ارسال

تناقضات و نقد اقتصاد سیاسی بینش محمد مالجو(۱،۲،۳)

عباس منصوران

در یک آشفته‌گی تاریخی، و مبارزه طبقاتی در جامعه طبقاتی به شدت در بحران‌های اقتصادی و سیاسی، کارشناسان رنگارنگ‌اش با کشف و بسط رسانه‌های به شدت مهندسی شده، امکان ظهور می‌یابند تا در این «بازار‌آزاد» به شدت ویرانگر و از خویش بیگانگی آدمی، بر مناسبات ضد انسانی حاکم و کارگزاران آن پوشش و نمایی دیگر داده شود. پیدایش و رویش پدیده‌های نظری رنگارنگ در این کارزار طبقاتی امری طبیعی است و لازم وملزوم همین مناسبات. ایدئولوژی حاکم دراین گستره، ایدئولوژی طبقه حاکم است. در این میان، آقای محمد مالجو یکی از چاوشگران این میدان، مجال را مناسب یافته‌است تا خود را در حوزه اقتصاد، کارشناس و کاشفی یگانه بشناساند و شناسانده شود. او که گویی در زمینه‌ی اقتصاد سیاسی به «کشف‌های» تازه‌ای دست یافته است می‌کوشد تا دیدگاه خود را به یاری رسانه‌‌هایی همانند بی بی سی و تریبونهای دانشگاهی در ایران ووو به نام «کشف جدید» نقد اقتصادی سیاسی به جامعه‌ عرضه کند، غافل از آنکه برهه‌ی رسانه‌های مجازی است و از بی‌‌خبری مطلق،‌ خبری نیست. همانگونه که او در این راه می‌کوشد و تریبون‌ و مجال می‌یابد و چنین جلوه‌های را نیک می دارد، اینک که نگرشش شفاف‌تر ازپیش درمیان نهاده، زمان آن رسیده که مورد نقدی پرولتری قرار گیرد. این دیدگاه، اینک تعرضی تر به دیدگاه انقلابی طبقه کارگر و جنبش سوسیالیستی می‌یابیم، پس به هنگام است که در گام نخست به مخاطبین وی و سپس به خود آقای مالجو، جانبداری و ماهیت دیدگاهش را نشان دهیم و به موازی این شناخت،‌ نقد مارکسی خویش را در برابر نهیم.

مالجو،‌ فرضیات خود‌ درآوردی را در‌ ملغمه‌ و درهم‌ریزی برگرفته ازنوشته‌های «دیوید هاروی» و «کارل پولانی» و با کاربرد نادرست و وارونه‌ی آن‌ها و نیز دیدگاه‌های پرفسورهای سرمایه در هم می‌آمیزد. او سپس از ماکس وبر، پی‌یر بوردیو و دورکایم،‌ رونوشت می‌گیرد و همه را به نام نظریه‌ و کشف خویش معرفی می‌کند و دریغ که به تهیه همین سوپ پرملاطه بسنده می‌کرد. او فعالانه در درون و برون ایران، رسانه‌های میلیون‌ها بیننده و شنونده‌ای را در اختیار دارد تا نگرش خویش را به معنای وارونه سازی آگاهی، پیش‌روی نهد و در این بستر سازی، در پی نتیجه گیری طبقاتی خویش می‌تازد. البته در جامعه‌ای طبقاتی، هر نگاه و نگرش ازسیاسی گرفته تا هنری و ادبی، مهر طبقاتی معینی را بر پیشانی دارد و در ارزیابی نهایی‌ به ایدئولوژی،‌جهان‌بینی و یا فسلفه‌ای خود سرانجام می‌یابد. مالجو، در این پویه به همین نتیجه‌گیری نیز بسنده نمی‌کند، مرز طبقاتی آنجاست که می‌کوشد معجون خود را به‌سان نسخه‌ای درمان بخش به‌ جامعه تجویز کند. مالجو، دریافت‌های کارل پولانی را بی‌آنکه نامی از او ببرد، دستمایه قرار‌داده‌ است. پیش از آقای مالجو، ‌ک. پولانی در دهه ۱۹۵۰ پس از جنگ دوم جهانی، کتاب «دگرگونی بزرگ» را به‌ نگارش آورده بود و تناقض‌های کار و سرمایه و سرمایه و طبیعت را بازگشوده بود و نیز در سال ۲۰۱۵، دیوید هاروی نیز،«۱۷ تناقض و پایان سرمایه‌داری» را به نگارش آورد و دو سال پیش در ایران منتشر شد و مورد استفاده مالجو قرار گرفت، بی آنکه نامی از این مرجع برده شود. مارکس و انگلس از سال ۱۸۴۸ منشور پایان سرمایه‌‌داری را به‌نگارش آوردند و تناقض‌های افزون بر بیست‌گانه سرمایه‌داری را در نقد اقتصادی سیاسی کالبد شکافی کردند.

کارل پولانی، دیوید هاروی

نخست تا آنجا که به‌موضوع نقد ما بازمی‌گردد، به دیدگاه ک. پولانی و دیوید هاروی می‌پردازیم.

کارل پولانی،‌ مجاری تبار، زاده ۱۸۸۶ در وین،‌ کارشناس تاریخ اقتصاد، نویسنده کتابهای «مسیحیت و انقلاب اجتماعی» در سال ۱۹۳۶ و«دگرگونی بزرگ»‌ در سال۱۹۴۴ است. او خود را همیشه سوسیالیست و وفادرا به اندیشه‌های مارکس می‌نامید،‌ اما به ویژه به تئوری ارزش در کتاب سرمایه مارکس به گونه‌ای دیگر می‌اندیشید. پولانی براین بود که مارکس بیش از اندازه به ارزش و تولید کالای مادی پافشاری می‌کند و به موضوع گردش و توزیع کالاها کمتر می‌پردازد. پولانی دترمینیسم اقتصادی را به‌سان تنها اصل جهان شمول دگرگونی‌های جامعه، رد می‌کرد و مساله اصلی را قرار دادن اقتصاد در تاریخ انسانی می‌دانست. مارکس به یاری ماتریالیسم دیالکتیک وتاریخی است که نوشت:

«انسان‌ها در روند تولید اجتماعی موجودیت خود ناگزیر با یکدیگر وارد مناسباتی می‌شوند. این مناسبات، مناسبات تولیدی آنهاست، که از خواست و اراده ایشان مستقل و با مرحله معینی از رشد نیروهای تولیدی آنها همپوشانی دارد. مجموعه این مناسبات ساختار اقتصادی جامعه یعنی آن زیربنای واقعی را تشکیل می‌دهد که بر آن روبنائى حقوقى و سیاسى سر برمى‌‌کشد، و موازی با آن، اشکال معینى از آگاهى اجتماعى شکل می‌گیرد. شیوه تولید حیات مادی انسان‌هاست که چند و چون فرایند کلی حیات اجتماعی، سیاسی و فکری آنها را تعیین می‌کند. آگاهی انسان‌ها نیست که چگونگی موجودیت‌شان را تعیین می‌کند، بلکه چگونگی موجودیت اجتماعی آنهاست که آگاهی‌شان را تعیین می‌کند. در مرحله‌ای از فرایند رشد جامعه، نیروهای تولید مادی آن با مناسبات تولیدی یا مِلکی (که صرفا اصطلاحی حقوقی برای بیان همان مناسبات تولیدی است) موجودش،‌ که تا آن زمان چارچوبی برای عملکرد این نیروها فراهم می‌آورده‌اند‌، دچار تناقض می‌شوند، و این مناسبات از اشکالی برای رشد نیروهای تولیدی مبدل به قید و بندهایی بر دست و پای آنها می‌شوند. آنگاه دوران انقلاب اجتماعی فرامی‌رسد. (کارل مارکس، پیشگفتار نقد اقتصاد سیاسی لندن، ۱۸۵۹)

انگلس بر همین مبنای مارکسی درک دیالکتیکی از دترمینسیم اقتصادی است که می‌نویسد: «نیروهای اقتصادی ممکن است در دو مورد مزبور به طریق منفی عمل کنند نه مثبت. وی تصدیق می کند که در درون یک قالب کلی از دستگاه نیروهای اقتصادی ممکن است روابط سیاسی و حتی روابط دودمانی تاثیر عظیم تاریخی نماید؛... قدرت سیاسی می تواند بعضی از راه های تکامل اقتصادی را مسدود کند و راه های دیگر را باز نماید، ولی نمی تواند خط سیر اصلی اقتصاد را تغییر دهد و عقیده مارکس این نبوده است که نیروهای اقتصادی تنها علل تحولات تاریخی می باشند. بلکه قصد مارکس این بوده است که نیروهای اقتصادی اسباب و علل اساسی و غایی هستند؛ عوامل اقتصادی قوی ترین، اساسی ترین و قاطع ترین عوامل می باشند و تصمیم غایی در حل امور با عوامل اقتصادی است اما نباید این بیان را چنین تفسیر نمود که کل تاریخ و وقایع تاریخی [ّتنها] معلول علل اقتصادی می باشند.»

ک. پولانی، در برابر فاشیسم و دیدگاه فاشیستی لیبرالیسم کلاسیک بازار آزاد، از سوسیالیسم دفاع می‌کرد و بر آن است که انسان، زمین و به طورکلی طبیعت،‌ در سرشت خود کالا نیستند و این مناسبات سرمایه‌داری است که این پدیده‌ها را کالایی کرده است. پولانی،‌ اینکه انسان موجودی اقتصادی است را مردود می‌شمرد و کالایی شدنِ این پدیده‌ها را ساختگی می‌دانست. کالایی شدن آنها را به شرایط تاریخی و اجتماعی ومناسبات اقتصادی در پیوند می دانست. پولانی با بررسی تاریخی خود نشان می‌دهد که بازارهای ملی، ناشی از گرایش «طبیعی» انسان به مبادله نیست، بلکه پی‌آمد شکل‌گیری حکومت ـ ملت‌ها در سده‌های پانزدهم و شانزدهم میلادی و پدیدار شدن حاکمیت‌‌های ملی، با سلطه سرمایه‌ داری در برهه‌ی پیشا جهانی شدن سرمایه‌ بود.

‌هم مارکس و هم پولانی هردو، نیروی کار را «کالایی مجازی»‌ ارزیابی کرده و براین دیدگاه هستند که هرکوششی که بخواهد انسان ها را «همانند دیگر» کالاها بیانگارد، ‌به اجبار، با مقاومت و اعتراضی شدید نیرویی روبرو خواهد شد که آن را کالایی ساخته است. پولانی، به ماهیت نوسانی یا «پاندولی» مقاومت نیروی کار پافشاری دارد. به دیدگاه مارکس، ‌ماهیت مجازی کالای نیروی کار خود را در پوشش مناسبات تولید نشان می‌دهد. مارکس در کاپیتال، ‌کتاب نخست، می نویسد در بازار کار«آزادی، ‌برابری، ‌مالکیت و بنتام (اشاره به جرمی بنتام که «اصالت سود» را مکتب خویش ساخت) فرمان می‌راند.» مارکس دریافت که نیروی کار «آزادانه» در برابر دستمزدی معادل ارزش خود، یعنی هزینه بازتولید آن، مبادله می شود. خریدار این کالا (نیروی کار) ‌به زودی درمی‌یابد که این کالا همانند دیگر کالاها نیست، ‌بلکه تجسم وجود انسان‌هایی است که اگر تند‌تر و شدید‌تر و سخت‌گیرانه تر به کار گرفته شوند، به اعتراض و خیزش برخواهند خاست. بنابراین دررابطه کار- سرمایه، در نقطه تولید، مبارزه طبقاتی به صورت روال یا نُرم در می‌آید. در اینجاست که نیروی کار در نقطه تولید، خصوصیت مجازی خود را آشکار می‌سازد. اما پولانی،‌ آشکار سازی ماهیت مجازی نیروی کار، با پیدایش و گشایش بازار کار از پیش پیدا شده است. ک. پولانی، زمین و طبیعت را همانند نیروی کار آدمی، کالاهای مجازی شمرده که همگی زیر مجموعه قوانین بازار می‌شوند. از دید او، گسترش و پیچیدگی بازارهای نابسامان برای نیروی کار و «دیگر کالاهای مجازی» به‌گونه‌‌ای گریزناپذیر، به برانگیخته شدن «جنبش‌های مخالفی» می‌انجامد. او، ‌این مقاومت‌‌ها را «‌جنبش‌های همزاد» یا «جنبش‌های مضاعف» می‌نامد.

هرگونه گسترش و یا ژرفایابی بازار کار، با تاکتیک‌هایی مانند قوانین اجتماعی، قانون کار، بیمه‌ها و اتحادیه‌های کارگری [جامعه مدنی] دست به دست هم داده تا «بازار»‌،‌ آن عامل تولیدی، ‌یعنی نیروی کار را به نظم آورد و زیر فشار بگذارد. اما در این کالایی کردن (Decommodification ) به باور پولانی، ‌هرچه نیروی کار بیشتر کالایی شود، ‌آونگ، ‌جنبش موازی نیرومندی را بر می‌انگیزاند، و بر عکس، هر چه نیروی کار، کمتر کالایی شود، آونگ به سمت خاموشی جنبش و آرامش موج‌های خیزش کارگری می‌‌انجامد. جهانی سازی بازارها، با کالایی سازی بیشتر نیروی کار، ‌چنین جنبش‌های موازی و نیرومندی را می‌آفریند، اما پس از جنگ جهانی نخست و پیش از آن در رکود عظیم اقتصادی سال ۱۹۲۹، و نیز پس از جنگ جهانی دوم، آونگ به سوی غیر کالایی شدن نیروی کار گرایید. چرا! به دید پولانی،‌ زیرا که با بستن قراردادهای اجتماعی و بین‌المللی (سه جانبه بین کار- سرمایه – حکومت‌ها) قراردادهای حمایتی به سود گذران زندگی کارگران گرایید و کارگرگرایی به میان آورد. با این حمایت‌‌گرایی است که، جنبش‌ها و خیزش‌های کارگری نیز به سوی خاموشی و کم‌جانی کاهیده و پاندول به جانبِ آرامش، نوسان می‌یابد.

دریافت ما از نگرش مارکس در برابر نگرش پولانی، اعتراض‌های کارگری را مبارزاتی می‌داند که از سوی طبقه کارگر نوینی به پیش می‌رود و انگیزه می‌گیرد که خود این طبقه و شرایط وی،‌ پی‌آمد اجباری گسترش سرمایه‌‌داری تاریخی است. این طبقه،‌ پیوسته درحال پیدایش و نیرو گرفتن و نابودی است. مانیفست حزب کمونیست، این پرولتاریا و چنین دگرگونی را به روشنی بازمی‌شناساند.

مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست، چیرگی بر طبیعت از سوی گسترش سرمایه خوش بینانه ارزیابی می‌کنند و در کاپیتال،‌ داهیانه از تجاوز شیوه تولید سرمایه‌داری بر«محیط طبیعی و تخریب منابع دیرپای حاصل خیز» سخن گفته می شود.

به بیان مارکس در پیشگفتار نقد اقتصاد سیاسی:

«تغییر شالوده اقتصادی جامعه دیر یا زود به تحول کل روبنای عظیم آن می‌انجامد. در بررسی این گونه تحولات همواره باید تمیز گذارد میان تحول مادی شرایط اقتصادی تولید، که با دقت علوم طبیعی قابل تعیین است، و اشکال حقوقی، سیاسی، مذهبی، هنری، فلسفی، و در یک کلام ایدئولوژیکی که انسان‌ها در قالب آن بر این تعارض آگاهی می‌‌‌‌یابند و با مبارزه‌ی خود کارش را یکسره می‌کنند. همانطور که هیچکس را بر مبنای آنچه خود درباره‌ی خویش می‌گوید داوری نمی‌کنند، چنین دوره تحولی را نمی‌توان بر مبنای آگاهی خود این دوره داوری کرد. بلکه، برعکس، این آگاهی را باید بر مبنای تناقضات حیات مادی، بر مبنای تناقض موجود میان نیروهای تولیدی اجتماعی و مناسبات تولیدی، توضیح داد. هیچ سامان اقتصادی- اجتماعی هرگز پیش از آنکه نیروهای تولیدی ناظر بر آن به رشد کامل رسیده باشند از میان نمی‌رود؛ و مناسبات برتر تولیدی جدید هرگز پیش از آنکه شرایط مادی موجودیت‌شان در چارچوب جامعه قدیم فراهم آمده و به بلوغ رسیده باشد، جانشین مناسبات قدیم نمی‌شوند.بنابراین، انسان‌‌ها تنها انجام تکالیفی را در دستور کار خود می‌گذارند که از عهده انجامش برمی‌آیند. زیرا بررسی دقیق‌تر همواره نشان می‌دهد که مساله خود تنها زمانی بروز می‌کند که شرایط مادی حل آن دیگر شکل گرفته یا دست‌کم در آستانه‌ی شکل‌‌ گرفتن است.» (کارل مارکس پیشگفتار نقد اقتصاد سیاسی).

از دیوید هاروی و برداشت یک‌جانبه‌ی مالجو از دیدگاه وی بی آنکه نامی ببرد،‌ نام بردیم، دیوید هاروی، زاده‌ی سال ۱۹۳۵، انگلستان)، استاد جغرافیا و انسان‌شناسی در دانشگاه شهریِ نیویورک است. وی نگارنده کتابهایی چند درنقد اقتصاد سیاسی است. هاروی در توضیح کالایی سازی طبیعت به دست سرمایه، دیدگاه مارکس به ویژه در«نقد برنامه گوتا» و نیزکاپیتال ووو پی می‌گیرد و گردش و انباشت سرمایه، در استثمار طبیعت به وسیله سرمایه‌‌داری را باز‌می‌گشاید: «طبیعتی که گویا ما در حال بهره‌برداری از آن و تهی کردن‌اش هستیم و قرار است پس از این ما را محدود کند یا حتی از ما انتقام بگیرد درواقع در گردش و انباشت سرمایه درونی و جذب شده است.» (هفده تناقض و پایان سرمایه‌داری) و ادامه می‌دهد: «سرمایه چه بسا این امکان را داشته باشد که در بحبوحه فجایع زیست‌محیطی موجود، همچنان به گردش و انباشت ادامه دهد. فجایع زیست‌محیطی فرصت‌های فراوانی را برای دستیابی به سودهای کلان در اختیار سرمایه داری فاجعه مدار قرار می‌دهد. مرگ‌های ناشی از گرسنگی قشرهای بی‌پناه و آسیب‌پذیر و ویرانی گسترده زیست گاه‌ها لزوماً مشکلی برای سرمایه پدید نمی‌آورد (مگر آنکه موجب بروز شورش شود)، دقیقاً به این دلیل که بیشتر جمعیت جهان به هرحال زائد و به دردنخور شده و سرمایه در جستجوی سود هرگز از به نابودی کشاندن مردم اکراه نداشته است.» (دیوید هاروی، هفده تناقض و پایان سرمایه‌داری، ترجمهٔ مجید امینی و خسرو کلانتری، انتشارات کلاغ، ۱۳۹۴، صفحهٔ ۳۳۰) دیوید هاروی با برداشت از آموزش‌های مارکس، تناقض‌های سرمایه ونه سرمایه‌داری را بازمی‌گشاید و خود را جانبدار دیدگاه‌های مارکس و کاپیتال می‌شمارد، هرچند نظریه‌ی گرایش نزولی نرخ سود که از کشف‌های درخشان مارکس است را نمی‌پذیرد. هاروی در برداشت و دریافت خود از انباشت اولیه، به دیدگاه روزا لوکزامبورگ وفادار است که«انباشت از طریق سلب مالکیت» را نه به‌سان مرحله آغازین انکشاف سرمایه‌داری، بلکه به‌سان فرآیندی پیوسته می‌بیند که امروز با کالایی شدن همه‌ی جهان و پدیده‌‌های در آن روبرو هستیم.

شش حلقه تناقض کشف مالجو به گونه‌ای سرراست، دستکاری تزهای کارل پولانی و نیز از کتاب 17 تناقض هاروی است. همانگونه که نوشتارهای دیگر مالجو زیر نام‌های «کالایی سازی آموزش» و«کالایی سازی طبیعت» نیز از همین منابع یاد شده برداشت‌ شده‌اند. آقای مالجو، تز سوم هاروی، «مالکیت خصوصی و دولت سرمایه‌‌داری» را در «حلقه اول» خود جای داده است و تزهای چهارم و هفتم هاروی به‌ترتیب: «تصرف خصوصی و خیرهمگانی» و «وحدت متناقض تولید و تحقق» را در تزهای شش‌گانه‌ی خویش گنجانیده است. مالجو، رابطه «سرمایه با طبیعت» یعنی تز 16 تناقض سرمایه داری هاروی را به نام خود برداشته و نیز تزهای پولانی و هاروی در رابطه با «کالایی سازی طبیعت» برداشته و در اساس، کل نوشتار خویش را از کتاب «معمای سرمایه و بحران‌های سرمایه داری» هاروی برداشت نموده است. این برداشت‌ها اگر به نتیجه‌‌گیری‌ها و پویه‌مندی سوسیالیستی و ضد سرمایه‌‌‌دارانه دستکم با همان نگاه دیوید هاروی و کارل پولانی وفادار می‌ماند ‌(در همان حد قابل نقد آنها) جای سپاس و قدردانی داشت. اما مالجو به‌سان کسی که باید معیارهای یک تز دانشجویی را رعایت نماید، این اصل آکادمیستی را به جا نیاورد. مالجو، از نظر رعایت اصول ژورنالیستی یا کار آکادمیک باید آنقدر مسئول می‌بود تا از دیوید هاروی و پولانی نیز یاد می‌کرد و خواننده را بی خبرانِ «ازهمه‌جا بی‌خبر»، نمی‌انگاشت. این نخستین آموزش نگارش نه تنها تزهای دانشگاهی و آکادمیک،‌ بلکه یک نوشتار ساده و گزارش خبری است. کم نیستند دانشجویان و یا فارغ‌‌التحصیلانی که به‌همین لغزش،‌ دکترا و درجات علمی و موقعیت‌های اجتماعی خود را از دست داده‌‌اند. آقای ترکان همینگونه در همین ولایت فقاهتی، برملا شد. مالجو نمی‌بایست خوانندگان را «بی خبر» می‌پنداشت. اما ایشان،‌ این برداشت‌ها از پژوهشگرانی همانند پولانی و هاروی را دست ابزاری برای نفی و انکار مبارزه طبقاتی، کم‌رنگ سازی وجود طبقه کارگر و علیه نگرش کمونیستی مارکس و ماتریالیسم دیالکتیک هزینه می‌کند. نشان خواهیم داد که آقای مالجو، با واژگون‌سازی تزهای هاروی و پولانی، با ناکارآ شمردن کاپیتال مارکس و فلسفه رهایی بخش کمونیسم، خوارشماری مبارزه و جنبش کارگری شبانه روز در حال اعتراض درایران، جنبش سوسیالیستی و گرایش‌ها و هسته‌های انقلابی کارگری سوسیالستی، سرانجام به‌سود حقانیت سرمایه‌داری چاوشگری می کند.

(۲)


در بخش نخست این نوشتار از بینش آقای مالجو و برداشت‌های او گفته شد و نشان دادیم که تناقض وی در رابطه با مناسبات اقتصادی درایران،‌ برداشتی است ناشیانه و باژگونه از کارل پولانی و دیوید هاروی. یکی دو دوست در باره لحن نوشتارملاحظه داشتند و بسیاری از ضرورت نقدها پشتیبانی می‌کردند. در اینجا لازم به اشاره می دانم که تلاش‌های آقای مالجو چه در زمینه بررسی های جامعه شناسانه و چه اقتصادی و تولید جامعه تا آنجا که به شناخت و تحلیل اجتماعی و ساختاری مناسبات تولیدی یاری می‌رسانند،‌ جای ارزش‌گذاری دارند. اما،‌ آنجا که نویسنده تلاش می‌ورزد، این نوشتارها را برای برداشت‌ها و بینش سوسیال رفرمیستی خویش به کار گیرد،‌به ویژه با مجال و تریبون‌های میلیون مخاطبانی که در اختیار می‌گیرد، باید به نقدش پرداخت. دراینجاست که اخلاقی نمودن برخورد اندیشه‌ها را سازنده نمی‌دانم. نقد نگارنده نه محکوم کردن استفاده از ترییون‌های دانشگاهی و آکادمیک است،‌ بلکه اشاره به کرامت رسانه‌های امپریالیستی است که با دقت و مهندسی شده پرگارهای خویش را به دوران می‌آورند تا مرکز را ایمن دارند و شعاع آنها،‌ بر دایره‌‌‌ای پایان می‌گیرد، که مرزبندی و تنگنای از پیش تعیین شده‌ای را از زبان تعزیه گردان و کارگزاران آن رسانه‌های استثماری بر شرکت کننده تحمیل شود،‌ اگر سوژه زمینه ساز محمل این تحمیل باشد که چه فبها!

پربلماتیک مالجو

گفتگوی آقای مالجو با «سایت پروبلماتیکا»

(http://problematicaa.com/accumulationchainmaljoo/)، تلاشی است در راستای دغدغه‌های فکری یک سیاست‌ورزی [اینتلک‌چوآلیسم] و یک سوسیال دمکرات هزاره‌ی سوم. آقای مالجو، نافی حاکمیت مناسبات سرمایه‌داری درایران است. می‌گوید: «نمی‌گویم تولید سرمایه‌دارانه در ایران اصلاً وجود ندارد». یعنی که این وجود آنقدر ناچیز است که تا به انکارش چندان فاصله‌ نیستو می توان گفت «وجود ندارد».

مالجو، ابتدا مناسبات سرمایه‌داری و بحران حاکم بر این مناسبات در ایران را از دیالکتیک و ماهیت و تناقض سرمایه، از سوخت و سازها، کارکردها و بحران کل سرمایه جهانی جدا می‌شمارد و انتزاعی می‌اندیشد تا وعده‌ی دمکراتیسم سرمایه را زمینه سازی کند. بحران را در ایران می‌بیند، اما در تناقض‌های او، از کوچکترین نشان وحضور بحران در ایران خبری نیست. او، بحران جهان سرمایه‌داری را در آن سوی مرزهای خاکی و تنها در کانون‌های بحران وامی‌گذارد. این یک روش قیاس صوری با مقدماتی کاذب است. او نه اینکه از این کارکرد، بی خبر است، بلکه جانبدارانه باید عینیت پدیده‌ حاکمیت سرمایه را بپوشاند تا به نتیجه‌گیری دلخواه خود دست یابد. او نه اینکه از این کارکرد، بی خبر است، بلکه جانبدارانه باید این پدیده را بپوشاند تا به نتیجه‌گیری دلخواه خود دست یابد. چرا؟ او با همین «نمی‌گویم ... اصلا‌ ًها» نادیده پنداری سلطه‌ی مناسبات سرمایه‌داری را در ایران تبلیغ می‌کند تا لابلاای این کلاف سردرگم کلام، برای بورژوازی در ایران، حقانیت رشد مستقل و مجال شکوفایی بسراید. او با همین «نمی‌گویم... اصلا‌ ًها» مناسبات حاکم در ایران را سرمایه‌داری نمی‌نمایاند. او می‌گوید در «اقتصاد ایران» سه بحران ماندگار، حاکم است: «بحران تولید ارزش، بحران تحقق ارزش و کمبود انباشت سرمایه» حاکم است. به بیان دیگر، ارزش، تولید ارزش و انباشت، مغلوب‌اند و به‌جای این ستون‌ها و شاخص‌های مناسبات سرمایه‌داری، ستون‌ها و سازکارهای تولید درمناسباتی دیگر، ورای سرمایه‌داری در مناسبات اقتصادی ایران، ‌حاکم‌اند.

مالجو، بحران حاکم بر این مناسبات حاکم که سرمایه‌داری فرعن و نه اصلن وجود دارد و مغلوب آن است را پی‌آمد و جمع بست «سه بحران ماندگار تولید ارزش، تحقق ارزش، و کمبود انباشت سرمایه در اقتصاد ایران» می خواند که به «گرایش ماندگار تضعیف فزاینده‌ی تولید سرمایه‌دارانه در اقتصاد ایران» در این سی و اند ساله حکومت اسلامی انجامیده است.»!

در این‌جا، «جای شکرش باقی» است که دستکم هنوز می‌گوید،‌ «نمی‌گویم، تولید سرمایه‌دارانه در ایران اصلاً وجود ندارد»! و به آشکارا این ترجمان‌ آن است که در ایران غرق در بازار سود و سهام و سرمایه جهانی،‌ هنوز، مناسبات تولیدی دوران پیشاقاجار را پابرجا می‌داند. این یک انکارمادی است و این‌همانی دیر آشنا. دستکم یادگار کهنه‌ا‌ی از بینش و تبلیغاتی رویزیونیستی از دهه ۱۳۲۰ تا اکنونِ جانبداران تز انقلاب‌ «سه مرحله‌ای بورژوا دمکراتیک»! این حکم، به‌آن راه می‌سوید تا با نفی سلطه بورژوازی در مناسبات و به‌سان طبقه مسلط و فرمانروا در جامعه، به انکار سرمایه داری در حاکمیت، انکا حضور طبقاتی طبقه کارگر به سان یک طبقه اصلی، انکار انقلاب کارگری و سوسیالیستی برآید. با این تفاوت که مالجو از ضرورت انقلاب دم نمی‌زند، و بقایای سوسیال دمکرات‌های راست عتیق، هنوز از سه مرحله‌ای بودن انقلاب «بورژوا دمکراتیک» و سرانجام در هزاران سال آینده از سوسیالیسم می‌گویند و به این آشکارگی از طی مراحل بورژوایی نمی‌گویند.

نگرش طیف توده‌ای بنا به اپورتونیسم ذاتی خویش، از سوسیالیسم پرده‌ای برسمساری افکنده به آن امید که مشتریانی را به مرداب بکشاند. مالجو بیرون از آن طیف از تابلو سوسیالیسم ارتجاعی طیف توده‌ای نیز نیازی نمی‌بنید. سوسیالیسم او نیز، با ردای دمکراتیک پوشانیده شده است. بورژوازی مورد عنایت آقای مالجو باید چه مراحلی را پشت سر بگذارد تا به مرحله بندی سوسیال دمکراتیک برسد! بدون شک هم سوسیال دمکراتهای مسکویچ پیرو«خط امام» این فراز درخشان مارکس و انگلس از مانیفست سال ۱۸۴۸ را خوانده‌ بودند و هم آقای مالجو خوانده است: «بورژوازی از طریق بهره کشی از بازار جهانی، به تولید و مصرف همه‌ی کشورها جنبه‌ی جهان وطنی داد و علیرغم آه و اسف فراوان مرتجعین،‌ صنایع را از قالب ملی بیرون کشید. رشته‌های صنایع سالخورده‌ی ملی از میان رفته و هر روز نیز درحال از میان رفتن است.»

صنایع در سده ۱۹ به ویژه با رشد و فراگیری دور از انتظار و گسترش مناسبات سرمایه داری، از سویی و در سوی دیگر رشد و گسترش کمی و کیفی طبقه کارگر جهانی، جهشی شگرف داشت. در چنین جهشی،‌ جامعه‌ی ‌برده‌داری آمریکا از مناسبات اقتصادی فئودالیستی پرش داد و به سرمایه‌داری پیشرفته دگرگون شد. به یاری صنایع اروپا و انتقال تکنیک و دانش این مناسبات با تمامی زیرساخت‌ها و روبناهای مورد نیاز، و جهان گستری مناسبات، این ارزیابی را در دیدگاه‌ مانیفست تقویت کرده بود که جهان طبقاتی به دوقطب تقسیم شده است. این فرایند، می رود تا به گونه‌‌ای رادیکال و افراطی دوقطب کار وسرمایه را در تمامی جهان متمرکز نماید و هر آنچه بین آن دو قطب و بقایای مناسبات کهن- چه روبنا وچه زیر بنا همه- را ناپدید گرداند. اما اینگونه تندیس کار و سرمایه دو قطب تمام و کمال نشد. ارزیابی از دینامیسم (پویایی) سرمایه از دید مارکس و انگلس در سده ۱۹ خوش بینانه بود.

گویی دربیان شرایط ایران است که مارکس می افزاید:

«شمای کلی [تاریخیِ] مشتمل بر شیوه‌های تولیدی آسیائی، باستانی، فئودالی و مدرن بورژوائی را می‌توان به‌منزله‌ی دوران‌های شاخص پیشرفت سامان اقتصادی- اجتماعی جامعه در نظر گرفت. شیوه تولیدی بورژوائی آخرین شکل ستیز آشتی ناپذیر[آنتاگونیستی] فرایند تولید اجتماعی است؛ ستیز‌آشتی ناپذیر نه به‌معنای فردی آن، بلکه به‌معنای ستیزی که از بطن شرایط حیات اجتماعی افراد پدید می‌آید. اما نیروهای تولیدی که در چارچوب جامعه بورژوائی رشد می‌‌‌کنند، شرایط مادی حل و فصل این مبارزه [طبقاتی] را نیز بوجود می‌آورند. و دوران ماقبل تاریخ جامعه بشری بدینسان با این سامان اجتماعی به پایان می‌رسد. فردریک انگلس، که من از زمان چاپ رساله درخشانش در باب نقد مقولات اقتصادی (که در سالنامه‌های آلمانی - فرانسوی بچاپ رسید) با او در ارتباط و تبادل آرا بودم، از راه دیگری به همین نتیجه رسیده بود (رجوع کنید به کتاب وضع طبقه کارگر در انگلستان او). بنابراین،‌ بهار ۱۸۴۵ که او هم برای ماندن به بروکسل آمد، به‌‌همراه هم بر آن شدیم تا درک خود را در برابر درک ایدئولوژیک فلسفه آلمانی مطرح، و درحقیقت با ذهنیت فلسفی پیشین خود تسویه حساب کنیم.» (کارل مارکس، پیشگفتار نقد اقتصاد سیاسی).

سرمایه در اواخر سده‌ی ۲۰ و آِغاز هزاره‌ی سوم، جمهوری اسلامی حزب امل و طالبان و القاعده،، داعش، پاپ و کف بینی و رمالان را تقویت کرد. هرچند همه در خدمت قطب سرمایه ‌کارکرد یافتند. درایالات متحده آمریکای شمالی، نمایندگی سیاسی سرمایه ‌در ارگان اجرایی « جرج دبلیو بوش» دیگر صاحبان شرکت‌های نفت و سلاح ‌را نشانید تا در آِغاز هزاره‌ی سوم، از کلیسا مدد گیرد و موعظه گری‌های کشیش کالون سده‌‌های نیمه را این بار نه تنها بر منبر و کلیسا، بلکه از ماهواره‌های مسلط بر جهان را عربده کشد. از چاه جمکران در قم و حرم زینب در شام، تا بوکوحرام نیجر تا وال استریت. در جامعه نوین بورژوازی آن روز به بیان مانیفست که چنین می‌نمود که «سراسر جامعه بیش از پیش به دو ارودگاه بزرگ متخاصم به دو طبقه بزرگ که مستقیماْ در برابر یک‌دیگر ایستاده‌اند تقسیم می‌شود: بورژوازی و پرولتاریا»، به پیچیدگی‌هایی رسید که ساختار طبقاتی کارگران را نیز در هم ریخت، بخش گسترده‌ای از کارگران فنی و ساده را آفرید و در مرکز به هزینه سود مافوق و ارزش افزوده مطلق و سرقت از سرزمین‌های پیرامونی کارگران را در برابر هم قرار داد. کارگران را در ساختارهای صنفی ایستاگرا و سپس سازمان‌های سیاسی بورژوایی متشکل ساخت تا به سازش و بازتولید مناسبات و انباشت سرمایه داری بپردازند و بازتولیدگر اسارت خویش نیز باشند. بر خلاف این پیش بینی مانیفست که «‌بورژوازی هرآن جا که به قدرت رسید، ‌کلیه مناسبات فئودالی پدرشاهی و احساساتی را برهم» نزد. «به جای استثمار آشکار» هر‌گونه استثمار مضاعف را هر آنجا که به مصلحت بود بر قرار ساخت. مانیفست، هشیارانه جهان گستری سرمایه (گلوبالیزاسون) را ارزیابی کرد و این گسترش را نیاز حیاتی سرمایه ارزیابی نمود که «‌نیاز به یک بازار پیوسته گسترش یابنده، برای فروش کالاهای خود، ‌بورژوازی را به همه جای کره‌ی زمین می‌کشاند. همه جا باید رسوخ کند، همه جا ساکن شود، با همه جا رابطه برقرار سازد.» و این که «‌بورژوازی از طریق بهره کشی از بازار جهانی به تولید و مصرف همه کشورها جنبه‌ی جهان وطنی داد و علی‌رغم آه و اسف فراوان مرتجعین، صنایع را از قالب ملی بیرون کشید.» به همین سبب به برداشت مانیفست، کارگران به عنوان یک طبقه جهانی می‌بایستی متحد می‌شدند. شعار «کارگران جهان متحد شوید» از همین ارزیابی درست برآمد و بر درفش کارگران نشست. افسانه‌ی «بورژازی ملی» و «دولت‌های ملی» و «مستقل» به تاریخ پیوسته بودند، «توپ‌خانه‌ی ‌سنگینی» که به بیان مانیفست: با ‌«بهای کالاهای ارزان» دیوار چین را در هم می‌کوبید، دیوار امپراتوری چین را در هم کوبید، تا چین با سوسیالسم بازار و آزاد خویش، جهان را درهم کوبد. سرمایه‌، اما «جهانی همشکل و همانند خویش» را نیافرید و «‌وحشی‌ترین ملل را به سوی تمدن»‌ نکشانید. فاشیسم آفریده شد و نازیسم و خمینیسم و داعشیسم ووو تضاد بین از خود بیگانگی انسان و خودآگاهی انسانی و تضاد بین بردگی جدید و رهایی، عمیق تر گردید. مدنیت بورژوایی برهه کوتاه ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۴ به امپراتوری ناپلئون منسوخ شد و به بربریت کامل بازار آزاد کشتار و سرقت و بحران‌های کنونی جامعه بشری کشانیده شد. مانیفست به درستی این روند را ارزیابی کرده است: «‌نتیجه الزامی این وضع تمرکز سیاسی ست.» هرچند در مانیفست، سلطه‌ی قهر آمیز سرمایه بر توده‌های زیر استعمار از ملزومات سرمایه و انباشت ناشی شده و نوعی پیشرفت به شمار می‌آید، اما در کاپیتال مارکس، گسترش استعماری سرمایه داری، نمونه استعمار بریتانیا در هند، «چیره‌گی منفی» نامیده شده. و مخوف بودن این سلطه و کشتار بومیان و برده‌گان، مورد افشا گری قرار گرفته است. در مانیفست چیرگی بر طبیعت از سوی گسترش سرمایه خوش بینانه ارزیابی می‌شود و در کاپیتال،‌ داهیانه از تجاوز شیوه تولید سرمایه‌داری بر« محیط طبیعی و تخریب منابع دیرپای حاصل خیز» سخن گفته می شود. مانیفست، برنامه‌ی ‌ فشرده‌ و رمز رهایی کارگران و انسان را فرموله کرد و اصولی را پیش‌ روی نهاد که کاربرد آن، در هر جا به «ماتریالیسم تاریخی» باز می گردد.

مناسباتی، نه این و نه آن!

مالجو، برای ارائه انباشت و صورتبندی مناسبات خود درآوردیِ خویش در ایران، فرمول «حلقه‌های ششگانه‌ی زنجیره‌ی انباشت سرمایه در ایران» برداشته از «۱۷ تناقض» دیوید هاروی را در دست گرفته و صورت مسئله را به گونه‌ای ترسیم می‌کند که خواهی نخواهی، به هدف انکار مبارزه طبقاتی و نقش طبقه کارگر و انقلاب سوسیالیستی می‌رسد. وی، همان هدف دلخواه را از این پُرترِه نگاری خویش بیرون می‌آورد نه آنسان که کارل پولانی و یا دیوید‌هاروی در نظر دارند.

ارباب حلقه‌ها

سه حلقه‌ی نخست برداشتی از هاروی از سوی مالجو: انباشت از راه (۱) سلب‌مالکیت عمومی، (۲) کالایی‌سازی طبیعت و (۳) کالایی‌ترسازی نیروی کار(!) این سه حلقه، در میان شش حلقه وی، مناسبات سرمایه‌داری در ایران را «تعمیق» می‌بخشند. و سه حلقه سپسین- (۴)غلبه‌‌ی فعالیت‌های اقتصادی نامولد بر فعالیت‌های مولد، (۵)غلبه‌ی سرمایه‌ی تجاری بر تولیدکنندگان (۶) داخلی، و غلبه‌ی خروج سرمایه از کشور بر انباشت سرمایه، حلقه شش گانه را تکمیل می کنند. بنابراین دلخوش نباشید، سه حلقه نخست با یک فوت،‌ خنثی می‌شوند.

فشرده دغدغه‌ی مالجو این شعار است:

پیش به سوی نجات سه حلقه نخست! دغدغه ایشان این است و نگرانی‌اشان نیز که: در «اقتصاد ایران» سه بحران ماندگار حاکم است:

بحران تولید ارزش،

بحران تحقق ارزش و

کمبود انباشت سرمایه حاکم است.

و این یعنی انکار حاکمیت مناسبات سرمایه‌داری و طبقات اصلی این مناسبات. در ادامه نشان می‌دهیم که آقای مالجو رفع این بحران و انکشاف سه حلقه سرمایه‌داری در ایران را به همین مناسبات و به دولت میانه‌باز کنونی حکومت اسلامی رهنمود می‌دهد.

با همین افاضات حلقوی است که وجود سلطه سرمایه‌داری و حکومت سرمایه‌داری نفی می‌شود و آنانکه و آنچه در ایران به سان طبقه فرمانروا و مناسبات حاکم در این ۳۸ سال به استثمار طبقه کارگر، به ربایش ارزش افزوده و دسترنج طبقه کارگر افزون بر ۴۰ میلیونی و زحمتکشان و به همین ویرانگری و فلاکت‌‌آفرینی و کشتار، حاکمیت دارند، نه سرمایه و مناسبات سرمایه داری، بلکه به بیان آقای مالجو: «غلبه‌‌ی فعالیت‌های اقتصادی نامولد بر فعالیت‌های مولد، غلبه‌ی سرمایه‌ی تجاری بر تولیدکنندگان داخلی، و غلبه‌ی خروج سرمایه از کشور برانباشت سرمایه» می‌باشند...



(۳)


در ادامه بخش‌های پیشین در نقد بینش رفرمیستی آقای مالجو از «حلقه‌»های سه‌گانه‌ای نامبردیم ‌که ایشان با برداشت از کتاب ۱۷ تناقض سرمایه‌داری،

بی آنکه از مرجع نامی ببرد، ‌دستمایه‌ی گفتگوی خود قرار داده است.

ارباب حلقه‌ها

سه حلقه‌ی نخست برداشتی از هاروی از سوی مالجو: انباشت از راه (۱) سلب‌مالکیت عمومی، (۲) کالایی‌سازی طبیعت و (۳) کالایی‌ترسازی نیروی کار(!) این سه حلقه، در میان شش حلقه وی، مناسبات سرمایه‌داری در ایران، «تعمیق» می‌بخشند. و سه حلقه سپسین- (۴)غلبه‌‌ی فعالیت‌های اقتصادی نامولد بر فعالیت‌های مولد، (۵)غلبه‌ی سرمایه‌ی تجاری بر تولیدکنندگان (۶) داخلی، و غلبه‌ی خروج سرمایه از کشور بر انباشت سرمایه، حلقه شش گانه را تکمیل می کنند. بنابراین دلخوش نباشید، سه حلقه نخست با یک فوت،‌ خنثی می‌شوند. فشرده دغدغه‌ی مالجو این شعار است: پیش به سوی نجات سه حلقه نخست! دغدغه این است و نگران که: در «اقتصاد ایران» سه بحران ماندگار حاکم است: بحران تولید ارزش، بحران تحقق ارزش و کمبود انباشت سرمایه حاکم است. و این یعنی انکار حاکمیت مناسبات سرمایه‌داری و طبقات اصلی این مناسبات. در ادامه نشان می‌دهیم که آقای مالجو رفع این بحران و انکشاف سه حلقه سرمایه‌داری در ایران را به همین مناسبات و به دولت میانه‌باز کنونی حکومت اسلامی رهنمود می‌دهد. با همین افاضات حلقوی است که وجود سلطه سرمایه‌داری و حکومت سرمایه‌داری نفی می‌شود و آنانکه و آنچه در ایران به سان طبقه فرمانروا و مناسبات حاکم در این ۳۸ سال به استثمار طبقه کارگر، به ربایش ارزش افزوده و دسترنج طبقه کارگر افزون بر ۴۰ میلیونی و زحمتکشان و به همین ویرانگری و فلاکت‌‌آفرینی و کشتار، حاکمیت دارند، نه سرمایه و مناسبات سرمایه داری، بلکه به بیان آقای مالجو: «غلبه‌‌ی فعالیت‌های اقتصادی نامولد بر فعالیت‌های مولد، غلبه‌ی سرمایه‌ی تجاری بر تولیدکنندگان داخلی، و غلبه‌ی خروج سرمایه از کشور برانباشت سرمایه» می‌باشند.

اگر کمی با کارکرد و مکانیزم‌های سرمایه‌‌ی جهانی آشنا باشیم، ‌حتی بدون نگاه به کاپیتال مارکس، موانع انکشاف سرمایه‌داری درکشورهای پیرامونی را از ۱۹۰۰ و برآمد امپریالیسم مرور کرده باشیم، مگر ایران درچارچوب این مناسبات می‌تواند شرایطی جز این داشته باشد! مالجو نمی‌گوید، این طبقه که به هر شیوه‌ای، انباشت می‌کند، و سرمایه‌ی‌ انباشته‌اش را به بیرون منتقل می‌کند و یا به بخش غیرمولد در چرخه‌ اقتصاد حاکم می‌اندازد، چه طبقه‌ای است! مالجو می‌تواند ادعا کند که این «سرمایه»‌،‌ سرمایه بدوی است. با فرضی محال، بپنداریم که انباشت بدوی از روند تجارت و یا سلب مالکیت بدوی (از طبیعت،‌ از مالکیت غیرسرمایه‌دارانه ووو) در ایران سرچشمه گرفته است، اما این سرمایه در چرخه‌ی سپسین خویش و بازگشت در ایران یا خروج از ایران، خود اگر انباشت می‌شوند در چه مناسباتی به ارزش افزوده دست می‌یابند؟ اگر در آمد از راه تجارت است و نه ربایش ارزش افزوده نیروی کار، «آدام اسمیت» و کتاب «ثروت ملل»‌اش را باید تقدیس کرد و کاپیتال مارکس در نقد اقتصاد سیاسی که پس از افزون بر ۱۵۰ سال همچنان نقد نهایی بر تابوت اسمیت‌ها و تمامی نظریه پردازان بورژوازی است را باید بر کنار کرد! از جهانی شدن سرمایه، از وجود و نقش گام امپریالیستی سرمایه و گلوبالیزاسیون، از جهان‌گشایی‌های پدیده‌هایی همانند کمپانی هند شرقی تا کنون را باید افسانه پنداشت. و به قدرت «انکشاف» و «پیشروانه» سرمایه‌داری باید ایمان آورد!

رفیق آوتیس سلطانزاده، نخستین رهبر حزب کمونیست ایران، در نقد دیدگاه حاکم بر انترناسیونال ۳ و به درخواست لنین در کتاب پژوهشیِ «انکشاف اقتصادی ایران و امپریالیسم انگلستان»، افزون بر ۹۰ سال پیش، سبب‌ برای همیشه واپس‌ماندگی مناسبات سرمایه‌داری درایران را ارزیابی کرد. سلطانزاده، در پاسخ به کسانی در کمینترن که رضا خان را«قهرمان ملی» و رهبر «بورژوازی ملی ومترقی»‌ می‌نامیدند نوشت: «مارکسیست‌‌ واقعی این را یک اصل می داند که حوادث اجتماعی را باید از دیگاه طبقاتی مورد بررسی قرار داد. در تحلیل نهایی چگونه تفاوتی میان زمین‌داری تجاری و فئودالی موجوداست؟ هردوی این زمینداران...به مناسبت وارد شدن دراقتصاد کالایی-پولی به فروشندگان مواد اولیه در بازارهای خارجی تبدیل شده‌اند. تازه اگر تفاوتی هم میان زمین‌داری تجاری و فئودالی باشد، این تفاوت به نفع کسانی نیست که مایل‌ند مترقی بودن زمین‌داری تجاری را ثابت کنند. ما قبلاً یادآور شدیم که بورژوازی کمپرادور [بخوان باندهای حکومتی در حکومت اسلامی ایران] که نقش واسطه بین تولید کننده خارجی [بخوان چین ووو] و مصرف کننده‌ی داخلی را ایفاء می‌کند در ایران دارای نفوذ بسیار بوده و هست،‌ و مالک زمین‌های بزرگی نیزمی‌باشد[بخوان حوزه‌های نفت و گاز، کانی‌های بسیار، زمین و کوه و جنگل و رودخانه‌ها،‌ دریاچه‌ها، دریا ووو]. این موقعیت برای بورژوازی کمپرادور،‌ سود کلانی در بردارد. می‌توان دهها شرکت را نام برد که به خاطر واسطه بودن،‌ در عرض مدت کوتاهی ثروت بزرگ انباشته‌اند...انباشت سرمایه‌ از طریق رباخواری دراوضاع ایران که ربح سالانه آن بین ۲۴ تا ۴۸٪ نوسان می‌کند، کار مشکلی نیست.» سلطانزاده گویی نزدیک به یک سده پیش، برای آموزش الفبای اقتصاد سیاسی ایران است که می‌نویسد:«انباشت سرمایه‌ای که از کشاورزی به وقوع می‌پیوندد،‌ انباشت سرمایه‌ی ربایی و یا درست تربگوئیم،‌ انباشت سرمایه‌ تجاری-ربایی است. حال پرسش پیش می‌آید که آیا در اوضاع ایران، سرمایه‌ ربایی می‌تواند نقش مترقی وانقلابی را - که در تمام کشورهای غربی داشته است- ایفا کند؟ ما معقدیم که نه. مارکس در این باره توضیح می‌دهد.» آ‌. سلطانزاده بیانی از مارکس در باره شیوه تولید آسیایی را به کمک می‌گیرد و می‌نویسد: «... روش‌های عملکرد سرمایه‌ ربایی در ایرن، تقریباً همان است که در رم و یونان باستان وجود داشت،‌ جایی که انتقال مالکیت زمین به رباخواران پدیدهای‌عادی بود.»( صص ۴۳-۵)

سرانجام، سلطانزاده ۹۰ سال پیش تناقض‌های آقای مالجو را به‌سادگی حل کرد: «... ایران به خاطر فقدان سرمایه‌‌های بزرگ انباشت‌ شده،‌ نخواهد توانست با اتکا به نیروی خود، صنایع بزرگ سرمایه‌داری را به وجود آورد. به علاوه‌،‌عدم وجود شرایط مناسب انکشاف سرمایه‌‌داری، باعث می‌گردد که سرمایه‌های بزرگ انباشت شده در دست بورژوازی تجاری و رباخوار، به‌جای کار رفتن... درصنعت و به‌وجود آوردن کارخانجات و تاسیسات جدید،‌ متوجه کشاورزی شده و با استفاده از تمامی شیوه‌های استثمار عقب مانده،‌ از نو وبال گردن دهقانان شود...[بخوان در حکومت باندهای اسلامی سرمایه، اکنون استثمار در نفت و گاز و پتروشیمی و... و نه در صنعت تولید برای تولید] (سلطانزاده، ص ۱۶۴). در پایان باردیگر گویا، روی سخن به‌توهم پراکنان دارد که به تبلیغ امید انکشاف سرمایه‌داری و برداشتن حلقه‌های بحران نشسته‌اند. «درچنین اوضاع و احوالی این سئوال مطرح می گردد که آیا گذشت از مرحله‌ی انکشاف سرمایه‌داری برای ایران اجباری است؟» وی سپس به نوشتاری از لنین بازمی‌گردد که پی گرفتن جنبش بورژوا- دمکراتیک ملی... در چارچوب نظام سرمایه‌داری» و یا «مبارزه دهقانان فقیر و طبقه کارگر برای آزادی‌»‌ به پشتوانه انترناسیونال کمونیستی و سازمان کمونیستی... به منظور رهبری آنان به‌انقلاب وپایه‌گذاری جمهوری شورایی‌است» به اینگونه «ورود توده‌‌های مردم کشورهای عقب افتاده به کمونیسم- نه از طریق انکشاف سرمایه‌داری،‌ بلکه به وسیله‌ی انکشاف خودآگاهی طبقاتی آنان به‌رهبری پرولتاریای کشورهای پیشرفته- انجام خواهد گرفت.» (ص. ۱۶۵) و «ایران می‌تواند و باید از راه طولانی و پر رنج انکشاف سرمایه‌داری بپرهیزد... ایران - به کمک پرولتاریای پیروز کشورهای پیشرفته‌ی صنعتی-قادر خواهد بود،‌ مصممانه در راه انکشاف سوسیالیستی گام بردارد.»(ص ۶-۱۶۵)

به بیان مالجو، در هزاره سوم و شرایط کنونی سرمایه جهانی، سرمایه تجاری حاکم در ایران، پدیده‌ای است جدا از سرمایه‌داری و عنصری است پیشاسرمایه‌داری، یا ماوراء طبقات در مبادله و داد و ستد و عجیب‌تر آنکه در انباشت پی در پی می‌چرخد! تا همینجا آقای مالجو، زنجیره ای از شش حلقه متضادی را به هر روی در اختیار گرفته، که سه حلقه زنجیر با سه حلقه دیگر و هر حلقه با حلقه دیگر در تضاد و تناقض و نیمی دستکم خنثی کننده‌ی نیمه‌ی دیگر است و نیمه‌ای مسلط و نیمه دیگر مغلوب! بنابراین، مناسبات غالب،‌ همان روند پیشا‌سرمایه‌داری است که باید به سود سرمایه‌درای انکشاف یابد‌. این است تمامی جرثومه‌ی تز آقای مالجو. دغدغه ی مالجو، دفاع از نیمه‌ی مغلوب و «مظلومی» است که به ناروا مورد ستمی تاریخی قرار گرفته است. مالجو، به‌ سنت «رداکشیونیسم» یا نزول دانش مبارزه طبقاتی، نقد اقتصاد سیاسی را آنقدر فرو‌ می‌کاهد و دچار پوپولیسم می‌گرداند و با تزهای حلقوی خویش می‌کوشد تا ایران، یعنی اجزا تشکیل دهنده این جغرافیای امروزین، در شمار بلوچستان، کردستان ووو را که خود رژیم نام «استانهای محروم» برآنها نهاده، قربانیان مناسباتی بیرون از سرمایه‌داری نشان دهد. بورژوازی، در این جنایت و فلاکت‌زای طبقاتی،‌ کارکردی جز پدیده‌ی ایران وهمه‌ی استان‌‌های محروم‌اش نمی‌تواند داشته باشد. با دیگر‌نمایی مالجو، نقش سرمایه، بورژوازی و مناسبات سرمایه‌داری بیرنگ وحتا زدوده و عامل این همه جنایت، تبرئه می‌شود. آیا این خلق‌ها و ملیت‌ها در غیاب «اردوگاه»‌ سوسیالسم دولتی به «راه رشد» سرمایه‌دارانه و به مراحل «توده‌ایسم» یعنی سوسیال دمکراسی ایرانی (و نه اروپایی) چشم بدوزند تا ناسیونالیسم محلی «انقلابی بورژوا دمکراتیک» را سازمان دهند و به پیروزی برسانند و سوسیال دمکراسی برفراز آید و دولت را سازمان دهد و مناسبات را «دمکراتیزه»‌ گرداند و«ملت» را«مستقل» و از زیر ستم (پیشا سرمایه‌داری مالجو)، رهایی‌ بخشد! همان تلاشی که دغدغه‌ی سرمایه‌داری زیر سلطه و ستم سه حلقه متناقض و مناسبات حاکم مالجو ‌است. تز حلقوی مالجو برآن است که سه حلقه پیشین، قربانی سه حلقه پسینی است که ناقض و مانع انکشاف سرمایه‌داری در ایران هستند. مالجو، به نوشتاری از آوتیس سلطانزاده نیز اشاره می‌کند. آوتیس سلطانزاده، نخستین رهبر و سازمانده حزب کمونیست ایران یک‌سده پیش، به نقش امپریالیستی سرمایه در ایران و کشورهای پیرامونی سرمایه جهانی پرداخت و ثابت کرد که انکشاف سرمایه داری کلاسیک و «مترقی» و «ملی» و «مستقل» در ایران ناممکن شمرد که هرگز رخ نخواهد داد. رفیق آوتیس نشان داد که برای انکشاف نیروهای مولد و رشد مناسبات انسانی، در ایران راهی جز سوسیالیسم نیست. رفیق سلطانزاده، این پژوهش را در پیشنهادی به لنین و ابهام زدایی از ذهنیت انترناسیونال سوم ضروری دانست. او به درستی این پژوهش را برعلیه نظر کسانی در حزب کمونیست روسیه و کمینترن انجام داد که رضاخان را عنصری «مترقی» و نماینده «بورژوازی مترقی» ایران می‌دانستند و انکشاف سرمایه داری را با پروژه رضاخانی و رفع سلسه پوسیده قاجاریه شدنی می‌شمردند. در اینجا به ناچار باید به باز تعریف انباشت و سرمایه بپردازیم تا سلطه این مناسبات مورد انکار مالجو را نه به سبک رداکشیونیسم،‌ بل‌که با الف/ ب نشان دهیم:

انباشت

تمركز پول و ثروت پیش درآمد و بسترساز انباشت اولیه و سلطه‌ی مناسبات سرمایه‌داری شد. حلقه ادعایی کشف مالجو مربوط به انباشت بدوی است که کمونیست‌ها 160 پیش به آن پرداخته بودند.

" ﺗﺒـﺪﻳﻞ ﻣﺎﻟﮑﻴــﺖ ﺧﹸـﺮﺩ ﻋــده ﺍی ﮐﺜﻴـﺮ ﺑــﻪ ﻣﺎﻟﮑﻴــﺖ ﻋﻈــﻴﻢ ﻋــﺪﻩﺍﻱ ﻧــﺎﭼﻴﺰ ﻭ ﺳــﻠﺐ ﻣﺎﻟﮑﻴــﺖ ﺯﻣــﻴﻦ ﻳﻌﻨــﻲ ﻭﺳــﺎﻳﻞ ﻣﻌــﺎﺵ ﻭ ﺍﺑــﺰﺍﺭ ﮐــﺎﺭ ﺍﺯ ﺗــﻮﺩﻩ‌ی ﻋﻈــﻴﻢ ﻣــﺮﺩﻡ ﺳﻠﺐ ﻣﺎﻟﮑﻴﺖ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﻭ ﻣﺸقت ﺑﺎﺭ ﺗـﻮﺩﻩﻫـﺎی ﻣـﺮﺩﻡ ﭘﻴﺸـﺎﺗﺎﺭﻳﺦ ﺳـﺮﻣﺎﻳﻪ ﺭﺍ ﺷـﮑﻞ می‌‌دهد. ﺍﻳﻦ ﭘﻴﺸﺎﺗﺎﺭﻳﺦ ﺷﺎﻣﻞ ﻣﺠﻤﻮعه ی ﮐﺎﻣﻠﻲ ﺍﺯ ﺭﻭش های ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺑﺎﺭﻱ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﺁﻥها ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﺍﺭﺩی ﺭﺍ ﺑﺮﺭسی ﮐﺮﺩﻩﺍﻳﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺷﻴﻮه‌های ﺍﻧﺒﺎﺷﺖ ﺳـﺮﻣﺎﻳﻪ، ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺳﺎﺯ ﺑﻮﺩه‌ﺍﻧﺪ. ﺳﻠب ﻣﺎﻟﮑﻴﺖ ﺍﺯ ﺗﻮﻟﻴﺪﮐﻨﻨﺪه گاﻥ، ﺑـی‌‌ﻭﺍﺳـﻄﻪ ﺑـﺎ ﺑـﻲ ﺭﺣﻤﺎﻧـﻪ ﺗـﺮﻳﻦ ﺑﺮﺑﺮﻳﺖ ﻭ ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﻴﺮ ﺑﻲ ﺷﺮﻣﺎﻧﻪ‌ﺗﺮﻳﻦ، ﻧﮑﺒﺖ ﺑﺎﺭﺗﺮﻳﻦ، ﭘﺴـﺖ ﺗـﺮﻳﻦ، ﻭ ﻧﻔـﺮﺕ ﺍﻧﮕﻴﺰﺗـﺮﻳﻦ ﺷﻬﻮﺍﺕ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻳﺎﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ﻣﺎﻟﮑﻴﺖ ﺧﺼﻮﺻﻲ ﻣﺒﺘنی ﺑﺮ ﮐﺎﺭ ﺷﺨصی، یعنی ﻣﺎﻟﮑﻴﺘﻲ ﮐﻪ ﻣﻲ‌ﺗﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﻓﺮﺩ ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﻣﻨﻔﺮﺩ ﻭ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﮐﺎﺭﺵ ﺩﺭ ﻫﻢ می‌ﺁﻣﻴﺨﺖ، ﺗﻮﺳﻂ ﻣﺎﻟﮑﻴﺖ ﺧﺼﻮﺻﻲ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ‌ﺩﺍﺭی ﮐﻪ ﻣﺘﮑﻲ ﺑﺮ ﺍﺳﺘﺜﻤﺎﺭ ﮐﺎﺭ ﻏﻴﺮ، ﺍﻣﺎ ﺭﺳـﻤﺎ "ﺁﺯﺍﺩ" ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﻴﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.» (ﮐﺎﺭﻝ ﻣﺎﺭﮐس؛ ﻛﺎﭘﻴﺘﺎﻝ مجلد ﻳﻜﻢ ﺻﺺ ۸۱۵-۸۱۴ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺣﺴﻦ ﻣﺮتضوی).

مالجو می‌کوشد، تا با عمده نمودن سلب مالکیت غیرسرمایه‌دارانه که همیشه و در تمامی درازای تاریخ جوامع طبقاتی و به ویژه در دوران سرمایه‌داری از بدایت تا نهایت، در کانون سرمایه جهانی و کشورهای پیرامونی جاری بوده است، در ایران سالهای ۲۰۱۷ میلادی نیز نه تنها غالب نشان دهد، بل‌که سد راه رشد سرمایه‌‌داری جلوه دهد. مالجو دردغدغه‌ی برداشت این سد است. مالجو،‌ این سلب مالکیت را بر خلاف مانیفست کمونیسم، نه به دست سرمایه و مناسبات سرمایه‌داری،‌ بل‌که به دست مناسباتی غیرسرمایه‌دارانه می‌نمایاند. او با این‌روش، سرشت مالکیت زدایی یا سلب مالکیت را از سرمایه‌داری پنهان می‌کند، خواسته یا ناخواسته،‌ غلبه و جاری بودن سرمایه‌داری را با استبداد ذاتی فلاکت بار و استبداد مضاعف بودگی آن، انکار می‌شود. انکار می‌شود که سرمایه در ایران حاکم است و طبقه کارگر طبقه اصلی و آنتاگونیست سرمایه داری حاکم است. مالجو می‌پذیرد که توليد سرمايه‌داري عالي‌ترين شكل توليد كالايي و بر پايه مالكيت خصوصی (نه اشتراکی) استوار است، اما سلطه طبقه و مناسبات سرمایه داری را در ایران جاری نمی‌داند. به بیان مارکس، سرمایه ابتدا از گردش ناشی می‌شود و از پول عزیمت می‌گیرد (گروند ریسه ج ۱ ص ۲۱۰ فارسی، برگردان باقر پرهام، احمد تدین) سرمایه ابزار تولید است و ترکیبی‌ست از مواد اولیه، وسایل کار، و انواع وسایل گذران زندگی برای تولید مواد جدید، وسایل کار جدید، وسایل گذران جدید. و همه محصول کار هستند. ومالجو درایران،‌ منکر این دانش می‌شود.

سرمایه، کار انباشته شده می‌باشد. کار عینیت یافته‌ای و انباشته شده‌ای که در خدمت تولید دوباره قرار می‌گیرد. سرمایه‌داری ( کاپیتالیسم)- آن وجه تولیدی ست که به‌سوی ارزش افزایی، یعنی به‌دست‌ آوردن ارزش افزوده و انباشت سرمایه کشش دارد. شاخصه‌ی این وجه تولید: مالکیت خصوصی بر ابزار تولید‌ و تقسیم جامعه به طبقات است. سرمایه‌داری تجاری، ربایی، سرمایه‌داری مانوفاکتوری، سرمایه داری صنعتی، کشاورزی و انگلس سرمایه‌داری دولتی که نوع انحصاری سرمایه‌داری است را به این صورت بندی می‌‌افزاید. سرمایه از ارزش مبادله‌ای تشکیل یافته است زیرا که تمام تولیداتی که سرمایه از آنها تشکیل یافته، کالا به شمار می‌آیند. اما هر ارزش مبادله‌ای، سرمایه نیست. زیرا در درازای تاریخ، ارزش‌های مبادله‌ای کارکرد داشته‌اند. زمانی که مبادلات کالایی، میدان مرکزی خود را به نیروی کار گسترش داد و کار انسانی (کارگر) را که تنها مالکیت‌‌اش همان نیروی کار است، داد و ستد کرد، ارزش مبادله‌‌ای به سرمایه‌ تبدیل می‌شود. سرمایه: گماشتن سرمایه زنده (نیروی کار) به عنوان وسیله در خدمت سرمایه مرده (انباشت شده) برای حفظ ارزش مبادله‌ای و تراکم و آکندگی آن است. در ایران به‌سان کشور پیرامونیِ سرمایه‌های‌ متروپل و کانون جهانی سرمایه، شرط موجودیت سرمایه، کار مزدوَری سرمایه است. سرمایه آنگاه فزونی می‌يابد که در برابر نیروی کار، مبادله گردد و آفریننده کار مزدوَری گردد. این انباشت برخلاف تبلیغات افرادی همانند مالجو و مرتضی محیط، انباشت اولیه نیست که در ایران هنوز پس از گذشت بیش از 400 سال پیدایش مناسبات سرمایه‌داری تولید و بازتولید می‌شود.در بیشینه‌ترین کمیت و کیفیت این انباشت، استثمار نیروی کار تراکم یافته دارد و بخش کمینه‌ای استثمار طبیعت و سلب مالکیت‌هایی که در تحلیل نهایی در استثمار نیروی کار انباشت می‌‌یابند. «نیروی کار تنها در مقابل سرمایه مبادله می‌شوند. با افزون ساختن حجم سرمایه و افزایش قدرتی که بنده‌ی آن است» (‌مارکس کارمزدور، سرمایه، بها، ارزش سود). مالجو دربرابر این پرسش که:‌ سلب مالکیت از هر راه و از هر «مالک» (طبیعت، تاجر، زمیندار،‌ تولیدگر بومی و سنتی ووو) آنگاه که به«پول»، نقدینه، انباشت، و سرمایه تجاری،‌ ربایی و یا هرشکلی از ارزش تبدیل می‌شود،‌ در چه مناسباتی، و به وسیله چه کسانی متحقق می‌شوند؟ آیا استثماری در میان است؟ استثمارگران چه طبقه‌ای هستند، مناسبات حاکم چه نام دارد؟ استثمار شونده چه طبقه‌ای است وووو؟

آری شکل‌های بینابینی نیز نه به‌سان دوران،‌ بل‌که برهه‌ای ترانزیتی یا انتقالی وجود دارند و به‌ویژه مارکس در کاپیتال مجلد نخست به آن پرداخته است. شکل‌های بینابینی،‌ گونه‌هایی‌اند که برخلاف دوران برده‌داری و یا فئودالیسم،‌ در آن‌ها کار اضافی با خشونت مستقیم از تولید کننده مکیده نمی‌شود. «تولید، هنوزبه طور کامل و ظاهری زیر فرمان سرمایه قرار نگرفته و سرمایه، ‌با مانع شیوه‌ تولید سرمایه‌داری روبه‌رو می‌شود، گرچه می‌تواند گذار به سرمایه‌داری را همانند اواخر سده‌های میانه پی‌ریزی کند.» (مارکس، مجلد یکم کاپیتال، ص ۵۲۵، ﺗﺮﺟﻤﻪ ﺣﺴﻦ ﻣﺮتضوی). به بیان مارکس، ‌این شکل‌‌ها، مانند «صنایع خانگی» با تثبیت و چیرگی تولید سرمایه‌داری با چهره‌هایی دیگرگون می‌توانند بازتولید شوند. اما بر خلاف چنین تصویری، مناسبات حاکم درایران،‌ مناسبات بینابینی نیست،‌ بلکه مناسباتی تثبیت شده تولید سرمایه‌داری است. و در چنین شرایطی‌است که ارزش اضافه مطق و سود مافوق به وسیله جناح باندهای حاکم و دربنیاد به وسیله سرمایه‌‌دار، مکیده می‌شود. کارشناس و مدافع اقتصاد کلاسیک ایرانی سال ۲۰۱۷ میلادی، بیش و پیش از همه، پیرو آدام اسمیت سالهای ۱۸۰۰، در پی چنین تلقینی است. مالجو نمی‌گوید که اقتصاد ایران،‌ هنوز در مراحل پیشاسرمایه‌داری و انباشت بدوی‌است، و هرگز از این مرحله عبور نکرده است، او برآن است که با حرکتی پاندولی، در این 20 ساله «دهه 70 تا 90» به بازگشت گراییده است و سه حلقه ارزش و تولید و ارزش انباشت بدوی، مغلوب شده‌اند! در ادامه به این بیان بازخواهیم گشت.

نفی طبقه کارگر به سان طبقه اصلی و تاریخساز، ادامه این نوشتار و بخش نهایی است که آقای مالجو در پی آن در مسیر تزهای حلقوی‌ اش به آن دست می‌یابد.

ادامه دارد..........

دسامبر ۲۰۱۶




ما را دنبال کنید

تویتر Find us on youtube Follow us on google+ Follow us on facebook CPIran_mailing address
Result