پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵ | 03 - 09 - 2026

Communist party of iran

آیا انقلاب گرسنگان در راه است؟


نیما مهاجر


شهریور ۱۴۰۵

طبق داده‌های مرکز آمارسازی جمهوری اسلامی، دو دهک اول جامعه که جمعیتی بالغ بر ۱۷ میلیون نفر را شامل می‌شوند و زیر خط فقر قرار دارند، در یکسال اخیر تورم نقطه به نقطه بیش از ۱۰۰ درصد را تجربه کرده‌اند. در واقع، قدرت خرید این ۱۷ میلیون نفر نسبت به سال گذشته، به کمتر از نصف کاهش یافته است. این یعنی کسانی که عمده‌ی درآمد ماهانه‌شان را صرف خرید نان، گوشت و لبنیات می‌کنند، از این به بعد باید بیشتر به خودشان گرسنگی بدهند و به ناچار، نصف پارسال غذا بخورند.

همین رقم ۱۷ میلیون نفر و نصف شدن غذای روزانه‌شان فاجعه‌ی بزرگی را نشان می‌دهد اما در حقیقت فاجعه بسیار عمیق‌تر است. مرکز آمارسازی جمهوری اسلامی در حالی به این آمار نگران‌کننده اعتراف کرده است که روز چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵ فاطمه مهاجرانی، سخنگوی دولت در یک مصاحبه تلویزیونی اعلام کرد: انتشار اطلاعات میزان فقر مردم، نیاز به مجوز شورای عالی امنیت ملی دارد. به این ترتیب همین آمار وحشتناک که از سقوط ۱۷ میلیون نفر به اعماق فقر و گرسنگی خبر می‌دهد، از فیلتر آمارسازی جمهوری اسلامی عبور کرده است. بدون شک آمارهای واقعی که هرگز اعلام نمی‌شوند، چندین برابر بزرگتراند. بحران اقتصادی حاکم بر سرمایه‌داری ایران و فقر و فلاکت گسترده‌ی ناشی از آن باعث شده است که اکثر سیاسیون و تحلیلگران از قریب‌الوقوع بودن انقلاب گرسنگان سخن بگویند. اما بیایید بررسی کنیم انقلاب به چه فاکتورهایی نیاز دارد.


لنین، آموزگار انقلابی طبقه‌ی کارگر جهانی در کتاب “سقوط انترناسیونال دوم” می‌نویسد: «انقلاب بدون موقعیت انقلابی غیرممکن است. در ضمن هر موقعیت انقلابی به انقلاب ختم نمی‌شود. وی علایم یک موقعیت انقلابی را عموما در سه علامت زیر بیان می‌کند:

اول: طبقات فرمانروا امکان نداشته باشند فرمانروائی خود را به شکل تغییر نیافته حفظ کنند؛ بحران در میان “بالایی‌ها” یعنی بحران سیاست طبقه فرمانروا موجب پیدایش شکافی شود که ناخرسندی و برآشفتگی طبقات ستمدیده در آن راه می‌یابد. برای شروع انقلاب معمولا کافی نیست که “پایینی ها نخواهند” بر روال سابق زندگی کنند، بلکه علاوه بر آن لازم است که “بالایی ها هم نتوانند” بر روال سابق زندگی کنند.

دوم: تشدید بیش از حد عادی فقر و بدبختی طبقات ستمدیده.

و سوم: ترفیع قابل ملاحظه ناشی از علل پیش گفته فعالیت توده‌ها که در دوران “آرام” به آرامی می گذارند غارتشان کنند ولی در ادوار طوفانی چه تحت تأثیر مجموع بحران و چه به وسیله خود “بالایی ها” به میدان عمل تاریخی مستقل کشانده می‌شوند.

بدون این تغییرات عینی، که نه تنها از اختیار گروهها و احزاب جداگانه بلکه از اختیار طبقات جداگانه هم مستقل می‌باشند – به عنوان یک قانون عمومی – انقلاب غیرممکن است.»


به این معنا اخبار و آمارهایی که از تشدید فقر و گرسنگی در صفوف میلیونی طبقه‌ی کارگر خبر می‌دهند تنها بیانگر یکی از علامت‌ها است که نشان می‌دهد پایینی‌ها دیگر نه می‌توانند و نه می‌خواهند به شکل سابق ادامه دهند. بعلاوه وقوع سالیانه‌ی هزاران اعتراض و اعتصاب کارگری در جامعه‌ای ایران و عمق نارضایتی زنان و مردان معترض و ستمدیده، گسترش مبارزات فعالانه در صفوف توده‌های کار و زحمت را نشان می‌دهد.

همزمان اختلاف بر سر استراتژی بقا و نحوه‌ی سازش و توافق با آمریکا در میان جناح‌های مختلف جمهوری اسلامی نیز شدت گرفته است. سران رژیم در شرایطی که به دلیل تنگناهای اقتصادی ناتوان از ادامه‌دادن جنگ هستند، در ایجاد یک «صلح» پایدار با آمریکا نیز شکست خورده‌اند و در نتیجه هر از چندگاهی نشانه‌های اختلافات شدید در صفوف بالایی‌ها در رسانه‌های رسمی جمهوری اسلامی، علنی می‌شود. به این ترتیب می‌توان از هویدا شدن نشانه‌های علامت دوم نیز، یعنی ناتوانی بالایی‌ها در ادامه دادن حاکمیت به شکل سابق، سخن گفت.

اما مقرر نیست که هر موقعیت انقلابی، الزاما به انقلاب منجر شود. در چنین شرایطی فقط وقتی انقلاب به وقوع می پیوندد که علاوه بر تغییراتی که در بالا ذکر شد، تغییری ذهنی هم اضافه گردد. یعنی قدرت طبقه انقلابی برای به انجام رساندن عملیات توده‌ای انقلابی به قدر کافی قوی باشد تا بتواند دولت قدیم را – که حتی در دوره بحران هم اگر سرنگون نشود به خودی خود سقوط نمی کند – خرد (و یا جابجا) کند.

ولادیمیر لنین نشان می‌دهد که برای پیروزی انقلاب به دو عنصر عینی و ذهنی انقلاب نیاز است. عنصر عینی که در نتیجه بحران ذاتی سرمایه‌داری مهیا می‌شود، خارج از اراده‌ی انقلابیون و حتی خارج از اراده‌ی توده‌هاست. برعکس آنارشیست‌ها، ما باور داریم که شرایط انقلابی همیشگی نیست و انسانها نمی‌توانند به صورت اراده‌گرایانه و صرفا با تهییج و شوراندن توده‌ها، شرایط مادی انقلاب را بوجود بیاورند، این شرایط بارها و بارها در نتیجه‌ی بحرانهای [ذاتی] اقتصادی و اجتماعی سرمایه فرامی‌رسد.


اما برای به سرانجام رسیدن انقلاب باید عنصر دوم هم مهیا گردد. تأمین عنصر ذهنی که وظیفه ی اصلی آن بر دوش پیشگامان طبقه‌ی کارگر است، عبارت است از: آگاهی، تشکل و رهبری در مقیاس توده‌ای. برعکس، آنارشیست‌ها و جنبش‌های فاشیستی که به تحریک توده‌های بی‌شکل اتکا دارند، کمونیسم با این ایده‌ی بلانکیستی که شتابزده تلاش می‌کند قدرت سیاسی را توسط یک اقلیت تصرف کند، زمین تا آسمان تفاوت دارد. کمونیسم جنبشی است که توده‌ها را برای کسب قدرت سیاسی آماده و انقلاب سوسیالیستی را رهبری می‌کند.


اما آیا با این همه پراکندگی و فقدان تشکل‌های توده‌ای طبقه‌ی کارگر، که تا حدود زیادی محصول سرکوب و اختناق سیاسی است، شانسی برای انقلابیون سوسیالیست باقی می‌ماند؟ تجربه نشان می‌دهد که با فرا رسیدن دورانی که زیردستان، به جهنم و بی‌حقوقی اعمال شده تمکین نکنند؛ دورانی که حکمرانی فرادستان با بحران همه جانبه‌ی اجتماعی-سیاسی روبرو شود؛ شرایط و امکاناتی برای مبارزه‌ی پرولتاریا بوجود می‌آید که پیشتر به خواب هم دیده نمی‌شد. این دوران، دوران کوشش‌های خستگی‌ناپذیر است، دورانی که کارگران می‌توانند تاریخ را رقم بزنند. موقعیت انقلابی، پتانسیل کسب بیشترین دستاوردها را برای ستمکشان جامعه میسر می‌سازد و حزب پیشرو با بر پا کردن جنبش آگاهانه‌ی انقلابی و عبور از جنبش خودبخودی، انقلاب را رهبری می‌کند. اما این بدان معنا نیست که ما پیشروان به انتظار فرارسیدن دوران انقلابی دست روی دست بگذاریم. انقلاب به تدارک همیشگی و درازمدت نیاز دارد و موکول کردن وظایف و رسالت‌های انقلابی به پیچ آخر، در واقع به معنای تقبل کردن زودرس شکست و تسلیم شدن منفعلانه در برابر سیر اتفاقات و تحولات است. در شرایط امروز راه میانه‌ای برای انقلابیون وجود ندارد؛ یا با پیروزی سوسیالیسم، استبداد و دیکتاتوری بورژوازی به زباله دان تاریخ فرستاده می‌شود، یا همه چیز از دست می‌رود. از یاد نبریم که تاریخ نشان داده است: هزینه‌ی مبارزه نکردن و تسلیم شدن به مراتب بیش از هزینه‌ی مبارزه کردن است؛ حتی اگر هر دو حالت به شکست منجر شوند. مبارزه حتی اگر با شکست مواجه شود، بذرهای مقاومت را زنده نگه می‌دارد؛ اما شکستی که با هزیمت کردن همراه باشد، زمینی سوخته با آیندەی سیاه بردگی را بر جای می گذارد. در انقلاب های ١٨۴٨ اروپا و ١٨٧١ پاریس مارکس گفت، در انقلاب لحضاتی وجود دارد که تسلیم به دشمن بدون مبارزه تأثیر مخرب‌تری بر روحیه‌ی توده‌ها دارد تا شکست در مبارزه. جنبش انقلابی کردستان در اوایل انقلاب و دهه‌ی شصت نیز اگر به دلیل لشکرکشی نظامی ضدانقلاب حاکم ناچار به عقب‌نشینی شد، اما مبارزات و مقاومت‌های آن دوره بی تاثیر نبود و دستاوردهایش را در جریان خیزش انقلابی ژینا در قاموس سنت‌های انقلابی و پیشروی رادیکالیسم اجتماعی به وضوح دیدیم.

 
اما همانگونه که گفتیم، نه ظلم به طبقات پایین و نه بحران در میان طبقات به تنهایی وقوع و پیروزی انقلاب را تضمین نمی‌کند؛ این عوامل فقط می‌توانند موجب زوال یک کشور شوند مگر اینکه آن کشور برخوردار از یک طبقه انقلابی باشد که بتواند حالت منفعل ستم را به یک حالت فعال انقلاب و قیام تبدیل کند. نقش یک طبقه واقعاً پیشرو، طبقه‌ای که حقیقتاً قادر باشد توده‌ها را به انقلاب بکشاند، طبقه‌ای که بتواند کشور را از زوال برهاند، فقط توسط پرولتاریای صنعتی و کارگران و زحمت‌کشان غیرپرولتری ایفا خواهد شد. این وظیفه‌ای است که توسط اعتصابهای انقلابی کارگران در مراکز صنعتی مادر و در نهایت بوسیله‌ی قیام مسلحانه‌ی توده‌ای عملی می‌گردد. اگر قیام در زمان مساعدی شروع شود و انقلابیون سوسیالیست خود را از قبل برای رویارویی و پاسخ دادن به نیازهای قیام آمده کرده باشند، انقلاب برای تحقق آزادی و برابری منجر به پیروزی خواهد شد. ما پیشروان سوسیالیست باید همیشه هوشیار باشیم تا بتوانیم نبض جنبش را حس کنیم و حالت توده‌ها را بفهمیم. اوضاع جهانی را دقیقاً بسنجیم و چگونگی شرایط هر مرحله را به نحوی بدانیم که بتوانیم فرصت مناسب را تشخیص داده و توده‌ها را برای به پا خاستن به موقع رهبری نمائیم. انتقال مبارزه سیاسی به مبارزه مسلحانه تغییر بسیار بزرگ دیگری است که در نتیجه‌ی بلوغ و تکامل روند انقلاب بوقوع می‌پیوندد و مستلزم یک تدارک دراز مدت است. اگر انقلاب آنطوری که می‌گویند یک هنر است، مضمون اصلی این هنر آن است که بدانیم چگونه می‌توان شکل‌هایی به جنبش داد که مناسب با وضع سیاسی در هر مرحله باشد، چگونه می‌توان رابطه صحیحی بین فرمهای مبارزه سیاسی و مبارزه مسلحانه را در هر دوره حفظ کرد. لنین درباره قیام تأکید می‌کرد که «قیام باید متکی بر بالاترین موج جنبش انقلابی توده‌ها باشد» و «نه بر اساس یک توطئه».


گفتگو از تدارک برای قیام مسلحانه و یا قیام به این معنی نیست که به مسئله جنبش سیاسی توده‌ها از جانب ما توجهی نخواهد شد، بالعکس یک قیام نمی‌تواند به تنهایی و بدون یک جنبش سیاسی عمیق و وسیع از طرف توده‌های انقلابی به پیروزی برسد. بنابراین، برای تدارک خوب یک قیام مسلحانه، اساسی‌ترین و مهم‌ترین وظیفه عبارت است از تبلیغ در میان توده‌ها و سازماندهی آنان برای «توسعه و مستحکم ساختن سازمانهای توده‌ای و طبقاتی». تنها بر اساس سازمانهای قدرتمند سیاسی است که سازمانهای نیمه مسلح می‌توانند قویاً تأسیس شوند، گروههای چریکی و واحدهای چریکی متشکل شوند که با توده‌های انقلابی رابطه نزدیک داشته و تدریجاً فعالیتها و رشد خویش را به پیش برند.

تدارک قیام و اعتصابهای کمرشکن امر پیشروان سوسیالیست است. ولادیمیر لنین، شرط پیروزی انقلاب را در ده برابر و حتی صد برابر شدن نیروی پیشرو می‌داند، نیروی که بلافاصله، امر ایجاد حزب پیشگام انقلابی را در دستور کارش قرار می‌دهد: «انقلاب، بدون یک بحران ملی عمومی که هم استثمارشوندگان و هم استثمارگران را در بر گیرد غیر ممکن است. در نتیجه، برای پیروزی انقلاب باید کوشید که اولاً اکثریت کارگران آگاه، متفکر و از لحاظ سیاسی فعال، به طور کامل به ضرورت انقلاب پی ببرند و آماده باشند در راه آن جان ببازند. ثانیاً، طبقات حاکمه به آنچنان بحران دولتی دچار شده باشند که حتی عقب مانده‌ترین توده‌ها را نیز به سیاست جلب نمایند. نشانه‌ی هر انقلاب واقعی آن است که عده‌ی نمایندگان قادر به مبارزه‌ی سیاسی در بین توده‌ی زحمتکش و ستمکشی که تا آن زمان در بی‌حالی و بی‌تفاوتی به سر می‌بردند، به سرعت ده برابر و یا حتی صد برابر شود و دولت را تضعیف نماید و سرنگونی سریع آن را برای انقلابیون ممکن گرداند.» در نبود نیروی پیشگام سازمانیافته و نیرومند، این نگرانی وجود دارد که کارگران به گوشت دم توپ اهداف و رقابت های موجود در بین جناح‌های مختلف اپوزسیون بورژوایی و احزاب و جریانات مرتجع تبدیل شوند و بار دیگر همچون سال ۱۳۵۷ انقلاب شکست بخورد.


شکست انقلاب تنها به معنای از دست رفتن یک فرصت تاریخی نیست، بلکه تبعات و هزینه‌ی گزافی به دنبال دارد. والتر بنیامین می‌گوید: «(ظهور) فاشیسم همیشه در شکست انقلاب ریشه دارد». ما ظهور فاشیسم اسلامی پس از شکست انقلاب ۵۷ را به چشم دیدیم. این بار هم اگر فاشیسم پیروز شود، مخالفین فعال و منفعل‌اش را به یکسان از لبه‌ی تیغ می‌گذارند؛ با این تفاوت که اولی در جنگی قهرمانانه که احتمال پیروزی در آن وجود دارد جان می‌بازد، و دومی با خفت و سرافکندی می‌میرد. به تعبیر هنرمند سوسیالیست آلمانی، برتولت برشت: «کسی که موقع شروع مبارزه کنج خانه می‌خزد و می‌گذارد دیگران برای خودشان بجنگند؛ باید به هوش باشد، زیرا کسی که در مبارزه سهمی ندارد از ناکامی‌ها حتماً سهمی خواهد برد. حتی کسی که بخواهد از مبارزه تن بزند باز هم از مبارزه تن نزده؛ زیرا کسی که در جبهه‌ی دوست در کنارش مبارزه نکرده بی شک مبارز جبهه‌ی دشمن و همرزم اوست.» برای غلبه بر فاشیسم راهی جز به اتمام رساندن انقلاب وجود ندارد، چرا که به گفته ی بنیامین: «در صورت پیروزی دشمن، حتی مردگانمان هم ایمن نخواهند بود». لوئی آنتوان لئون دو سن ژوست انقلابی، سیاست‌مدار فرانسوی نیز در توصیف انقلاب کبیر فرانسه گفت: «کسانی که انقلاب را نیمه‌تمام انجام می‌دهند، در واقع گور خودشان را کنده‌اند.»


همه‌ی این‌ها نشان می‌دهد که تدارک دیدن برای به پیروزی رساندن انقلاب از نان شب هم واجب‌تر است و این مهم تنها در نتیجه‌ی متشکل شدن پیشروان طبقه‌ی کارگر در یک تشکیلات حزبی و سراسری و برقراری پیوندی زنده و ارگانیک با توده‌های عاصی و‌ بپاخواسته ممکن می‌شود. زمانی که صدها و هزاران پیشرو در میان زحمتکشان پا به میدان بگذارند، و صدها گل از زمین بروید، ضرورت ایجاد حزب انقلابی بوجود می‌آید. و تنها یک حزب انقلابی متشکل از پیشاهنگان خود طبقه است که می‌تواند کارگران را رستگار کند. به این اعتبار تدارک انقلاب گرسنگان، رسالت حزب پیشروان طبقه‌ی کارگر است. لنین در این مورد می‌نویسد:

«تحقق انقلاب، کار یک حزب انقلابی است و نه کار توده‌ها، و این حزب باید متشکل باشد از یک هسته‌ی بسیار متمرکز از انقلابیون کاملا حرفه‌ای».

اشتراک در شبکه های اجتماعی: