از خطای تاکتیکی تا انحراف سیاسی!
پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
م مهرزاد

نیروی انقلابی چپ در چند دهه و بخصوص در یک دهه گذشته با چند مولفه در جنبش های کارگری، دانشجویی و … و حتی در بین دشمنان شناخته شده است. مولفه های مشترک آنها: اعتقاد به انقلاب قهر آمیز توسط طبقه کارگر و مردم برای سرنگونی قدرت سیاسی، اعتقاد به حکومتی کارگری و شورایی و برقراری سوسیالیسم، عدم همکاری با گرایشات بورژوایی و مبارزه با آنها، کمک به متشکل شدن کارگران و توده ها. هر چند که در بین جریانات چپ انقلابی – و مشخصا شورای نیروهای چپ و کمونیست – هم تفاوت دیدگاه و اختلافاتی وجود داشته اما در مجموع می توان گفت در این موارد اجماع وجود دارد. در جریان جدال آلترناتیوها این گرایش چپ به عنوان چپ شورایی شناخته شده و تا حدودی در جنبش های کارگری و دانشجویی ما به ازای اجتماعی دارد.
در جدال بین آلترناتیوها پس از افول اصلاح طلبان، هیچیک در جنبش های گسترده توده ای نتوانستند دست بالا پیدا کنند و مشخصه اصلی جنبش های خیابانی، فقدان هژمونی یک آلترناتیو سیاسی بود. هر چند که اینجا و آنجا جدال آلترناتیوها نیز در جنبش های خیابانی و شعارها خود را نشان می داد اما به طور کلی می توان گفت که هژمونی مشخصی وجود نداشت. اینجا و آنجا گاه شعارهایی به نفع سلطنت طلبان شنیده می شد – مثل رضا شاه روحت شاد – و یا شعارهایی در حمایت از آلترناتیو شورایی – مثل نان کار آزادی اداره شورایی در هفت تپه و چند دانشگاه و یا مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر در چند مورد در چند دانشکده – ولی به هیچ رو نه در قالب شعارها و نه در رویکرد اجتماعی – سیاسی هیچ آلترناتیوی دست بالا و یا هژمونی نداشت. در پس زمینه افکار سیاسی مردم، بعد از افول اصلاح طلبان همواره جمله “اگر اینها بروند چه کسی بیاید” وجود داشت که حکایت از همین واقعیت ذکر شده داشت.
با افزایش فشارهای اقتصادی و سیاسی در چند سال گذشته و جنبش های اعتراضی که عزم مردم را برای سرنگونی رژیم بیشتر نشان می داد و بخصوص پس از جنبش 1401، از زاویه روانشناسی اجتماعی، افکار عمومی مردم به سمت “اینها بروند و هر که بیاید” شیفت پیدا کرد؛ چرا که یکی از پیش شرط های سرنگونی رژیم برای هر جنبشی، وجود یک آلترناتیو سیاسی است که بتواند با آن خلاء سیاسی موجود را پر کند و اطمینان به وجود نیرویی برای رهبری در خود ایجاد کند. طبیعتا در بخش های متشکل و آگاه جنبش ها – بخش متشکل جنبش های کارگری و دانشجویی – چنین شیفت سیاسی نمی توانست وجود داشته باشد ولی در مقیاس وسیع توده های غیر متشکل و تحت تاثیر رسانه های شبانه روزی دست راستی، این مسئله خود را نشان می داد.
اما چرا شیفت به سمت جریان سلطنت طلبی پهلوی در جنبش دی ماه 1404 رقم خورد و نه دیگر آلترناتیوها؟ به طور واقعی می دانیم که پس از افول اصلاح طلبان حکومتی، در جدال بین آلترناتیوها به طور مشخص سه آلترناتیو همواره وجود داشته و جدال با یکدیگر بودند. در سمت منافع کارگران و مردم؛ چپ با آلترناتیو حکومت شورایی، و از سمت بورژوازی آلترناتیوهای بورژوازی لیبرال با حکومت پارلمانی، و سلطنت طلبان طرفدار حکومت پادشاهی و تلفیق آن با نوعی پارلمانتاریسم. جدال این سه آلترناتیو در جنبش ها و مباحث، در گوشه و کنار جامعه و … خود را نشان می داد. هر یک از این آلترناتیوها به لحاظ موقعیت و امکانات، چند مشخصه و مختصاتی داشتند که قابل تعمق است. چپ انقلابی در بین بخش متشکل جنبش کارگری و دانشجویی پایه قوی داشت و دارد. اما این بخش به دلیل وجود استبداد شدید حاکم، بخش کوچکی از توده های کارگر و دانشجو را در بر می گیرد و در مقیاس عمومی جامعه نیز کوچکتر بود و هست. در شرایط استبدادی این بخش همواره به دلیل امکانات محدود و سرکوب بیشتر علیه نیروهای متشکل کمتر امکان عرض اندام عمومی و وسیع در سطح جامعه و حتی طبقه داشته و دارند. گرایش بورژوازی لیبرال نیز چند مشخصه مهم داشت و دارد. آنها طیف گسترده ای را در بر می گیرند و لایه های متنوع و رنگارنگی هستند. ملی مذهبی، جمهوری خواه، سوسیال دمکرات و حتی برخی گرایشات ناسیونالیستی خود را توانستند در این گرایش جای دهند. آنها همواره یک آلترناتیو بزرگ و خطرناک برای طبقه کارگر و مردم بوده و هستند ولی یک مشخصه و یک مولفه همواره سد راه پیشروی آنها بوده است. مشخصه مهم اینکه در طول سال های جدال آلترناتیوها آنها هرگز نتوانستند به یک اجماع و شکل دادن به رهبری واحدی دست یابند. چهره مطرح و مقبولی در سطح رهبری ارئه ندادند و بارها تلاش آنها برای اتحاد شکست خورد و در واقع هرگز از انسجام سیاسی واحدی برخوردار نبودند و این نقطه ضعف، به نفع ما است. اما مولفه ای که سد راه بورژوازی لیبرال بوده و هست، مبارزه سیستماتیک گرایش چپ انقلابی با این گرایش بوده است. چپ انقلابی به درستی تشخیص داد که بورژوازی لیبرال یکی از اصلی ترین حریفان آلترناتیو سوسیالیستی است و لذا در سطح رسانه ای و فعالین جنبش ها در داخل کشور یک مبارزه نظری و دائمی علیه آنها وجود داشت. این دو مورد هیچیک به معنای آن نبوده و نیست که خطر آنها برطرف شده و آنها همچون اصلاح طلبان حکومتی افول کرده اند، بلکه تنها بازدارندگی هایی را ایجاد کرد که نتوانستند هژمونی خود را بر جنبش تحمیل کنند. آنها همواره خطر بزرگی برای طبقه کارگر و همه جنبش ها نه تنها در ایران بلکه در اقصی نقاط جهان بوده و هستند.
مشخصات و موقعیت سلطنت طلبان را با توجه به جریانات اخیر باید دقیق تر مورد موشکافی قرار بدهیم. در نظر سنجی موسسه گمان –- GAMAAN که در سال 2024 در رابطه با طرفداری از رضا پهلوی انجام داد سی و یک تا سی و نه درصد طرفداری از او را نشان می داد. این نهاد مستقل در هلند که آنلاین این نظر سنجی ها را انجام داده بود هر چند روش کارش حرفه ای بود اما با بدبینی و نظر سنجی های دیگر میشد گفت که یک چهارم جمعیت طرفداری نسبی از رضا پهلوی و پادشاهی را در دو سه ساله اخیر داشته اند و این سیر سعودی طرفداری از این گرایش راست پس از 1401 را نشان میدهد. بر اساس مجموع داده ها و رویکردهای اجتماعی تا قبل از 1401 نیز همواره درصدی به باند رضا پهلوی گرایش داشته اند اما این میزان کمتر بوده و جنبش های اجتماعی حضور گسترده ای نداشته است. به هر شکل غریب به یقین می توان گفت که این گرایش ارتجاعی یک شبه در سال 1404 عروج نکرد و پیش زمینه هایی در جامعه و در اقشار مختلف داشت. باند رضا پهلوی از دو مولفه به نفع خود بهره مند بود. اول اینکه رسانه های پر بیننده با بودجه زیاد این جریان و شخص رضا پهلوی را تبلیغ و ترویج می کردند. شبکه من و تو، ایران اینترناشنال – پر بیننده ترین رسانه ماهواره ای در ایران – رادیو فردا و کم و بیش بی بی سی. پروپاگاند سیستماتیک این رسانه ها در شرایطی که اکثریت مردم ایران دیگر رسانه های حکومتی را دنبال نمی کنند، و تشنه اخبار و گزارشات سیاسی هستند، تاثیر بسزایی در جلب افکار عمومی به نفع این گرایش داشته است. دیگر رسانه ها بسیار کمتر شناخته شده اند و به دلیل فقدان امکانات از توان رقابت تکنیکی و خبری محرومند – مثل رسانه های چپ – و مخاطبان بسیار کمتری داشته و دارند.
دومین مولفه، جدی نگرفتن این جریان به مثابه یک خطر رو به رشد در بین جریانات چپ انقلابی مطرح است. جریانات چپ انقلابی عموما گرایش بورژوازی لیبرال را به عنوان خطری بالفعل در نظر داشتند و سیستماتیک مبارزه ای نظری در جدال آلترناتیوها داشتند ولی با استدلال های خاص خود، باند پادشاهی خواه را خطرناک نمی دیدند و آن را رو به افول ارزیابی می کردند. دلایل آنها از جمله اینکه این جریان تشکیلاتی ندارد و غافل از آنکه، تشکیلات صرفا نوع خاصی که جریانات چپ دارند نیست بلکه رسانه های پر بیننده به دلیل شرایط خاص ایران این خلاء را پر می کردند، همانطور که روحانیت در سال 57 هم نوع خاص تشکیلات خود را داشت، یعنی مساجد و آخوندهای مبلغ که مخاطبان زیادی داشتند در این دوره نیز رسانه های ماهواره ای دست راستی همان نقش را در مقیاسی وسیعتر انجام دادند. و یا اینکه سلطنت با یک انقلاب سرنگون شده و مجددا نمی تواند بازگردد نیز عاری از منطق و فاکت های سیاسی است. کم نبوده اند موارد تاریخی که با جنبش هایی سرنگون شده و مجددا عروج پیدا کرده اند. وقتی ما صحبت از چپ انقلابی می کنیم صرفا آن را نباید در قالب احزاب و سازمان ها و یا مشخصا شورای نیروهای چپ و کمونیست ببینیم – هر چند که این جریانات نیز اکنون قابل توجه هستند – اما در مقیاسی وسیعتر و به معنای وسیع کلمه، چپ انقلابی شامل تشکل های کارگری و بخش زیادی از جنبش دانشجویی نیز می شود. یعنی در مجموع طیف احزاب و سازمان ها و تشکل ها و فعالین کارگری و فعالین جنبش دانشجویی و دیگر فعالین مستقل انقلابی چپ، همگی به زبان ساده جریان سلطنت طلب را دست کم گرفته و طی چند دهه تقریبا هیچ فعالیت سیستماتیکی علیه این جریان نداشتند. به برنامه های رسانه های جریانات کمونیست مراجعه کنیم، فعالیت و اطلاعیه های تشکل های کارگری را مرور کنیم، اطلاعیه ها و فعالیت های جنبش دانشجویی را بررسی کنیم – که البته فعالین جنبش دانشجویی در مواردی شعارهایی مثل مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر را سردادند اما معدود و موردی- نه تنها شاهد یک پروسه سیستماتیک علیه این گرایش راست افراطی نیستیم بلکه حتی به شکل محدود هم به این گرایش راست در حال رشد اهمیت داده نمیشد.
نتیجه اینکه گرایش سلطنت طلب و مشخصا رضا پهلوی در عین حال که با تکیه بر امکانات و پول در حال رشد بود و به شکل خزنده در خلاء سیاسی آلترناتوها داشت جا باز می کرد، نادیده گرفته میشد و یک حاشیه امن برای خود داشت که مورد تعرض جدی سیاسی قرار نمی گرفت و در واقع اپوزیسیون در سایه بود. به عبارتی دیگر به شکل دوفاکتو جریان سلطنت طلب در اپوزیسیون به رسمیت شناخته نمیشد و نادیده گرفته میشد ولی قوی تر از دیگر جریانات و رو به رشد بود. 1404 نقطه عطف عروج این جریان ارتجاعی است. اگر چپ انقلابی بخواهد با خود رو راست و صادق باشد، باید قبول کند که غافلگیر شد و انتظار نداشت که هزاران نفر در خیابان ها به نفع سلطنت طلبان شعار بدهند و جاوید شاه و غیره بگویند. این غافلگیری و شوک شدن تا آن حد قوی بود که هنوز برخی سعی در تقلیل ماجرا دارند و سعی می کنند نشان دهند که اینها همه یا نفوذی های رژیم بودند، یا جعل تصویری است و یا عده بسیار قلیلی بودند که این شعارها را می داند. در واقع این پراتیک و تصویر سازی از واقعیات جاری، در ادامه همان نگاه غیر واقع بینانه است که چند دهه خطر سلطنت طلبان را نادیده گرفت.
گرایش چپ انقلابی باید بپذیرید که دچار خطای محاسباتی شده است و یا به عبارتی دقیقتر دچار خطای تاکتیکی در ارزیابی و برخورد با این گرایش در میدان جدال آلترناتیوها شده ایم. به هر رو میدان مبارزه طبقاتی همواره خطاهایی را نیز به دنبال دارد ولی مهم این است آن را شجاعانه بپذیریم و با صراحت عنوان کنیم، از آن درس بگیریم و مهمتر از اینها به جبران آن بپردازیم. اکنون و در این مقطع تاریخی چپ به معنای وسیع کلمه نیرویی قابل توجه است و می تواند در دراز مدت و فعالیت و سازماندهی و نقشه مند، به جدال با جریانات دست راستی برود پیروز بیرون بیاید. همانطور که روزی در ایران و تهران صدها هزار و شاید چند میلیون نفر “یا حسین میر حسین” می گفتند و اصلاح طلبان عروج باور نکردنی داشتند، اما در نهایت هم به دلیل رویکردهای خود و هم به دلیل افشاگری و مبارزه سیاسی گسترده و فراگیر با آنها شکست خوردند، سلطنت طلبان را نیز می توان در میدان سیاست شکست داد، هر چند این جدالی سنگین و وسیع باشد. رویکردهای باند رضا پهلوی – دفتر چه دوران گذار، حملات باندهای آنها به دیگر مخالفان، قائم به شخص بودن این گرایش، ماهیت رژیمی که می خواهند بر سر کار بیاورند، انحصار طلبی آنها و … – همگی رویکردهایی است که در نقدهای سیستماتیک و با روش های مختلف می تواند به چالش کشیده شود. اگر کمونیست ها و چپ انقلابی دچار یک خطای تاکتیکی در جدال بین آلترناتیوها در جامعه شد، اما قادر است این خطای تاکتیکی را جبران کند و میدان دار مبارزه سیاسی با این جریان راست ارتجاعی بشود و به این اعتبار ضروری است بخش بیشتری از فعالیت و برنامه های رسانه ای خود را به افشاگری جریان سلطنت طلب اختصاص بدهند، چرا که واضح است غلبه بر سلطنت طلبان خودبخود حاصل نخواهد شد.
اما ماجرا به همینجا ختم نمی شود. با تحولات سیاسی کنونی و کشتار وسیع مردم توسط رژیم، بحث ظهور یا خطر فاشیسم پیش کشیده شده است. آیا فاشیسم بوجود آمده و یا در حال شکل گرفتن است؟ این موضوع از دو منظر مطرح می شود. اول اینکه با عروج جریان سلطنت طلب و با توجه به مشخصات این گرایش که از هم اکنون هم به مخالفین حمله می کند و آنها را مورد تهدید و فحاشی قرار میدهد، و این جریان پرو آمریکایی و اسراییلی است، لذا می تواند فاشیسم را به همراه داشته باشد و اکنون چاره ای جز ایجاد جبهه ضد فاشیسم در مقابل آن نیست. و دومین زاویه برخورد در این رابطه این است که با سمت گیری رژیم به کشتار جمعی و قتل عامی که در روزهای 18 و 19 دی در خیابان ها به راه انداخت و هزاران نفر را کشت و جناحی از حکومت و یا طیفی از این پس سیاست فاشیستی سرکوب مطلق و فاشیستی را اجرا خواهد کرد و می تواند با کنار زدن جناح های دیگر با غرب هم سازش کرده و حکومت فاشیستی خود را پیش ببرد. و در هر دو حالت ضرورت ایجاد یک جبهه ضد فاشیسم وجود دارد که در آن می توان با دیگر گرایشات غیر چپ انقلابی و مشخصا گرایشات متعدد و رنگارنگ و راست و بورژوازی لیبرال همکاری کرد.
اینکه رژیم حاکم در روش های سرکوب و جنایت و قتل عام جمعی روش های فاشیستی دارد و از زاویه شدت سرکوب و قساوت فاشیستی عمل می کند شکی نیست. و اینکه باند پهلوی نیز از ظرفیت های سرکوبگری در آینده به همین میزان نیز برخوردار است باز شکی نیست. اما از زاویه مارکسیستی ظهور فاشیسم مولفه هایی دارد که بسیار مهم و قابل توجه است. جدای از ویژگی های دولت ها و جریانات فاشیستی، دو مولفه مهم این جریانات باید داشته باشند تا به مثابه یک حکومت کاملا فاشیستی تبدیل شوند. اول اینکه قادر باشند رفرم های قوی اقتصادی انجام بدهند و اکثریت یا بخش قابل توجهی از جامعه را در موقعیت بهتر اقتصادی قرار بدهند و بدین شکل زمینه ای عینی برای ثبات حکومت خود ایجاد کنند. و دوم اینکه قادر باشند به پشتوانه تغییرات اقتصادی که ایجاد کرده اند، و در مجموع شرایط سیاسی که دارند، اکثریت یا بخش قابل توجهی از جامعه را به خود جذب کرده و به لحاظ ایدئولوژیک توهم زیادی نسبت به آنها وجود داشته باشد. سپس از طریق این دو مولفه بتوانند بخش حداقلی و مخالفان را به شدت سرکوب کنند و توجیه کاملی برای آن وجود داشته باشد. نمونه های تاریخی آن نازیسم در آلمان، ایتالیای تحت حاکمیت موسولینی و در نهایت حکومت فرانکو در اسپانیا.
هیچ یک از این مولفه ها در مورد رژیم حاکم و باند پهلوی صدق نمی کند. رژیم جمهوری اسلامی روش های سرکوب وحشیانه و دسته جمعی را تازه به کار نگرفته است. سال های پس از انقلاب در کردستان و ترکمن صحرا و در دهه شصت و مشخصا 67، در زندان ها، آبان 98 کشتار هزار و پانصد نفر و سال 1401 در خیابان ها و حالا 1404 نیز کشتار چند هزار نفر. روش های فاشیستی جمهوری اسلامی همیشه و از ابتدای به قدرت رسیدن وجود داشته و تا زمان سرنگونی نیز وجود خواهد داشت اما این به معنای آن نیست که بتواند فاشیسم را بر جامعه حاکم کند و اکثریت مردم را با خود همراه ساخته و اقتصاد را سر و سامان دهد. جمهوری اسلامی با ابر بحران هایی روبرو است که در هر شرایطی، حتی سازش با آمریکا نیز از آن خلاص نخواهد شد. در دوره ریاست جمهوری روحانی با سازشی که با غرب شد بیش از 170 میلیارد دلار از دارایی های جمهوری اسلامی و مطالباتش دریافت شد. در دوره احمدی نژاد با بالا رفتن شدید قیمت نفت درآمد نفتی ایران در تاریخ گذشته دولت های ایران بی سابقه بود ولی آب از آب تکان نخورد. در ایران بحران کاپیتالیستی شدید به همراه فساد چند لایه حکومتی وجود دارد که هر راه بازگشتی را مسدود کرده است و امکان هیچگونه رفرم اقتصادی وجود ندارد. جنبش های مردمی و سرکوب های حکومت، راه هر گونه طرفداری و گرایش به حکومت را بسته و تنها یک نیرو و جماعت مزدور و وابسته و جیره خوار که شاید ده درصد را تشکیل بدهند برای رژیم باقی مانده است که هر حکومتی در قدرت معمولا از این حداقل با توجه به اهرم های قدرت برخوردار است. در جریان اختلافات جمهوری اسلامی با آمریکا نیز چه جنگ محدودی اتفاق بیفتد و یا سازش کنند و رژیم امتیازاتی به آمریکا بدهد، در اصل ماجرا تغییری ایجاد نخواهد شد. تصور اینکه بخشی از حکومت علیه نیروی حاکم اقدام خواهد کرد و قدرت را در دست خواهد گرفت و راه سازش با آمریکا را هموار خواهد کرد و از سوی دیگر فاشیسم را حاکم خواهد کرد، با واقعیات مطابقت ندارند. یا رژیم به تمامی سازش خواهد کرد یا به تمامی درگیر جنگ خواهد شد. چرا که سپاه و روحانیت حاکم شامل خامنه ای و دستگاه قضایی و غیره همگی در یک جهت و جناح هستند و تمام اهرم های سیاسی، اقتصادی و نظامی را در دست دارند و دیگر گرایشات مثل اصلاح طلبان اصلا دستی بر قدرت ندارند و یا تصور اینکه بخشی از سپاه علیه دیگران کودتایی کند با هیچ واقعیتی در مناسبات درون حکومت مطابقت ندارد و باید بپذیریم که حتی جریاناتی مثل دولت پزشکیان برای شریک ماندن در قدرت کاملا سیاست های رهبری را تایید می کند و به سرکوب ها اعتراضی ندارد و لذا این رژیم یا به تمامی سازش می کند و یا به تمامی درگیر جنگ خواهد شد که البته محدود و گذرا است و رژیم را به ورطه سرنگونی نخواهد برد.
سلطنت طلبان نیز تنها تفاوتی که با گذشته پیدا کرده اند در این است که بخشی از جنبش را تحت تاثیر قرار داده و سعی در موج سواری بر جنبش برای به قدرت رسیدن به پشتوانه نیروی آمریکا دارند. تهاجمات فالانژی این جریان به برخی تجمعات در خارج کشور و یا در فضای مجازی با فحاشی سعی دارند مخالفان را مرعوب کنند که هیچ یک از اینها چیز جدید در مورد آنها نیست. با تمام پیشروی و نفوذی که در جنبش داشتند، بخش های زیادی از جامعه در مقابل آنها قرار دارد. بخش های متشکل جنبش کارگری، دانشجویی، احزاب و سازمان های چپ، بسیاری از روشنفکران و مردم و لذا احتمال کسب قدرت سلطنت طلبان با موانع جدی روبرو است که عبور از آنها نه تنها راحت نخواهد بود بلکه می تواند این جریان راست افراطی را با چالش های جدی و عقب نشینی روبرو کند. سلطنت طلبان نیز در صورت کسب قدرت، هر چند ناچار به روی آوردن به سرکوب خواهند شد اما به هیچ روی قادر نخواهند بود نه فاشیسم را حاکم کنند و نه موقعیت با ثباتی داشته باشند؛ چرا که در دوره سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و تا برقراری استبدادی جدید به سرعت نیروهای جنبش کارگری، دانشجویی، زنان و رفع ستم ملی متشکل شده و قدرتمند خواهند شد و جامعه دو قطبی خواهد شد. چپ برای رشد و عروج موقعیت ها و تجربیات بسیاری دارد و از حداقل انسجام لازم نیز برخوردار است و تنها لازم است فرصتی کوتاه داشته باشد تا صدها تشکل کارگری و دانشجویی و مردمی ایجاد شوند که عموما رویکردی چپ خواهند داشت. اکنون نیز در تقابل با این گرایش و در دراز مدت چپ به معنای وسیع کلمه پتانسیل های بسیاری دارد که تنها با به کار گیری آنها و سازماندهی در این مورد می تواند در چند پریود زمانی، سلطنت طلبان را به چالش بکشد و ماهیت آنها را بین توده ها افشا کند. چرخش ناگهانی بخشی از جنبش به سمت سلطنت طلبان به معنای قطعیت یافتن این موقعیت نیست و طبیعتا دستخوش تغییر خواهد گردید که بستگی به میزان فعالیت گرایش چپ به طور عمومی در داخل و خارج کشور، در این رابطه دارد.
با توجه به مجموع تحولات از دی ماه تا کنون – چه کشتار گسترده توسط حکومت و چه عروج سلطنت طلبان – در طیف چپ انقلابی زمزمه هایی و نگاهی در خصوص ایجاد جبهه ضد فاشیسم، جبهه فراگیر چپ و … شکل گرفته است که برخی در تقابل با رژیم آن را مطرح می کنند و برخی در تقابل با سلطنت طلبان و یا هر دوی آنها. پیشروی این دو جریان ارتجاعی یکی در سرکوب و دیگری در جنبش، باعث شده تا برخی از سوسیالیست ها تصور کنند تا با اتحاد با “دیگر جریانات” می توانند قدرتی ایجاد کنند که توانایی مقابله با آنها را داشته باشد و از این طریق ضعف خود را جبران کنند. اینجا موضوع قابل تعمق و بسیار مهمی وجود دارد که دقیقا باید بررسی شود. باید دید این “دیگران” که برخی فکر می کنند با آنها می شود متحد شد و جبهه ای یا ظرف اتحاد عملی تشکیل داد چه جریاناتی هستند؟ و چه مشخصات و رویکردی در این اتحاد عمل یا جبهه می توانند داشته باشند؟ و چنین جبهه ای چه تاثیراتی خواهد گذاشت؟
واقعیت این است که به غیر از جریانات متشکل در شورای نیروهای چپ و کمونیست در خارج کشور و تشکل های کارگری و دانشجویی در داخل کشور و طیفی از منفردین چپ انقلابی، دیگر جریانات شامل مجاهدین خلق، ناسیونالیست ها، و لیبرال ها هستند. مجاهدین خلق جریانی است انحصار طلب و مذهبی و به شدت بی اعتبار در میان توده ها که فکر نمی کنم هیچ نیروی قابل توجهی در چپ بخواهد اتحاد با آنها را مطرح کند. جریانات ناسیونالیست نیز کاملا نقطه مقابل جریانات چپ هستند و عمدتا با سیاست های افراطی ناسیونالیستی مشخصا در تقابل با جنبش کارگری و نیروهای چپ و کمونیست هستند. آنها در کردستان، آذربایجان و بلوچستان، عمدتا فعالیت دارند و حتی با یکدیگر نیز نمی توانند جبهه تشکیل بدهند، چه برسد با جریانات واقعا چپ و کمونیست. همکاری و اتحاد با آنها، سال ها فعالیت سوسیالیستی در رابطه با اتحاد طبقاتی را زیر سوال خواهد برد و برای گرایش چپ یک نقطه عطف شکست خواهد بود. در این دو مورد بحث زیادی وجود ندارد و بعید است اختلاف نظری در مورد ممکن نبودن و اصولی نبودن همکاری با آنها در بین گرایش وجود داشته باشد.
آنچه بیش از همه مورد سوال است دیگر جریاناتی هستند که در طیف گرایشات لیبرالی می گنجند و لایه ها و نیروهای متنوعی را تشکیل می دهند. طیفی از ملی مذهبی های غیر حکومتی، جمهوری خواهان – مثل حزب جمهوری خواه به رهبری مهدیه گلرو- سوسیال دمکرات ها – مثل مهرداد درویش پور، عناصر شناخته شده و تاثیر گذار – مثل مسیح علینژاد و حامد اسماعیلیون – احزابی که به اسم چپ و مارکسیست فعالیت می کنند اما در طیف راست هستند – حزب چپ انقلابی (اکثریت)، حزب کمونیسم کارگری، جریان انشعابی از حزب کمونیست ایران به رهبری ابراهیم علیزاده، راه کارگر هیئت اجرایی و دیگر جریانات و افراد از این دست. واقعا باید ببینیم طیف گسترده بورژوازی لیبرال در این دوره سرکوب های شدید و عروج سلطنت طلبان چه موقعیتی پیدا کرده است؟ بخشی از لیبرال ها مثل عباس میلانچی به طور کلی رهبری رضا پهلوی را پذیرفته اند و معتقدند واقعیت را پذیرفت و با چاپلوسی به دنبال این “رهبری” افتاده اند. دیگر طیف های لیبرال به اشکال مختلف چه قبل از این وقایع و چه اکنون یک مشکل با رضا پهلوی و سلطنت طلبان دارند و آن این است که چرا در این رهبری دوران گذار شرکت داده نمی شوند و به عبارتی دیگر چرا رضا پهلوی و سلطنت طلبان حاضر نیستند آنها را وارد “رهبری دوران گذار” کنند. در کنفرانس نروژ دیدیم که حزب مشروطه – که جریانی سلطنت طلب است – به این کنفرانس دعوت شد و این سیگنالی برای همکاری با آنها بود. دیگر فعالین شناخته شده این طیف از مسیح علینژاد گرفته، تا مهدیه گلرو یا عبدالله مهتدی بارها در مصاحبه ها از این رویکرد رضا پهلوی انتقاد کرده و خواهان یک همکاری و رهبری فراگیر هستند که در اتحاد با هم – سلطنت طلبان و لیبرال ها- انجام شود. جریاناتی مثل حزب کمونیست کارگری سال های طولانی است که با سلطنت طلبان آکسیون های مشترک برگزار کرده اند و حالا تنها ناراحت از این هستند که به بازی گرفته نشده اند. حزب چپ اکثریت همیشه و همواره با بخشی از بورژوازی متحد بوده و علنا مخالف انقلاب و “خشونت” است. جریان انشعابی حزب کمونیست مدت مدیدی است در تلاش برای ایجاد یک بلوک متحد کورد با ناسیونالیست ها و حتی خبات است و با شرکت در کنفرانس نروژ هم نشان داد که مشکلی با همکاری دیگر جریانات لیبرال و حتی حزب مشروطه سلطنت طلب ندارد.
حالا سوال مشخص این است که ما با اینها می خواهیم اتحاد عمل انجام بدهیم یا جبهه ضد فاشیسم و یا جبهه فراگیر چپ ایجاد کنیم؟ ببینیم به طور کنکرت در این اتحاد یا جبهه چه بدست می آوریم و چه از دست می دهیم؟ اساسا چنین جبهه و اتحادی چه اقداماتی واقعی می تواند انجام دهد؟ ممکن است بتوان چند اکسیون مشترک و یا اطلاعیه های مشترک در خارج کشور داشته باشد. طبیعتا در چین اکسیون ها و اطلاعیه هایی ما باید از بسیاری از پرنسیب های خود عقب نشینی کنیم تا مثلا بتوانیم یک آکسیون برگزار کنیم یا اطلاعیه ای بدهیم. از حکومت شورایی حرفی نباید بزنیم. ممکن است لازم باشد پرچم های سرخ به همراه نیاوریم تا آنها هم پرچم های سه رنگ و غیره را نیاورند، اطلاعیه هایی با محتوای صرفا ضد رژیمی و ضد سلطنتی بدهیم – که در مورد آنها هم حتما اختلاف نظر وجود خواهد داشت – و در نهایت چند آکسیونی برگزار کنیم که چند نفر بیشتر در آن شرکت داشته باشند اما از محتوای انقلابی به معنای وسیع کلمه تهی باشد. آیا بدین شکل و با چنین تاکتیکی ما می توانیم توازن قوا را چه علیه رژیم و یا باند پهلوی تغییر بدهیم؟ ما می دانیم که موتور محرکه مبارزه طبقاتی نه در برگزاری چند آکسیون این چنینی یا با دادن چند اطلاعیه با طیف هایی از جریانات راست و لیبرال در خارج کشور قدرت نخواهد گرفت بلکه در داخل کشور با سازماندهی و بالا بردن سطح آگاهی است که نیروها می توانند جا به جا شده و دستخوش تغییر شوند. همکاری و اتحاد و یا ایجاد جبهه با جریانات دست راستی و لیبرال نه تنها دست آوردی برای ما نخواهد داشت بلکه تبدیل به خطری بزرگ برای جناح چپ انقلابی جنبش نیز خواهد شد. اگر ما این همکاری و ایجاد جبهه را مجاز بشماریم و به آن اقدام کنیم، سوال خواهد شد چرا در سطح بالاتری نباید با آنها همکاری کنیم؟ چرا قبلا این کار را نکردیم؟ چرا باید انسجام سیاسی چپ شورایی را چنین به خطر بیندازیم؟ پس از سال ها و با فعالیت ها و مبارزات سیاسی مستمر، چپ انقلابی از حداقل انسجام و اعتبار در جنبش کارگر و دانشجویی برخوردار است. این چپ متبلور در شورای نیروهای چپ و کمونیست در قالب احزاب و سازمان ها و در جنبش ها به شکل متشکل آن، با صف بندی های مشخص و قبول یک حاکمیت شورایی پس از سرنگونی انقلابی بورژوازی با محتوایی سوسیالیستی شکل گرفته است. به هر شکل اگر این پرنسیب ها زیر پا گذاشته شود و مشخصا راه برای همکاری با جریانات لیبرال باز گردد، به سرعت و به شدت باعث اختلاف و شکاف در صفوف چپ انقلابی خواهد شد. دیدگاه های جبهه ای نقطه مقابل دیدگاه طبقاتی و مارکسیستی است و پیشروان جنبش چه در داخل و چه در خارج عمدتا با سیاست های پوپولیستی و همه با همی همراه نخواهند شد. همکاری با هر بخش از لیبرال ها و جریانات راست، دیگر یک اشتباه تاکتیکی نخواهد بود بلکه این یک انحراف سیاسی است که می تواند فاجعه بار باشد.
همیشه و همواره در تند پیچ های تاریخی و شرایط بحرانی، گرایش به حرکت های پوپولیستی و همه با همی افزایش می یابد و این وظیفه نیروهای سوسیالیست پیشرو است که بتوانند از شکل گیری چنین سیاستی جلوگیری کنند و برای پیشبرد اهداف خود، استراتژی خود را با شرایط جدید تطبیق داده و در دراز مدت موانع پیش رو را از سر راه بردارند. حفظ صف مستقل گرایش سوسیالیستی که معروف به چپ شورایی شده است، را نباید به سادگی خدشه دار کرد. ما برای متحد شدن و اتحاد عمل به دنبال نیروها و گرایشات در جنبش کارگری و مردمی باید بگردیم و نه در صفوف لیبرال ها و جریانات دست راستی. در جنبش کارگری هم گرایشات مختلفی هست که بارها با یکدیگر اتحاد عمل انجام داده اند و یا در بین نیروهای دمکراتیک جامعه مثل کانون نویسندگان و … اما همه آنها بخش هایی از جنبش توده ای هستند که می توانند متحد طبقه کارگر باشند. ما نمی توانیم به بهانه سرکوب و یا پیشروی باند پهلوی در صفوف بورژوازی و دست راستی ها به دنبال متحد بگردیم و به این اعتبار پرنسیب های خود را زیر پا بگذاریم.
با درک اینکه گرایشات سیاسی جامعه با توجه به روانشناسی اجتماعی، گاه سمت سویی منفی پیدا می کنند و می دانیم که این روبنا ها را از مضمون و منافع طبقه جدا می شوند و حتی جهتی مخالف پیدا می کنند، اما این نقش عنصر آگاه است که ناگزیر از مبارزه ای سیستماتیک و دقیق است تا بتواند خاستگاه سیاسی را به منافع طبقاتی نزدیک و منطبق کند. همانطور که مردم در ایران از مذهب عبور کردند، از اصلاح طلبان عبور کردند و از رفرمیسم در جنبش کارگری فاصله گرفتند؛ و همه اینها خود به خود رقم نخورد و در جریان اثبات واقعیت ها و با جدال سخت نظری و عملی این موانع را کنار زد، در تقابل با سلطنت طلبان و یا هر گرایش دیگر سیاسی نیز قادر خواهیم بود از آنها عبور کنیم، مشروط بر اینکه در سیاست و پراتیک خود آب قاطی نکرده و آن را با لیبرالیسم رقیق نکنیم.
19 سپتامبر 2026