست، امروز دیگر این تصویر فروپاشیده است.در ایالات متحده، نابرابری طبقاتی به بالاترین سطح تاریخ رسیده؛ در بریتانیا، کارگران با اعتصاب‌های بزرگ خواستار افزایش دستمزدها هستند؛ در فرانسه، میلیون‌ها نفر علیه افزایش سن بازنشستگی به خیابان‌ها آمده‌اند؛ و در آلمان، تورم، رکود صنعتی و بحران انرژی، دولت را در موقعیتی بی‌سابقه از بی‌اعتمادی عمومی قرار داده است.


اما این بحران صرفاً اقتصادی نیست — بلکه بحرانی عمیقاً سیاسی و ایدئولوژیک است. دولت‌های اروپایی که دهه‌ها جهان را با شعار «حقوق بشر» و «آزادی» موعظه می‌کردند، اکنون در برابر نسل‌کشی فلسطین یا جنایات جنگی اوکراین سکوت کرده‌اند، و حتی درون مرزهای خود نیز با سرکوب پلیسی، کنترل رسانه‌ها و رشد نیروهای راست افراطی مواجه‌اند. اروپا امروز آینه‌ی تمام‌نمای بن‌بست تمدنی سرمایه‌داری است.


فروپاشی اقتصادی و بحران بازتولید در اروپا

آلمان که پس از جنگ جهانی دوم به عنوان موتور اقتصادی اروپا شناخته می‌شد، اکنون با بحرانی ساختاری روبه‌رو است. وابستگی شدید صنایع آلمان به انرژی ارزان روسیه و بازار صادراتی چین، پس از جنگ اوکراین، به نقطه‌ی ضعف بدل شد.قطع گاز روسیه، افزایش هزینه‌های انرژی، و تحریم‌های اقتصادی، تولید صنعتی را به پایین‌ترین سطح در دهه‌ی اخیر رسانده است. در سال ۲۰۲۴، رشد اقتصادی آلمان منفی شد، و نرخ تورم بالای ۶ درصد، زندگی میلیون‌ها کارگر و خانواده‌ی طبقه متوسط را مختل کرد.شرکت‌های بزرگ مانند BASF و فولکس‌واگن در حال انتقال خطوط تولید خود به آسیا و آمریکا هستند، جایی که انرژی ارزان‌تر و نیروی کار مطیع‌تر است. این روند در عمل به معنای صنعت‌زدایی تدریجی آلمان است — و نتیجه‌ی آن، افزایش بیکاری، کاهش خدمات اجتماعی، و گسترش نارضایتی طبقاتی است.


در فرانسه، جنبش اعتراضی علیه اصلاح قانون بازنشستگی در سال‌های ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴، یکی از بزرگ‌ترین جنبش‌های کارگری در دهه‌های اخیر بود. میلیون‌ها نفر در خیابان‌ها تظاهرات کردند، پالایشگاه‌ها تعطیل شد، متروها و قطارها از کار افتادند، اما دولت مکرون با بی‌اعتنایی کامل و تکیه بر پلیس و نیروهای ضدشورش قانون را تصویب کرد.

در بریتانیا نیز موج اعتصاب‌های معلمان، پرستاران، رانندگان قطار و کارمندان بخش عمومی . سیاست‌های ریاضتی، فروپاشی خدمات درمانی، و بحران مسکن، خشم عمومی را به اوج رسانده است. در هر دو کشور، طبقه حاکم با شعار «ضرورت انضباط مالی» و «حفظ بازار» منافع سرمایه را بر زندگی مردم ترجیح می‌دهد.

در شرق و جنوب اروپا — از لهستان و رومانی تا یونان و اسپانیا — بحران بدهی و سیاست‌های صندوق بین‌المللی پول دوباره فعال شده‌اند. در این کشورها، نیروی کار ارزان و مهاجر، منبع اصلی سود برای سرمایه اروپایی است. میلیون‌ها کارگر اروپای شرقی در شرایط نیمه‌بردگی در کارخانه‌ها و مزارع غرب اروپا کار می‌کنند.این وضعیت در واقع بازتولید همان رابطه‌ی شمال–جنوب در مقیاس درون‌اروپایی است: کشورهای مرکز (آلمان، فرانسه، هلند) سرمایه و فناوری دارند، و کشورهای پیرامونی نیروی کار و مواد خام تأمین می‌کنند.


بحران سیاسی و ظهور راست افراطی

در سراسر اروپا، احزاب راست افراطی در حال قدرت‌گیری‌اند. از حزب AfD در آلمان تا ملی‌گرایان در ایتالیا و فرانسه، همه با شعارهای ضد مهاجران، ضد اتحادیه اروپا و گاهی حتی ضد دموکراسی ظاهر می‌شوند. اما در عمق ماجرا، این جنبش‌ها پاسخی ارتجاعی به بحران سرمایه‌داری‌اند — نوعی فاشیسم مدرن که با بهره‌گیری از ترس و ناامیدی طبقه متوسط، تلاش می‌کند خشم اجتماعی را از مسیر طبقاتی منحرف کند.در سال ۲۰۲۵، حزب AfD در برخی ایالت‌ها تا ۳۰ درصد رأی آورده است. رسانه‌های بورژوایی در ابتدا با نگرانی درباره‌ی «افراط‌گرایی» سخن گفتند، اما به‌تدریج این گفتمان را نرمال کردند. اکنون، صحبت از «بازگرداندن مهاجران»، «حفظ هویت آلمانی» و «پایان کمک‌های اجتماعی» دیگر تابو نیست.افزایش فقر، بحران انرژی و احساس بی‌ثباتی اقتصادی، زمینه‌ی اجتماعی گسترش این ایدئولوژی‌ها را فراهم کرده است.

در فرانسه، مارین لوپن در انتخابات اخیر توانسته است از نارضایتی طبقاتی به سود گفتمان ناسیونالیستی خود استفاده کند. او سیاست‌های نئولیبرالی مکرون را نقد می‌کند، اما هیچ بدیلی طبقاتی ارائه نمی‌دهد — بلکه مهاجران، اتحادیه‌های کارگری و چپ‌ها را مقصر معرفی می‌کند.

در ایتالیا نیز حزب برادران ایتالیا به رهبری جورجیا ملونی، که ریشه در فاشیسم موسولینی دارد، در قدرت است. این نشانه‌ی آن است که فاشیسم دیگر یک تهدید حاشیه‌ای نیست، بلکه بخشی از نظم سیاسی رسمی اروپا شده است.

ادامه دارد…

اشتراک در شبکه های اجتماعی: