از اخلال تا قیام؛ از اعتصابهای دانشآموزی تا باستیل
جمعه ۲۴ مهر ۱۴۰۵
اشتفن فوُگِل – مترجم: هرمس برادری

من نیز مانند بیشتر شما، در تلاشام تا از آنچه در فرانسه میگذرد، مطلع بمانم؛ هم به دلایل بسیار شخصی و هم در ارتباط با این زمینه. بههیچوجه اینجا نیستم تا از هیچیک از اعتراضات انتقاد کنم؛ در واقع، تنها کاری که باید انجام دهیم این است که خودمان را به آنجا برسانیم تا از این دانشآموزان بسیار شجاع، محافظت و از آنها حمایت کنیم. این ضرورت به ویژه از آن رو اهمیت دارد که دولت، و این موضوع دربارهی همهی دولتها صدق میکند، میتواند و به احتمال زیاد نیز مانند همیشه، این بار را کنار گود بنشیند و نظارهگر بماند. بااینحال، میخواهم دیدگاهی را مطرح کنم که به نظرم، به ویژه در ارتباط با فرانسه، اهمیت دارد. کوتاه میگویم، چون این هفته بهاندازهی کافی صحبت کردهام.
شورشها و اعتصابهای دانشآموزی که اکنون در سراسر فرانسه در حال وقوعاند، نباید صرفا فوران خشم نوجوانان تلقی شوند یا به زبان آشنای «خشونت جوانان»، فرسودگی امکانات و نارضایتی از سیاستهای آموزشی تقلیل یابند. این شرایط واقعیاند، اما نشانههای تناقضی بسیار عمیقتر هستند: جدایی فزاینده و آشکارتر میان نهادهایی که جامعهی سرمایهداری از طریق آنها بازتولید میشود و واقعیت مادیای که افراد تحت تاثیر این نهادها تجربه میکنند. به جوانان گفته میشود که آموزش مسیر رسیدن به آیندهی آنهاست، درست در همان لحظهای که آن آینده بهتمامی بیثُبات، بدهکار، تحت نظارت و تابع الزامات بازاری به نظر میرسد که در ازای مطالبهی هرچه بیشتر از وقت و تواناییهای آنان، هیچ امنیتی عرضه نمیکند. بنابراین، آنچه در مدارس فرانسه در حال فروپاشی است، صرفا نظم و انضباط نیست، بلکه اعتبار قرارداد اجتماعیای است که قرار است مدرسه تجسُم آن باشد.
دقیقا به همین دلیل است که آثار «کمیتهی نامرئی» دریچهای چنان سودمند برای فهم جنبش کنونی فراهم میکنند. اهمیت آنها کمتر در ارائهی یک برنامهی سیاسی و بیشتر در پرورش واژگانی سیاسی نهفته است که برای فهم موقعیتهایی به کار میآید که در آنها مقولات مُتعارف اعتراض دیگر کفایت نمیکنند: موقعیتهایی که در آنها مردم دیگر صرفا خواستار عملکرد بهتر نهادها نیستند، بلکه آگاهانه یا ناآگاهانه، مُُختلکردن کُلی عملکرد آن نهادها را آغاز میکنند. مفاهیم آنها دربارهی سلب بُنیادها، امتناع، زیرساخت، قدرت جمعی و کمون، بهویژه برای جنبش دانشآموزی فرانسه اهمیت دارند؛ زیرا توجه ما را از این پرسش که آیا مطالبات مشخصی معقولاند یا نه، به سوی پرسشی بُنیادیتر معطوف میکنند: چه اتفاقی میافتد هنگامی که کسانی که معمولا دریافتکنندگان مُنفعل سازماندهی اجتماعی تلقی میشوند، درمییابند که توانایی مُختلکردن آن را دارند؟ ارزش این دیدگاه در آن است که به ما امکان میدهد شورشها و اعتصابها را نه صرفا مطالبهای برای مدرسهای بهتر، بلکه رویارویی با مناسبات اجتماعیای ببینیم که تعیین میکنند مدرسه اساسا برای چیست.
این تناقض آشکار و عریان است. مدرسه مدعی است که جوانان را برای ورود به بزرگسالی آماده میکند، حال آنکه آنان را برای جامعهای آماده میسازد که هرچه بیشتر از تامین امنیتی که با بزرگسالی پیوند دارد، ناتوان میشود. این نهاد نیز، همچون همهی دروغهایی که در مناسبات مادی ما با نظم سرمایهداری ریشه دارند، در حالیکه وعدهیُ تحرک اجتماعی میدهد، شکافهای طبقاتی را بازتولید میکند. مدرسه از شهروندی و مشارکت دموکراتیک سخن میگوید، اما همزمان دانشآموزان را به اطاعت از برنامههای زمانی، امتحانات، نظارت و اقتدار نهادی عادت میدهد. مدرسه به آنان میگوید که آیندهشان به دستاوردهای فردی وابسته است، حال آن که شرایط تعیینکنندهی آن آینده، عمدتا جمعی و ساختاریاند. به جوانان گفته میشود که سختتر کار کنند، مدارک و صلاحیتهای بیشتری کسب کنند، موثرتر به رقابت بپردازند و سازگاری بیشتری از خود نشان دهند؛ حال آنکه جهان اجتماعیای که قرار است خود را با آن سازگار کنند، هرچه بیثُباتتر و نابرابرتر میشود و آشکارتر حول انباشت ثروت به دست اقلیتی سازمان مییابد. در مقطعی، این تناقض دیگر صرفا ایدئولوژیک باقی نمیماند، بلکه به تجربهای زیسته تبدیل میشود. این نهاد دیگر کمتر به دروازهای بهسوی آینده شباهت دارد و بیشتر به محوطهای محصور میماند که در آن، جوانان را برای پذیرفتن فقدان آینده آماده میکنند.
در اینجاست که اهمیت مسدودکردن ورودی مدرسه آشکار میشود. مسدودکردن ورودی مدرسه صرفا شکل دیگری از دادخواهی نیست، بلکه عملکرد عادی این نهاد را مُختل میکند. این اقدام به جای مذاکره بر سر محتوای برنامهی زمانی، خودِ آن را رد میکند و مدرسه را موقتا از مکانی که افراد در آن پردازش و ساماندهی میشوند، به مکانی تبدیل میکند که در آن توان جمعی آشکار میشود. جامعهی سرمایهداری در سازماندهی افراد به صورت واحدهایی مجزا، به طرز خارقالعادهای کارآمد است: دانشآموزان، کارگران، مصرفکنندگان، مستاجران، متقاضیان، مالیاتدهندگان و بدهکاران. اما هنگامی که همین افراد شروع میکنند به تجربهکردن خود به مثابه جمعی که توانایی ردکردن نقشهای محولشده به آنها را دارد، این جامعه بهمراتب بیشتر احساس ناخشنودی میکند.
بنابراین، اهمیت سیاسی جنبش کنونی نه در این است که آیا میتوان از تکتک اقداماتی که در جریان آن صورت میگیرند دفاع کرد یا نه، و نه در این تصور آرمانگرایانه که بینظمی خودبهخود انقلابی است. پرسش مهمتر این است که این اخلال چه مناسباتی پدید میآورد. هنگامی که دانشآموزان به صورت جمعی سازماندهی میشوند، هنگامی که معلمان از جدا ایستادن از آنها امتناع میکنند، هنگامی که والدین از نگرانیهای خصوصی به کُنش جمعی روی میآورند، هنگامی که محلهها وارد میدان میشوند و هنگامی که مردم شروع میکنند به محافظت از یکدیگر در برابر دستگاه قهر دولت، اعتراض به تولید شکلهایی از همبستگی میپردازد که نمیتوان آنها را به مطالبات اولیهاش تقلیل داد. مفهوم «سلب اقتدار» در اندیشهی کمیتهی نامرئی، صرفا به معنای نابودکردن یک نهاد نیست؛ بلکه به معنای پسگرفتن اعتبار اقتداری است که آن نهاد مدعی اعمال آن بر زندگی اجتماعی است و پیبردن به اینکه از طریق کُنش عملی، چه امکاناتی برای عملکردن مستقل از آن نهاد وجود دارد.گریزناپذیری ظاهری این فرایندها، این واقعیت را پنهان میکند که تداوم آنها به رضایت مستمر میلیونها نفر برای بازتولیدشان وابسته است.
اعتصاب این وابستگی را با وضوحی خاص آشکار میکند. کارگر دست از کار میکشد و ناگهان دستگاه تولید، که ظاهرا مستقل از انسان عمل میکند، وابستگی خود را به فعالیت انسانی آشکار میسازد. دانشآموز مدرسه را مسدود میکند و نهاد آموزشی، که ظاهرا بیطرف است، وابستگی خود را به تمکین کسانی آشکار میسازد که بر آنها اعمال اقتدار میکند. به همین دلیل است که اعتصابها و مسدودسازیها از ظرفیتی سیاسی برخوردارند که تظاهرات متعارف اغلب فاقد آناند. آنها صرفا نارضایتی را به قدرت اعلام نمیکنند؛ بلکه بخشی از نیروی کار، اطاعت یا جابهجاییای را که قدرت به آن وابسته است، از آن دریغ میکنند.
ازاینرو، واکُنش دولت شایستهی توجه است. به محض آنکه جنبش از محدودههای یک مُناقشهی مُتعارف آموزشی فراتر میرود، زبان نیز تغییر میکند. مطالبات و نارضایتیهای موجه به «بینظمی» تبدیل میشوند؛ جوانان دارای آگاهی سیاسی به «آشوبگر» بدل میشوند؛ و امتناع جمعی به مسالهای انتظامی تبدیل میشود. دولت برای واکُنش سیاسی به جنبش، لزوما نیازی به فهم سیاسی آن ندارد و بهنُدرت نیز میکوشد آن را از نظر سیاسی درک کند. دولت اخلال را تهدیدی علیه بازتولید وضعیت عادی تشخیص میدهد و دقیقا همان وضعیت عادی است که باید اعاده شود. ازاینرو، پلیس به نهادی تبدیل میشود که ماموریت مییابد مدرسه را بار دیگر به کار بیندازد؛ امری که حقیقتی را آشکار میکند که زبان ظاهرا بیطرف آموزش پنهان میسازد: در پسِ نهاد آموزشی، ظرفیت قهرآمیز دولت قرار دارد.
خطر اکنون این است که جنبش از طریق همان سازوکارهایی جذب و مهار شود که دقیقا برای خنثیکردن چنین لحظاتی طراحی شدهاند. دولتها در تبدیل امتناع جمعی به مطالبات فردی، برگرداندن تضاد ساختاری به مذاکرهی اداری و تبدیل یک جنبش به فهرستی از اصلاحات که میتوان برای آنها بودجه اختصاص داد، اجرای آنها را به تعویق انداخت، از محتوایشان کاست یا سرانجام به فراموشی سپرد، مهارتی خارقالعاده دارند. ساختمانهای بهتر، معلمان بیشتر، بازنگری در امتحانات و افزایش هزینهکرد آموزشی، همگی ممکن است ارزشمند باشند، اما تناقض عمیقتر را برطرف نمیکنند. اگر مدرسه همچنان نهادی باقی بماند که هدف بُنیادیاش دستهبندی انسانها بر اساس میزان سودمندی آنها در جامعهای نابرابر است، آنگاه ترمیم این نهاد، کارکرد زیربنایی آن را دستنخورده باقی میگذارد.
راه بدیل این نیست که مبارزه برای بهبودهای فوری را به سود آیندهای انقلابی و انتزاعی کنار بگذاریم. بلکه باید به این واقعیت اذعان کرد که مبارزات فوری هنگامی به نیرویی دگرگونکننده در عرصهی سیاست تبدیل میشوند که ظرفیتهایی ایجاد کنند که پس از حلوفصل مُناقشهی فوری نیز پایدار بمانند. پرسش این است که آیا جنبش میتواند از اخلال در روندهای جاری بهسوی قدرت جمعی پایدار حرکت کند.
در اینجاست که ایدهی کمون از مطالبهی سیاسی مُتعارف برای نمایندگی سودمندتر میشود. کمون از این تشخیص عملی آغاز میکند که مردم از پیش از تواناییهایی برخوردارند که نهادها آنها را در انحصار خود میگیرند و بوروکراتیزه میکنند: تامین نیازهای یکدیگر، محافظت از یکدیگر، برقراری ارتباط، تصرف فضاها، به اشتراکگذاشتن منابع، تصمیمگیری و سازماندهی فعالیت جمعی. بنابراین، اهمیت آن در نوستالژی و حسرت گذشته نیست. این ایده به سوی نوعی سیاست جهت میدهد که هدف آن صرفا تصرف نهادهای موجود و ادارهی مُتفاوت آنها نیست، بلکه پرورش شکلهایی از سازماندهی اجتماعی است که از طریق آنها، سرانجام کارکردهای این نهادها دیگر در انحصار مرجعی جداگانه قرار نگیرد.
بنابراین، جنبش دانشآموزی فرانسه را باید با دقت دنبال کرد؛ نه از آن رو که هر شورشی بذر انقلاب را در خود دارد، بلکه از آن رو که این جنبش از نسلی پرده برمیدارد که در حال کشف حقیقتی با پیامدهای سیاسی مهم است: نهادهایی که تغییرناپذیر به نظر میرسند، به مُشارکت همین نسل وابستهاند. هنگامی که این آگاهی به جای آنکه فردی باقی بماند، به آگاهی جمعی تبدیل شود، امتناع ماهیتی مُتفاوت پیدا میکند.
بنابراین، مهمترین مساله دربارهی ناآرامیهای کنونی این نیست که آیا دانشآموزان برنامهای سیاسی و جامع تدوین کردهاند یا نه. آنها چنین برنامهای تدوین نکردهاند و نباید هم انتظار داشت که چنین کرده باشند. اهمیت انقلابی یک گُسست اجتماعی با ایدئولوژیای کامل و ازپیشپرداخته آغاز نمیشود. این اهمیت از زمانی آغاز میشود که مردم در جریان عمل درمییابند سازماندهی موجود زندگی نه امری طبیعی است و نه گریزناپذیر. وظیفهی چپ انقلابی این نیست که بیرون از این فرایند کشف بایستد و با موعظهکردن، آن را به تبعیت از آموزهای ازپیشتکمیلشده وادار کند؛ بلکه وظیفهاش کمک به پیوندزدن تجربههای پراکندهی این جنبش، برقراری ارتباط میان دانشآموزان، کارگران و اجتماعات محلی، دفاع از سازمانیابی جمعی در برابر سرکوب و جلوگیری از آن است که خشم موجه مردم به نمایش یا مذاکره تقلیل یابد.
مدرسه همواره میدان نبرد بوده است، زیرا یکی از مکانهایی است که سرمایهداری در آن به مردم میآموزد ترتیبات اجتماعی خود را گریزناپذیر تصور کنند. مسدودکردن مدرسه این آموزش را مُختل میکند و اعتصاب آن را به نحوی عمیقتر مُختل میسازد. افزون بر این، تجربهی جمعی اخلال، امکان درکی مُتفاوت از قدرت را پدید میآورد: نه قدرت به مثابه چیزی که دولتها، مدیران یا پلیس در اختیار دارند، بلکه قدرت به مثابه چیزی که هرگاه مردم عادی درمییابند جهانی که به آنها گفته شده باید بپذیرند، تنها از آن رو به حیات خود ادامه میدهد که آنان همچنان آن را بازتولید میکنند، پدید میآید. همانطور که در آغاز گفته شد، و این را در واقع دارم به خودم میگویم، من به عنوان پدر یا مادری که فرزندش در این حرکت مُشارکت دارد و میخواهد مُشارکت داشته باشد، میگویم که مهمتر از هر چیز، باید به هر طریق ممکن پشت آنها بایستیم و از آنها حمایت کنیم.
منبع: «کانال تلگرامی پژواک»
پاورقی مترجم:
۱- «کمیتهی نامرئی» (Comité invisible) نام یک گروه یا جریان فکری رادیکال فرانسوی است که در حوزهی اندیشهی سیاسی ضدسرمایهداری، خودسازماندهی جمعی و نقد دولت و نهادهای مُسلط شناخته میشود. این عنوان به یک حزب سیاسی متعارف یا سازمانی با ساختار علنی، اعضای رسمی و رهبری مشخص اشاره ندارد؛ بلکه نامی است که گروهی از نویسندگان و کُنشگران ناشناس برای انتشار مجموعهای از متون نظری و سیاسی برگزیدهاند. اهمیت این جریان در آن است که به جای محدودکردن سیاست به مطالبه از دولت و اصلاح نهادهای موجود، بر امتناع از نظم مُسلط، اخلال در سازوکارهای بازتولید آن و ایجاد شکلهای مستقل سازماندهی و قدرت جمعی تاکید میکند.
برگرفته از سایت کانون پژوهشی نگاه
