ارسال


درسهای شکست انقلاب کارگری اکتبر در گرامیداشت صدمین سال انقلاب بخش چهارم و پایانی

جنگ به پایان رسید. تهاجم دولتهای امپریالیستی شکست خورد. مقاومت ضد انقلاب داخلی در هم شکسته شد. دوره قحطی و خشکسالی سپری شد. دوره کمونیسم جنگی پشت سر نهاده شد. اینک زمان سازمان دادن اقتصاد جامعه بر اساس الگوئی که کارل مارکس از جامعه سوسیالیستی ترسیم کرده بود، فرارسیده بود.

در دیدگاه کارل مارکس،که استنتاجی از یافته های علمی وی از جامعه شناسی و اقتصاد نظام سرمایه داری بود، کمونیسم طی دو فاز به طور کامل جایگزین نظام طبقاتی خواهد شد. پس از آنکه طبقه کارگر قدرت سیاسی را بدست گرفت و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و توزیع و زمین را ملغی نمود، فاز نخست بنا نهادن جامعه سوسیالیستی آغاز می شود. در این مرحله که در آن به ناگزیر درجه ای از نابرابری هنوز به حیات خود در جامعه ادامه می دهد: اولا، همه باید کار کنند و کسی نمی تواند از قبل کار کس دیگری امرار معاش نماید. به این معنی نیروی کار دیگر کالائی نخواهد بود که خرید و فروش بشود. ثانیا، هر کس به اندازه کارش از نیازمندیهای زندگی بهرمند خواهد شد و میزان کار هم با ساعات کار و شدت و سختی کار سنجیده می شود، حکومت کارگری پس از کسر کردن مخارج عمومی، با این معیارها سهم کار هر کس را خواهد داد. ثالثا، نیروی خلاقه عظیمی که در این مرحله به کار خواهد افتاد، به رشد فوق العاده تولید و نیروهای مولده منجر خواهد شد، بارآواری کار بالا خواهد رفت، جامعه به فراوانی نیازمندیهای زندگی خواهد رسید و بدین ترتیب زمینه های ایجاد رفاه مادی و معنوی در جامعه فراهم خواهد شد. آنگاه در فاز دوم اصل"از هرکس مطابق توانش، به هرکس مطابق نیازش" برقرار میشود، دولت زوال می یابد و جامعه طبقاتی از زندگی بشر رخت بر خواهد بست.

حزب بلشویک که رهبری انقلاب اکتبر را در دست داشت، مطابق برنامه ای که به تصویب "مجمع عمومی شوراهای نمایندگان سراسر روسیه رسانده بود"، پس از خلع ید از سرمایه داران و زمینداران، سرکوب مقاومت های آنان و تثبیت دولت کارگری، می بایست نقشه خود را برای سازمان دادن فاز نخست اقتصاد سوسیالیستی به مورد اجراء بگذارد.

برای رشد نیروهای مولده و جبران عقب ماندگی اقتصادی جامعه روسیه دو راه بیشتر وجود نداشت. این دو راه در سالهای قبل از انقلاب و بویژه از انقلاب 1905 به این سو، بوسیله جریانها و سنتهای سیاسی مختلف اپوزسیون رژیم تزاری، نمایندگی می شدند و موضوع مجادلات فراوانی در سطح روسیه و در سطح اروپا بود. اول، راه توسعه سرمایه دارانه و مدرنیزه کردن اقتصاد، که به صورتهای مختلف عرضه می شد و راه و چاه آن در سطح جهانی شناخته شده بود. این الگو در انقلاب فوریه، پایگاه اجتماعی خود و نیروهای سیاسی خود را داشت. دوم، راه سوسیالیستی رشد نیروهای مولده که آزمون جدیدی برای طبقه کارگر پیروز و حزب رهبر انقلاب یعنی حزب بلشویک بود. اگر برنامه و استراتژی الگوی سرمایه دارانه توسعه و صنعتی شدن روشن بود، نمایندگان و نظریه پردازان خود را در سطح جهانی داشت، اما برای طبقه کارگر روسیه به مثابه یک طبقه، مسئله به این سادگی نبود. لنین و بسیاری از همرزمانش در این مورد افق روشنی داشتند، اما این دانش و آگاهی نمی توانست تنها در محدوده رهبران و کادرهای حزبی باقی بماند، این آگاهی می بایستی توده گیر شود، تا نیروی اجتماعی برای بنا نهادن جامعه سوسیالیستی به کار بیفتاد. طبقه کارگر می بایستی به دانش استراتژیک برای ایجاد یک تحول اقتصادی، بر اساس برنامه کمونیستی، که تجربه کاملا جدیدی بود، مسلح می شد. در سالهای دهه بیست قرن گذشته مباحثات زیادی پیرامون این مسئله بین بلشویکها حتی میان کمونیستها در سطح جهانی در گیر بود. قضاوت در مورد طرفهای این مناظرات کار این گفتار کوتاه نیست. اما واقعیت این است نهایتا در طول این مباحثات الگوی اقتصادی صنعتی شدن و رشد سرمایه دارانه نیروهای مولده تفوق یافت. در واقع آنچه که در سالهای نخست پس از پیروزی انقلاب به عنوان امتیاز موقتی به اقشار متوسط جامعه برای همراه کردن آنها با انقلاب، داده شده بود، نیروی اجتماعی تحول سرمایه دارانه اقتصاد را بیش از پیش تقویت کرده بود. همزمان طبقه کارگر از ابزارهای اجتماعی مبارزه طبقاتی، سندیکا و شورا و کمیته کارخانه و غیره محروم گردید. این الگو که در قالب برنامه های اقتصادی 5 ساله عرضه می شد، نقطه آغاز پروسه ای بود که گام به گام انقلاب کارگری در روسیه را به انحطاط کشاند. آرمان صنعتى کردن جامعه روسیه، آرمان بنانهادن روسیه ای قدرتمند در رقابت با قدرتهای جهانی، جای آرمان برابری و رفاه طبقه کارگر را گرفت و بتدریج در تئوری و عمل نهادینه شد.

اما مشکل بلشویک ها که انقلاب را رهبری کرده بودند به هیچ وجه معرفتی نبود. مسئله واقعی فشار یک جدال اجتماعی بود که حزب بلشویک سرانجام به آن تمکین نمود. بورژوازی بزرگ روسیه که از در بیرون شده بود، در هیات طبقه متوسط، با جمعیتی ملیونی، با آرزوها و افق سیاسیش، حضور مادی خود را در جامعه روسیه حفظ کرده بود. این جدال حتی قبل از پیروزی انقلاب اکتبر و در ماههای نخست پس از انقلاب فوریه نیز در جریان بود و نیروهای سیاسی آن از لحاظ نفوذ اجتماعی برای مدتی بر بلشویک ها برتری داشتند. در این جدال که هم نظری، هم اجتماعی و هم درون حزبی بود، الگوی سرمایه دارانه رشد نیروهای مولده، آرمان بنانهادن روسیه ای قدرتمند، جای آرمان آزادی و برابری و سوسیالیسم را گرفت و دستگاه رهبری حزب بلشویک را نیز به رنگ خود درآورد.

این پروسه به ایجاد یک دستگاه دولتی منجر شد که روز به روز از توده کارگران بیگانه تر می گردید. دولتی که اولویتش نه رفاه و برابری، که آرمان انقلاب کارگری بود، بلکه وارد شدن در رقابتی بی انتها با دولتهای سرمایه داری جهان، قدرتمند تر کردن بوروکراسی دولتی ارتش و سازمان امنیت آن بود. اما این انحراف از آرمان طبقه کارگر جز با دیکتاتوری استالینی و سلب حقوق و آزادی های شهروندان، ممکن نمی شد. اما کسی نمی تواند جنایاتی را که در دوران اقتدار استالین در اتحاد شوروی صورت گرفت را به حساب آرمانهای انسانی، آزادیخواهانه و عدالت خواهانه سوسیالیستی بگذارد. واقعیت این است که علیرغم دست آوردهای انکار ناپذیر دوره ده ساله نخست انقلاب، دوره ای که هنوز توازن قوای اجتماعی به زیان سوسیالیسم به هم نخورده بود، جامعه اتحاد جماهیر شوروی هیچگاه به نظام اقتصادی اجتماعی سوسیالیستی گذار نکرده بود که بعدا به سرمایه داری بازگشت پیدا کند. استالین نه سوسیالیسم بلکه آرمان عظمت طلبانه بورژوازی روسیه را نمایندگی می کرد و اتحاد جماهیر شوروی را که روزگاری رها کننده ملتها از ستم و سرکوب تزاری بود به زندان ملتها تبدیل کرده بود. تغییرات و اصلاحات بعدی این نظام نیز، چه در دوره استالین زدایی خروشچف و چه سرانجام در دوره گورباچف، در همین چهارچوب صورت می گرفت و بازتاب نیازهای سیستم شوروی به اصلاحات اقتصادی و اداری معطوف به افزایش کارایی اقتصادی و تولیدی،در رقابتهای جهانی بود، که نهایتا به فروپاشی آن انجامید.

2017-11-13| ۱۳۹۶-۰۸-۲۲




ما را دنبال کنید

تویتر Find us on youtube Follow us on google+ Follow us on facebook CPIran_mailing address
Result